ئارامتر بخوێنەوە

دولت و  ملت در ایران: نگاهی تاریخی به تحول در ساختارهای  اجتماعی و سیاسی در بلوچستان

 هوشنگ نورائی (ایوب حسین بر)[1]


“خواستگاە بلوچها مباحث زیادی بە دنبال داشته است ولی در این میان یک نکته مهم اغلب فراموش شده است که بسیاری از ساکنان کنونی بلوچستان چه از قبل از ورود بلوچها و چه بعد از آن احتمالا منشأ یکسانی با بلوچها بە مفهوم دقیق کلمه نداشته باشند. مردمی که اکنون بە عنوان بلوچ شناخته می شوند به احتمال زیاد در منشا خود بسیار متنوعند و قضاوت از زاویه نژاد واحد درکی ساده­نگرانه است. و گاه از زاویه ای  ایدئولوژیکی  رنگ  نژادگرایانه هم بخود گرفته است.  با آنکه بعضی بلوچ ها را از اعقاب ترکمن (پاتینجر و خایکوف) و بعضی هم راجپوت (بیلو) می دانستند ولی دو نظر آریائی در مقابل سامی گسترده ترین آنها بوده اند. آریاگرایان عمدتا به اشعار حماسی فردوسی  در مورد کوچ و بلوچ مراجعه می کنند که مورد خشم کیخسرو انوشیروان قرار گرفته و از منطقه شمال ایران مجبور به کوچ می شوند. این دیدگاه مرتبط با ایرانی بودن بلوچها از جانب برتون و اشپپینگل و تحقیقات مفصل­تر دیمز استحکام بیشتری یافت ولی بعد از جانب محققان بلوچ و غیر بلوچ ازجمله بجارانی، گل خان نصیر،  علی اکبر جعفری، و اخیرا نصیر دشتی، نیز  مطرح شده است.”

مقدمه

با آنکه از نام های متعددی همچون گدروسیا، ایختیوفاجی،  ماکیا، کسمکوران، مکوران، یا  مکران و نام های  مشابه دیگری از منطقه و یا عمدتا بخش هایی از این منطقه قرنها پیش،  از زمان هخامنشیان و سپس اسکندر  وجود دارد و اکنون هم  مکران بخش مهم جنوبی بلوچستان کنونی را در کشور های ایران و پاکستان در بر می گیرد. ولی نام بلوچستان که عمدتا بە معنای سرزمین بلوچهاست نامی چندان قدیمی نیست، بلکه بە دوران امپرطوی­های مغول در هندوستان در قرن شانزدهم[2] و با کثرت بیشتری در عصر نادر شاه در قرن هیجدهم بر می گردد. نام بلوچستان احتمالا بوسیله دستگاههای اجرائی امپراطوری­های مسلط بە منظور تسهیل حکمرانی صورت گرفته باشد.

این بدین معنا هم هست که به احتمال زیاد سلطه بلوچ­ها که نام خود را به این منطقه داده­اند قدمت زیادی ندارد. تحقیقات موجود نشان می دهند که از قرن چهارم هجری نام بلوچ همراه با کوچ  می­آید. ورود بلوچ­ها را از کوههای کرمان به این منطقه در دروران امپراطوری ترکان سلجوقی در قرن 12-13  میلادی و یا پنجم و ششم هجری حدس می زنند. آنها بعد از این در منطقه وسیعی پخش شدند، ولی اطلاعات چندان روشنی در مورد ساکنان قبلی و مناسبات اجتماعی و سرنوشت آنها در دست نیست.[3] اینکه تا چه میزان ساکنان بومی اولیه در ایلغارها و جنگ ها کشته شدند، به بیرون از منطقه کوچ کردند و یا در پروسه­ای تدریجی در بلوچ­ها ادغام شدند و زبان و فرهنگ آنها را پذیرفتند اطلاعات زیادی موجود  نیست.

شواهد عمدتا از این حکایت دارد که  بلوچ بصوت نیرویی کوچ­نشین،  جنگجو و از نظر معیشتی متکی به اقتصاد شبانی و راهزنی  وارد منطقه شده­اند. اینکه با تسلط بلوچ ها چه تغییراتی در زبان و فرهنگ خود بلوچ ها هم ایجاد شد چیز زیادی نمی دانیم. اما با آنکه توافق زیادی هست که زبان بلوچی از شاخه های زبان ایرانی است ولی روشن است که  در پهنه گسترده بلوچستان تنوع فرهنگی و زبانی بسیار زیاد است و گاه فهم سخنگویان بعضی از این دیالکت ها از زبان همدیگر دشوار است. [4]

اما اینکه بلوچ ها از کجا آمدند و یا بعبارت دیگر چه اعقابی داشتند  یا بە زبان نامانوس و اکنونی  ریشە آنها از چه “نژادی” بودە است، هنوز بە صورت معمای حل نشده ای مورد بحث است.

خواستگاە بلوچها مباحث زیادی بە دنبال داشته است ولی در این میان یک نکته مهم اغلب فراموش شده است که بسیاری از ساکنان کنونی بلوچستان چه از قبل از ورود بلوچها و چه بعد از آن احتمالا منشأ یکسانی با بلوچها بە مفهوم دقیق کلمه نداشته باشند. مردمی که اکنون بە عنوان بلوچ شناخته می شوند به احتمال زیاد در منشا خود بسیار متنوعند و قضاوت از زاویه نژاد واحد درکی ساده­نگرانه است. و گاه از زاویه ای  ایدئولوژیکی  رنگ  نژادگرایانه هم بخود گرفته است.  با آنکه بعضی بلوچ ها را از اعقاب ترکمن (پاتینجر و خایکوف) و بعضی هم راجپوت (بیلو) می دانستند ولی دو نظر آریائی در مقابل سامی گسترده ترین آنها بوده اند. آریاگرایان عمدتا به اشعار حماسی فردوسی  در مورد کوچ و بلوچ مراجعه می کنند که مورد خشم کیخسرو انوشیروان قرار گرفته و از منطقه شمال ایران مجبور به کوچ می شوند. این دیدگاه مرتبط با ایرانی بودن بلوچها از جانب برتون و اشپپینگل و تحقیقات مفصل­تر دیمز استحکام بیشتری یافت ولی بعد از جانب محققان بلوچ و غیر بلوچ ازجمله بجارانی، گل خان نصیر،  علی اکبر جعفری، و اخیرا نصیر دشتی، نیز  مطرح شده است. محققانی همچون هولدیچ و بعد محمد سردارخان،  با مراجعه به بعضی شعر های حماسی بلوچی که خود را از اعقاب امیر حمزه دانسته و از حلب کوچ کردند نظریه سامی بودن بلوچها را مطرح کردند.[5]

به هرصورت بلوچ­ها  پس از ورود خود، در منطقه وسیعی پخش و اغلب بە صورت نیروی مسلط درآمدند. آنها از کوههای مشرقی کرمان  در غرب تا سند و جنوب پنجاب در شرق، و در شمال هم در منطقه نیمروز در جنوب غرب افغانستان پخش شده اند. در مناطقی که از نظر تاریخی روابط اجتماعی و فرهنگ های توسعه یافته یکجانشینی از قبل وجود داشت بلوچها  بە تدریج مناسبات، فرهنگ و زبان مسلط منطقه را بە طور جزئی و یا کامل پذیرفتند مثلا در سند، جنوب پنجاب و تا حدودی سیستان. هر چند در مواردی  شاخه هائی از قبایل بلوچ بە صورت نیروی حاکم و یا نیروئی قدرتمند در این مناطق در آمدند.[6]

اکنون وسعت مناطقی که عمدتاً بلوچ نشین بحساب می­آیند در سه کشور پاکستان (347190)[7]، ایران (181785)[8]، افغانستان (43409)[9]  حدود 570000 کیلومتر مربع است. البته مناطقی در همین چهارچوب هستند که بلوچ ها درآنها  اقلیت اند ولی در همان حال ن مناطقی در همسایگی این استانها و خارج از تقسیم بندی رسمی وجود دارند که در آنها جمعیت بلوچ در اکثریت قرار دارد. جمعیت این استانها بر اساس آخرین سرشماری ها بترتبب حدود 12.5 میلیون در پاکستان (2017)، حدود 2.8 میلیون  (همراه با سیستانیان) در ایران  (2017) و حدود 120000 نفز در افغانستان بوده است. هرچند گزارش های قدیمی تر  جمعیت بلوچ در افغانستان را 800 هزار نفر گزارش کرده اند.[10] بر این اساس کل جمعیت مناطق این استانها حدود 15.5 میلیون نفر است ولی واقعیت این است که  شاید بین  50 تا 60  درصد این جمعیت زبان اولشان بلوچی باشد. در این میان ایالت بلوچستان پاکستان که بزرگترین بخش است از نظر زبانی و قومی بسیار متنوع است و به احتمال زیاد جمعیت بلوچ که زبان اولشان بلوچی باشد از  50 درصد جمعیت ایالت تجاوز نکند. [11]  بمنظور ترسیم روشن تری از مسئله بلوچستان در رابطه با شکل گیری دولت و ملت مدرن در ایران ، مباحث خود را  به دوران جدید یعنی از عصر قاجاریان به بعد محدود می کنیم.[12]  بنابر این به موضوعات زیر می  پردازیم:

جایگاه بلوچستان و رابطه آن با امپراطوری های مسلط پیرامون  

عصر  قاجار

ورود انگلیس و پیدایش مرزکشی امروزین،بلوچستان

ساختار ها و ارزش ها ی قبیله ای -فئودالی در یک پهنه تاریخی در بلوچستان،

 پروسه متمرکز سیاسی دوران پهلوی

تحولات دوران محمد رضا شاه پهلوی

دوران جمهوری اسلامی : جامعه بلوچ و هویت

بخش پایانی و نتیجه گیری.

بلوچستان در کنترل و یا محاصره امپراتوری ها

از تاریخ دوران  گذشته و دور این منطقه اطلاع بسیار کمی در دست است. ولی با توجە بە اطلاعات پراکنده موجود، بلوچستان  با همین طبیعت سخت پوشیده از کوه و سنگ و بیابان های خشک، گرم و غیر قابل  کشت توصیف شده است. شاید همین طبیعت بود که بە صورت اسرارآمیزی امپراطوری­های جهان را وسوسە می کرد که احساس ماجراجوئی خود را در این منطقه بیآزمایند. از چندین قرن قبل اطلاعات محدودی از داستانهای ورود  ایرانیان، یونانیان، اعراب، ترکها، مغولان،  هندیان و افغانها به این منطقه  وجود دارد.  امپراطوری به مفهوم قدیم خود همیشه در جستجوی مرز بی پایان فیزیکی بود ولی در مکانی خیالی ختم می­شد و یا این که با امپراطوری دیگری بر می خورد. بلوچستان در واقع مکانی بود که مرزهای امپراطوریهای گذشته ازجوانب متفاوتی در آن گم و یا سائیده و برای مدتی فراموش می شد. از این جهت که این منطقه بیش از آنکه در دسترس باشد در دسترس نبود و بیش از آنکه متصل باشد منفصل بود.

این نکته بدین معناست که کنترل امپراطوری ها بر این منطقه، یعنی بلوچستان، هرگز فرا گیر و کامل ، پیوسته و بادوام نبوده است. این  ادعا که امپراطوری­های ایرانی بر همه مناطق بلوچستان، یا حتی منطقه محدودتر آن یعنی بلوچستان کنونی ایران، سلطه مداوم داشته اند بە دور از واقعیت است. در دوران گسستگی از امپراطوری ها هم شرایط یکسانی حاکم نبوده و تقریبا همیشه سران قبایل و حکام  خود مختار برای حفظ قلمرو محدود خود، با همدیگر، در کشمکش و رقابت مداوام بوده اند. البته حکام هم با عقد اتحاد با عده ای، بر علیه اتحادیه دیگر عمل می کرده اند. هر چند بلوچستان بە طور مستمر و سراسری از خود حاکمیتی  واحد و سراسری نداشته است ولی در دوره کوتاهی پس از مرگ نادرشاه، تحت تسلط نصیر خان نوری از خاندان احمدزئی،  خان مقتدر براهوئی در کلات، بە صورت یک کنفدراسیون قبیله ای، به حاکمیتی مستقل نزدیک شد ولی خیلی زود تحت سلطه  احمد شاه دورانی قرار گرفت.

واحدهای سیاسی محلی در منطقه بلوچستان، چه تحت سلطه امپراطوری ها و چه خارج از این سلطه ها عبارت بوده اند از نوعی شبه دولتهای محلی مستقل و یا نیمه مستقل از همدیگر. مناطق قبایل متکی به معیشت شبانی مناطق حاکم نشین فئودالی که عمدتا  متکی به کشاورزی بوده اند  از مهمترین اشکال حکمرانی بوده اند که ما بعدا ٌ بیشتر به آنها می پردازیم.

حال از نظر تاریخی بهتر است  بررسی خود را به قرن نوزدهم و بیستم  بە دورا ن قاجار و  ورود بریتانیا به صحنه  قدرت محدود کنیم تا بە طور ملموس تری به  فهم ما از روابط اجتماعی و سیاسی بلوچستان ایران دردوران پهلوی و بعد از آن کمک کند.

توصیفی که ازبلوچستان قرن نوزدهم وجود دارد این است  که در آنجا ” شرایط هرج ومرج،  در هم برهم وجنگ داخلی”  مسلط است.[13]  چارلز لیندهلم در مورد مناطق  مرزی نوشت که ” مشکل سرزمین،  ساکنان خوفناک،  دفاع آسان و فقر غارتگر همه دست بە دست می داد و منطقه مرزی را از کنترل دولت های متمرکز  تا دوران اخیر دور می کرد”. [14]

دوران قاجاریه:  در عصر قاجاریان از نظر دستگاه اداری، کرمان و بلوچستان از ایالات چهارگانه قاجار بود و بلوچستان بە مثابه ولایتی در کرمان محسوب می شد. سیستان هم جزئی از ایالت خراسان بود. فاصله مراکز اصلی قدرت با حواشی مرزی بە نحوی بود که کنترل سیاسی و فرهنگی جای خود را شدیدا به شبیخون های نظامی و بشدت خشن می داد و این شیوه مداوم پس از هرچند سال و یا گاه وقفه های طولانی تری تکرار می شد.  هرچند تنها به بعضی مناطق محدود  می ماند. در دوران قاجار ما با چنین حملاتی بر می خوریم که در آنها کنترل تنها با مالیات گیری های بسیار سنگین و حتی در مواردی برده گیری تعریف می شد. این اقدامات  بشدت موجب ویرانی وسایل تولید و نیروی انسانی در منطقه می شد. [15]

در دوره ای از سلطنت ناصرالدین شاه و بویژه زمانی که فرمانفرما حاکم کرمان و بلوچستان و یا بخصوص وقتی  که ابراهیم خان بمی حاکم بلوچستان  بود کنترل منطقه ببالاترین حد خود رسید. ولی در همان حال از نظر میزان فشار و ستمگری یکی از تاریکترین دورانی بود که این منطقه بخود دیده بود. در این زمان ابراهیم خان مرزها را تقریباً به مناطقی رسانده بود که امروزه در اختیار ایران است .

بهزادی در کتاب  “بلوچستان” اسنادی را ارائه می کند که جوانب فشار و ستمگری را از جانب نصرت الدوله فرمانفرما  نشان می دهد. مثلاً او به  زین العابدین خان سرتیپ فرمانده قشون در بلوچستان در مورد عبدالله خان از حکمرانان دزک (سراوان) دستور  می دهد:

“عبدالله خان را به چنگ آورده، یا سر او را نزد من بفرستید، یا خود او را که به فضل خداوند انشاءالله او را که نزد من آوردند، یا زنده یا مرده، آن وقت پدرش را خدمت نمایم[. …. ] به فضل خدا انشاء الله یا مرده یا زنده عبدالله کور پدر سوخته زن ق… را بفرستی نزد این جانب”.[16]  و می گوید که بخششی از او پذیرفته نشود همانطور که من از “دلاورخان پدر قرم…ق او تعارف و پیشکش قبول نکردم”. [17]

همان زمان گویا بقلم محمد حسین خان وکیل باشی  و مهر فرمانفرما آمده است ” مولاداد برادر زن سردار قادربخش و چند نفر دیگر از حضرات ده واری، کسان مولادادخان در قلعه دزک هستند. البته حکماً  باید بعد از گرفتن قلعه، مولاداد را بگیرید و تمام مال او را از دستش بگیرید و خود مولاداد را هم روغن نفت…. می زنید و در حضور زن قادربخش آتش می زنید. باقی کسانش هم هرچه دارند از آنها بگیرید و دست و پای آنها را ببرید تا عبرت دیگران شود. اگر غیر از این کنید مورد مؤاخذه سخت خواهید بود”.[18]  

در جای دیگری فرمانفرما به فرمانده قشون می نویسد که بعد از عبدالله خان که “برحسب دلخواه این جانب ار عبدالله خان فارغ و نائل به مقصود شدید، آنوقت به کار قلی محمد[؟] و بم پشت بپردازید و نوکر نرماشیری و سرباز فوج بهادر و سایر اهل اردوی خودتان را با نوکر و جمعیت سرحدی طوری در قتل و غارت و تاخت و تاراج بم پشتیها و خراب کردن قلعه و مسکن و منزل قلی محمد و سایرین مطلق العنان نمائید و به آنها حالی کنید که این جانب از بم پشت و اهل بم پشت سلب نظر نموده ام و هستی آنها را به اهل اردو  که همراه شماست بخشیده ام که در کشتن قلی محمد و کسانش و بردن مال آنها ابداً خودداری نکنند و از این بابت هم شما فارغ و آسوده شوید”.[19]

وظیفه اساسی حکام ایالات که از میان شاهزادگان  بر اساس مزایده تعیین می شدند، [20]این بود که حداکثر در آمد مالیاتی و هدایا را به دربار بفرستند. مقامات و عناوین مهم همه بر اساس میزان تحفه  (رشوه) به شاه و نزدیکانش تعیین می شد. این شیوه ها همه بە معنی دست­اندازی بی رحمانه  به هست و نیست رعایا بود که در منطقه ای مثل بلوچستان که طبیعت بی­رحم هم امکان بارآوری بالائی  را نمی داد بشدت ویرانگرانه بود. با وجود فشارها و ستمگری ها و برده گیری هایی که در زمان قاجاریه وجود داشت انها در همان چارچوبهای ساختار ایالتی و ولایتی کاری بە شیوه حکمرانی محلی سرداران و حکام بلوچ نداشتند  و خود هم هیچ نوع تعهدی نسبت به رونق منطقه و رفاه مردم نداشتند. همه حکام و سرداران محلی حتی زمانی که کاملا مستقل نبودند، از موقعیت خودمختار خود به ازای همکاری نظامی در مرزداری و مالیات گیری،  با نماینگان دولت مرکزی   و تصرف بخش مهمی از تولید اضافی، محافظت می کردند.[21] اما از انقلاب مشروطیت تا ورود رضا شاه نفوذ  حکام قاجار بسیار محدود بود.  

