ئارامتر بخوێنەوە

 کردستان و مشکلەی ایران

زانا ڕۆژهەڵاتی


جنبش اجتماعی در کردستان و ایران در جریان است. این جنبش تا این لحظه نشانگانی از تنازل و فرود از خود بروز نداده و فرازجویانه در حال استمرار است. گسترش شگفتی آور دامنه و ژرفای جنبش، بر پیچیدگی کار تحلیلگر اجتماعی در زمینهء انتخاب یک رهیافت تحلیلی بایسته و رویکرد تفسیری مناسب می افزاید. این جنبش از یک نگاه گونه شناختی، در ردیف جنبش ملت ها/ گروه های فرادست با خصیصهء اصلی مرکزگرایانه قرار نمی گیرد و تعاریف ایدئولوژیک نگاه قوم محورانه و پدرسالارانه را برنمی تابد. اگر چه مرگ دردناک ژینا امینی از یک چشم انداز در چارچوب “ستم جنسیتی” قابل فهم است، اما با ملحوظ داشتن هویت کردی ژینا، و در نظر گرفتن یک زمینهء تاریخی درازدامن منازعهء هویتی، چارچوب “ستم ملی” افق تحلیلی مناسبتری را ، جهت درک مرگ تراژیک او، در اختیار تحلیلگر اجتماعی قرار می دهد. بر همین اساس باید از دو چشم انداز “زنانگی” و “کردیت” این جنبش را مورد شناسایی قرار داد. در سطح رسانه ها، و به ندرت در محافل آکادمیک، چشم انداز زنانگی و وجه جنسیتی این جنبش به شکلی گسترده مورد توجه و ارزیابی قرار گرفته است. لذا ضمن تاکید بر اهمیت این وجه، از چشم انداز کردیت زمینه­ی تاریخی این جنش مورد ملاحظه قرار می گیرد.

ناسیونالیسم ایرانی همچون هر آیین ایدئولوژیک دیگر برخی از گزاره ها را در مقام باورهای قطعی و یقینی و احکام لایتغیر می نگرد و نفی این گزاره ها را بسان یک گونه ارتداد این جهانی تلقی می کند. دولت مدرن همچون ابزاری در اختیار قوم فرادست محافظ این آیین است و ماهیت سکولار یا غیرسکولار آن نافی کارکرد مذکور نیست. بر همین اساس است که دو رژیم سیاسی معاصر پهلوی و جمهوری اسلامی در حفظ ارزش های ناسیونالیسم ایرانی در تمامی سطوح هر چه در توان داشته اند، به انجام رسانیده اند. به عبارتی ایرانیت با تغییر رژیم سیاسی تنها از قرائت سکولار به سمت قرائت مذهبی سیر کرده و جایگاه خود را به عنوان ایدئولوژی دولت ایرانی تثبیت کرده است. بدین ترتیب ناسیونالیسم ایرانی، در هر دو قرائت آن، به مثابهء ابزار ایدئولوژیک دولت قوم فرادست عمل می کند و جابجایی قدرت و تغییر الیت حاکم تنها منتهی به تغییر تفسیرها و قرائت ها از این آیین می شود، البته بدون آنکه هسته سخت و لایتغییر آن دچار تحول شود. همین امر، عمدتا مغفول، این واقعیت را خاطرنشان می سازد که هر گونه حرکت انقلابی و جنبش اجتماعی با خاستگاه غیرمتمرکز، مانند آنچه اکنون در جریان است، پیش و بیش از هر چیز در ستیز با ایدئولوژی مسلط مذکور است و کارگزاران و عاملان جنبش تنها در صورت مواجهه و ستیز اساسی با این ایدئولوژی می توانند از افق روشنی برای حرکت انقلابی یا جنبش اجتماعی خود سخن بگویند، در غیر این صورت تغییر در ارکان قدرت یا جابجایی ها در الیت حاکم موجد تحولی برای ملیت های تحت ستم و گروه های فرودست نخواهد شد. به طور واضح تر باید تاکید داشت که مسالهء جنبش اجتماعی قدرتمند و غیرمتمرکز کنونی تنها رژیم غیردموکراتیک نیست، بلکه یک آیین ناسیونالیستی شبه فاشیستی فارس محور است که امکان هر گونه همزیستی مسالمت آمیز ملیت ها و گروه های فرودست را به صفر رسانده است.[1]

