ئارامتر بخوێنەوە
جابجایی، دیاسپورا، و بیدولتی:
چهارچوبسازی مسئلهی کوردها*
ناییف بزوان، جانروژ ییلماز کِلِی
ترجمە: ئاڤین یارسان
در اين بخش ما پيشينهي رو به رشد و مجموعهاي از آثار تجربياي که در طول ساليان زيادي از طريق پروژههاي مختلف از جمله GCRF (مرکز تحقيقاتي دربارهي جنسيت، عدالت و امنيت) به انجام رسيده است را مورد استفاده قرار دادهايم تا ويژگيهاي جوامع کوردهاي راندهشده از سرزمين خود را بررسي کنيم؛ اين در حالي است که ما بر رابطهي سهسويهي بيدولتي، جابجايي و دياسپورا تمرکز داريم. با تمرکز بر درهمتنيدگي رابطهي اين سه ويژگي، در پي آن هستيم تا به سؤالات پيشرو پاسخ دهيم: چه چيزي جابجايي دروني و بيروني کوردها در گذشته و حال را توجيه ميکند؟ چه چيزي بر روشهايي که مهاجران کورد در جوامع ميزبان فعاليتهاي خود را سازمان ميدهند و رفتارهاي جمعي خود را سامان ميبخشند -همچنين حس هويت و تعلق خود- تأثير ميگذارد؟ مسئلهي بيدولتي چه تأثيري بر جابجايي، تعلق و دياسپورا دارد؟ در روند بررسي اين پرسشها ما يک رويکرد مفهومي را براي پديدهي رو به رشد بيدولتي در بستر کوردي ارائه ميدهيم و همزمان چگونگي محرومماندن از بهرهمندي کامل از نهتنها شهروندبودن بلکه خود-حاکميتي را بررسي مينماييم که به معني ضايعشدن حقوق شهروندي و آزادي از يک سو و حقوق عمومي، امنيت و به رسميت شناخته شدن از سوي ديگر است. ما دربارهي متعلق بودن به/هويت گرفتن از سوي سازمانهاي سياسي يا جامعهي ميزبان در شرايطي که مشمولشدن و به رسميت شناخته شدن هردو با هم در راستاي آگاهساختن شهروندان مورد استفاده قرار گيرند، بحث خواهيم
کرد.
مقدمه: دگرانديشي و جابجايي
کوردها، به عنوان بزرگترين ملت بدون دولت در دوران معاصر، تحت حاکميت ترکيه، ايران، عراق و سوريه زندگي ميکنند (ولي، 1998: 82). يک الگوي تکرارشوندهي سرکوب و مقاومت بر روابط ميان جوامع ملي کورد و اين چهار دولت حاکم گشته است؛ در نتيجه دياسپوراي کوردها که از سالهاي 1980 آغاز گشت همچنان ادامه دارد به نحوي که اکنون کوردها نهتنها بزرگترين ملت بدون دولت جهان را تشکيل ميدهند بلکه يکي از بزرگترين جوامع در دياسپورا نيز هستند. [ظهور] دياسپوراي کوردي به عنوان يک تشکّل سياسي-اجتماعي در حال شکلگيري، نتيجهي استراتژيهاي چندگانه و تکراري مهندسي جمعيتي دولتمحور و جابجايي بوده است؛ تا جايي که هر کدام از اين چهار دولت به شدت و درجات مختلف بر جوامع کوردي تأثير گذاشتهاند.
دياسپورا يک مفهوم قديمي، در حال رشد و محل مناقشه است. راجرز بروبيکر(1) در تعريفي مهم از دياسپورا، اين مفهوم را اينگونه توصيف ميکند: «پراکندهشدن در محيط، رو به سوي سرزمين مادري» و «ابقاي مرزها که شامل حفظ هويت در برابر جامعه يا جوامع ميزبان است» (بروبيکر، 2005: 5-7؛ الکساندر، 2017: 1557). بحث اصلي وي اين است که دياسپورا نبايد به عنوان يک «تماميت محدود در نظر گرفته شود، بلکه يک موضع يا يک ادعا» است (بروبيکر، 2005: 12). در حالي که يکي از ارکان دياسپورا ضرورتاً ارجاعدادن به يک گروه است، اما افراد نبايد از اصطلاحات وجودگرايانه براي دياسپورا استفاده کرده و آن را «همچون يک مقولهي رفتاري [در نظر گيرند] ، و تنها در اين صورت است که ميتوان پرسيد آيا و چگونه امکان استفاده از آن به شکلي نتيجهبخش به عنوان يک مقولهي تحليلي وجود دارد» (بروبيکر، 2005: 12). کلِر الکساندر(2) (2017: 1553) به ترتيب نقش خشونت و اهميت مرتبط ساختن رابطهي پيچيدهي ميان «اينجا» و «آنجا» را هم از نظر مفهومي و هم به لحاظ تجربي برجسته ميسازد؛ «در حالي که نه مکانهاي اجدادي و نه سرزمين مقصد در طول اين روند تغيير نيافته باقي نميمانند». در عوض آنچه که اهميت دارد «فصل مشترک آنگاه در زمان حال است؛ پيچش گذشته در زمان حال و قطعاً در آينده» (الکساندر، 2017: 1553). ما دياسپورا را به عنوان يک مفهوم رفتاري و نيز همچون يک مفهوم تحليلي-توصيفي به کار ميبريم. پيشتر به صورت کلي نکاتي دربارهي سياستهاي بحثبرانگيز و روندهاي سياسي در رابطه با دياسپورا بيان شد، در حالي که نکتهي ثانويه نيازمند بررسي علمي مشکلات، سياستها، روايتها، سازوکارها و نيروهاي فعال درگير در سياستها، شکلگيريها و دگرگونيهاي دياسپورا است.