در همان حال سران قبایل و حکام مستقل  در بلوچستان هر زمان که برای آنها امکان داشت بخش مهمی از منابع زیستی خود را از طریق غارت فراهم می کردند. بە طوریکه حمله و غارت مناطقی همچون بشکرد، رودبار و لار بە طور گستردە صورت می گرفت و  گاه  با اسیرگیری و برده سازی نیز همراه بود. اما  از آنجا که ورود بریتانیا به صحنه سیاسی در این منطقه بە مراتب اساسی تر از حاکمیت امپراطوری قاجار  بود، بیشتر به موضوع ورود امپراطوری بریتانیا  به این منطقه می پردازیم.


ورود بریتانیا

در عصر قاجاریان از اوایل قرن نوزدهم حضور انگلیسیان در بلوچستان دیده می شود. با ترس از قشون­کشی ناپلئون به منطقه،  اعزام افسران انگلیسی در لباس تاجر شروع شد. بە طوری که کاپیتان گرانت در سال 1809 و پاتینجر و کریستی یک سال بعد به منطقه رفتند. ولی با رفع خطر ناپلئون توجه مجدد انگلیسیان به منطقه غربی بلوچستان با ماموریت ویژه حاجی عبدالنبی افغان (1839-1840) شروع شد[22] و با شروع کشیدن خط تلگراف در اوایل دهه شصت میلادی قرن نوزدهم بشدت افزایش یافت.

برای انگلیس بلوچستان ازنظر اقتصادی اهمیتی نداشت بە طوری که  هنری تریسترام هلند از قول دنیس برای نقل کرد که بلوچستان کشوری است که “رودخانه زیاد دارد ولی آب ندارند، جنگل زیاد دارد ولی درخت ندارند، روستا زیاد دارد ولی جمعیت ندارند”.[23] این البته یک اغراق بود ولی بیانگر جنبه های مهمی از خصوصیات این منطقه و نگرش دستگاه امپراطوری انگلیس را در هند بیان می کرد. اما از نظر سیاسی کشیدن خطوط مرزی بە مفهوم امروزی اهمیت پیداکرد. 

با شروع برنامه کشیدن خط تلگراف از ساحل مکران، مرز کشیـها در سواحل از1861 شروع وحل و فصل شد بە طوری که قرارداد کلی با ایران امضا شد. ولی  برای محافظت  از این خطوط،  انگلیسیان به ایجاد ایستگاهایی در  گوادر (که ارتباطی با ایران نداشت)، چابهار و جاسک دست زدند  که نه تنها ازنظر تکنیکی به خط تلگراف مرتبط می شد، بلکه به صورت پادگان های کوچک و مستقلی عمل می کردند.[24] در همان حال با همه حکام مهم ساحلی بویژه درمناطق  دشتیاری، باهو، گِه (نیکشهر)، بنت و بیابان و جاسک بە طور جداگانه ای قرار داد هایی امضا کردند و آنها را بە عنوان حقوق بگیر در خدمت خود در آوردند. [25]  

ولی با توچه به نقشی که ابراهیم خان بمی داشت و در صدد حمله به کیچ بود  مرز کشی زمینی از گواتر(که از قبل مرز ساحلی را با ایران روشن می کرد)  تا ملک سیاه کوه مطرح شد.  در سال ۱۸۶۹  ابراهیم خان از میر مراد سرکرده تمپ کلات خواهان مالیات شد.  چنین حرکتی با پناهنده شدن محمد خان گیچکی که بعد از بیرون راندن  عمویش شیخ عمر از قلعه تربت فرار کرده و به ایران رفته بود، شروع شد. ابراهیم خان حاکم بلوچستان در بمپور و عبدالله خان حاکم گه، همراه با محمد خان نقشه حمله به کیچ و گوادر را ریخته بودند.  متعاقب این اطلاعات انگلیسیان به ایران اعتراض کردند و دولت ایران چنین نقشه ای را انکار کرد و لی حرکت بە سوی گوادر را تنها در رابطه با بررسی خطـ تلگراف قلمداد کرد. متعاقب این برنامه ها و اطلاع به خان کلات، هم خان کلات و هم انگلیسیان مرزکشی را ضروری دانستند و شاه ایران هم پذیرفت. در نتیجه کلات، ایران و انگلیس وارد مذاکره شدند، بر این اساس که مرز ها با توافق عمومی پذیرفته شوند ولی درصورت اختلاف خطوط مرزی با اکثریت آرا تعیین شوند. از همانجاست که گلداسمید ماموریت یافت وارد مذکره بر سر مرز ها بشود.[26] 

در تقسیم بندی های مرزی توماس هلدیچ یکی از استراتژیست های تعیین خطوط مرزی تاکید داشت که تقسیم بندی های نژادی، فرهنگی و زبانی در این مورد که مرزهای  ملی کجا کشیده شوند از اهمیت اساسی برخوردار نیست. صلح تنها با مرزی  تامین میـشود که ” یک لبه روشنی در چشم انداز سیاست ملی ایجاد کند  بە طوری که عبور و تجاوز غیر قانونی را محدود نماید” . [27]  اما تا توجه به وجود لایه بندی در مرز های امپراطوری بریتانیا،  کشیدن   چنین مرز هائی از چه جهت برای آنها اهمیت داشت؟

در رابطه با هندوستان، بریتانیا دارای مرزهای  سه لایه بود.  در درون مرز های لایه اول حاکمیت مستقیم عمل می شد.  در لایه دوم مرزی که پس از مرز های لایه اول شروع می شد منطقه بە صورت غیر مستقیم اداره می شد بدین معنی که آنها در امور داخلی آزادی داشتند ولی بە طور فعالی مرزهایـشان از طرف بریتانیا کنترل می شد و سیاست خارجی آنها کاملا از طریق حکومت هند به کمک نمایندگان سیاسی  آنها در چنین مناطقی  تعیین می شد. لایه سوم قلمرو  نفوذ بریتانیا قلمداد می شد که سلطه  از طریق  دوستان مطیعی انجام می شد که با قرار دادها و وظایف مشخصی به بریتانیا  متصل می شدند [28] .

هندوستان بە عنوان مهمترین قلمرو استعماری تحت کنترل مستقیم بود  هر چند در این قلمرو هم شاهزاده های متنعددی بودند که از  نوعی خودمختاری برخوردار بودند. مناطقی در منطقه  پشتون نشین (سرحد) و نیز بلوچستان شمالی بە صورت مستقیم اداره می شد ند. این بخش از بلوچستان پس از متصرفات اولیه و قراردادی با کلات در سال 1876  تحت کنترل مستقیم بریتانیا در آمد تا مناطق جنوبی بلوچستان رابطه مستقیمی با پشتون­های شمالی و افغانستان نداشته باشند. بخش دیگر بلوچستان که تخت تسلط خان کلات بود مانند بخش­هائی در منطقه سرحد پشتون نشین در لایه دوم قرار داشتند. افغانستان  و نپال در لایه سوم بودند.

با توجه به چنین لایه بندی­ای، ایران و یا بخش های مشخصی از آن می بایست در لایه دوم و سوم قرار می گرفت. حد اقل بخش های مرزی جنوب شرق وجنوب ایران در حائلی بین لایه دوم و  سوم قرار می گرفتند. میر جاوه مرز مستقیم هند بود بنابراین مناطق سر حد بلوچستان بە صورت نامفهومی بین  لایه دوم و سوم در نوسان بود. بلوچستان جنوبی یا مکران بویژه مناطق ساحلی هم عملا در چنان حالتی قرار داشت.  نیروهای نظامی انگلیسی حتی از اوایل قرن بیستم در منطقه سر حد بویژه در دزاپ (زاهدان) و میرجاوه وجود داشتند و در حین جنگ جهانی اول و قشون کشی ژنرال دایر پادگان  مهمتری در خاش به آنها اضافه شد  که تا سال 1924  فعالیت داشتند، ولی پس از مذاکره با رضاخان آنجا را ترک کردند.

در مناطق ساحلی پس از وقفه هایی، نیروهای انگلیسی در اواخر قرن نوزدهم وبویژه بعد از کشتن گریوز، در تاریخ دوم دسامبر سال ۱۸۹۷، بە وسیله ملک گند  بن شه بیگ ، رئیس قبیله شاهوزئی و ۲۰ نفر از همراهانش، در  چابهار و جاسک بە شدت تقویت شد.  

توسعه طلبی  در  آنسوی مرزهای اولیه مهمتری  سیاست خارجی امپراطوری بریتانیا بود.  توسعه طلبی همرا با بی اعتمادی نسبت به همسایگان همراه بود.[29]  و از این جهت  اصل یافتن مرز زمینی برای امپراطوری  به جائی ختم نمی شد.   علیرغم لایه مرزی متفاوت در کل بلوچستان، تا جائی که اسناد تاریخی  موجود نشان می دهند هیچ امپراطوری دیگری به انداز انگلستان بلوچستان را طی یک دوره نسبتا طولانی در زیز یک چتر جمع نکرده و بر آن با شیوه های متفاوتی حکمرانی نکرده بود.

انگلیسیان در شیوه کنترل بلوچستان  (کلات) دو استراتژی اساسی تعریف شده داشتند:  سیاست مرزهای بسته  و سیاست رو بە جلو.  هدف از   سیاست مرز های بسته پاییدن ، دست کاری کردن  و بهره بردن از روابط بین قبایل بود ولی  سیاست رو بە جلو در درون بلوچستان یک سیاست برای همسان سازی تدریجی  بود.

برای ساندیمن از طراحان استراتژی رو بە جلو هدف  از این استراتژی رفاه قبایل بود  و معتقد بود که دولت دارای وظیفه اخلاقی است که تلاش کند بە تدریج قبایل را به مدنیت و یکجانشینی سوق بدهد. فرمول او ” نفوذ صلح آمیز”  در منطقه بود که اساس آن بر آگاهی و همدردی نهاده می­شد. و این کار به این  صورت  تقویت می شد که به قبایل این شانس  داده می شد که اقتصاد خود را بهبود ببخشند و از این طریق  کوچ نشینان فقیر از عادات چپاولگری بە نفع یک زندگی صلح آمیز دست بر می دارند. از نظر او ابزار بلاواسطه  چنین بهبودی ای استخدام آنان در نیرو های انتظامی، جاده سازی و دیگر بخش های خدماتی بود.[30] 

بعد از مرگ ساندیمن در سال 1892، سیاست های فوروارد پالیسی با سیاست های مرز های بسته در آمیخت و  مسئولیت ها سیاسی  و استراتژیک بە طور مبهمی جای استراتژی های  اولیه را گرفت. .بعد از آمدن لرد کرزن بە عنوان وایسروی (فرماندار کل) هندوستان  سیاست ها بدینگونه بازتعریف شد.

با آنکه بنا به قرار داد های مرزی گلداسمید در جنوب، مک ماهون  و هلدیچ در شمال،  این مناطق در مرزهای ایران بشمار می رفت ولی بر این اساس که دولت مرکزی ایران ضعیف و توانایی محافظت از مرز ها و خطوط تلگراف ساحلی را نداشت و سران قبایل بلوچ خاک کلات را مورد تهاجم قرار می دادند، همانطور که در بالا اشاره شد،  خود انگلیسی­ها دست به هجوم به مناطق مورد نظر خود و کنترل آنها  می زدند. خصلت کنترل تمام مناطق بلوچستان چه در مناطق شرقی و چه غربی بر این بنیاد قرار داشت که بلوچستان برای انگلیس تنها از نظر سوق الجیشی حائز اهمیت بود. این تلقی بدین معنا بود  که کنترل منطقه برای آنان نه در آمد بلکه هزینه داشت که بە مثابه جزء کوچکی از  هزینه های  امنیتی-نظامی دستگاه استعماری هندبه حساب می آمد.  

تا زمان آمدن رضاشاه قرار گاه های نظامی انگلیس ایجاد نظم در مناطق ساحلی بلوچستان و منطقه سر حد را بە عهده داشتند. ولی ایجاد آرامش در مناطق مرکزی مکران را که بمپور مرکز آن بشمار می رفت، از وظایف دولت مرکزی ایران بشمار می آوردند. هر چند پس از انقلاب مشروطیت،  بخش مرکزی مکران عمدتا سرباز، پهره (ایرانشهر کنونی) و بمپور و سراوان منطقه تحت حاکمیت بهرام خان بارانزهی و سپس برادرزاده­اش دوست محمدخان بە صورت نسبتا مستقلی در­آمده بود. البته آنها از نظر رسمی هر گز اعلام استقلال از ایران نکردند و در همان حال با انگلیس رابطه ای خصمانه داشتند و یورش های مکرر دوست محمد خان پس از بە دست گرفتن قدرت در سال 1921  میلادی  به مناطق کلات و حتی بلوچستان انگلیس (نوار شمالی)، موجب فشار انگلیس بر دولت مرکزی ایران برای سرکوب دوست محمد خان و کنترل  کامل دولت مرکزی ایران بر منطقه شد.

 توجه به این نکته حائز اهمیت است که  برای انگلیس “حتی در مناطقی که دستگاه اجرائی مستقیم عمل می کرد، اهداف حکومت نسبتا بە طور جدی به نیازهای کلاسیک نظم و قانون محدود بود، حداکثر بدتر نشدن وضع احتماعی مورد پسند بود و نه تحول اجتماعی”. [31]  بر همین اساس بود که دستگاه استعماری انگلیس در این منطقه، هرچند با مقداری تفاوت بین لایه های متفاوت مرزبندی، ساختار و ارزش های اجتماعی  را کم دچار تحول کرد. البته با گسترش شبکه سرداران حقوق بگیر  قبایلی  شکاف بین سران و بدنه قبایل عمیقتر شد، بە طوریکه در مناطقی روابط  قبایلی را بە سوی روابط طبقاتی فئودالی سوق داد و یا روابط قبلی فئودالی مرزی که بعداً بیشتر توضیح می دهیم،  را  تقویت  و منجمد کرد.[32]  



نکاتی در مورد ساختار اجتماعی و سیاسی مرتبط با امپراطوریها در بلوچستان

در آغاز جنگ جهانی اول زوگمایر به نیدرمایر فرمانده کل نیروهای ماموربرای ایجاد آشوب بر علیه انگلیسیان در مرزهای امپراطوری هند نوشت که در مقایسه با ایران و افغانستان “تاجائی که به  بلوچستان مربوط است، وضع متفاوت است. در آنجا وحدتی وجود ندارد بلکه چندین شاهزاده پراکنده وجود دارند که هرکدام بە نحوی واسال های انگلیس هستند. بلوچستان منطقه ای کاملا خصمانه است و آنچه ما می توانیم در آنجا ایجاد کنیم این نیست که اعلام جنگ شود بلکه این است که شورش بپا شود و البته این امکان پذیر است”.[33]

هرچند این یک برداشت ساده سیاسی بە نظر می رسد  که به انفصال و پراکندگی گسترده  و استقلان نسبی قبایل اشاره دارد ولی تصویر درستی است که رابطه بین ساختار های محلی را در ستگاه سیاسی استعماری  نشان می دهد . این تصویر نه تنها در مورد بلوچستان غربی یا منطقه تحت نفوذ بریتانیا  (اکنون بلوچستان پاکستان و آن زمان تحت سلطه بریتانیا) که آنهم بە صورت نامتمرکز و عمدتا بە صورت غیر مستقیم اداره می شد، بلکه تقریباً بهمان میزان در بخش غربی یعنی آنچه در ایران  بود نیز صدق می کرد.

در توضیح پروسه تحولات تاریخی جامعه و سیاست در بلوچستان بعضی  ازمردم شناسان منجمله اسپونر  ۱۹۶۹، لیندهلم  و کسان دیگری، تئوری ابن خلدون را  بکار گرفته اند.  ابن خلدون گردش دورانی  در سلسله های عرب را از غلبه بیابانگرد ها بر جوامع روستائی و تبدیل رهبری کوچرانها  به طبقات مسلط  می بیند. لیدهام  تز ابن خلدون را اینگونه خلاصه می کند:

“نتیجه تاریخی این گرایشات تصرف جوامع کشاورزی بوسیله کوچرانها و آغاز جامعه طبقاتی است.  تیره فوقانی کوچران ها که در ابتد با پیروان خود در رابطه ای برابر قرار دارند حالا طی چندین نسل  بە صورت برگزیدگان حاکم مستبد در می آیند. در ابتدا مردان هم ورثه ازخط بالا  ایدئولوژی مساوات  را حفظ می کنند،  اما وقتی تیره والاتر  بیشتر  کوگناتیک  (هم دودمان) می شود و شبکه ورثه خود را به تیره های دیگر حاکمان می گستراند، و وقتی که تیره والاتر ثروت اضافی را از طریق استثمار  طبقه دهقان جمع میکند، موقعیت دیگر تیره ها درحالت فرمانبرداری قرار می گیرد”.[34]   

تاکید بر شیوه معیشت  در تز ابن خلدون اساسی است.  از این زاویه  هم  سازمان سیاسی بلوچها را بهتر می توان بر اساس  شیوه معیشت آنها توضیح داد.  شیوه معیشت در منطقه بە طور تنگاتنگی با عوامل اکولوژیکی و سطح تکامل نیروهای مولد و میزان بهر وری در درون منطقه مرتبط است. ولی با وجود فشار اکولوژیکی در جهت انزوا و درون نگری  قبایل و  واحه های کشاورزی،  در واقعیت امر آنها بە دنیای خارج مرتبط شده و عبور و حضور امپراطوری ها  موجب تغییر در ساختار سیاسی قبایل شده اند. از زاویه داخلی وجود قبایل شبانی مستقل بلوچ و وجود سیستم های بلوچ-شهری قابل تعمق اند ولی در رابطه خارجی هم  انتظارات امپراطوری ها به آنها اضافه شده و آنها را در جهت مرزداری ، تهاجم مرزی و گاه آنچه فئودالیسم مرزی نامیده شده سوق می داده است. [35]

پاستنر با استفاده از تئوری  اوئن لتیمور به توضیح “فئودالیسم مرزی” در مکران بلوچستان پاکستان که شباهت های زیادی با مکران بلوچستان ایران دارد، می پردازد. پاستنر می گوید که این تز در واقع به این معنی است که در رابطه با امپراطوری رؤسای قبایل وفاداری خود را در ازای عناوین  و یا  موقعیت رسمی  و یا تصرف زمین همراه با امپراطوری، بە فروش می گذارند. در چنان شرایطی حاکمیت رؤسا بر پیروان شان از از روابط مبتنی بر خویشاوندی قبیله ای به روابط مبتنی بر ارباب و رعیتی تغییر می کند  وپیروان بە سوی دهقانی شدن می روند و تحرک خود را در همراهی  با رؤسا از دست می دهند. [36]

با وجود تحولاتی  که بعد از آمدن رضا شاه  در بلوچستان ایران شروع شده بود وجود تاثیر روابط و فرهنگ  عشیره‌ای- قبیله‌ای و یا فئودالی در جامعه بلوچستان همچنان ادامه یافت.  اما ترکیب اجتماعی پیچیده و ناهمگون این  عناصر اجتماعی و فرهنگی تاریخی هم تعبیر سیاسی از نا آرامی ها و تحولات بعدی را مشکل می کرد. بە طوری که اصطکاک بین ساختارهای محلی در بلوچستان و ساختارهای دولت مرکزی در دورا ن مابعد کولونیالیزم هم ادامه یافت.  برای فهم روشنتری از تحولات بعدی به جوانبی از خصوصیات جامعه بلوچ در ایران می پردازیم.