گفتارهای متعدد روشنفکری ایرانی و دستگاه های ایدئولوژیک مروج آن در یک سدهء اخیر دو اصل آیینی خود را به شکلی مستمر ترویج و تبلیغ کرده اند؛ “ملت واحد ایرانی” و “سلطه­ی زبان فارسی”. در دستگاه فکری ایرانی فهم این دو اصل در چارچوب استدلالات منطقی مشخصی صورت نمی گیرد و تنها برداشت ازلی گرایانه است که به آن ها مشروعیت می بخشد و آن دو را همچون دو اصل طبیعی، بدیهی و ازلی بازنمایی می کند. مشخص است که این دو اصل نافی کثرت هستند و موجودیت ملیت ها، زبان ها و گروه های زبانی و قومی دیگر را به هیچ وجه برنمی تابد. گمانی نیست که آیین ناسیونالیستی ایرانی از همان ابتدای صورت بندی گفتاری خود در منازعه با گفتارهای هویتی دیگری بوده که آنها را همچون دشمن و دیگری خود تعریف کرده است. استمرار حضور گفتارهای هویتی دیگر برای ناسیونالیسم ایرانی به مثابهء معضل، مساله و مشکله درآمده و کار چاره­جویی و حل مساله و مشکله مورد نظر را به رژیم سیاسی و ابزارهای خشونت بار سپرده است. آنچه در یک سده گذشته در ایران نام « مساله کرد» به خود گرفته محصول این نگرش است. پرسش قابل طرح در اینجا این است که آیا کرد و دیگر ملیت ها مساله و مشکل هستند یا باید “ایران” و “ناسیونالیسم ایرانی” را مساله و مشکله محسوب داشت؟ با تمرکز بر کردستان ضمن پاسخ به این پرسش موضوع را بیشتر باز خواهیم کرد.

نخبگان، روشنشفکران و در کل ایدئولوگ های ناسیونالیسم ایرانی با اتکا بر یک برداشت ازلی گرایانه، جغرافیای سیاسی- فرهنگی طبیعی و ازلی برای ایران در نظر می گیرند و هر آنچه در مرزهای این جغرافیای سیاسی- فرهنگی مفروض قرار گرفته واجد هویت ایرانی می دانند. بر این اساس کردستان بخشی از جغرافیای مذکور بوده و امکان و بیان تمایز هویتی و زبانی برای آن و تاکید بر الزامات سیاسی ناشی از آن در دایره محال قرار می گیرد. اما آیا قرار گرفتن کردستان در این جغرافیا یک امر ازلی تاریخی است یا ناشی از مجموعه ای از رخدادهای تاریخی، اقتضائات سیاسی و رقابت های ژئوپولتیک پیشا استعماری و استعماری می باشد؟

قرن پانزدهم میلادی در تاریخ کردستان واجد اهمیتی ویژه است. در این قرن کردستان به صحنه یک منازعهء شدید و خونبار بین الاتراکی تبدیل شد.گروه ها، دسته جات، قبایل و طوایف ترک به شکلی پیچیده درگیر شدیدترین رقابت ها و درگیری های سیاسی بودند و سرزمین های کردستانی را به عرصه منازعات و جنگ های خونبار خود تبدیل کردند. “نظم امارتی کردستان” به شکلی گریزناپذیر درگیر “آنارشی ترکی” گردید و امارت های کردی وارد رقابت ها، دسته بندی ها و منازعات نظامی ترکی شدند. نظم امارتی کردستان تا حدود زیادی توانست آنارشی ترکی متجسم در دو گروه آق و قره قویونلو را تاب آورد، اما ظهور یک اتحادیه ایلی- فرقه ای به نام صفوی قرن شانزدهم را به یک عصر تاریک خونبار برای کردها و نظم امارتی تبدیل کرد. آنارشی ترکی عصر قویونلوها توان به چالش کشیدن جدی نظم امارتی را نداشت، اما آنارشی ترکی ناشی از رقابت ها و منازعات صفوی- عثمانی نظم امارتی را با مخاطره جدی روبرو ساخت و سرزمین های کردستانی را به میدان اصلی منازعه بین التراکی تبدیل کرد. اگر چه نظم امارتی تا قرن نوزدهم موجودیت خود را حفظ کرد، ولی دو قلمرو امپراتوری گونهء ترکی کردستان را به دو پاره تبدیل کرده بود. کردستان واقع شده در قلمرو صفوی به طو ر معمول یکی از خاستگاه های اصلی مخالفت با دستگاه سیاسی صفوی بود و این مخالفت در قالب های شورش های متعدد گروه های ایلی و صف آرایی امیرنشین ها در برابر صفویه بروز پیدا می کرد. اما رقابت ها و جنگ های درازمدت آنارشی ترکی( صفوی- عثمانی) و تاثیرات اجتناب ناپذیر آن بر کنشگری سیاسی و نظامی کردها، امکان شکل گیری هر گونه کیان سیاسی منفک و دولت یکپارچه را با محدودیت مواجه می ساخت.