در ادامهي اين بخش ابتدا موارد دروني و بيروني جابجايي در گذشتهي نه چندان دور را خلاصه ميکنيم تا بستر لازم براي بحث دربارهي آنچه که پيشرو است فراهم شود. سپس ما دربارهي شکلگيري دياسپوراي کوردي، فعاليت کلي آن و تأثير سياستهاي جداکننده بحث خواهيم کرد. پس از آن ما رابطهي ميان متعلقات و هويت دياسپورا را مورد بررسي قرار خواهيم داد. با در نظر گرفتن اهميت بسيار بالاي بيدولتي، ما نقش و پيامد بيدولت بودن را در ميان جوامع کوردي در نظر ميگيريم و چهارچوبي براي درک اين مفهوم ارائه خواهيم داد. سرانجام در بخش نتيجهگيري نکات اصلي را به صورت خلاصه مطرح ميکنيم. بررسي کامل منشور جابجاييهاي دروني و بيروني مهندسي شدهي جوامع کوردي از جانب دولت در مقال اين بخش نميگنجد؛ در عوض در ادامه ما اتفاقات کليدياي که به مهاجرت اجباري انجاميد و بنابراين به دياسپوراي کوردي ختم شد را خلاصه خواهيم کرد.
موارد جابجايي در سالهاي اخير
دياسپوراي کوردي را ميتوان به عنوان نتيجهي برآمده از تأثير فزايندهي بسياري از حوادث حياتي که از سالهاي 1970 آغاز شد و تا چهار دهه به طول انجاميده است در نظر گرفت. يک رويداد محوري وقوع انقلاب اسلامي در ايران و متعاقباً جنگ ايران-عراق (1980- 1988) بود. در فاصلهي کوتاهي پس از سرکوب جامعهي کوردي در ايران رژيم تازه بر سر کار آمدهي مذهبي دست به اجراي «استفادهي جديد و سيستماتيکتر از خشونت و سرکوب» زد (ولي، 2020: 185). هم قدرت مذهبي به دست آمده در سال 1979 و هم وقوع جنگ پس از آن، باعث جابجايي دهها هزار تن از مردم و هجوم آوارهها از ايران و مناطق کوردستان ايران به اروپا و جاهاي ديگر شد. از همان ابتدا تا به امروز دولت نژادي-مذهبي ايران دست به «مهندسي جمعيتي و جابجايي سيستماتيک و مداوم زده است تا ويژگيهاي متفاوت نژادي کوردستان را از بين ببرد» (محمدپور و سليماني، 2020: 10).
در دوران اين جنگ خونين دستههاي عظيم مهاجرت اجباري و آوارهها در امتداد مرزهاي بينالمللي در کوردستان عراق هم رخ داد به ويژه به دليل وقوع دو جريان نسلکشي هم زمان به نام انفال و حملهي شيميايي به حلبچه (16 مارس 1988) که هر دوي آنها در اواخر جنگ در کوردستان ايران و عراق رخ داد. جريان انفال توسط ارتش عراق تحت حاکميت نظام بعثي به رهبري صدام حسين در کوردستان عراق در سال 1988 (ون بروينسون، 1999: 5؛ هاردي، 2011)[3] انجام شد. انفال شامل يک مجموعهي هشتگانهي استفاده از سلاح سنگين ميشد که در ميانهي فوريه تا سپتامبر 1988 زندگي روستايي کوردي را نابود کرد (هيلترمان، 2008). در طول اين جريان نسلکشي حدود 2600 روستا نابود شدند و حدوداً 100 هزار شهروند به قتل رسيدند. اين [موارد] شامل کساني که در گورهاي دستهجمعي مورد اصابت گلوله قرار ميگرفتند و يا در نتيجهي حملات موشکي و شيميايي، در اردوگاه و يا در سفر هوايي به ايران يا ترکيه کشته ميشدند ميشود (هاردي 2011: 13).
يک [عامل] اصلي ديگر در گسترش [و افزايش] مهاجرت دستهجمعي کوردها جنگ خليج بود (2 آگوست 1990 تا 17 ژانويهي 1991) که پس از حملهي عراق به کويت رخ داد. شورشهاي کوردي که پس از آن انجام گرفت به شدت سرکوب گشت که يک بار ديگر به مهاجرت دستهجمعي و هجوم آوارگان به مرزهاي بينالمللي انجاميد. به علاوه مهاجرت به کشورهايي همچون آلمان، سوئد، دانمارک، بريتانيا و هلند که در نتيجهي کشمکشهاي داخلي مخصوصاً ميان حزب اتحاد ميهني کوردستان و حزب دموکرات کوردستان رخ داد (1994- 1997).
الگوهاي مشابه مهاجرتِ دولتمحور به شيوهاي مؤثر در منطقهي کوردستان ترکيه نيز وجود دارد. يکي از برجستهترين نمونههاي مهاجرت جمعي به کودتاي سپتامبر 1980 مخصوصاً پس از افزايش تنش نظامي ميان ترکيه و حزب کارگران کوردستان (PKK) در سال 1984 مربوط است. گذشت حدوداً يک دورهي طولاني ده ساله تحت قوانين نظامي (از آوريل 1979 تا جولاي 1987) يک حالت اضطراري جديد و گستردهتر حکومتي (که همچنين با نام دولت اضطراري منطقه يا با مخفف ترکي آن (OHAL) 1989- 2002 در منطقهي کوردستان تأسيس شد. اين حکومت اضطراري که براي منطقهي کوردستان طراحي شده بود باعث جابجايي اجباري تقريباً 3000 روستا شد که جابجايي دروني مردم و هجوم بيش از سه ميليون آوارهي کورد را در پي داشت(باسر 2015: 132). به بهانهي سرکوب شورش به رهبري PKK يک جنگ ويرانگر ده ساله بر منطقه تحميل شد که از اواخر دههي 80 ميلادي تا اواخر دههي 90 ميلادي به طول انجاميد و انفجارهاي بزرگ، شکنجهي دستهجمعي، نقض گستردهي حقوق بشر، نابودسازي کشاورزي، خاليکردن روستاها از سکنه و همچنين ممنوعيت استفاده از زبان کوردي بر منطقه تحميل گرديد. در طول اين مدت ارتش ترکيه عمليات نابودسازي گسترده در مناطق کوردنشين را آغاز کرد که به سوزاندن بيش از 4000 روستا و آواره کردن قريب به دو ميليون کورد از خانههايشان انجاميد (ون بروينسن 1993: 3).