شهری و  بلوچ و در سازمان های اجتماعی و سیاسی در بلوچستان  

از نقطه نظر نیروهای مسلط خارجی، از همه سرکردگان حاکم و سردار محلی بە عنوان سردار و از همه ساکنان بومی بە عنوان بلوچ  یاد می شد.  اما از زاویه داخلی، مردم بلوچستان تقریباً تا دوران انقلاب  به دو گروه شهری و بلوچ تقسیم می شدند. “بلوچ” هم بە معنی مردم کوچ نشین  و دامدار اطلاق می شد.  سرکردگان مناطق شهری را حاکُم و یا حاکِم و  قلمرو حاکمیت آنها را حاکم نشین می نامیدند و سرکردگان  اصلی تابع خود را هم سردار می نامیدند. بلوچ های متمرکز قبیله ای تحت حاکمیت سردار مستقل بودند و قلمرو حاکمیت آنها سردار نشین بود.


حاکُم نشین‌ها

قلمرو عمده حاکم شهرها بودند و شهر در بلوچی اساسا به مزارع  وکشتزار اطلاق می شد. شهری هم بە مفهوم عام خود به همه مردم یکجانشین، روستا نشین، و بە مفهوم خاص خود عمدتا دهقانان را در بر می گرفت. محله مسکونی یک روستای بزرگ هم اساسا  کلا یا کلات (قلعه)، بازارو یا میتگ نامیده می شد . ساکنان شهر، شهری ها بودند که گاه بلوچ ها  با لحن آمیخته با  تحقیر آنها را  شهرکی (روستائی) می گفتند. شهری ها جمعیت عمدتاً ساکن بودند که   شامل  خانواد ه های اشرافی حاکُم ها(hakom)، صاحبان یا سیدها، دهقانان خرده مالک،  تاجران و دیگر ساکنانی بود که شامل صنعتگران (اُ سته کاران)،  حرفه ای های سرگرم کننده (شاهر و دومب/تیمبوکی)، و فرودستان (که از آنها بە عنوان غلام و مولد، درزاده، سیه پاد، کستر پاد، زرخرید یاد می شد)،  دهقانان بی زمین  می شد که بنام های بازیار/بچک/هذمتکار /نکیب نامیده  می شدند. قلمرو حاکُم ها علاوه بر  منطقه های حاکم نشین  کوچکتر و یا بررگتر مناطق “بلوچی” یا عشایرکوچ نشین ولی غیر مستقل را هم در بر می گرفت (البته در مناطق ساحلی اکثریت با مید ها یا ماهیگیران بود).   اما شاید اکثزیت جمعیت دهقان هم تنها به  کشاورزی متکی نبود و دامداری بخش قابال ملاحظه ای از منابع معیشتی نها را تشکیل می داد و حتی بخش مهمی از شهرنشینان فصل بهار را در کوه با عشایر کوچ نشین می گذراندند. و  درآنجا به  هلک های بلوچی (واحد های کوچ نشین) و تحت حمایت یک سرهلک بلوچ (واسه دار) که معمولا با سهم گیری از احشام و دریافت محصولات کشاورزی از شهری ها  مراقبت می کرد، چادر می زدند. از این جهت فرهنگ عشیره ای و قبیله ای در “شهرها” پردوام بود و بین شهریان  و بلوچ ها پیوند ایجاد می کرد.

حاکم با  خانواده، نوکران و ملازمان خاص خود در یک قلعه زندگی می کرد،  ولی زن و فرزندان او هم ممکن بود در فصل بهار به یک هلک به پیوندند. همانطوری که در بالا اشاره شد حاکم نشین ها از ساختاری بشدت طبقاتی و نیمه کاستی برخوردار بودند. جمعیت فرو دست در همه حاکم نشین ها یکسان نبوده ولی از یک سوم تا دو سوم جمعیت را در بر می گرفته است.   در محدوده کنونی بلوچستان ایران، در قرنهای نوزدهم و بیستم، مناسبات فئودالی بە صورت خاصی  رایج بوده است، مثلا در کوهک، باهو ودشتیاری و یا  (با استفاده از املاک خالصه)  در بمپور و بعضی از مناطق اطراف  ایرانشهر و یا مناطق بنت حاکم ها کنترل مستقیم و گسترده ای  بر بخش وسیعی از زمین و آب کشاورزی داشته اند ولی در مناطقی که این مالکیت مستقیم محدودتر بوده است حاکم و خانواده های حاکم ذات تنها  املاک و اب قابل توجهی که به قلعه ها وابسته بود را درتملک خود داشتند.  ولی  مناسبات خان حکمران، مبتنی بر رابطه ارباب و رعیتی بوده است. اما منابع اقتصادی بسیاری از حاکم‌ها نه بر اساس مالکیت مستقیم بر وسایل تولید، آب و زمین و وسایل کشت، بلکه عمدتا بر اساس تصاحب تولید اضافی از طریق اقسام مالیات، بیگاری، اخاذی ،غارت ،امتیازات و تعرفه‌ها و یا  هدایا (سلامی) بدست می آمده است.  مالکان دیگر نیز در مالکیت بر آب و زمین موقعیت نابرابری داشتند. بخش اساسی آنها را دهقانان  کوچک و یا متوسط ولی  قشر کوچکی را مالکان بزرگ تر  تشکیل می دادند.[37]

تعداد حاکم هایی که بتوانند برای مدتی طولانی قلمرو حاکمیت اولیه خود را حفظ کنند زیاد نبود. آنها یا ار طرف نیروهای مهاجم  امپراطوریها، چه حکام قدرتمند مناطق همسایه و یا حکام و سردار های محلی بزیر کشیده می شدند، یا منطقه تحت کنترل اشان محدودتر می شد  و یا به اجبار به  جای دیگری فرستاده می شدند و یا خود عقب نشینی  می کردند  و خود را وارد  اتحادیه ای دیگری، جدید و یا قدیم می کردند. از این جهت میزان آسیب پذیری آنها در مقابله با تحولات بیرونی و درونی، رقابت ها و کشمکش های داخلی و خارجی هم تا حدودی زیادی بیشتر از سردارهای قبایل  بود.  اما آنها با توجه به وصلت های گسترده تر  ماورای قبیله ای و ایجاد اتحادیه ها توانایی خود را برای ایجاد رابطه وحفظ قدرت خویش افزایش می دادند.  این وضع بر روی زندگی عشایر”بلوچ” تحت سلطه حاکم نیز تاثیر اساسی داشت که گاه موجب پراکندگی و مهاجرت  و یا انتقال آنها و گاه روی آوری آنها به حکام قدرتمندتر می گشت.

در قلمرو نفوذ یک حاکم ، بویژه حکام بزرگتر و با نفوذتر، عشایر کوچ نشین از اهمیت ویژه ای بر خوردار بودند. این قبایل کوچ نشینی معمولاً مانند بعضی از گروههای روستائی،   وابسته ، «بدون سر»  (acephelou) و تا حدودی فاقد  یکپارچگی و تمرکز داخلی بودند.[38]  این قبایل بدون استقلال معمولاً منبع مهم قشون گیری و تأمین محصولات دامی دستگاه حاکم محسوب می‌شدند. عشایر گاه بە صورت طبقات حرفه ای جنگجوئی بودند که تحت عنوان لانک بند به خدمت خان در می آمدند. در صورت نیاز آنها مستقلاً دست به راهزنی و غارت می زدند و در رقابت بین خانها نقشی تعیین کننده بازی می کردند. اینها از بعضی جهات با سامورائی های ژاپن شبیه بودند.  سرکردگان  و یا ریش سفیدان آنها هم از  پرستیژ بالائی بر خوردار بودند وامکان داشت  با لقب میر  و یا سردار و یا فرمانده شناخته شوند.[39] 

همانطور که قبلاً اشاره شد  این عشایر مستقل نبودند و مطالعات مستندی وجود ندارد که علل “بی سر” شدن این نوع عشایر را توضیح بدهد. علل آن هم با توجه به شرایط زمانی و مکانی می توانست متفاوت باشد. شاید سران بعضی از  این گروهها  بعد از هجوم و کنترل مناطق حاکم نشین اولیه خود به حاکم تبدیل شده بودند و در نتیجه از بخشی از اعضای پیرامونی خود که بە صورت کوچگرد مانده جدا شده بودند[40]. بعضی از مطالعات نشان داده اند که در  مواردی  قبایل بزرگ با تیره های متعدد بر اثر جنگ و یا اختلافات داخلی  تجزیه شده و تیره های کوچکی از آنها به حاشیه می رفت و به قبایل دیگرحتی قبایل رقیب/دشمن  نزدیک  و یا با آنها وارد اتحاد می شدند و حتی  کم کم بە صورت نیروی  خودی ، به جزئی از قبیله پذیرفته می شد.  

با توجه به وابستگی  آنها به حاکم ها، موقعیت و تا  حدودی منابع معیشتی آنها، با دوام قدرت و نفوذ حاکم ها بستگی داشت. حاکم ها هم بخشاً، گاه زیر سلطه حکومت های  مرکزی و امپراطوری ها بودند و گاه نبودند و به همین صورت  عشایر هم گاه از طریق حاکم و یا مستقیما در  خدمت دولت های مرکزی در می آمدند .  وقتی حاکم های آنها ضعیف، پراکنده و فاقد منابع بودند گروهای بزرگی از همین عشایر، برخلاف تمایلات حاکم، بە عنوان لشکر، چریک، شبه نظامی و بعدا بسیج عشایر در خدمت حکام قدرتمند خارج از منطقه بلوچستان و گاه به دولت های بزرگ امپراطوری می پیوستند و گاه هم بە صورت  متحد  با نیرهای شورشی  برعلیه دولت و گاه با دولت  بر علیه شورشیان  عمل می کردند. نقش این دسته های جنگجوی عشیره ای در مناطقی همچون سیستان و تا حدود زیادی شرق خراسان و جنوب و مشرق کرمان و ودر شرق بنادر-بندر عباس- گاه به عاملی اساسی در تحکیم و تداوم حاکم در می آمد. رابطه نامطمئن عشایر عیر مستقل تا حدودی به گسست ها و یا عدم وجود سنت پایدار با حاکم ها بود. [41]

اما نکته مهم این است که بە نظر می رسد اغلب حاکم های بلوچستان، در چند نسل ماقبل حکومت رضاه شاه، تا جائی که خود اظهار می کنند، بە مفهوم دقیقتر کلمه، بلوچ نبوده اند. مثلا بارانزهیان، بزرگزادها، مبارکی ها، نوشیروانی ها، سیبی ها(صفاری) ، بخشی ازحکام جاسک شجره خود را به اجدادی غیر بلوچ در ایران و یا افغانستان و یا جاهای دیگرمی رسانند. حتی اگر اظهارات آنها غلط هم باشد نشانه این است که بلوچ بودن در میان حاکم ها بیان پرستیژ نبوده است. و  نشان می دهد که پس از تسلط بلوچ ها در نسل های بعدی حاکم ها عمدتا از نسل های بلوچ نبوده اند ولی بتدریچ بمنظور تضمین حاکمیت و ازدواج های بعدی در میان بلوچ ها  حل  شذه اند.[42] شاید ناروئی ها (یا شیرانی ها در مکران)  و بلیده ای ها و تعداد دیگری از قبایل استثنا باشند. ناروئی ها از مهمترین و گسترده ترین قبیله ها بوده اند که از سیستان و سرحد تامنطقه ساحلی، بویژه بخش غربی بلوچستان ایران را کنترل می کرده اند. در میان آنها زندگی شهری و بلوچ  و متعاقب آن سردار و حاکم (و حتی شیعه و سنی) برحسب مناطق مختلف هر دودیده می شوند.  

 تا زمان آمدن رضا شاه مهمترین حاکم نشین های بلوچستان عبارت بوده اند از بنت و کاروان،  جاسک، گه ، باهو، دشتیاری، سرباز، لاشار، پهره، بمپور،  مگس، سیب، دِزَّک ( سراوان).  محققان در توضیح روابط اجتماعی و سیاسی این حاکم نشین ها در بلوچستان از شبه دولت هائی  تحت عنوان سیستم شهری-بلوچ و یا فئودالی مرزی استفاده کرده اند. سیستم شهری-بلوچ[43] بیشتر بر خصلت فونکسیونالیستی (هماهنگی بین بلوچ و شهری) و فئودالیسم مرزی[44] بر خصلت طبقاتی این جوامع در رابطه با سلطه امپراطور های مسلط تکیه دارند.

با توجه به خصوصیاتی  که در بالا توضیح دادیم،  از نظر کلی پیوندهای خونی/خویشاوندی در میان حاکم‌ها بە مراتب ضعیف‌تر از سردارهای قبابل مستقل بود كه در زیر  مورد بررسى قرار خواهند گرفت.


قبایل مستقل سرداری

این قبایل کوچ نشین بودند و به مثابه واحدهای سیاسی نسبتاً مستقل بیشتر در مناطق خارج از قلمرو سلطه حاکم ها وجود داشتند. در این نوع قبایل روابط اعضا مساوات طلبانه بود. همگونی و انسجام درونی این  قبایل که با رهبری متمرکز و معمولاً موروثی همراه بود بسیار نیرومند بود. شیوه‌های معیشت آنها عمدتاً بر دامداری، گرد آوری دانه های خوراکی و داروئی و غارت متکی بود. البته در موارد زیادی در کنار دامداری بە صورت فصلی دست به کار کشاورزی هم می زدند و بخشا صاحب نخل بودند .  و یا در فصل برداشت محصولات کشاورزی  در روستاها به کارگری می پرداختند و اقلام دامی  و دانه های گردآوری شده کوهی را با محصولات کشاورزی و دیگر نیاز های اساسی مبادله می کردند. رؤسای این نوع قبایل اغلب نه حاکم بلکه سردار نامیده می‌شدند.  قبایل بزرگ و دارای تیره های زیادی بودند و کوچکترین واحد آنها هلک نامیده می شد.

مهمترین قبایل مستقل عمدتاً در منطقه سرحد (شمال) می‌زیسته‌اند. اسمعیل زهی‌ها (شه‌بخش)، یار محمد زهی‌ها (شهنوازی)، گمشاد زهی‌ها (بیشتر در حوالی بین سرحد و سراوان) و همین طور  می‌توان از ریگی‌ها و ناروئی‌ها نام برد. در ادبیات تاریخی قرن نوزدهم از گمشاد زهیان و یارمحمد زهیان  که در سر حد بسر می بردند بنام دامنی یاد می شد. همانطور که در بالا اشاره شد بعضی از  شاخه‌های قبیله ناروئی‌  بویژه در سر حد چادر نشین  بودند. قبیله ریگی هم یکی از پرنفوذ ترین و گسترده ترین قبایل بوده است که گروه های نسبتا متنوعی را زیر هژمونی خود داشته است.

سردارهای این قبایل  علیرغم داشتن مقام موروثی فقط  از امتیازات ویژه اقتصادی محدودی برخوردار بودند. در اینجا قبیله به مثابه یک نهاد نسبتا واحد و متحرک سیاسی، نظامی، قضایی و اقتصادی عمل می‌کرد. سردار بە طور نسبتا دموکراتیکی  در سازماندهی و یا حل و فصل انتقام گیری‌های خونی درونی و بیرونی، مذاکرات خارجی، عملیات غارتگری و حل و فصل اختلافات داخلی و امور دفاعی و جنگی می‌پرداخت. با وجود این که در درون این نوع قبایل رابطه طبقاتی گسترده ای وجود نداشت ولی  سرداران و آنهایی که در رأس فرماندهی بودند و نقش مهمی در غارت‌ها و غنایم داشتند، معمولاً سهم  بیشتری نصیب‌شان می‌شد، و معمولاً غنایم انسانی به صورت برده به آنها تعلق می‌گرفت و از این جهت دارای امتیازات محدود ولی ویژه ای می شدند.