در قرن هفدهم منازعهء اروپایی- عثمانی منجر به دیپلماسی نزدیکی به صفوی شد و استعمار به خاورمیانه کنونی راه یافت. استعمار در این زمان و حتی بعدها قلمرو صفوی را به عنوان مستعمره در نظر نداشت، بلکه از آن همچون یک امکان برای مقابله با عثمانی سود می جست و آن را یک فرصت برای مقاصد تجاری و اقتصادی تلقی می کرد. اما اهمیت این موضوع در چیست؟ توجه به این موضوع از این لحاظ دارای اهمیت است که از همین زمان موجودیتی به نام “پرشیا” در ادبیات دیپلماتیک و سیاسی غربی ها زاده می شود و طبعا کردستان هم بخشی از این موجودیت بود. در واقع آنارشی ترکی به شکل گیری جغرافیای پرشیا کمک کرد و غرب نیز در چارچوب نظم جهانی مورد نظر خود این موجودیت را به رسمیت شناخت. بدین ترتیب قرن هفدهم، قرن ظهور مساله و مشکله پرشیا و ایران برای کردستان بود.

انحطاط و زوال صفوی به منزلهء زوال مسالهء پرشیا برای کردستان نبود. آنارشی ترکی از شرق قلمرو فروپاشیده صفوی تحت نام “افشار” آتش جنگ های گسترده در منطقه را برفروخت و از غرب نیز عثمانی ها بار دیگر سرزمین های کردستانی را مورد تهاجم قرار دادند. در این میان مساله فقط دست اندازی به سرزمین های تحت حکمرانی صفوی نبود و نادرشاه با کشورگشایی های خود نشان داد قلمروی ویژه با مرزهای خاص زبانی و فرهنگی در ذهنیت او جایگاهی ندارد. در طول این دهه ها نظم امارتی کردستان نتوانست از الگوهای متداول سیاست ورزی فراتر رود و همین امر باعث گردید مقهور قدرت یک فدراسیون دیگر ترک یعنی قاجارها شود. نظم امارتی در چارچوب الگوهای کلاسیک گذشته، فرادستی قاجارها را پذیرفت و با مسالهء پرشیا و ایران به شکلی جدی تر درگیر شد. و در حالی که نظام جهانی در قرن نوزدهم موجودیت پرشیا و ایران را پذیرفته بود و مداخلات و رقابت های استعماری به حفظ این موجودیت کمک می کرد، در نیمهء دوم همین قرن نظم امارتی کردستان هم فروپاشید و ایران به صورت مسالهء اصلی کردستان درآمد.

با فروپاشی نظم امارتی کردستان، حق حکمرانی و حاکمیتی از کردها سلب شد. ماهیت ایلی قدرت در دوره قاجار در تضاد با مشارکت دیگر گروه ها در ساختار سیاسی بود، به ویژه آن گروه از کردها که سنی مذهب بودند. انقلاب مشروطه به عنوان یک جنبش سیاسی مرکزیت گرا هر چند به دنبال دموکراتیک سازی ساخت قدرت بود، اما فهم نخبگان سیاسی و رهبران انقلاب از دموکراسی و سیستم مشروطه به نحوی نبود که حق حکمرانی و حاکمیتی کردها را به رسمیت بشناسد. بنابراین باید اذعان داشت این نخستین انقلاب مدرن در ایران نه تنها دستاوردی برای کردها نداشت، بلکه به نهادینه سازی و تثبیت دیدگاه هایی یاری رساند که دولت مدرن را نماینده فرهنگ، زبان و نظام ارزشی قوم فرادست تلقی می کرد. پس از مشروطه و با استقرار دولت پهلوی، ناسیونالیسم ایرانی به ایدئولوژی اصلی دولت تبدیل شد و کردستان را بیش از هر زمان با مساله و مشکلهء ایران مواجه ساخت. جنبش سمکو، جنبش جمهوری کردستان، جنبش دهقانی و حرکت انقلابی 1347 هر کدام به نحوی در مواجهه و مقابله با مشکلهء ایران و مسالهء ناسیونالیسم ایرانی بوده اند و این مواجهه تا لحظه کنونی استمرار یافته است. این منازعه به کجا می انجامد و کردستان با مساله و مشکلهء ایران چگونه برخورد خواهد کرد؟ آیا ناسیونالیسم ایرانی گزاره های قطعی و یقینی خود را مورد بازاندیشی قرار خواهد داد و یا کردستان راهی نو در پیش خواهد گرفت؟

[1] . این را باید دربارهء بعد جنسیتی جنبش نیز یادآور شد که بدون ستیز با گفتار مردسالارانه و مناسبات اقتصادی و نظام ارزشی موجود نمی توان تحولی عمیق را انتظار داشت.

داگرتنی بابەت

کردستان و مشکلەی ایران

بەشکردن لەگەڵ هاوڕێیان