يکي از آخرين موارد جابجايي دروني و بيروني رخ داده پس از نافرجامماندن معاهدهي صلح و در تابستان 2005 اتفاق افتاد که به درگيريهاي نظامي ميان ارتش ترکيه و ظاهراً نيروهاي وابسته به PKK انجاميد. حدود 2000 نفر به دليل عملياتهاي امنيتي در فاصلهي زماني جولاي 2015 تا دسامبر 2016 در منطقهي کوردستان ترکيه کشته شدند.[4] طبق گزارش کميسارياي عالي حقوق بشر سازمان ملل در پي کشتهشدن اين افراد «به شکلي ثابت جابجاييهاي جمعياي در ميان بازماندگان کشتهشدگان و کساني که خانههايشان ويران شده بود و بقاياي تاريخي که از بين رفته بودند به وجود آمد. بيش از 355 هزار نفر از ساکنين منطقهي کوردستان ترکيه که عموماً کوردتبار بودند ناچار به مهاجرت شدند (گزارش سازمان ملل، 2017: 5).
سرانجام جنگ داخلي سوريه، ظهور حکومت اسلامي داعش و همچنين دخالتهاي نظامي ترکيه همگي باعث ايجاد جابجاييهاي اجباري و هجوم مهاجران و آوارگان شده است (چتي، 2017: 223). نسلکشي همراه با خشونتي که داعش نسبت به جامعهي کورد ايزدي در منطقهاي در اطراف کوه سنجار (به زبان کوردي شنگال) در شمال غربي عراق در آگوست 2014 مرتکب شد منجر به جابجايي دروني و بيروني تقريباً کل اين جامعه گرديد.[5] تصرف کوباني توسط داعش و اعلان بينالمللي مقاومت در مقابل آن به بيان يکپارچگي جوامع کوردي هم در داخل سرزمين مادري و هم در دياسپورا منجر شد. اين مسئله همچنين باعث تقويت حس تعلق خاطر در ميان جوامع کوردي در دياسپورا شده است (اکارييوس، کلي، 2019: 29).
همان گونه که در بالا اشاره شد، اين حرکت براي بسيج در دياسپورا و کشورهايي که مناطقي از کوردستان در آنها جاي دارد به وسيلهي عملياتهاي نظامي و لشکرکشي هاي مختلف ارتش ترکيه تضعيف شد و منجر به سياستها و فرآيندهاي جابجايي، نابودسازي و تهاجم نظامي گشت. در حالي که جامعهي کوردي در روژئاوا از پايه و اساس تحت تأثير جنگ خونين داخلي در سوريه است به هدف اصلي ارتش ترکيه و نيروهاي نيابتي آن نيز بدل گشته است. اولين حملهي اصلي در ژانويهي 2018 رخ داد که هدف آن شهر کوردنشين عفرين بود، منطقهاي که به لحاظ استراتژيکي و اقتصادي بسيار مهم است و در قلب کوردستان سوريه قرار دارد (بازوان، 2018: 63). آخرين مورد از حملات در نهم اکتبر 2019 اتفاق افتاد، زماني که نيروهاي هوايي ترکيه به بمباران شهرها و مناطق مسکوني در امتداد مرز سوريه پرداختند، که به سرعت منجر به خروج نيروهاي سازمان ملل از شمال شرقي سوريه در ششم اکتبر 2019 تحت سرپرستي دونالد ترامپ و محکوميت بينالمللي گشت. اين حملات ارتش ترکيه به اخراج دهها هزار آواره و مرگ هزاران نفر از جمله شهروندان انجاميد.
با جمعبندي موارد اخير جابجايي و دياسپوراي دروني و بيروني در سراسر مناطق کوردستان ميتوان اينگونه نتيجه گرفت که دياسپوراي کوردي به شکلي گسترده در چند دههي اخير در اروپا به يکي از شيوههاي «مهاجرت براي کار، به دليل آوارگي، بازگشت به خانواده و سکونت نسل دوم يا سوم» افزايش يافته است (کلز، 2015: 78). در حال حاضر تخمين زده ميشود که حدود دو ميليون کورد در اروپا زندگي ميکنند که تقريباً يک ميليون نفر از آنان تنها در آلمان ساکن هستند. همچنين جوامع قابل توجهي از کوردها در کشورهاي اتريش، بلغارستان، فرانسه، فنلاند، يونان، هلند، نروژ، سوئد، سوئيس و بريتانيا وجود دارند. به علاوه فراتر از اروپا، کوردها در ايالات متحده، کانادا و استراليا، نيوزيلند، لبنان، ژاپن، اردن و کشورهاي شوروي سابق (ارمنستان، گرجستان، قزاقستان، آذربايجان) و جاهاي ديگر نيز جوامع خود را تشکيل دادهاند.
در نتيجه اگرچه شمار قابل توجهي از کوردها از ترکيه به اروپا به عنوان «کارگران مهمان» در دههي 1960 مهاجرت کردهاند، شکلگيري واقعي آوارگان کورد در اروپا و فراتر از آن، نتيجهي پيشرويهاي ويرانگر، خشونت جمعي و سياستهاي دولتي مرتبطي است که در بالا شرح آن رفت. با بياني متفاوت ميتوان گفت ظهور دياسپوراي کوردي به شکلي غيررسمي به سياستهاي دولتهاي «ميزبان» که جوامع کوردي تحت امر آنها زندگي ميکنند مرتبط است. اين مسئله تأثير بسزايي بر روشهايي که کوردها از طريق آن تعلق، هويت و کنش جمعي خود را تعريف ميکنند دارد.