اما  روابط درونی قبایل بسته به کوچکی و بزرگی و شرایطی که در آن قرار داشتند  شکل متفاوتی پیدا می کرد. جنگها، چه بخاطر پیروزی و یا شکست، و گاه ازدواج های بیرون قبیله ای، مرزها و تعاریف قبایل را تا حدودی به هم می ریخت. در نتیجه یا افراد جدیدی ، حتی خارج از قبیله، جذب و پذیرفته می شدند و یا افراد و گروه ها یا تیره های از آن قبیله خارج و برای خود قبیله مستقلی می ساختند. همین شرایط سیاسی احتمالا گاه سران را به حاکم تبدیل می کرد و به تدریج از بدنه اشان جدا و بدنه را تقریبا “بی سر” می کرد.  البته استقلال هم جنبه نسبی داشته و بە نظر می رسد که بعضی از این قبایل  در مراحلی نه تنها وابسته به دولت های مقتدر مثلا ایران و یا انگلستان  بودند بلکه در مواردی هم متحد سیاسی بعضی از حاکم های مقتدر محلی قرار گرفته اند ولی با وجود این  آنها استقلال خود را حفظ می کردند  از درون دچار هم گسیختگی نمی شدند.  

پا توجه به ساختارها و ارزش های آن زمان،  چه در میان قبایل و چه در میان حاکم ها، نمی توان گفت آن دوران چیزی  بنام ملت بلوچ و آگاهی ملی (ناسیونالیسم بلوچی) وجود داشته است.  حتی  خارج از سلطه امپراطوری های منطقه، بویژه ایران، افغانستان، هند و انگلستان ، یک بلوچستان نسبتاً متحد بندرت وجود داشته است.  برای مثال وقتی کلنل ییت به بلوچ هایی برخورد که در مرز بین ایران و افغانستان زندگی می کردند آنها بسته به شرایط،  خود را ایرانی و یا افغان می نامیدند ولی وقتی متوجه شدند که ییت و همراهانش مالیات بگیر نیستند گفتند که “رعیت خدایند”.[45]  

با آنکه فرهنگ کوچ نشینی، دلبستگی به سلاح و نیاز و عادت به راهزنی و غارت[46] و فرار از قوانین انضباطی مدرن و متمرکز دولتی  از خصوصیاتی است که آنها به درجات متفاوت حتی در  دوران  پهلوی خفظ کرده بودند. ولی آنچه در بالا گفته شد تا زمان پروسه متمرکز سازی ایران و تابع سازی این منطقه از جانب رضا شاه پهلوی بر قرار بود. این می‌تواند به ما کمک کند تا پروسه تحولات تدریجی و کند ساختار/ ساختارهای اجتماعی و سیاسی بلوچستان بعد از استقرار حاکمیت رضا خان را بهتر درک کنیم.[47]  


پروسه متمرکز سازی دوران پهلوی

بسیاری از مردم عوام  بلوچ ورود رضا شاه را با اصطلاح “آمدن دولت” تعریف  می کنند[48] و بە طور نا آگاهانه ای می گویند قبل از آن دولتی نبوده است. ورود رضا شاه نه تنها ارزش ها بلکه ساختار ها را ازدو جانب رویاروی هم قرار داد. از یک سو دولتی متمرکز در جهت ساختن ملتی مدرن، واحد و یکپارچه، و از سوی دیگر سازمان های اجتماعی و سیاسی  قبایل و حاکم  ها برای دفاع از ساختارها وارزش های  خود مختار خود.  از درون کشمکش های خونین  پروسه ای از کنترل  رخ داد که بعضی از مردم شناسان از آن تحت عنوان انکپسولیشن (encapsuation)یاد می کنند[49]. بیلی نظریه انکپسولیشن ( کنترل /دربر گیری همراه با استثناسازی و انحصار گری) را مطرح کرده بود که از جانب محققان مردم شناسی  که وضعیت  جامعه بلوچستان را پس از ورود رضاشاه  در ایران، و یا شرایط بخش شرقی بلوچستان را پس از ایجاد پاکستان در شبه قاره هند مطالعه می کردند،  مورد توجه قرار گرفت. این نظریه پروسه تحولات در رابطه بین قبایل بلوچ ودولت های مرکزی را که بە دنبال متمرکز سازی بودند مورد تحلیل قرار می داد. از نظر  بیلی یک ساختار سیاسی کنترل شده (تحت سلطه) آن چیزی است که منابع مهم را در کنترل دارد و بە طور کامل به  سیستم سیاسی بزرگتر نپیوسته است، از یک میزان خودمختاری  برخوردار است چونکه هزینه انتگراسیون اجباری بسیار بالاست و یا اینکه واحد بزرگتر دارای منابع لازم برای نفوذ و جایگزین کردن ساختار کنترل شده نیست. کنترل بر اساس ساختارهای سیاسی در ابعاد متفاوتی است و کنش متقابل نسبتا هماهنگ  بین آنها بە نظر میرسد که به این بستگی داشته باشد که هر کدام بتواند دیگری را وادار کند که ملاحظه حوزه خودمختاری او را بکند.[50]  چنین دیدی از این جهت هم اهمیت دارد که توسعه و یا عدم توسعه منطقه کنترل شده (در اینجا قوم و یا ملیت و یا زیر ملت) را لازم است نه تنها از زاویه نقش  نیروی کنترل کننده بلکه از زاویه نقش نیروی کنترل شده  (هرچند نا مساوی) هم مورد بررسی قرارداد.  

پروسه اولیه متمرکز سازی رضا شاه بین سال‌های ۱۹۲۸ و ۱۹۳۵ صورت گرفت.[51] در این دوره از پروسه استقرار حاکمیت  ملی، تابع ‌سازی عمدتاً بر ابزارهای نظامی و از جهاتی به پیروی از انگلیسیان تا حدودی مالی، یعنی پرداختن حقوق به سرداران و انتقال املاک به حاکم های مطیع، متکی بود بە طوری که ابزارهای نظامی و سیاسی مستقل حکام و سردارها بیش و کم خنثی گشت و منابع اقتصادی گذشته آنها ( مالیات و بیگاری و غارت) از نظر رسمی و قانونی قطع و یا کاهش یافت شد ولی حذف نگردید. با وجود این  بعد از آن هم، با توجه به مقاومت ها،   موقعیت و مقام حکام و سردارها از جهات متفاوتی ادامه پیدا کرد.[52] عنوان های گذشته و مقام قبیله‌ای سرداران و موقعیت اشرافی حکام در سلسله مراتب اجتماعی شبه کاستی  جامعه بە سادگی قابل حذف نبود. نفوذ و رابطه بعدی آنها با دستگاه سیاسی، اداری و نظامی دولتی هم به آنها امکان داد تا جایگاه ویژه‌ خود را  برای سالهای نسبتا طولانی حفظ کنند. [53]

بعد از ضربات اولیه نظامی که بیشتر جنبه قدرت نمائی و نمایشی از  مشت آهنین بود ولی چندان موفق نبود،  دوران کنترل پروسه ای  (encapsuation) سازش با خان‌ها و سردارها آغاز شد.[54] با آنکه  دستگاه نظامی و شبکه وسیع و نسبتا موثر ژاندارمری طی نزدیک به دو دهه در مناطق دوردست و روستائی، گسترش و تحکیم یافت و در ایجاد امنیت نسبتا  موفق شد ولی  نزدیک به چهار دهه، دستگاه اداری و خدمات­رسانی تقریبا به مراکز کوچک شهرستانها محدود ماند. برای مردمی که هویت خود را با ارزش های عشیرتی تعریف می کردند،  راحت  نبود  به صورت فردی مستقلا به نهاد های دولتی مراجعه کنند (بخاطر ترس، روابط اجتماعی و فرهنگی متفاوت و یا حس بیگانگی نسبت به دستگاهها و قوانین مدرن)  و البته مشکل دوری از مراکز اداری و زبان. از این جهت شرایط برای دوام واسطه ها بین  مردم و دستگاه دولتی آماده بود. به معنای دیگر سازش با حکام سنتی به این صورت عملی می شد.

سازش با طبقات سنتی حاکم تنها نتیجه خصلت محافظه کارانه سیاست های حکومت رضا شاه نبود بلکه تا حدودی  زیادی ناشی از فشار روابط قبیله‌ای-عشیره ای  و ملاحظات مبتنی بر  «توازن قوا» از یک سو و برخورد به منطقه بلوچستان از زاویه صرفاً‌ سوق‌الجیشی از سوی دیگر و نیز صرفه جوئی در منابع نیاز دولت مرکزی بود. از این جهت ورود و گسترش نهادهای متمرکز کننده بروکراتیک، من­جمله  قضایی و نیز  آموزشی و بهداشتی به کندی پیش رفت و تاثیر آنها بر  ساختار اجتماعی و فرهنگی سنتی مبتنی بر ارزش های عشیره‌ای- قبیله‌ای و فئودالی ضعیف بود.[55]

این استراتژی  از هزینه دولتی کاست. بدین معنا که  استفاده دولت مرکزی از خانها و سردارها ی مقتدر اما مغلوب، بە عنوان  واسطه‌ و یا میانجی، موجب کاهش هزینه و تلفات در منطقه بود. نا آرامی‌های محلی[56]، که گاه بە نحوی زیرکانه ساخته و پرداخته خود همین سران بود، با گرفتن امتیازت بە راحتی بوسیله خود حاکم ها و سردارا ن در بلوچستان مهار می شد و اطلاعات و منابع هم از طریق این کانال های کم خرج رد و بدل می گشت. از این زاویه می توان گفت که طی یک دوره حکومت بر منطقه بلوچستان بە نحوی با حالت اداره غیر مستقیم شبیه بود، و در نتیجه  این سیاست توسعه نهادهای اداری و خدمات رسانی و منجمله  پیشرفت آموزشی و اقتصادی را در بلوچستان کند کرده بود.

هرچه قبایل قویتر، منسجم ‌تر و دارای رهبری متمرکزتر بودند مانند قبایل کوچ نشین منطقه سرحد، رابطه مستقیم نهادهای دولتی با افراد قبیله‌ای به مثابه شهروند دشوارتر بود. «کل» قبیله رابطه خود را با این نهادها از طریق سران  و افراد با نفوذ  خود دنبال می کرد و در واقع سران قبایل، بگفته سالزمن،  به مثابه «نقطه‌های تماس» با بدنه قبایل خود نقش واسطه و یا دلال بین قبایل و نهادهای دولتی را بازی می‌کردند. [57] این قبایل سازش  می کردند ولی بە راحتی تن به تسلیم نمی دادند. برای مدت درازی   رضاه شاه نتوانست ایی نوع قبایل را در سرحد مهار کند. سازشـهای کوتاه مدت بە طور مداوم شکسته می شد وموجب درگیری های خونین می­شد.

سازمان های حاکمی در مناطق جنوبی  یا عمدتا مکران بودند  و  هر چند  ساختار های آنان از  قبایل شمال متفاوت بود  و تضادها و رقابت های درونی آنها بە مراتب شدیدتر بود، ولی قدرت سیاسی  حاکمان هم متکی به  روابطـی بود  که فرهنگ عشیرتی-فئودالی در آنها نیرومند بود. از این جهت با توجه به خصومت آنها  با ساختار نظامی بروکراتیک مورد نظر رضا شاه نقش واسطگی  به مهمترین حاکم ها واگذار می شد و این بە معنای پذیرش نوعی سازش بود.  البته حاکم ها  با وجود نزدیکی اشان با منابع دولتی در مراکز کوچک شهری، برخلاف سردارها مجبور بودند بین افراد ناهمگون قلمرو سابق خود و نهادهای دولت مرکزی دست به واسطگی بزنند. از این جهت نقش آنها به مهارت و قدرت مانور بیشتری احتیاج داشت تا نه تنها به جلب «افراد» پراکنده تری بپردازند .

هدف اصلی واسطه‌های قدرتمند، به ویژه بازماندگان اصلی خانواده حاکم‌ها و سردارها، نمایندگی مجلس بود،[58] پروژه‌ها و نهادهای تدارکاتی و اقتصادی، مانند شرکت‌های عمرانی و راهسازی، شرکت‌های تعاون، اداره‌های قند و شکر و غیره برای آنها منبع اقتصادی بود. ارتباط با  نهادهای قضایی و نظامی، مانند ژاندارمری شهربانی و دادگاه‌ها و نیز ساواک و نفوذ و یا کنترل نهادهای خدماتی مانند شهرداری‌ها، شوراهای شهر و روستا،  موقعیت و پرستیژ آنها را در محل تقویت می کرد.

ادامه وجود نقش واسطگی نه تنها بیان این واقعیت بود که دستگاههای  بروکراتیک و آموزشی ضعیف و نا کار آمد بودند بلکه  رژیم هم در گسترش دستگاه اداری و آموزشی،  که شیوه  اساسی برای تضعیف روابط سنتی و نقش واسطه ها بود،  هم چندان مصر نبود. البته  سردار ها و خانها هم گسترش و نفوذ دستگاه اداری و آموزشی  را به معنای تضعیف قدرت و نقش خویش می دیدند و گاه تا حد ممکن بە طور عمدی دست  به ایجاد موانع می زدند. چنین شرایطی بە طور ناگزیر به عقب ماندگی فاحش اقتصادی و فرهنگی منجر می شد.

با توجه به آنچه گفته شد بە نظر می رسد که با وجود نگرش سیاسی ناسیونالیسم حاکم ایرانی که از دولت و ملت درکی   ازلی داشت تلاش می کرد به نوعی همسان سازی و یا انتگراسیون برای  حذف تفاوتها و گسست ها بپردازد ولی عملا در بلوچستان موفق نشد.  بر این اساس نظر غالب گروههای ملی گرای قومی بلوچ در این مورد تا حدودی مورد سئوال قرار می گیرد.  

آغاز تحولات زمان محمد رضا شاه

در زمان محمد رضا شاه سیاست ها از نظر کلی تفاوتی اساسی با دوران پدرش نداشت . سازش ها بە همان شکل ادامه یافت و نسبت به توسعه منطقه همچنان اغماض می شد علیرغم وجود پاره ای از سرکشی های عشایری که عمدتاً با انتقام گیری ها خونی مرتبط بود، رژیم شاه توانسته بود منطقه را تحت هژمونی خود داشته باشد

از اوایل سالهای 1350 هجری شمسی بود که تحولات  شتابانی برای انتگراسیون[59] هر چه بیشتر بلوچستان شروع شد. شاید مهمترین دلایل در روی آوری به این منطقه در  جهش بی سابقه در  آمد نفتی کلان و  نقشی منطقه ای باشد که با رفتن انگلیس از خلیج فارس به ایران محول شد[60]. البته عوامل مهم دیگری هم در این سیاست دخیل بود  از جمله تحولات شبه قاره هند که به جدائی  بنگلادش و سپس خطر بی ثباتی پاکستان غربی انجامیده بود؛ پیدایش حکومت خودمختار بلوچستان در حکومت فدرال پاکستان[61]؛ و همین طور ترس از وقوع پدیده هائی مانند  “جبهه آزادیبخش بلوچستان”، که از اواخر سالهای 1960 میلادی  به ابتکار جماخان شکل گرفته بود ودر عراق فعالیت خود را بە طور ملموسی شروع کرد.[62] علیرغم حساسیتی که رژیم شاه نسبت به پدیده “جبهه آزادیبخش بلوچستان” که خواهان استقلال بلوچستان بزرگ بود، داشت، این واقعه  صرف نظر از چند حرکت نظامی در مکران، فراتر از یک پدیده زود گذر و عمدتاً تبلیغاتی نرفت. نیروهای این جبهه شامل  تعدادی از فعالین قشر متوسط بلوچ ایرانی در پاکستان بودند که پس از پدیده دادشاه  به طرح مسئله ملی بلوچ پرداختند و نیز چندین حاکم  ناراضی. دولت عراق این عده را مورد حمایت قرار داد تا از عشایر بلوچ بویژه در کشورهای خلیچ نیرو گیری کنند و از امکات رادیوئی و انتشاراتی در بغداد استفاده کنند. دو حاکم بلوچ از قبایل رقیب بە موقعیت رهبری دست یافتند. میر عبدی خان سردارزهی از سرداران  جدگال دشتیاری از اولین کسانی بود که پس از تشنجاتی که به دستگیری و زندانی شدن پدرش دین محمد خان با نیرو های رضا شاه با اعتراض به مناطق تحت کنترل انگلیس پناه برد و خود را نماینده همه حاکمان بلوچ در بلوچستان قلمداد می کرد، به جبهه پیوسته بود. عبدی خان بعدا به کشورهای عربی مخالف ایران رفت و سرانجام در بغداد در راس جبهه قرار گرفت. عبدی خان با وساطت اقوام اش به ایران آمد و در تهران در حالت تبعید نگهداشته شد تا این که بعد از انقلاب در همانجا وفات کرد.[63]

موسی خان مبارکی از چهره های قبایل رقیب بود که بعدا به عراق رفت و صاحب نفوذ شد. ولی بر اساس یک روایت او مأمور مخفی ساواک بود و در کشتن عبدالرشید امیری برادر عبدالصمد امیری یکی از فعالان قشر متوسط نقش داشت. دولت عراق هم اطلاع یافت و او را اعدام کرد. با مصالحه بین ایران و عراق جنبش آزادیبخش هم از هم پاشید. در حالی که بە تعدادی از فعالان مسلح آن که عمدتاً از عشایر فقیر بودند در ایران با کمک حاکم های محل “امان نامه”  دادند و یا دستگیر و زندانی شدند، آنهایی که در عراق بودند به کشورهای دیگر فرار کردند. اکبر بارکزهی و عبدالصمد امیری و نظامانی که از فعالین قشر متوسط در حاشیه جبهه  آزادیبخش بلوچستان فعال بودند هم به کشورهای دیگر رفتند.  جما خان (وفات 2021) تنها کسی بود که بعد از انقلاب همچنان در صدد بود نیروهای بلوچ مخالف ایران را عمدتا از کانال سرداران  و در رابطه با کشورهای عربی اطراف خلیج جمع کند ولی مورد اعتماد اقشار متوسط تحصیلکرده نبود. [64]

از اواخر سالهای 1960 میلادی،  قشر متوسط بلوچ ایرانی هم نسبت به تبعیض حساسیت پیدا کرده بود .  با آنکه تعداد دانشجویان محلی سیستانی و بلوچ محدود بود   تعدادی هم از بورس دولتی برخوردار شدند ولی گرایش اعتراضی در آنها چشمگیر بود بە طوری که در سالهای 1970 بخشا جذب سازمان های رادیکال چپ و مجاهد شده بودند ولی با وجود این،  آنها نیز برای   رژیم شاه خطری جدی نبودند.   رژیم شاه فرهنگ و سنت عشیره ای و روابط قبیله ای را هنوز از میان نبرده بود ولی بر آنها تسلط یافته بود. تا حدود زیادی  یاغیان  و افراد متمرّد عشایر را از طریق تامین اقتصادی مطیع ساخته بود. علاوه بر آنها، بخشی از قشرهای فقیر دهقانی و یا  بی زمین به عنوان نیروی کار، محافظ و نگهبان و یا  به عنوان چریک («دلاور» و بعداً «جوانمرد») به استخدام ژاندارمری در آورده بود  و به بعضی هم پمپ آب داده بود تا به کار کشاورزی بپردازند.

روی آوری و توجه به منطقه به این معنا بود که پروژه های اداری، آموزشی، اقتصادی  و زیر بنایی، و نظامی با سرعت ببیشتری شروع به کار کرد. این امکانات رفاه بیشتری برای عده قابل ملاحظه‌ای از افراد فراهم ساخت و احساس دلبستگی آنها را نسبت به رژیم شاه بیشتر کرده بود.  البته بعضی از این تحولات هم چون چریک گیری (حداقل برای یک دوره) به معنای افزایش نفوذ بعضی از سران عشایر و ارتباط بیشتر آنها با  دستگاه نظامی، بە طور مشخص ژاندارمری،  نیز بود. ولی عمدتاً به دلیل بافت عقب مانده اجتماعی، و عدم وجود  نیروی با سواد و  ماهر، مشارکت موثر  در پروژه های کلان محلی محدود ماند.

بعضی از خانها و سردار ها ، با وجود دلهره و ترس بیشتری که این تحولات به همراه داشت،  هم کماکان سعی می کردند  امتیازات سابق را در مقام واسطه گری محلی که در مواردی به  سطح نمایندگی مجلس می رسید، حفظ کنند. رژیم چون سکولار بود فشار دینی هم احساس نمی شد و روحانیان سنی بە طور گسترده ای با  رژیم همکاری می کردند و بخش مهمی از آنها از سازمان حج و اوقاف، و البته بنا به تشخیص و توصیه های ساواک ، حقوق ناچیزی هم دریافت می گردند که در سالهای نزدیک به انقلاب قطع شد. از ان جهت  نیرویی اساسی وجود نداشت که  تهدیدی متوجه رژیم شاه بکند. [65] ولی تحولات  اقتصادی و اجتماعی منجر به پیدایش نیروهای جدیدی  شد.


قبایل،  مرزی و منابع جدید معیشت

با توجه به  گسترش پدیده شهرنشینی، توسعه راهها و وسایل ارتباطی،  روابط کالایی، بە طور قابل ملاحظه ای رو به گسترش بود. در چنان شرایطی علاوه بر شیوه های معیشت سنتی دامداری و کشاورزی و یا ترکیبی از آن ها،  شیوه های جدیدی از معیشت رشد کرده بود.  اول یک قشر کوچک شهری  مورد نیاز دستگاه بروکراتیک و انتظامی که از طریق دریافت حقوق  زندگی می کردند ایجاد شده بود. البته تعداد بلوچ ها درابتدا در  این قشر بسیار کم  بود ولی با آهستگی  رشد می کرد ولی به  موقعیت های کلیدی حتی در محل هم نرسیدند. دوم قشر متوسط خرده بورژوازی تجاری بود که  از طریق تجارت و به مفهوم دیگر قاچاق مواد مصرفی و بخشا لوکس می پرداختند.[66] این قشر عمدتا در مراکز شهری بویژه زاهدان در حال افزایش بودند. سوم با رونق شیخ نشینان آنسوی خلیج فارس قشر قابل توجهی بە عنوان کارگر به آن کشورها در رفت و آمد بودند. بسیاری به کویت، دبی، عین و ابوظبی و قطر به مزدوری مشغول بودند و انتقال پول نقد بداخل کشور نقش مهمی در رونق نسبی بعضی از مناطق داشت.  بعض از همین کارگران در محل وارد کار تجاری می شدند و در حمل و نقل و یا خرید فروش املاک مشغول شدند. وجود این اقشار جدید بە معنای فشار بر شیوه های معیشت سنتی و رقیق شدن روابط اجتماعی قبیله ای-عشیرهای  هم بود. آنها پول دارشدن را هم بە صورت یک پرستیژ در آوردند. با توجه به تحرک و آشنائی اشان با جوامع دیگر نسبت به تحولات  هم انعطاف بیشتری داشتند.

قبل از انقلاب  با توجه به گسترش شهر نشینی، بویژه در زاهدان، تضعیف روابط قبیله ای و کاهش نقش موثر سردار ها و حاکم ها،  نکته مهم  این بود که مولوی عبدالعزیز امام جمعه زاهدان و مبلغ دینی بلوچی رادیو زاهدان مهمترین نقش واسطگی را  در سراسر استان بازی می کرد[67]. او هم از نفوذ مردمی برخوردار بود و هم مورد اعتماد  اکثر سردار ها و خانها نیز بود. او با آنکه یک روحانی بود ولی بە مفهوم خاص نماینده یک هویت سیاسی نبود و علاقه آشکاری هم به دخالت در مسائل سیاسی نشان نمی داد. شاید از همین جهت دستگاه محلی رژیم شاه نقش واسطگی او را پذیرفته بود.

با وجود قشر متوسط  کوچکی که به مسئله محرومیت و نابرابری بە سوی  تعریف از هویت قومی/ملی می رفت،  بدبینی وسیع عوام نسبت به رژیم شاه بسیار محدود بود بە طوری که آنها نسبت به آیت الله خمینی و انقلاب 1357 بشدت مردد بودند. و این را می توان در وضعیتی  جستجو کرد که در شرایط رشد اقتصادی  و توجه بیشتر به بهبود شرایط در این منطقه هم ایجاد شده بود. اما انقلاب 1357 همین میزان از رضایت و امنیتی را که وجود داشت به هم ریخت، و شرایط سرکوب و نا امنی بعد از انقلاب نیرو های  خاموشی را که  قبلا در حال عقب نشینی بودند و یا تحت آن شرایط به امتیازاتی که داشتند راضی بودند،  با سراسیمگی اما با سرعت  مجددا به میدان آورد.    

جمهوری اسلامی و دوران بعد از انقلاب

بعد از انقلاب در صحنه سیاسی بلوچستانن علاوه بر نیروهای سنتی  و محافظه کار نیروهای جدیدی ظاهر شده و رو به رشد نهادند که ماز آنها بە عنوان نیروهای ترقی خواه یاد می کنیم.

نیروها ی سنتی را می توان به دو گروه  تقسیم کرد، سرداران و حاکم ها،  و مولویان.  هر دو گروه در ابتدا  در  حزب محافظه کار اتحاد المسلمین برهبری مولوی عبدالعزیز  گرد آمدند. ولی بتدریج با تشکیل  سازمان های کوچکتری که حاکم های مکران منجمله میر مولداد، محمد خان میر لاشاری، امان الله باران و  حاکم های لاشار ایجاد کردند، آنها راه های متمایزی در پیش گرفتند.

نیرو های سنتی سرداری-حاکمی: بر خلاف آن چیزی که در کردستان وجود داشت، عدم وجود سنت روشنگری و نهادهای سیاسی مدرن ریشه دار در بلوچستان به سازمان‌های سنتی موجود قبایل، هرچند کم رونق،  که تا حدودی کماکان زیر نفوذ حاکم ها و سردارها قرار داشتند امکان داد تا به صورت یک  نیروی سیاسی در صحنه ظاهر شوند. در فضای سیاسی بعد از انقلاب هم قدرت سلاح قبایل به شدت افزایش یافت و هم تعقیب و هجوم بعدی پاسداران عدم احساس امنیت را به میزان زیادی بالا برد این اوضاع از نظر روانی هم موجب تقویت تشکیلات‌های قبیله‌ای- عشیره‌ای گشت و برای خان‌ها و سردارها شرایط مناسبتری به وجود آورد تا به عنوان رهبران سیاسی وارد میدان شوند. هرجا که روابط و یا سنت و روحیه عشیره‌ای قوی تر بوده معمولاً دامنه عملیات یاغی‌گری گسترده تر  شد و در مناطقی از بلوچستان، بخشی از همان عشایر که بعد از فروپاشی رژیم شاه  از بیکاری و فقر رنج می بردند مجدداً وارد عمل شدند.

در عرصه روابط قبیله ای باید توجه کرد که نه قبایل بە مفهوم جدید  خود سازمان شهروندی بودند و نه سرداران و حاکمان به ضوابط شهروندی پای بند. یعنی قوانین مدرن هم که بمثابه  تبلور حق شهووندی  و یا بعبارتی ملی تعریف می شدند هم معنی و مشروعیت نداشت (بگذریم از این که  قانون و شهروندی هر گز در ایران، بە طور جدی و مؤثری عمل نکرده است). و از آنجا هم که این قوانین در ایران دارای عملکرد بسیار ناقصی بود و با  تبعیض و پیش داوری   همراه بود به حفظ و دوام روابط غیر شهروندی به    شدت دامن می زد .

بر متن چنین شرایطی خانها و سردار هائی که امتیازات سابق را از دست داده بودند و از تعقیب و آزار نیروهای رژیم جدید هم بە شدت هراسان بودند هم  به صورت نیروی مسلح ظاهر شدند. [68] تعداد قابل توجهی از عشایر، منجمله قشر های فقیر، که به عنوان اشرار و یا یاغی و در مواردی حتی غازی[69] از آنها یاد میشد بە صورت منفرد و یا عضوی از باندهای های بزرگتر مسلح به راهزنی، گروگان گیری، قاچاق  و حتی بانک زنی روی آوردند و یا بە عنوان نیروی جنگی  در ازای گرفتن اسلحه و حقوق به نیروهای سرداری-حاکمی  همچون جنبش مجاهدین بلوچ برهبری محمد خان میرلاشاری و یا وحدت بلوچ برهبری میر مولاداد سردارزهی (جدگال) پیوستند.

نه تنها نیروهای سرداری-حاکمی بلکه  باندها ی مسلح  اغلب آنها خود را نیرویی ممتاز و دارای اهداف سیاسی تلقی می کردند. در شرایط نبود نیروی سیاسی مترقی، مستقل، سازمان یافته و نیرومند امکان این که نیروهای تبهکار و مافیایی  و به عبارت دیگر قاچاقچیان مواد مخدر و اسلحه، خود را وارد صحنه سیاسی کنند چیزی دور از انتظار نبود. می‌توان گفت که تقریبا طی دو دهه بعد از انقلاب  قاچاق و سیاست، به ویژه تحت رهبری خان‌ها و سردارها در هم تنیده بود. در واقع پیوند زدن عملیات قاچاق با  عملیات سیاسی هم منبع سرشار مالی بود و هم منبع شهرت سیاسی. بعد پیچیده دیگر عملیات بزرگ  باند های قاچاق مواد مخدر هم این بود که بە دنبال مصالحه و زد و بند و نفوذ در دستگاه و نهادهای دولتی هم باشند. و این چیزی بود که همزمان ادامه نقش جنگی بخشی از خانها و سردارها را نیز زیر سوال می برد و بعضی از آنها را به سمت مصالحه و به اصطلاح “تسلیم” می برد.

توانایی حاکم ها  و سردارها که توانستند بخشی از باندها مسلح اشرار را به زیر  فرمان خود درآورند،  تنها ناشی از نفوذ سنتی اآنها  نبود بلکه  عمدتاً به توانایی آنها در کسب منابع مالی جدید بستگی داشت. آنها با روی آوری به عراق،  و تا حدودی بختیار و مدنی و بعضی از اعضای خاندن سلطنت سابق، به منابع مالی و تسلیحاتی قابل ملاحظه‌ای دست یافتند که موجب گسترش نفوذ همه جانبه‌تر، اما موقتی،  خان‌ها بر دسته‌های مسلح، عمدتا عشایر،  مزد بگیر گشت.

البته روی آوری آنها به رژیم، بیشتر به این دلیل بود که بعد از مدت محدودی دسترسی آنها به منابع مالی کاهش یافت و یا کاملا” قطع شد و آن عده از عشایر فقیر هم که بە صورت مزد بگیر به آنها پیوسته بودند پراکنده شدند و برای معیشت خود بدنال راههای دیگری، منجمله پیوستن به بسیج عشایر رژیم  و یا راهزنی و یا سوخت بری پرداختند.  

البته الزامات خارجی برای وحدت از دامنه رقابت ها  انتقام جوئی های  خونین حاکم‌ها و همین طور سردارها نسبت به همدیگر نکاست. ناپایداری و عدم ثبات و فرار از این جبهه به آن جبهه و توطئه‌گری مداوم بر علیه همدیگر از خصوصیات بارز آنها بود. این خصوصیات بعدتر  به طور بارزی مورد استفاده سیاسی رژیم جمهوری اسلامی در سازماندهی بسیج عشایر و البته استفاده از اصل “تفرقه بینداز و حکومت کن” بود.  اما با رشد بسیار گسترده تر و سازمان یافته تر نیروی مذهبی موقعیت سنتی خانها و سردار ها بحاشیه رفت.

نیروی مذهبی دیوبندی

در اوایل دوران پس از انقلاب احساس بی اعتمادی و خصومت نسبت به سرداران و حاکم ها  بسیار بالا بود بە طوری که نقش  واسطگی آنها  با آنکه در اواخر دوران شاه در حال تضعیف بود، پس از انقلاب بە طور ناگهانی از آنها سلب شد و آنها با فشار و سرکوب روبرو شدند. از همین رو جمهوری اسلامی، با توجه به ایدئولوژی  سیاسی-دینی خود،  در مرحله اول برای تقویت ایده های انقلابی- دینی به مثابه آلترناتیو،  سعی می کرد وفاداری نسبت به حکومت مرکزی را از طریق محافل دینی کسب کند و منابع را بە سوی روحانیان سنی گسیل کند.  بە عنوان یک حزب مادر حزب اتحاد المسلمین برهبری مولوی عبدالعزیز  ملازاده (پدر زن مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی) که در رفراندوم تایید جمهوری اسلامی ایران پاسخ “آری” داده بود و مولوی عبدالعزیز برای مجلس خبرگان مؤسسان انتخاب شده بود، بە تدریج ناپدید شد.  و از درون آن  تشکل هایی هم چون شمس، حرکت  محمدی  اهل سنت ، و مجلس اعلای اهل سنت با برنامه ها و اهداف روشن ترو رادیکال تری  از درون  آن در آمدند که از ایده های احمد مفتی زاده تاثیر پذیرفته بودند. شمس بلوچستان در واقع شاخه ای از شمس کردستان بود. نقش مولوی عبدالملک ملازهی پسر بزرگتر مولوی عبدالعزیز در همه این تشکلات و نیز همکاری با مجاهدین افغان بر جسته بود.  از نظر سیاسی و ایدئولوژکی هم با توجه به روابط و سوابق تحصیلی مولوی عبدالملک  ملغمه ای از وهابیسم، اخوان المسلمین ، سلفیسم  و دیوبندیسم در  این تشکات به چشم می خورد.

با آنکه برای چندین سال این نیروهای سنی  نارضایتی خود از سیاست های جمهوری اسلامی  را بە صورت گلایه مطرح می کردند، ولی فشار سیاسی و ایدئولوژیکی ، منجمله صدور انقلاب با تکیه به اسلام شیعی،  موجب شکست این پروژه های همیاری نیز شد.  حتی بە تدریج بر متن شرایط منطقه در پاکستان و افغانستان و رقابت بین ایران و عربستان سعودی، موجب رشد نیروی سنی رادیکال  و شدیداً شریعت گرا و ضد شیعی در مقابل رژیم گشت.  بە طوری که تا وایل سالهای 1370 جناح نیرومندی  تحت تأثیر مجاهدین افغانستان، و حتی ارتباط با عبدالله عزام که پدر القاعده محسوب می شود، و دریافت کمک‌های سیاسی و نظامی آن ها برخوردار شد و تحت عنوان سازمان جهانی اهل سنت/سازمان اهل سنت ایران  در پاکستان به فعالیت می پرداخت.  بخشی  از همین کانالها و یا کانالهای دیگر،   به سوی عربستان سعودی چشم دوخته بود  و مایل بود  همه نیروهای سنتی و محافظه‌کار از جمله خان‌ها، سردارها، قاچاقچیان قدرتمند و بروکرات‌های دوران شاه را همراه با دسته‌های افراطی مذهبی در یک جبهه (مجلس اعلای اهل سنت) به رهبری خود گرد آورد. با آنکه  این گرایشات  خواهان حکومت اسلامی بودند ولی تا آن زمان درک روشنی از چنین حکومتی نداشتند. مخالفت با آزادی زنان، مخالف با سکولاریزم و آزادی‌های دموکراتیک خصوصیات مشترک همه آنها بود.

برای مقابله به گروههای دینی جدید  و رادیکال سنی، هر چند آنها هر گز یکدست نبودند و نیستند،  جمهوری اسلامی ایران  سعی کرد بعد از همه تشنّجات و سرکوب های گذشته به  همان عشایر و قبایل  (سرداران و حاکمان) رو بیاورد و سران آنها را “عفو”  کند و حتی برای بعضی هم رسماً مراسم ویژه اعطای مقام سرداری/حاکمی (پاگبندی) را تشویق کند.  مرزهای ایران در سیستان و بلوچستان با حساسیت زیادی زیر نظر مقامات نظامی و امنیتی ایران قرار گرفتند و در جهت استفاده از کارت کهنه بسیج عشایر مرزی بر آمدند تا هم مخارج دولتی را کاهش بدهند و همین طور حس خصومت به خارج را گسترش داده و هم امکان کنترل نا آرامی ها را در منطقه داشته باشند. از این رو “سر طایفه” های جدیدی ایجاد شدند تا با دسترسی به اطلاعات و امکانات روابط جدیدی به صورت شبه “فئودالیسم مرزی ” و متکی بنوعی  ارباب و رعیتی ایجاد شود.  این استراتژی، هر چند بە صورت  رقیق شده ای،  شبکه های “سرطایفه ای” را تحت رهبری سپاه پاسداران به یک حاکمیت محلی تبدیل کرد.