دياسپورا، کنش جمعي و نارضايتيهاي آن
دياسپوراي کوردي يکي از فعالترين نمونههاي جامعهي آواره به شمار ميآيد. مفاهيم مختلفي از «مليگرايي از راه دور» (ون بروينسون، 1998) و «تجزيهطلبي نژادي و حرکت به سوي کشمکش نژادي» (ليون و اوچارر، 2001) گرفته تا «ساز و کار بسيج همگاني آوارگان» (آدامسون، 2013: 65) و «فضاي فراملي کوردي» (کلز، 2015: 181) بهکار گرفته شدهاند تا ويژگيهاي ماهيت اين فعاليت دياسپورا را نشان دهند. در حالي که در قسمتهاي بالا بيشتر بر روي جوامع آوارهي کوردي از راه مليگرايي و «کشمکشهاي نژادي» تمرکز داشتيم در کار اخير بنا به تعريف يک محقق از جنبش کوردي به عنوان «يک جنبش ذاتي فراملي» از رويکرد جنبش اجتماعي نسبت به فعاليتهاي دياسپوراي کوردي استفاده ميکنيم (دمير، 2017: 66).
در پيشينهي تحقيق بر روي آنچه که ميتوان آن را فعاليتهاي «ساخت ملت» در دياسپورا از طريق استفاده از رسانههاي مختلف، شامل تلويزيون و رسانههاي اجتماعي و همچنين از طريق نمايندگان سياسي آوارگان کورد دانست تأکيد خاصي شده است (کلز، 2015). برپاساختن شمار زيادي از نهادها و فعاليتهايي که توسط دياسپوراي کوردي به عنوان «اروپا-کوردستان» از آن نام برده ميشود و «به عنوان يک روند پويا در شکلگيري هويت جمعي کوردي در داخل و سراسر اروپا» شناخته شده است (آياتا، 2011: 525).
کليد موفقيت اين روند استفاده از تکنولوژيهايي مانند ماهواره و برنامههاي آن، اينترنت و انتشار مطالب از طريق کامپيوتر شخصي است، که نه تنها «گفتمان دولتياي که هويت کوردي را ناديده و سرکوب» کرده را به چالش ميکشد بلکه به بازسازي هويت کوردي، تاريخ و زبان نيز کمک کرده است (رومانو، 2002: 148). آنچه که در اين ميان از اهميت بالايي برخوردار بود آماده سازي شبکهي کوردي MED از لندن در سال 1995 و شبکههاي زيرمجموعهي آن با نام Medya، Roj، Nuce و Sterk بود. وجود اين کانالهاي ماهوارهاي در اروپا باعث شد که ترکيه، ايران، عراق و سوريه انحصار پخش برنامههاي تلويزيوني که از آنها براي پايمال کردن حق کوردزبانها در مناطق کوردنشين مبني بر دريافت اطلاعات به زبان کوردي استفاده ميکردند از دست دهند (حسنپور، 1998). علاوه بر اين از طريق پخش برنامه به زبان کوردي و فراهم آوردن اخبار از ديدگاه کوردي-همچنين برگزاري بحثهايي دربارهي خود تصميمگيري، راهحل کشمکشها، فرهنگ کوردي و زبان- اين کانالهاي کوردي باعث بر هم ريختن گفتمان مليگرايي ترکي، عربي و فارسي شدهاند (کلز، 2015). در نتيجه اين کانالها به شکلي موفقيتآميز توانستهاند هرگونه محدوديت بيمعني (ممنوعيتهاي کامل) را که بر هويت و زبان کوردي تحميل شده بود از ميان بردارند (آياتا، 2011: 525، ؛ زيداني اوغلو، 2012: 125).
اما به موازات ظهور دياسپوراي کوردي و فعاليتهاي سياسي و فرهنگي آنها با وجود اينکه در سرزمينهاي مادري مورد آزار و اذيت و ممنوعيت قرار ميگرفتند، دولتهاي آزارگر تلاشهاي خود براي مقابله با اين فعاليتها را به طرق ديپلماتيک، سياسي و نظارتي شدت بخشيدهاند و حتي در برخي موارد در تلاش براي ترور افراد بودهاند. براي مثال دکتر عبدالرحمان قاسملو که آن زمان دبيرکل حزب دمکرات کوردستان ايران (PDKI) بود به دست ماموران سِرّي ايراني در سيزدهم جولاي 1989 در وين ترور شد (فرهنگ ايرانيکا). حدوداً سه سال پس از اين کشتار در هفدهم سپتامبر 1992 جانشين وي صادق شرفکندي و همراهانش فتاح عبدلي و همايون اردلان و مترجم آنها نوري دهکردي نيز در رستوران يوناني ميکونوس در برلين آلمان ترور شدند. دولت ايران متهم به دست داشتن در ترور رهبران کورد شد اما همانگونه که اغلب در رابطه با جنايتهاي مربوط به دولتها عليه کوردها مشاهده شده است دستهاي پشت پرده نه تنها هرگز رسماً شناسايي نشدهاند بلکه عدالت در مورد آنها نيز اجرا نشده است.