اما  در چنین شرایطی برای رجوع به بسیج عشایر بسیار دیر و  بی اعتمادی و خصومت  نسبت به رژیم ریشه دار شده بود، سران قبایل و عشایر در مقابل نیروهای مذهبی ضعیف شده بودند و هژمونی آنها بر اعضای سابق قبیله تقریباً نابود شده بود.  از این جهت بسیج عشایر به هیچ وجه نتوانستند به مثابه نیروی مؤثری برای کنترل ناامنی های منطقه­ای و مقابله با گروههای سازمان یافته ، جهادی و رادیکال سنی همچون  لشکر رسول الله (برهبری  مولابخش درخشان)، حزب الفرقان (برهبری مولوی عبدالجلیل  قنبرزهی) ، جندالله (برهبری عبدالمالک ریگی)، و جیش العدل (برهبری فاروقی -اسم مستعار) عمل کنند. بلکه بر عکس در چنین فضائی که رژیم ناتوان بود به احساس تبعیض و از خود بیگانگی  و نیازهای معیشتی مردم محلی پاسخ بدهد،  و حس بی اعتمادی مردم محلی نسبت به رژیم گسترده تر و هم عمیق تر شده بود و جامعه بە سوی چند قطبی رفته بود؛  نیروهای   بسیج عشایر، بە صورت مستقیم و غیر مستقیم،  به نا امنی ها بیشتر دامن زدند. و به رشد نیروهای رادیکال مذهبی بیشتر کمک کردند.


نیروی ترقی خواه بعد از انقلاب

نیروهای  ترقیخواه درک شهروندی را جایگزین قبیله گرائی  و سکولاریسم را در مقابل حکومت دینی قرار دادند. آنها از حقوق مساوی زنان با مردان دفاع می کردند و خواهان الغای امتیارات باقیمانده سنتی سردارا ن و حاکم ها شدند و از جدائی دین از دولت  دفاع می کردند. آنها فراتر از آگاهی اتنیک با استفاده از جنبه های عینی تعریف از ملت[70]، حقوق ملی را همراه با شعار حق تعیین سرنوشت ملیتها مطرح کردند. تأثیر سازمان های انقلابی چپ ایران و جنبش های سکولار کردستان در سازمان های سیاسی ترقیخواه بلوچستان بسیار روشن بود.  از میان این تشکلات می توان از سازمان دموکراتیک مردم بلوچستان، خانه بلوچ، هواداران سازمان چریک های فدائی خلق بلوچستان، هواداران سازمان پیکار بلوچستان و هواداران مجاهدین خلق، بامی استار، سازمان زحمتکشان بلوچستان و گروههای کوچکتر دیگری را نام برد.  این نیروها بە صورت چشمگیری در حال رشد بودند بە طوری که نیروهای سنتی و محافظه کار، بویژه مولوی های سنی، از یک سو و نیروهای جمهوری اسلامی از سوی دیگر  بە شدت نگران شدند. عده ای از مولوی ها که با مقامات جمهوری اسلامی نزدیک بودند در مورد گمراه شدن “جوانان ” به رژیم هشدار دادند  و خواهان امکانات و کمک شدند.[71] با تحکیم نیروهای، سپاه و کمیته ها و بسیج سرکوب  این نیرو ها بە شدت شروع شد و عده قابل ملاحطه ای دستگیر، زندان و اعدام شدند. بعضی ناگزیر از طریق مرز ها به پاکستان و عده کمتری هم به افغانستان رفتند.

قبل از پایان جنگ سرد درک ملی در میان بلوچها  عمدتا خصلت  پولورالیستی داشت ولی بعد از جنگ سرد بە ویژه از اوایل قرن حاضر میلادی درکی اتنیک و خالص گرایانه رو برشد نهاد بە طوریکه در حال حاضر نیروهای ناسیونالیست اتنیک بویژه در خارج کشور مسلط اند ولی ارزیابی های روزمره نشان می دهد که در ایران آنها تاثیر محدودی داشته اند. اما در ایران یک نوع ناسیونالیسم فرهنگی و آمیخته با مفاهیم دینی رشد کرده است و رابطه ناسیونالیسم سیاسی اتنیک با ناسیونالیسم فرهنگی بسادگی در شرایط مناسب امکان دارد.


بخش پایانی و نتیجه گیری

تنوعات و فقدان دموکراسی

آنچه در بالا توضیح دادیم به این اشاره دارد که  امپراطوریها، منجمله  انگستـان، با شیو های متنوع به کنترل  غیر مستقیم قبایل و شبه دولتهای شهری-بلوچ  با خصوصیت فئودالیسم مرزی دست می زدند. ولی در عصر پهلوی و دوران جمهوری اسلامی  نگرش امپراطوری با تمرکز خواهی ملی در می آمیزد  و نتیجه آن کنترل امنیتی نظامی  (بیان روشن تمرکز) با  شبکه ای از    واسطه ها ی محلی  (شبه فئودالیسم مرزی)  و در این میان یک  بروکراسی معلق و فاقد کارایی است.

چه در زمان پهلوی و چه زمان جمهوری اسلامی این سرکردگان فئودالی قبیله ای و سپس مولوی ها و سرطایفه ها در نقش میانجی تقویت شده اند. یعنی تکیه به نوعی شبه حکومت غیر مستقیم امپراطوری، حکومتی دست کاری شده شبه فئودالی -مرزی ایجاد شده است. در جمهوری اسلامی سپاه پاسداران بە مثابه  نمایندگان امپراطوری عمل کرده اند و شبکه سرطایفه ها و عشایر بسیج که تا حدود زیادی با مولوی ها در آمیخته اند با عملکردی شبیه روابط  ارباب رعیتی در منطقه مرزی.

رانت خواری و فساد گسترده از خصوصیات شبکه است که  موجب فشار بر اقشار اجتماعی وسیعی منجمله بخش مهمی از قشر متوسط  بلوچ و تهیدستان  شهری و روستائی  و به حاشیه رانی  آنها انجامیده است.  تعریفی یک پارچه  و “قومی”، با تکیه به نژاد (نژاد آریائی) و یا فرهنگ و یا دین  واحد (زبان فارسی و یا شیعیسم) از ملت به تعمیق شکاف بیشتر بین مرکز و پیرامون در بلوچستان انجامیده است.

چنین دولت هایی که مابعد رضاشاه شکل گرفتند  و ادامه یافتند بە طور ناگزیری بر ساختار سیاسی ضد دموکراتییک  و دیکتاتوری/استبدادی تکیه داشتند  و چون  ظرفیت انطباق و پذیرش ساختارها و ارزش های جدید را نداشتند  نیروی مدرن و  رو بە رشد ناشی از رقیق شدن  و اضمحلال روابط قبیله ای فئودالی  را نداشته اند و  همچنان به  ابزار سرکوب به  عنوان مهمترین عامل کنترل جامعه پیرامونی  پرداخته است. نیروهای قومی/ملی  مغلوب  بلوچ هم که بە تدریج   با ارزش های شهروندی و برابری آگاهی یافتەاند دیگر به جایگاه مطرود گذشته که سران قبیله ای و فئودالی پذیرفته بودند، تسلیم نمی شوند.  

آگاهی نسبت به تنوعات  فرهنگی، زبانی، ملی-قومی،[72] جغرافیایی که  از خصوصیات بارز جامعهٔ  کنونی ایران است،[73]  با ساختار سیاسی مسلط و ایدئولوژی قومی حاکم در تضاد قرار گرفته و به بحران ملی دامن زده اند. توضیح موقعیت مردم (قوم/ملت) بلوچ،  هم بدون درک عمیق‌تری از تداوم ساختار سیاسی بە شدت ضد دمکراتیک و باز تولید کننده نابرابری و تبعیض در ایران غیرممکن است. ساختار سیاسی در ایران  نه در جهت انتگراسیون بلکه عمدتا  در جهت طرد و انزوای بلوچستان  و باز تولید عقب افتادگی عمل کرده است و از همین جهت کنترل نظامی و امنیتی  از مهمترین ابزارهای  رابطه با منطقه بوده است.

بە زبان سیاسی یکی از مهمترین عامل چنین شرایطی  فقدان دموکراسی و یا حتی دشمنی با آن و ممانعت از رشد جامعه مدنی و توسعه حقوق شهروندی بوده است. هرچند چنین نگرشی محدود به عاملان جمهوری اسلامی نیست و بە همان شدت در میان برداشت های قومی مسلط -بە عبارتی شونیسم ایرانی- هم مسلط است.

  در سال 1973 شاه در مورد دموکراسی به شیوه غرب گفت که:

اما من آن نوع دموکراسی را نمی خواهم! شما این را متوجه نشده‌اید؟ من نمی دانم با آن نوع دموکراسی چه‌کار کنم!  من هیچ بخشی از آن را نمی خواهم. همه‌اش مال خود شما، می­توانید آن را نگه‌دارید، این را نمی بینید؟ دموکراسی پرشکوه را. در ظرف چند سال خواهید دید که دموکراسی پرشکوهتان به کجا ختم می­شود […..] آزادی اندیشه، آزادی اندیشه! دموکراسی، دموکراسی! با بچه های ۵ ساله که اعتصاب می­کنند و در خیابان رژه می روند. این است آنچه شما دموکراسی می-نامید.[74]  

چند سال قبل پس از تمدید مأموریت گزارشگر سازمان ملل در امور ایران، ستاد حقوق بشر جمهوری اسلامی اعلام کرد که “جمهوری اسلامی ایران بزرگترین و پیشرفته‌ترین دموکراسی غرب آسیا و جهان می‌باشد و تجربه ملت سرافراز ایران در چهار دهه که از انقلاب اسلامی می‌گذرد یعنی بنای یک نظام مردم‌سالار مبتنی بر عقلانیت اسلامی و دستاورد‌های کاملاً جدید و راهی نو در نحوه زندگی مدنی را مطرح نموده است”.[75]      

با وجود درک‌های متفاوت از تنوعات  و   خصوصیات، طبیعت و منشأ پیدایش آنها و مهم‌تر از همه پذیرش این تفاوت‌ها ،  یک نگرش  قوم گرایانه  و پریموردیالیستی[76] از دولت و ملت  حاکم شده است.  با تاکید سیاسی و ایدئولوژیکی بر زبان فارسی و مذهب  شیعه در تعریف هویت ملی در ایران،  وجود تنوعات یا انکار شده و یا مورد توجه جدی نبوده است. و این نگرش عینی حاکم از ملت  موجب انعطاف ناپذیری و انکارگرائی  شده است. چنین نگرشی  از درون شکست و سرکوب انقلاب مشروطیت، رضا خان/رضا شاه با دولتی متمرکز و سنتی امپراطوری برای ساختن یک ملت تلاش کرد.

در این پروسه ملت‌سازی،  برنامه ریزان و صاحبان  قدرت آگاهانه و ناآگاهانه فرهنگ و زبان و تفسیرهای مشخصی از تاریخ را مسلط ساختند که  ملت در آن تعریفی قومی (در مقابل درک مدنی) به خود گرفت و تمرکزخواهی شدید هم انعکاس اساسی چنین درکی از ملت بود.

بر اساس چنین نگرشی از ملت واحد بود که زبان فارسی از عناصر اصلی هویت سیاسی (سیاسی کردن وسیله ارتباطی) در مقابل زبان‌های دیگر درآمد. بە طوری که دکتر محمود افشار برای ایجاد تحکیم وحدت ملی و یا  “ایجاد احساس غرور ملی” در  مقاله ای در سال ۱۳۰۶ هجری شمسی  ترویج زبان فارسی به زیان زبان‌های محلی، کوچ فارس‌نشینان به آن مناطق و کوچ افراد محلی به سایر نقاط ایران، توسعه اقتصادی آن مناطق، کتاب و مجلات ارزان‌قیمت را به‌مثابه راه‌حل ارائه کرده بود.[77] البته این درک و تمایل بعضی از روشنفکران با نفوذ را نشان می داد که بخشاً  در سیاست‌های  دولتی انعکاس می یافت.

در شرایط فقدان دموکراسی، تمرکز شدید ساختار قدرت سیاسی و  سیاست‌های فشار برای همسان سازی و استثنا گزینی (طرد)،  موجب واکنش  گروه‌های قومی-زبانی مغلوب، بویژه از طرف الیتی از قشر متوسط، در جهت هویت‌سازی قومی/ملی ازخود  شد.

پس از  انقلاب  ۱۳۵۷ (۱۹۷۹)  آیت‌الله خمینی  تعبیری از شیعیسم را  به‌مثابه  ایدئولوژی سیاسی  مسلط کرد. در جمهوری اسلامی نه ‌تنها وزن سنت‌ها در پروسه-های تصمیم‌گیری سیاسی افزایش یافت بلکه شیعیسم به‌مثابه محور اصلی هویت،  دایره مشمولیت اقلیت‌های دیگر غیر شیعی را، چه مسلمان و چه غیرمسلمان،  بسیار محدود کرد. ازاینجا بود که عمق شکاف‌ها و نارسائی‌ها در  قالب یک دولت دینی اسلامی خود را نشان داد. رژیم  جمهوری اسلامی هم این بار بە نام اتحاد ایران اسلامی با همان ابزارهای سرکوب به تنبیه گروه‌های منطقه‌ای قومی منجمله بلوچ ها پرداخت.

بعد از انقلاب ۱۳۵۷ دیدگاه‌های موجود در برخورد به  اقلیت های قومی در ایران را می توان عمدتاً به دو طیف کلی تقسیم‌بندی نمود. طیف انکارگریان محافظه‌کار یا به‌عبارت‌دیگر ناسیونالیست‌های قومی مسلط که ازنظر کلی ملت ایران را یک کلیت غیر تاریخی، ابدی و ویژه به‌حساب می آورند.[78] طیف دیگر را می­توان به‌طورکلی ناسیونالیست ولی با رگه های مدنی و بیش و کم پولورالیستی  و یا میهن‌پرست نام نهاد. [79]

اما بر خلاف نظرات ناسیونالیست حاکم داریوش آشوری  در  مقاله “ایران: از امپراتوری به دولت- ملت” [80] به خصلت مدرن دولت-ملت در ایران می پردازد، به عقیده آشوری در ایران مشکل اساسی دولت-ملت ناشی از فاصله و شکافی بوده است که بین  یک  جامعه مدنی بسیار ضعیف و یک دولت بسیار  متمرکز موجود بوده است.  درحالی‌که در دوران رضاشاه و محمدرضاشاه حداقل دولت خود را پاسدار ملت می شمرد در جمهوری اسلامی دولت وظیفه الهی داشت تا از امت پاسداری کند. امت بیش‌ از حد تجریدی و مذهبی بود و درنتیجه شکاف دولت و ملت را بیشتر کرد.


آشوری نتیجه می گیرد که:

ناسیونالیسم تنگ‌اندیشانه با تصور یکپارچگی ملی از نظر زبانی و فرهنگی در سراسر جهان رنگ می بازد و چه ‌بسا فرهنگ‌های قومی و محلی دوباره فرصت یافته اند که از زیر فشار یکپارچه گری مکانیکی یا زور دولت‌ها بیرون آیند و نفسی بکشند. دوران مهندسی‌های سیاسی چه به سبک بیسمارک چه استالین چه رضاشاه چه آتاتورک گذشته است و روشنفکران و سرآمدان سیاسی و فرهنگی به‌جای آنکه بخواهند همه‌چیز را در قالب‌های ساده‌اندیشانه خود بریزند و با روش‌های مکانیکی یکدست و یکپارچه کنند باید، همان‌گونه که رفته رفته احترام به طبیعت و رعایت حریم آن را می آموزیم… گوناگونی قومیت‌ها را در قالب واحدهای ملی نیز بپذیریم و به آن احترام بگذاریم… پرسش امروزین در برابر ما چنین چیزی تواند بود که… چه گونه می توان دولت-ملتی بنا کرد که درعین‌حال که از تصور یکپارچگی مفهوم ملت آزاد باشد بتواند گوناگونی فرهنگی و زبانی را در زیر سایه یک دولت با روابط شهروندی در جامعه سازگار کرد.  [81]

محمدعلی (همایون) کاتوزیان ‌که جنبش آذربایجان را مترقی و خودمختاری طلب  و البته با ضعف‌های زیادی می بیند نوشت که:

بعد از اشغال دوبارهٔ  شهرهای آذربایجان سربازان بزرگوار دولتی به دستور صریح محمدرضاشاه به مجازات دسته جمع مردم بی‌گناه و بی‌دفاع دست زدند و قتل، آتش‌سوزی، غارت و تجاوز به عنف در مقیاسی گسترده اعمال شد. این بار آذربایجان نه به‌وسیلهٔ خارجیان بلکه به‌وسیلهٔ هموطنان ایرانی مورد تجاوز قرارگرفته بود! از آن روز به بعد ۲۱ آذر که روز ارتش نام‌گرفته، تعطیل رسمی بود، و در این روز “آزادی آذربایجان” جشن گرفته می­شد”  .[82]  ولی  احمدی آن را یک توطئه خارحی قلمداد می کند.[83]

بعد از انقلاب 1357 هم‌زمان با برآمد جنبش‌های گسترده‌ ترقی‌خواه و خودمختاری‌طلب،  در  بلوچستان ، خوزستان و ترکمن‌صحرا هم جنبش‌های  خودمختاری‌طلب با محتوای اصلاح‌طلبانه و دموکراتیک بوجود آمدند و با سرعت رو به گسترش نهادند. تا قبل از انقلاب 1357 چنین جنبش‌هایی  در این مناطق بجز در کردستان کمرنگ بود و یا به‌طور غالب به حرکت‌های قبیله ای و فئودالی محدود بودند. این جنبش‌ها خواهان تحولات وسیعی برعلیه هرگونه  تبعیض و نابرابر بودند.

در شرایط کنونی در بلوچستان این نقطه نیز حائز اهمیت است که استفاده خشن، تبعیض آمیز و تعصب آمیز  دستگاه سیاسی و ایدئولوژیکی رژیم حاکم شیعی، رشد و تقویت هرچه بیشتر دسته‌های سیاسی متعصب سنی را در مخالفت با فشارهای رژیم به دنبال داشته است. دید  مذهبی این دسته‌های مذهبی- سیاسی خصوصیات ارتدکس مذهبی شبه قاره هند را از یک سو و وهابیسم عربستان سعودی را از سوی دیگر با هم ترکیب کرده است.  این تحولات با ناامنی های اجتماعی و اقتصادی  در بلوچستان  مرتبط است.