ترکيه فشارهاي زيادي را بر کشورهاي اروپايي از طريق مذاکرات ديپلماتيک، جاسوسي، بستن پخش تلويزيونهاي کوردي در ترکيه و اشکال مختلف هراسافکني وارد کرده است تا مانع فعاليتهاي فرهنگي و سياسي جوامع مهاجر کورد و سازمانهاي آنها شود. حکومتهاي ترکيه از سوي دولتهاي عضو اتحاديهي اروپا که نگران تأثيرات سوء کشمکشهاي ترکي-کوردي بودند مورد حمايت قرار ميگرفتند. در سال 1993 آلمان و فرانسه «ممنوعيتي بر سازمانهاي سياسي و فرهنگي کوردها» اعمال کردند (اکاريوس- کِلي، 2002: 91). در يک تحقيق ميداني که توسط همکار بنده در اين مقاله، جانروژ يلماز کِلِس، انجام شد، مصاحبه شوندگان مکرراً بر مداخلات و آزارهاي مداوم حکومتهاي ترکيه در اروپا که از نظر آنها تلاشهاي عامدانهاي براي هژموني ترکي و ايدئولوژي مليگرايانهي آنها در بافت اروپايي بود تأکيد ميکردند (کِلِس، 2015).
آزار و اذيت و نظارت بر جوامع مهاجر از يک سو و فشارهاي ديپلماتيک (يا در برخي موارد همکاري) با کشور ميزبان از سوي ديگر به کار گرفته شده است تا از آوارگي کوردها جلوگيري گردد. اين مسئله از سوي مصاحبه شوندگان اصلي در روند چندين تحقيق ميداني که توسط کِلِس در سوئد، آلمان و بريتانيا انجام شد مورد تأکيد قرار گرفت. براي نمونه در يک پروژهي مصاحبه در سال 2009 آلان مدير مرکز کوردي در برلين اظهار داشت که زماني که براي نخستين بار اين مرکز در سال 1984 تأسيس شد وزير خارجهي ترکيه به شدت واکنش نشان داده و با وزارت خارجهي آلمان تماس گرفته است تا اين مرکز را تعطيل نمايند زيرا واژهي «کوردي» در آن به کار رفته بود (کِلِس، 2011). همچنين سفارت ترکيه در کپنهاگ در تلاش براي متوقف ساختن برنامهي مختص به معلمين براي آموزش زبان کوردي مهاجران با اسپانسري بنيان فرهنگي نورديک دانمارک بود؛ «با خاطر نشان ساختن اين موضوع که شرکت کنندگان همچنان شهروند ترکيه محسوب ميشوند و بنابراين نبايستي قوانين ترکيه را زيرپا بگذارند، حتي اگر در کشور ديگري ساکن باشند و طبق قوانين ترکيه زبان کوردي ممنوع است» (حسنپور، 1992: 135 نقل قول از سکاتناب- کنگاس).
به صورت خلاصه عليرغم همهي موانع، بخشهاي بزرگي از مهاجران کورد، دياسپورا را همچون يک فضاي فراملي که در آن روندهاي آنچه که ميتوان آن را «آزادي آگاهانه» (مک آدام، 1982: 48) همراه با مشارکت همگاني براي استعمارزدايي «از راه دور» ناميد در نظر ميگيرند تا خود-حاکميتي در سرزمين مادري حاصل گردد و به شکلي مداوم ادامه يابد. فعاليتهاي سياسي در دياسپورا و گفتمان استعمارزدايي مرتبط نيز اين پارامترها را به شيوهاي تعريف ميکند که تعيين هويت، تعلق خاطر و هويت سياسي از آن طريق بيان شدهاند.
تعلق خاطر و هويت در دوران دياسپورا
همان طور که هانا آرنت در مقالهي 1943 خود به شيوهاي مؤثر اذعان کرده است که «آوارگاني که از کشوري به کشور ديگر رانده ميشوند همچون نمايندگان مردم خود هستند- اگر هويت خود را حفظ کنند» (آرنت، 2007: 274). پرسشي که خود را به تمامي جوامع در دياسپورا مينماياند، چه قديمي و چه جديد، اين است که در حالي که به بخشي از جامعهي ميزبان تبديل ميشوند چگونه آنچه را که به عنوان هويت در نظر ميگيرند حفظ کنند؟ براي يافتن پاسخ اين سؤال پيش از آن که با جزئيات مورديِ دياسپوراي کوردي بپردازيم، ابتدا ما مفهوم دياسپورا را بررسي ميکنيم.
در کل دياسپورا با شش مفهوم به هم مرتبط توصيف ميشود: پراکنده شدن يا کوچ کردن، منطقهي خارج از سرزمين مادري، جامعه، گرايش به سرزمين مادري، فرامليگرايي و هويت گروه (گروسمن، 2019: 1268). بنابراين ميتوان دياسپورا را به عنوان جامعهاي که در پي ابقاء، بازتعريف و مذاکره دربارهي هويت خود در هر شرايط متغيري است هم در کشورهاي مبدأ مهاجرت و هم کشورهاي مقصد مهاجرت درک کرد (بوباک و فِيست، 2010: 9-13). دياسپورا به عنوان مفهومي قديمي و در حال رشد فصل مشترک ميان جامعهي مقصد و جامعهي اصلي به شمار ميآيد که «به عنوان سازمان اجتماعي مربوط به کشور مبدأ و کشور مقصد» در نظر گرفته ميشود (والبک، 2002: 222). بنابراين شکلهاي مختلفي از «بيدولتي»، «وابستگي به دولت»، «تاريخي»، «مدرن»، و «بدوي» را در بر ميگيرد (شِفِر، 2003: 249).
جنبههايي از دياسپورا و فرامليگرايي که در بالا به آن اشاره شد ويژگيهاي ادبيات پژوهشيِ دياسپوراي کوردي را نيز دربرميگيرد. با استفاده از ابزارهاي مفهومي که به وسيلهي مطالعات فرامليگرايي و دياسپورا فراهم شده است محققان جنبههاي مختلفي از دياسپوراي کوردي جوامع، شبکههاي آنها و فعاليتهاي کوردهاي پراکنده شده با ساکنان کوردستان و همچنين ميان کوردها در کشورهاي مختلفي که در آنها پراکنده شدهاند را برجسته ساختهاند (والبک، 2002: 222-25؛ کِلِس، 2016). در اينجا يک موضوع مشترک سر بر ميآورد: جوامع کوردي در اروپا هرچند داراي گرايشات سياسي، اعتقادات مذهبي، گروههاي زباني، طبقات اجتماعي، سابقهي تحصيلي و تجربيات جنسيتي متفاوتي باشند قادر هستند تا در خصوص فعاليت جمعي و در باب منافع مشترک با هم همکاري داشته باشند (ولبک 2002: 224).