موج رو به افزایش پدیده شهرنشینی  موجب  پیدایش قشر بزرگی از فقرای شهری شده است که تا حدود زیادی  از دایره نفوذ و قدرت روابط قبیله ای و یا سنت های روستائی خارج شده اند . از درون اینها که از  بیکاری مزمن رنج می برند، قشر جدیدی  و گسترده دکه فروش و صاحبان وانت باربری بوجود آمد که زندگی و معیشت اشان از طریق خرید و فروش و یا حمل و نقل کالاهای قاچاق منجمله مواد لوکس ، مصرفی و یا حتی غذائی و تا حدودی مواد مخدر و قاچاق انسان  [اکنون سالهاست که خرید و فروش و حمل و نقل مواد سوختی منجمله گازوئیل و بنزین یکی از مهمترین اقلام مهم قاچاق به پاکستان در آمده  است] صورت می گیرد.

نا امنی در وضع معیشی آنها از یک سو و   در گیری مداوم آنها با نیروهای انتظامی که با رشوه و توهین و دستگیری و زندان، و یا کشتن و اعدام همراه است نه تنها بشدت زندگی آنها را نامطمئن و پر مخاطره ساخته است بلکه روحیات فراموش نشده سنتی عشیره ای، حس کینه جوئی و انتقام گیری را در آنها بر انگیخته است. از درون این قشرها که زند گی اشان سر شار از  ریسک است و بە طور مداوام از مرز ها عبور می کنند، و عمدتاً  پاکستان ولی همین طور به افغانستان و کشورهای خلیج رفت و آمد می کنند، قشری سیاسی مذهبی  در حال رشد بوده است  که با تاثیر از آموزش های گسترده دئوبندی در محل و محیط  سیاسی دو سوی مرز بە سمت  سازمان ها  و تشکل گروههای مسلح اسلامی ، عمدتاٌ متاثر از طالبان،  روی آورده اند.  خطر طالبانیزه شدن اعتراضات در بلوچستان با موضع گیری حمایت آمیز مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی و وجود قابل ملاحظه ای از بلوچها در صفوف طالبان افغانستان اکنون بیش از هرزمانی قابل مشاهده است. چنین وضعی بە معنای به عقب راندن هر چه بیشتر نیروهای ضعیف و مترقی سکولار در بلوچستان خواهد شد و پروسه فشار برای تحولات دموکراتیک و پولورالیسم را  در ایران تضعیف خواهد کرد.   



پی‌نوشت

[1] دکترهوشنگ  نورائی (ایوب حسین بر) جامعه شناس است و قبلا در دانشگاههای وست مینستر ، لندن متروپولیتن , ودانشگاه  واریک  (انگلستان) تدریس و تحقیق می کرده است. اکنون او باز نشسته است.

[2]  ابولفضل تاریخدان برجسته  هندوستان در قرن شانزده درکتاب آیین اکبری از بلوچستان ، کوچ و بلوچ ، و مکران نام می برد. ص 388.

Abul-Fazl ‘Allami, The A’in-i Akbari vol1 (3rd Edition), tran by H.Blochman, New Delhi: Oriental Books Reprint Corporation, 1977, p.389.  

[3]  از نظر تمدنی،  بر رسی مطالعات باستانشناسی هر چند محدود است ولی بیانگر وجود نقاطی است که  در چندین هزار سال  قبل از میلاد دارای پیشرفت های قابل ملاحظه ای  در منطقه بوده اند هر چند مشکل است  بخش های بسیار مهم این آثار را  مثل مهر گر و شهرسوخته را به بلوچ های کنونی و حتی بلوچستان کنونی نسبت داد. مراجعه کنید به:

سید سجادی سید منصور،  باستانشناسی و تاریخ بلوچستان، تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1374ه.ش..

[4] دیالکت های متعددی در زبان بلوچی موجود است که از عمده ترین آنها بعنوان مکرانی، رخشانی و سلیمانی یاد می شود و در چند دهه اخیر دیالکت سراوانی هم به آنها اضافه شده است. 

[5] مراجعه شود به:

 نورائی هوشنگ ، “بررسی م-لانگورث دیمز از نژاد بلوچ”،  شوهاز 2-3 ،  ص ص 187-203  لندن: انجمن تحقیقی و فرآهنگی بلوچ، 1991، 

Harrison Selig, In Afghanistan’s Shadow: Baluch Nationalism and Soviet  Temptations, New York: Carnegie Endowment for International Peace, 1981,

[6] طی قرون اخیر با توجه به حکمرانی سلطان مسقط بر مناطق ساحلی مکران، از گوادر تا جاسک، و مهاجرت های کاری و تجاری،  حمعیت قابل ملاحظه ای از بلوچ ها که گفته می شود حدود 40 در صد جمعیت را تشکیل می دهند، در کشور عمان و جود دارد. این بلوچها اغلب در جامعه این کشور ادغام شده اند. به مقاله کارینا جهانی مراجعه شود.

Jahani C. , “The Baloch as an Ethnic Group in the Persian Gulf Region”, In: Potter L.G. (eds) The Persian Gulf in Modern Times. Palgrave Macmillan, New York, 2014. https://doi.org/10.1057/9781137485779_11

[7] سایت حکومت بلوچستان پاکستان  دسترسی  تاریخ 27 جولای 2021 https://balochistan.gov.pk/

[8]https://www.sbportal.ir/fa/news/5486/%d8%ac%d8%ba%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86 دسترسی  تاریخ 27 جولای 2021   پرتال استان سیستان و بلوچستان

[9] Nimruz Provincial profile

 دسترسی  تاریخ 27 جولای 2021 http://www.mrrd.gov.af/nabdp/Provincial Profiles/Nimroz PDP Provincial profile.pdf  

[10] Afghanistan Population 2021 (Demographics, Maps, Graphs) (worldpopulationreview.com)

[11] ساکنانی که زبان اولشان بلوچی است  و خود را  ساکنانی  قدیمی می دانند عبارتند از پشتون ها، براهوئیان، جت ها، لسی ها، دهوار ها، هزاره ها و مهاجران  جدیدتر که عمدتاٌ سندی، پنحابی و افغان هستند.

[12] یکی از دلایل مهم این کار برای این نویسنده این است که نگرش پریموردیا ل (ابدی/ذات گرایانه)را در توضیح ملت، دولت و ناسیونالیسم که اکنون از اعتبار افتده است  در توضیح این مسئله مفید نیست و از این جهت با درکی مدرنیست به این موضوع می پردازد. مراجعه شود به  :

هوشنگ نورائی ، “ناسیونالیسم و ملت“،  ملت, حق تعیین سرنوشت ملی و مسئله ناسیونالیسم ,انتشارات لولو. فصل اول ، 2019،  ص ص  1-17.

برای درک عمیق تر  دیدگاههی مدرنیستی و یا پریموردیال به منابع زیر مراجعه شود:

Gellner, Ernest. Nations and Nationalism: New Perspectives on the Past.  2nd ed. Cornell: Cornell University press, 2009 [1983].

Anderson, Benedict. Imagined communities. London: Verso, 2006.

E, Mortimer and R, Fine, eds., People, Nation And States.  London, New York, I.B. Tauris Publishers, 1999. 149-161.

Hobsbawm, J. Eric. Nations and nationalism since 1780: Programme, Myth, Reality. Cambridge: Cambridge University Press, 1990.

Smith, Anthony, D.  Theories of Nationalism, 2nd ed.  London, Holmes and Meller, 1983

[13] Embree, T. Ainslie,  “Pakistan’s Imperial Legacy”, in Pakistan’s Western Border-lands, Ainslie T.Embree (ed.), 24-40, New Delhi, Vikas Publishing House, 1977, P.34.

[14] Lindholm Charles,  “Segnentary Linkage System: Its Applicability to Pakistan’s Political Structure”, in Pakistan’s Western Border-lands, Ainslie T.Embree (ed.), 41-66, New Delhi, Vikas Publishing House, 1977, p. 43.

[15] رجوع شود به منابع زیر

سپاهی عبدالودود ، بلوچستان در عصر قاجار: بررسی اوضاع سیاسی و اجتماعی بلوچستان از ابتدای سلطنت قاجار تا نهضت مشروطه،  قم: گلستان معرفت، 1385   ه.ش.  .

بهزادی سالار عبدالرضا ، بلوچستان: در سالهای 1307 تا 1317 قمری، تهران: مجموعه انتشارات ادبی و تاریخی، 1372 ه.ش.

افشار ایرج (ویرایش) ، جغرافیا و تاریخ بلوچستان، فرهنگ ایران زمین  جلد 28،  تهران، 1368  ه.ش .

باستانی پاریزی ابراهیم (ویراستار)،  فرماندهان کرمان، تهران: دانش، 1362 .

[16]  بهزادی، بلوچستان، ص 209. همین طور  مراجعه کنید به:

سپاهی، بلوچستان در عصر قاجار.

افشار(ویرایش) جغرافیا و تاریخ بلوچستان.

باستانی پاریزی (ویراستار)،  فرماندهان کرمان.

[17] بهزادی  ص 215.

[18] بهزادی ص 211

[19] بهزادی ص 213

[20] Keddie, R. Nikki. Modern Iran: Roots and Results of Revolution.  New haven and London: Yale University Press, 2006.

[21] مراجعه شود به:

ع سپاهی در کتاب “بلوچستان در عصر قاجار” به اسناد ارزنده ای در مورد فشار های بیش از حد مالیاتی دولت و سرداران محل  که به مهاجرتهای گسترده انجامیده بود اشاره کرده است.

برقعی محمد ، 1356ه.ش. سازمان سیاسی حکومت محلی بنت،  تهران: انتشارات مازیار.

[22] رجوع شود به:  نورائی هوشنگ، ، بلوچستان در گذرگاه تاریخ: یک مقاله و سفرنامه های گرانت، حاجی عبدالنبی، و قشون کشی اسکندر، بریتانیا، آمازون، 2017.

[23] Holland Henry Tristram (Sir), (July 1936),  “Thirty-Five Years in Baluchistan: A Doctor’s Reminiscences”, The Asiatic Review, vol.32, 687-698, P; 687.

[24] بای توجه کرد که گوادر، چابهار و جاسک در قلمرو حکومت مسقط قرار داشتند  ولی حکام ایران از جمله ابراهیم بمی چابهار را به تصرف خود در آورد.ا

[25] Persian Makran 1834-1905, Persian Gulf Guzetteer, 4,  1905?, 2156-2203

[26] Persian Makran 1834-1905, Persian Gulf Guzetteer, 4,  1905?, 2156-2203,  2166-2167.

[27] Embree, 38

[28] Embree, T, Ainslie,  “Pakistan’s Imperial Legacy”, in Pakistan’s Western Border-lands, Ainslie T.Embree (ed.), 24-40, New Delhi, Vikas Publishing House, 1977, p. 27.

[29] Embree, 38-39

[30] Spain W. James,  1977,  “Political Problems of a Borderland”, in Pakistan’s Western Border-lands, Ainslie T.Embree (ed.), 1- 23, New Delhi, Vikas Publishing House, 13.

[31] Embree, 36

[32] Pastner L. Stephen “Lords of the Desert Border: Frontier Feudalism in Southern Baluchistan and Eastern Ethiopia”, International Journal of Middle East Studies , Volume 10 , Issue 1 , February 1979 , pp. 93 – 106, DOI: https://doi.org/10.1017/S0020743800053344

[33] File 3443/1914 Pt 6 ‘Persia: German agents; Documents captured at Kerman’ [‎68v] (141/501),British Library: India Office Records and Private Papers, IOR/L/PS/10/477, in Qatar Digital Library<https://www.qdl.qa/archive/81055/vdc_100075101410.0     x00008e> [accessed 16 May 2021]

[34]  Lindholm Charles,  “Segnentary Linkage System: Its Applicability to Pakistan’s Political Structure”, in Pakistan’s Western Border-lands, Ainslie T.Embree (ed.), 41-66, New Delhi, Vikas Publishing House, 1977, PP 44-45.

[35] مقالات کتاب زیر در این مورد روشنگرانه است

Titus Paul (ed.),  Maginality and Modernity: Rethnicity and Change in Post-Colonial Balochistan, Karachi: Oxford University Press, 1996.

[36]   Pastner,L. Stephen, “Lords of the Desert Border: Frontier Feudalism in Southern Baluchistan and Eastern Ethiopia”, International Journal of Middle East Studies, Volume 10, Issue 1, February 1979, pp. 93 – 106, 93 DOI: https://doi.org/10.1017/S0020743800053344

[37] به حکومت سیاسی بنت نوشته محمد برقعی مراجعه کنید. البته این تحقیق به ناحیه بنت در جنوب غرب بلوچستان محدود است.

برقعی محمد ، سازمان سیاسی حکومت محلی بنت،  تهران: انتشارات مازیار، 1356ه.ش..

[38]  برای مثال می‌توان از سیاهانی‌ها (سراوان)، زردکوهی‌ها (لاشار)، کاروانی‌ها (جنوب شرق بلوچستان) و با اندکی تفاوت زین الدینی ها و غیره نام برد.   

[39]  به نظر می رسد که بعضی و یا بخش هائی از این عشایر بخاطر خدماتشان  به حاکم ها صاحب متصرفات آب و زمین می شدند و بتدریج بصورت دهقان در می آمدند و از حرفه سپاهیگری خود جدا می شدند.

 [40] نظریه معروف ابن خلدون در این مورد می تواند مفید باشد.

[41] به نقش بلوچ با و برعلیه محلاتی در بلوچستان و مورد دیگر بر علیه پسیان در خراسان ویا همراهی دامنی ها و رودباری ها در سرکوبی دزکی ها بوسیله فرمانفرما توجه شود.

[42] این نکات از این جهت قابل توجه است که نگرش پریموردیال/ذات گرایانه ملی گرائی قومی را با مشکل روبرو می کند.

[43] Salzman,  c. Philiph, “The Pro-State in Iranian Baluchistan”, in Origins of the State, Ronald
Cohen and Elman Service, editors. Philadelphia: ISHI, 1978,  pp.125-140.

[44] Stephen L. Pastner, “Lords of the Desert Border” .

[45] چارلز ادوارد ییت، خراسان و سیستان، ترجمه قدرت الله روشنی زعفرانلو و مهرداد رهبری، تهران،  انتشارات یزدان ۱۳۶۵ ص ۹۴.

[46] غارت بخش مهمی از شیوه معیشت   قبایل کوچگرد و تا حدود زیادی حاکم ها نیز بود. بطوری که بعضی از قبایل بزرگ بلوچ، مثلاً مری ها،  (در پاکستان کنونی)  دارای فرماندهی بنام رهزن بودند که بمفهوم امروز بمعنی وزیر اقتصاد بود.

[47]  در رابطه با ساختار قبیله‌ای در بلوچستان هرچند مطالعات وسیعی به عمل نیامده است ولی مردم‌شناسان غربی در چند دهه گذشته دارای تحقیقات ارزنده‌ای در این مورد بوده‌اند به ویژه P.C Salzman و B. Spooner (درمورد بعضی از قبایل بلوچ در پاکستان هم می‌توان از Pehrson, S. Pastner, C. Pastner, F. Barth, N. Swindler, W. W. Swindler) نام برد.) برای لیست این تحقیقات مراجعه شود به «شوهاز» شماره ۱، ۱۹۸۹،  لندن.

[48] در منطقه سراوان  می گویند “اِز زمانِ یَهتنِ دولت”  (از زمان آمدن دولت).

[49] در جامعه شناسی  بعنوان جمعیت های بسته و باز مورد بحث بوده اند . پذیرش  ساختار های بسته بمعنی رسمیت دادن و بازتولید درجاتی از طرد و استثنا سازی و انحصار منابع و سرمایه اجتماعی از هر سو است. حامعه های عقب مانده تر در چنین پروسه ای به انجماد سازی روابط و توسل به سنت ها  چه تحت فشار و چه  بخاطر ساختار ها و ارزش های خود تمایل دارند. حامعه پیشرفته تر بمنظور گریز از تلاطم و کاهش هزینه درجه ای از این نوع خود مختاری  جماعتی را می پذیرد. تداوم چنین انجمادی می تواند شکاف بین  دو ساختار را عمیقر کند. ببینید:  

Raymond Murphy, Social Closure: The Theory of Monopolization and Exclusion

OUP: Oxford, 1996.

[50] Swindler Nina  “Brahui Political Organization and the National State”, in Pakistan’s Western Border-lands, Ainslie T.Embree (ed.), 109-125, New Delhi, Vikas Publishing House, 1977,p. 111.

[51] طی این دوران و حتی تا دوران جنگ جهانی دوم درگیری سرداران قبایل سرحد با نیروهای دولت مرکزی شدید بود بطوری که سرداران جیندخان، لشکرخان، جما خان و حتی سردارانی همچون عیدوخان که از دولت حمایت جدی کرده بود، کارشان به بازداشت، تبعید و زندان انجامید. در مناطق حاکم نشین پس از اعدام دوست محمدخان بارانزهی نا آرامی های محدودی بوسیله نزدیکان خانوادگی او  صورت گرفت ولی چندان دوام نیاورد. دین محمد خان جدگال و پسرش عبدی خان از دشتیاری  دست به اعتراض زدند. عبدالحسین خان رمشکی از منطقه شرقی بلوچستان شاید مهمترین سردار در جنوب بود که برای چندین سال با نیروهای دولتی جنگید.  

[52]  اسپونر (۱۹۶۹) این مقام را اکنون صوری می‌بیند. به ترجمه فارسی «سیاست، خویشاوندی و اکولوژی در جنوب شرقی ایران» ، شوهاز ۳-۲، ۱۹۹۱، ۱۵۹-۱۳۹، لندن، مراجعه شود.

[53] مسئله سجل، سربازگیری، خلع سلح، مدرسه دخترانه، نوع اولیه پوشاک،  مالیات سنگین بر احشام  فبایل دامدار و قوانین جدید ثبت املاک ، علاوه بر خشونت دستگاه نظامی و اداری در پروسه تخاصم در بلوچستان عمل می کردند. برای سیاست و عملکرد رضا شاه در مورد عشایر ایران مراجعه شود به:

امان اللهی بهاروند سکندر ، کوچ نشینی در ایران: پژوهشی در بارهء عشایر و ایلات،  تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360 ص ص 237-244.  