مهمترين پرسش در يک بستر کوردي وسيعتر مربوط به نقش دولت و بيدولتي است. مطالعات دربارهي دياسپوراي کوردي نشان ميدهد که از ديدگاه همهي مهاجران کورد از سراسر مناطق کوردستان بيدولت بودن به عنوان اساسيترين تجربهي شکلگيري گرايش آنها، درک از خويشتن، و احساس تعلق شناخته ميشود (کينگ و همکاران، 2008؛ کِلِس، 2015؛ الياسي، 20016: 1415؛ تاس، 2016؛ سايرت و کِلِس، 2019).
در حالي که جوامع کوردي در سراسر اين چهار دولت به شکلي اساسي تحت تأثير قرار گرفتهاند، پديدهي بيدولتي بر موقعيت مهاجران کورد در کشورهايي که به آنها مهاجرت کردهاند نيز تأثيرگذار بوده است. براي مثال موجوديت اين افراد رسماً ناديده انگاشته ميشود زيرا نام مهاجران بر اساس دولتي که از آن امدهاند ثبت ميگردد. در نتيجه مهاجران کورد به سادگي در بسياري از دادههاي آماري جمعآوري شده دربارهي کارگران يا دادههاي رسمي مانند آمار سرشماري وجود ندارند زيرا پرسشنامههاي سرشماري مربوط به مليت راه حلي جز تعريف خود به عنوان ترکيهاي، عراقي، ايراني يا سوريهاي باقي نميگذارد. نتيجه اين خواهد شد که مهاجران کورد، حتي در دياسپورا ناچار به استفاده از هويت ملياي هستند که تمام عمر با آن مخالفت کردهاند (کِلِس، 2015).
با اتکاء به شواهد آماري جامع دربارهي جمعيت کوردها در اروپا (کِلِس، 2015) اين ناپيدايي دو تأثير اصلي دارد. نخست اينکه مهاجران کورد از استفاده از مزايايي که در غير اين صورت شامل آنها ميشدف از جمله دسترسي به اطلاعاتي دربارهي زبان خود باز ميمانند. دوم اينکه مانع از مشارکت مهاجران کورد در سياستها و فعاليتهاي فرهنگ چندگانه ميشود؛ مخصوصاً در آلمان يعني جايي که معترضان کورد به شدت به دليل مشارکت در جنبشهاي سياسي دياسپوراي کوردي متهم شده و زنداني گشتهاند.
مطالعات نشان ميدهد که مسئلهي بيدولتي عواقب بسيار گستردهتر اجتماعي و سياسياي را در پي دارد. براي نمونه در تحقيقي که برزو الياسي دربارهي مهاجران کورد مقيم سوئد و بريتانيا انجام داد مشخص شد که بيدولتي از ديد برخي از مهاجران نه تنها نوعي به حاشيه رانده شدن سياسي است بلکه منبع «آسيبپذيري و در معرض خشونت سياسي و فيزيکي قرار گرفتن از سوي دولت ناظر» است (الياسي، 2016: 1410). بيدولتي به عنوان يک «رنج موقعيت ساختاري» در نظر گرفته ميشود که افراد «بيدولت را در هر روز زندگي» تسخير کرده است (الياسي، 2016: 1416). تحقيق ديگري که در بازهي زماني آوريل 2014 تا ميِ 2015 انجام شد و بر روي مهاجران مقيم بريتانيا و آلمان تمرکز داشت، نشان ميدهد که اکثريت مصاحبه شوندگان خود را به عنوان «يک بيدولت داراي چند حکم شهروندي» معرفي ميکردند (تاس، 2016: 50). به اين حالت «بيدولتي اجتماعي» گفته ميشود که فراتر از بيدولتي قانوني و حقيقي است به شکلي که اينها هر دو بر «ارتباط قانوني افراد با دولت تمرکز دارند» (تاس، 2016: 49). در مقابل جنِت کليِن يک رويکرد انتقادي جهت استفاده از بيدولتي براي کوردها برگزيده است زيرا آنها بيش از حد شهروند دولتهاي مورد پرسش هستند (کليِن، 2010: 227). با وجود چنين اهميت بالايي بيدولتي، بستر کوردي وسيعتري را به خود اختصاص ميدهد. در قدم بعدي ما با رويکردي مفهومي به اين مسئله و عواقب آن ميپردازيم.
درک مسئلهي بغرنج بيدولتي
همان گونه که در بالا شرح آن رفت بيدولتي در پايهايترين سطح خود «مردم را به عنوان شهروند هيچ دولتي نبودن» توصيف ميکند (بليتز و سويِرف، 2011: 1). اما نبود حق شهروندي -هرچند بسيار مهم است- باز هم نميتواند به شکلي جامع و شامل پديدهي بيدولتي را تعريف کند (بليتز و سوير، 2011: 1). همان گونه که اکثريت کوردها شهروند دولتهاي نام بردهاي هستند که بر مناطق کوردستان حکومت ميکنند[6]، نبود حق شهروندي رسمي نيست که مشکلساز گشته است؛ همان طور که در اين بخش به آن اشاره کرديم حق شهروندي رسمي براي کوردها نه بازشناسي موجوديت و حقوق اجتماعي را به دنبال دارد و نه به بهره بردن از حقوق و آزاديهاي شهروندي ميانجامد. به بياني ديگر در مسئلهي کوردها شهروندي قانوني همان گونه که هانا آرنت به شکلي متقاعد کننده در بافت بيدولتي خود ميگويد «حق داشتن حق» را براي کوردها فراهم نکرده است (در همين رابطه بنگريد به کوهن، 2007:xxiv؛ ستيپلز، 2012: 100؛ سوير، 2011: 106). با اين حال اگر شهروندي از کوردها در مقابل تحت سلطه بودن و ناديده گرفته شدن وجود اجتماعي و حقوق آنها محافظت نميکند تنها ميتواند به شکلي درآيد که بهترين توصيف آن «تبعيض از طريق ناديدهانگاري» است. همان گونه که جورجيو آگامبن در مفهوم «زندگي عريان» اصطلاح خون حلال را براي آن پيشنهاد ميکند. آگامبن ميگويد که اين ويژگي دو پهلوي حيطهي تصميمناپذيري، جايي که زندگي انسان در مراتب قانوني به «تنها شکلي از ناديده گرفته شدن [يعني قابليت کشته شدن]» ميانجامد (آگامبن، 1998: 8). به اين ترتيب زندگي عريان «جايگاهش در سياست را به شکل يک استثناء يعني چيزي که ميتوان صرفاً از راه ناديده انگاري آن را در نظر گرفت» ادامه مييابد (آگامبن، 1998:11).
با استفاده از بحثهايي که ارائه شد بايد گفت که شهروند قانوني بودن نه «محافظت و بازشناسي» مناسب را فراهم ميآورد و نه از به وجود آمدن «زندگي عريان» براي کوردها جلوگيري ميکند؛ زيرا اساساً شهروندي به وسيلهي نابودسازي سيستماتيک سياستها و فعاليتهاي عدم بازشناسي، سلطه و جابجايي دروني و بيروني از بين رفته است. اگرچه ما آسيبپذيري ساختاري را که از بيدولتي سر بر ميآورد شناسايي کرديم و عواقب شديد آن براي اجتماعات درگير در اين روند را نشان داديم، اما اجتماعات بيدولت را فاقد سازمان يا توانايي فعاليت جمعي نميدانيم.
در مجموع منظور ما از بيدولتي سلب مالکيت دوگانه است؛ به اين معني که از اساس محدوديتهايي براي آزادي هم شهروندان و هم مردم ايجاد ميکنند: انکار حق شهروندي برابر و حداقل حقوق در دولتهاي «ميزباني» که آنها جزء شهروندان آن به شمار ميآيند در حالي که هم زمان از داشتن دولت خود محرومند (براي دسترسي به پيشينهي تاريخي رجوع شود به بيزوان، 2018:64). بيدولتي به عنوان سلب مالکيت دوگانه به عنوان يک مکانيسم زيرين شناخته شده است که سياسيتهاي سلطه، انکار و جابجايي را توسط دولتهايي که بر کوردستان حکومت ميکنند پيش ميبرد، در حالي که کوردها در جستجوي به دست آوردن خود-حاکميتي در سرزمين مادرياند، اجتماعات مهاجران کورد به دنبال هويت، تعلق و فعاليت جمعي در جوامع ميزبان هستند. به اين ترتيب ميتوان سياستهاي سرکوبگر دولتهاي حاکم بر سرزمينهاي مادري و پارامترهايي که در آن مهاجران کورد راههاي خود در دياسپورا را هدايت مينمايند و در مورد آنها مذاکره ميکنند و روابط اجتماعي فراملي خود و فعايتهاي جمعي خود در دياسپورا را سازمان ميدهند توضيح داد.
در اينجا مسئلهي هويت و تعلق، رابطه و معناي خاص خود در بستر وسيعتر کوردي را ميطلبد. هم سو با استوارت هال، نايرا دووال، جيمز تولي و بسياري از متفکران ديگر ما هويت را به عنوان مفهومي ذاتي در نظر نميگيريم بلکه آن را يک مفهوم «استراتژيک و بسته به موقعيت» در نظر ميگيريم (هال، 1996: 3-4). به همين ترتيب هويت نه واحد و نه تک نفره است «بلکه در گفتمانها، رفتارها و موقعيتهاي اغلب تقسيم شده و خصومتآميز به شکلي چند لايه شکل گرفته است» و بنابراين «به صورت مداوم در حال تغيير و تحول است» (هال، 1996: 3-4).
همان گونه که تولي (2008: 168) پيشنهاد داده است هويت به عنوان «يک مکالمه با قابليت خفه شدن و مدام در جريان قابل تقسيم بر دو فاعل» يک مسئلهي «برهان نظري يا تصديق مالکيت بدون واسطه» نيست، بلکه يک انديشهي واقعي است. به اين ترتيب هويت از يک سو خود-آگاهي و خود-سازي را نشان ميدهد؛ از ديگر سو به شکل نسبي و داراي دو فاعل باقي ميماند «زيرا در رابطه با ساير کساني که اين هويت را دارند يا کساني که آن را ندارند به دست ميآيد و باقي ميماند» (تولي، 2008: 169). درک هويت به وسيلهي اصطلاحات کاربردي، بخشپذير و نسبي اين امر را ميرساند که نميتوان «موقعيتها و هويتهاي مشابه براي تمام اعضاي گروه» را در نظر گرفت (يوول- ديويس، 2010: 271). در چنين چهارچوبي سؤالي که مطرح ميشود اين است که چگونه محدودههاي خصومتآميز ايجاد شده توسط هويتهاي همسانساز، ذاتينگر و هژمونيک را تغيير دهيم در حالي که تلاش براي يافتن مفهومسازيهاي متفاوت دربارهي هويت و تعلق، خواه جمعي و خواه فردي، مشروعيت خود را از دست ندهند.