[54] تز انکپسولیشن در مردم شناسی از بیلی بود که بسیاری از مردمشناسان از جمله اسپونر در بلوچستان ایران بکار گرفتند.

[55]  در اثر امان الله جهانبانی (۱۳۳۸) سرگذشت بلوچستان و مرزهای آن.  و بیش از آن در اثر حسن ارفع (می‌توان این پروسه سازش را به وضوح دریافت. انتقاد حسن ارفع نسبت به رفتار «بیرحمانه» سرتیپ البرز در بلوچستان (ص ۵۸-۱۵۷) که به برکناری و تعقیب او منجر شد هم بیشتر بیانگر این سازش است.  

Arfa, H. ‘Under Five Shahs’ , William Marrow & company, Newyork, ?.

همین طور ببینید: جهانبانی امان الله ، عملیات قشون در بلوچستان،؟؟1336 ه.ش. [1307]

[56]   نمونه های خوب در این مورد،  اتحاد حاکم های لاشار، مهیم خان میر لاشاری، عیسی خان مبارکی به اتفاق سردارهای ریگی در سرکوب واقعه دادشاه؛  و اتحاد بین بهمن خان باکزهی و حاجی کریم بخش سعیدی در دستگیری و سرکوب عشایری که با سازمان آزادیبخش بلوچستان  در عراق ارتباط داشتند، بود. بهترین پاداش واسطگی آنها ارتقای نظامی، در مورد ریگی ها، و نمایندگی مجلس برای آنهای دیگر بود.

[57]  مقاله سالزمن:

Salzman, Carl, “Tribal chiefs as middlemen: the political encapsulation in the Middle East.” Anthropological Quarterly 74 .2, 1974, 203-210.

[58]  در دوران شاه  تقریبا همه نمایندگان مجلس از میان حاکم ها  و سردارها بودند منجمله: عیسی خان مبارکی، امان‌الله ریگی، خداداد ریگی، محمدخان میر لاشاری، کریم بخش سعیدی و بهمن بارکزهی.

[59] انتگراسیون بمعنی جذب و انحلال(اسیمیلاسیون) نیست بلکه به معنای ایجاد احساس همبستگی و خودی کردن است   و مستلزم نزدیک شدن از طرف هر دوجانب است, هرچند نباید اهمیت جنبه های  اسیمیلاسیون این پروسه را که  در تدریس زبان و تاریخ بروشنی و برنامه ریزی شده ای عمل می کند کم بها داد.

[60] این سیاست با نقش رژیم شاه در استراتژی «دو پایه» یا دکترین نیکسون برای حفاظت خلیج فارس و اقیانوس هند رابطه بسیار جدی داشت.

[61] پیدایش دولت خودمختار بلوچی در بلوچستان پاکستان (بعداً به انحلال این دولت و گسترش طغیان‌های مسلحانه در بلوچستان پاکستان انجامید)  رژیم شاه را بیشتر  مصر کرد که  سیاست‌های ویژه‌ای را در بلوچستان دنبال کند.

[62]  این تشکیلات  تعدادی از عشایر “بدون سر” را تحت رهبری چند حاکم گرد آورده بود و کاملاً به   امکانات و پول عراق  وابسته بود. عبدی خان از رهبران اولیه آن بعد از تسلیم اش به ایران برگشت و با گرفتن امکانات در  تهران مقم شد. موسی خان مبارکی گفته می شود که بجرم جاسوسی برای ساواک و کشتن بعضی از اعضای سازمان آزادی بخش بلوچستان،  بوسیله رژیم عراق اعدام شده بود. در پروسه یک رقابت تنگاتنگ بین حاکم های لاشار و فنوچ از یکسو و بارکزهی ها و سعیدی ها از سوی دیگر همه بنحوی امتیازاتی گرفته بودند. از همین وقایع، محمد خان میر لاشاری و حکام مبارکی  از یک سو و کریم بخش سعیدی، میر مولداد سردارزهی  و بهمن بارکزهی از سوی دیگر  برای خود کسب موقعت کرده بودند.   

[63] Harrison, Selig.  In Afghanistan’s Shadow: Baluch Nationalism and Soviet Temptations. Washington DC: Carnegie Endowment for International Peace, 1981.

Also: Hosseinbor, Mohammad Hassan. Iran and its Nationalilities: The Case of Baluch Nationalism. Karachi: Pakistan Adab Publication, 2000.

Breseeg, Taj. Baloch Nationalism: Its Origin and Development up to 1980. Royal Book Company, 2004.

[64] بمنظور اطلاعات بیشتر به مقاله  زیر مراجعه شود:

حسین بر ایوب (هوشنگ نورائی)، “سیاست  رژیم شاه در مورد بلوچستان  پاکستان و ایران”.  سایت تپتان. http://www.taptan.com/contact-us-2/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%da%98%db%8c%d9%85-%d8%b4%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%af-%d8%a8%d9%84%d9%88%da%86%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%a7

 

[65]  این نقطه حائز اهمیت است که پس از پیدایش حزب رستاخیز این تمایل دیده می‌شد که دستگاه بروکراتیک در بلوچستان بیشتر «بلوچی» شود. پروسه به کار گماری بعضی از کارکنان دانشگاه دیده بلوچ در پست‌های بالاتر ولی کماکان پائین،  گامی در این جهت به شمار می‌رفت. از نظر پرستیژ اجتماعی نیز گامی در جهت تقسیم قدرت بین خان‌ها و سردارها از یک سو و قشر بروکرات محلی به حساب می‌آمد.

[66] قاچاق معمولاً دارای مفهوم گسترده‌ای به کار رفته است که در بلوچستان از مواد خوراکی، پوشاک، وسایل الکترونیک و تا مواد مخدر را در بر می‌گیرد. با وجود ایرادی که این اصطلاح دارد  و بنادرستی  با قاچاق مواد مخدر و اسلحه مخوط شده است ما در اینجا قاچاق را به همان معنی معمول و حقوقی اش به کار می گیریم . در مجموع می‌توان گفت که قاچاقچیان عمده مواد مخدر در منطقه سرحد تا سیستان، پیرامون نقطه تلاقی سه مرز ایران، پاکستان و افغانستان ، بودند. ولی قاچاق بیشتر مواد لوکس و مصرفی در منطقه جنوب شرقی به ویژه دشتیاری حوالی تلاقی مرزهای ایران و پاکستان با دریای عمان، قرار داشتند. پیدایش یک قشر قاچاقچی ثروتمند در میان قبایل همگون و دارای سرنیز یکی از عوامل مهمی بوده است که آنها را به سوی تجزیه طبقاتی رانده است. این قشر نسبتاً‌ نیرومند نه تنها در حوزه‌های سردار نشین بلکه در مناطق خان نشین نیز پرستیژ اجتماعی خود را بالا برده اند. بالا رفتن پرستیژ اجتماعی  و طبقاتی به اتکای موقعیت اقتصادی و همین طور بروکراتیک (و در دوران جمهوری اسلامی موقعیت مذهبی)، موقعیت انحصاری پیوند خونی (ذات) را که سابقاً به تنهائی  خان‌ها ( و به میزان کمتری سردارها) از آن سود می‌بردند مقداری تضعیف نموده است. در دوران شاه حتی باندهای بزرگ قاچاق عملیات خود را بیشتر به حوزه اقتصادی محدود ساخته بودند و از این جهت رژیم شاه اغلب نسبت به آنها سیاست اغماض در پیش گرفته بود.

[67]  بعد از انقلاب مولوی نگران موقعیت خود بود ولی نقش اسطگی خود را از دست نداد. یکی از دانشجویان فعال آنزمان بیاد می آورد که آنها برای آزاد کردن دو تن از دوستانشان به مولوی مراجعه کرده بودند. او به آنها گفته بود”به من تهمت زده اند که من از شاه پول گرفته ام . اگر من پول گرفته ام چندین مساجد ساخته ام. امام حسن و امام حسین شما هم از معاویه پول گرفته اند. چندین بار شتر از شام به مکه ، هر سال برای آنان می فرستاده. من پسر مولوی عبداله هستم، پدرم یازده زگری را یکجا کشت، افسر مأمور به پدرم گفت، ما می دانیم که شما آنان را کشته اید، اما شما اقرار کنید که من آنان را نکشته ام. پدرم قبول نکرد و گفت من آنان را کشته ام. حالا شما مرا از این می ترسانید که من پول گرفته ام. ” از ای میل 4/5/2016 به نویسنده مقاله  نشان دهنده این واقعیت است که مولوی با اطمینان می خواست از ورق مذهبی  برای تحکم موقعیتش استفاده کند.  ناگفته نماند مولوی عبدالله که در حوالی جنگ جهانی اول از سند (تحت سلطه بریتانیا)به سرباز، محل زندگی خود برگشت از اولین و مهمترین روحانیانی بود  که به ترویج  آموزش های مکتب دیوبندی در منطقه پرداخت .

[68]  مثلاً خان‌های لاشاری، مبارکی و حتی ریگی تا حدود زیادی در ارتباط با سرکوب دادشاه و بهمن بارکزهی و کریم بخش سعیدی هم در ارتباط با وقایع «جبهه آزادیبخش بلوچستان» (التحریر) مقام نمایندگی را کسب کردند.

[69] شهمراد بمپشتی که به “شهمک “معروف بود، بعنوان غازی (مجاهد) با حمایت مولوی عبدالعزیز ساداتی، کدخدا نورجان دهواری که از سرکرگان تبلغ جماعت بودند ، تعدادی از زگریان زامران را به قتل رساند و خود سر انجام بوسیله آنها کشته شد.

[70] مراجعه به تعریف معروف استالین از ملت

استالین جوزف، ملیت از دیدگاه فلسفه علمی، ترجمه فارسی، تبریز: انتشارات آیدن، 1357.

استالین، جوزف. راجع به اصول لنینیسم. اداره نشریات به زبان‌های خارجی پکن، ۱۹۷۶.

[71] مولوی شهداد که شاید یکی از ملایمترین مولوی های منطقه  بود در دیداری با یزدی از نگرانی خود را نسبت به فعالیت های چپ گرایانه حوانان گزارش کرد و خواهان کمک شد.

Kayhan Newspaper, “Be ostan-e Sistan wa Baluchistan bayad bishtar tawjoh shawad” [Motre attention should be paid to Sistan and Baluchistan], Kayhan, 26 Shahrivar1359 hs.

مولوی نظرمحمد دیدگاه  با آنکه طبق مقررات خود جمهوری اسلمی بخار موقعیتی که در زمان شاه داشتب صلاحیت کاندیدائی نداشت  ولی مقامات جمهوری اسلامی و مولوی های با نفوذ به منظور مقابله با احمد حسن رئیسی، از او خواستند که کاندیدا بشود.  مولوی عبداملک با  یک گروه از روحانیان شیعه در برنامه  حمله به دانشجویان دانشگاه همراهی کرده بود.

Didgah, Nezar Mohammad. Hamisheh anche ra haq danesteh am matrah kardaham [Whatever I have seenTruth I have Posed] Yaqub, Shahbakhsh , Abdulhakim Shahbakhsh and Abdulrahim Marjani. Neday-e Islam vol. 61-62, no 1-2, 1394hs [2016]. 57-61.

[72] ازنقطه‌نظر عملی  در این  مقاله  ما از واژه “ملت/قوم” و یا قوم  استفاده کرده‌ایم.  با آنکه واژه   “قوم” این روزها وسیعاً بکار می رود. ولی قبیله، قوم و ملت تفوت هایی دارند که باید مد نظر داشت. هر چند یک نگرش از ملت که به نژاد و رابطه اجداد مشترک و یا یک فرهنگ مشترک تکیه می کند خصلت قومی بەخود می گیرد.

[73] Elling, Rasmus Christian. “Matters of Authority: Nationalism, Islam, and Ethnic Diversity in Iran.” Nabavi, Negin. Iran from Theocracy to Green Movement. New York: Palgrave Macmillan, 2012. 79-100. ; Higgins, J. Patricia “Minority-State Relation in Contemporary Iran.” Banuazizi, Ali and Myron Weiner. The State, Religion and Ethnic Politics: Pakistan, Iran, and Afghanistan. Lahore: Vanguard, 1987. 167-197.; Keddie, K. Nikk. “Religion, Ethnic Minorities, and the State in Iran; an Overview.” Banuazizi, Ali and Myron Weiner. The State, Religion and Ethnic Politics: Pakistan, Iran, and Afghanistan. Lahore: Vanguard, 1987. 157-166.واسطه

[74]    اوریانا فالاچی،   مصاحبه با تاریخ سازان جهان،  1973: بانضمام مصاحبه با پادشاه ایران، ترجمه مجید بیدار نریمان، تهران: سازمان انتشارات جاویدان1973. (من مستقیماً از زبان انگلیسی ترجمه کردم).

 https://newrepublic.com/article/92745/shah-iran-mohammad-reza-pahlevi-oriana-fallaci

[75] بی‌بی‌سی فارسی، “ایران تمدید مأموریت گزارشگر ملل متحد را ‘تأسف‌بار’ خواند”، ۴ فروردین ۱۳۹۸،

BBC Persian, 24 March 2019, available:  http://www.bbc.com/persian/iran-47684630

[76] به دیدگاههای مسکوب و احمدی که لیبرال مابانه تر است نگاه کنید.

مسکوب، شاهرخ. ملیت و زبان. پاریس: خاوران، ۱۳۶۸.

احمدی حمید، قومیت و قوم‌گرایی در ایران: از افسانه تا واقعیت،  فصل هفتم، (تهران: نشر نی ۱۳۷۸)، ۳۰۶- ۳۷۲.

[77]    افشار محمود ، “مسئله ملیت و وحدت ملی ایران”،  مجله آینده شماره ۸ نمره مسلسل ۲۰، (۱۳۰۶ ه.ش)  ص ص ۵۶۹-۵۶۰   

[78] در همان ابتدا ناصر کاتوزیان در سلسله مقالاتش در هفته‌نامه جنبش نوشت “اعلام تساوی اقوام و نام بردن از فارس و ترک و کرد و بلوچ و ترکمن، یعنی مردمی که قرن‌ها یک ملت را تشکیل می داده اند، به‌ویژه باوجود اصل….”همه افراد در برابر قانون مساوی اند” زائد است. آنچه در این اصل اهمیت دارد شعار جمهوری اسلامی است که در آن “گرامی‌ترین مردم پارساترین آنان است”.  کاتوزیان، ۱۳۶۰، ص 5.   او همین‌طور نوشت که:

“پاره ای از مسلمانان و حتی روحانیون، تأیید جمهوری اسلامی را درگرو خودمختاری خلق خویش قرار می¬دهند، جمع دیگر ملت ایران را به خلق‌ها تقسیم می¬کنند و نگران حقوق آنان می¬شوند، گروهی “ستم ملی” یا “ستم مضاعف” را عنوان و بهانه خودمختاری قرار می¬دهند، چندان‌که گوئی ملت ایران نیز بر پاره ای از اعضای خود ستمی روا داشته است”  .   کاتوزیان، ۱۳۶۰، ص 101.

کاتوزیان در ضمن از  درج  اصل دین رسمی شیعه و اینکه رئیس‌جمهور باید شیعه باشد در قانون اساسی ایران دفاع می‌کرد. کاتوزیان، ۱۳۶۰،  ص142.

کاتوزیان ناصر، گذری بر انقلاب ایران، تهران، چاپخانه دانشگاه تهران، ۱۳۶۰.

پرویز ملکی که جمهوری  و فدرالیسم را اساس تجزیه‌طلبی می شمارد  در مقاله ای در نیمروز می¬نویسد:

“اپوزیسیون برون‌مرزی با عنوان کردن و به کار بردن اصطلاحاتی چون “اقوام” ایرانی، “فدرالیسم قومی”،  قوم عرب”، “قوم ترک”، “قوم کرد” و از این قبیل، می-خواهند این ایده را در ذهن خواننده و شنونده جای بدهند که کشور ما از یک نوع سرهم‌بندی ناهمگون “اقوام” مختلف تشکیل‌شده است که هرکدام دارای هویت قومی و منافع قبیله¬ای جداگانه و حتی متضادی هستند “. 

پرویز . ملکی، “جمهوریت و فدرالیسم: پایگاه تازه تجزیه‌طلبی”  نیمروز 24 مرداد 1382 شمسی.

[79] حمیداحمدی از زاویه پولورالیسم وطن پرستانه با ترکیبینا سازگار از پریموردیالیسم و مدرن به مسئله می پردازد. و به مسئاله ملیت ها بمثابه موضوعی  اختراعی یا جعلی و   آمیخته با توطئه می نگرد    ص ص 377-306 .

حمید احمدی. قومیت و قوم‌گرائی در ایران: از افسانه تا واقعیت. تهران: نشر نی ۱۳۷۸.

[80]   آشوری داریوش ، ما و مدرنیت،  (تهران: مؤسسه فرهنگی صراط، ۱۳۷۷) 175-19.   

[81] آشوری، ۱۳۷۷، 194.

[82] کاتوزیان محمدعلی (همایون) ، اقتصاد سیاسی ایران ۲: سلطنت محمدرضا شاه، ترجمهٔ  محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی،   تهران پاپیروس، ۱۳۶۸، ۳۹. همین طور

 Katouzian Homa, “State and Society in Iran: From Constitution to the Rise of the Pahlavi State”, Library of Modern Middle East Studies. ”8 : v. 2, 28 Jul 2000.

[83]   احمدی در نگاهی به نقش شوروی در  حمایت و تقویت پیشه‌وری  جنبش را  یک توطئه خارجی می‌بیند. اینکه توطئه و حمایت خارجی در کار باشد تا حدودی درست است ولی نقش تضادها و فشارهای ناشی از استبداد و سیاست‌های متمرکز دولت‌های مرکزی  در ایجاد جنبش قومی نادیده گرفته می‌شود و این عقیده ابدگرائی را تقویت می‌کند که جوهره ایرانی خودبه‌خود و فی ذاته وحدت را ایجاد می‌کند ولی تنها توطئه¬ای خارجی در جهت تخریب آن‌اند.

ببینید:   احمدي حميد ، “اصلاحات فرقه دموكرات آذربایجان و اسناد بازیافته اتحاد شوروي”، مطالعات اوراسياي مركزي، دوره 10، شماره 1، بهار و تابستان 1396، 1-16.

داگرتنی بابەت

بەشکردن لەگەڵ هاوڕێیان