با استفاده از کارهايي که به صورت نظري و عملي در اين مقاله به آنها اشاره شد ما تحت مشمول شدن از طريق بازشناسي را به عنوان روشي براي برقراري ارتباط ميان هويت، تعلق و شهروندي در جوامع چند فرهنگي و چندمليتي پيشنهاد ميکنيم. مشمول شدن از طريق بازشناسي به ما اين امکان را ميدهد تا «هويتهاي ملي و فرهنگي متفاوت شهروندان به شکلي که در طول زمان همپوشاني، در هم آميختگي و مورد مذاکره قرار گرفته شده» را ببينيم (تولي، 2008: 160). به احتمال زياد پس از اين مرحله نوعي حس تعلق، شناسايي شدن و سياستي ايجاد ميشود که امکاني را براي شهروندان ايجاد نمايد تا در «شکلگيري و حاکميت مشترک» و ديدن اينکه «روشهاي فرهنگي آنها به صورت عمومي در نهادهاي اصلي جامعه مقبول گشته و مورد تأييد قرار گرفته است» نقش داشته باشند (تولي، 1995: 98- 197). و در آخر اميدواريم که مشمول شدن از طريق بازشناسي شرايط تفاوتهاي دموکراتيک را فراهم سازد به شکلي که بتوان هويت و تعلق را به شيوهاي دو جانبه و مشارکتي در نظر گرفت و مورد مذاکره قرار داد تا «تفاوت بدون سلطهگري» شکل گيرد (آلن، 2020: 45).
نتيجهگيري
عوامل مهاجرت نه تنها ارتباط مهمي با موقعيت مهاجران در مقابل هر دو کشور مبدأ و مقصد دارد بلکه بر روشهايي که مهاجران از سوي جوامع ميزبان پذيرفته ميشوند نيز تأثير دارد. بنابراين در اين بخش ما عوامل مؤثر بر جابجاييهاي دروني و بيروني کوردها و چگونگي شکلگيري هويت، خود ادراکي و رفتار جمعي به وجود آمده در دياسپوراي کوردي را مشخص ساختهايم. بر اساس کار ميداني و پيشينهي تحقيق رو به رشد ما در اين باره بحث کردهايم که دياسپوراي کوردي را ميتوان به عنوان يک تشکل سياستزده، چندگانه و چندجانبه در نظر گرفت که نه تنها با تجربيات بنيادين بيدولتي، خشونت و جابجايي در کشور مبدأ شکل گرفته است بلکه فرصتها و مشکلاتي که در کشورهاي مقصد وجود داشته است نيز در اين امر دخيل بودهاند.
با توجه به اهميتي که بر بيدولتي در بافت وسيعتر کوردي وجود دارد ما با مفهومسازي کردن بيدولتي به عنوان يک پديدهي سياسي که هم زمان فقدان بهرهمندي کامل از حقوق شهروندي و خود حاکميتي را به دنبال دارد چهارچوبي را ارائه دادهايم. بنا به بحث ارائه شده اين فقدان دوگانه براي درک خواست کوردها براي بازشناسي، تعلق و هويت هم در سرزمين مادري و هم در «سرزمين مقصد» نکتهي کليدي را ارائه مينمايد.
ماهيت فعاليتهاي زبانزد دياسپوراي کوردي، گفتمان استعمارزدايي مشهور آن، از جمله خشونتطلبي آن و گاهي آشکارسازيهاي مشکلساز آن را در صورتي که با سابقهاي که در بالا شرح آن رفت آشنايي وجود نداشته باشد نميتوان به خوبي درک کرد. روبهرو شدن با اين فعاليتها به ميانجي اصطلاحاتي همچون «تروريسم اتنيکي» يا «تروريسم» هم ناعادلانه و هم غيرکاربردي خواهد بود. به جاي برچسب زدن به فعاليتهاي جمعي مهاجران به اين شيوه که خواستهاي مشروع و غيرخشونتآميز آنها را نامشروع جلوه دهيم ما مشمول شدن از طريق بازشناسي را به عنوان يک روش دستيابي به همبستگي تحت شرايط ناهمگن به صورتي دموکراتيکتر و جامعتر پيشنهاد ميدهيم. هم بر اساس کار آکادميک و هم تجربهي شخصي خود ما که برخواسته از تاريخچهي مهاجرتي خود ماست، بايستي بر اهميت بسزاي سياستهاي بازشناسي در قبال دياسپوراي کوردي از سوي جوامع ميزبان که درک عميقتر از شرايط خود و تلفيق بهتر در بافت کشور مقصد را ايجاد ميکند تأکيد کنيم.
*. https://eprints.mdx.ac.uk/35077/
پينوشت
1.Rogers Brubaker
- Claire Alexander
- «الانفال» در لغت به معناي «غنايم جنگ» است و هشتمين سورهي قرآن ميباشد که در آغاز اولين جهاد بر عليهي کفار بر پيامبر نازل شد (هاردي، 2011:13).
- بنابر گزارش کميسارياي عالي حقوق بشر سازمان ملل متحد (OHCHR) در فوريهي 2017 «نيروهاي حکومت ترکيه دست به انجام عملياتهاي امنيتي در شماري از استانهاي جنوب شرقي ترکيه با مشارکت هزاران نيروي نظامي همراه با پياده نظام آماده براي جنگ، نيروهاي توپخانهاي و واحدهاي زرهي ارتش و همچنين نيروي هوايي ترکيه زدهاند» (گزارش سازمان ملل، 2017:6).
5 يک بازپرس کميسيون مستقل بينالمللي سازمان ملل متحد خشونتِ نسلکشي داعش عليه ايزديها را تأييد کرده و اذعان داشته است که «داعش از طريق کشتار، بردگي جنسي، بردگي، شکنجه و رفتار غيرانساني و دور از منزلت و جابهجاييهاي اجباري در پي نابودسازي ايزديها بوده و باعث وارد آمدن رنجهاي جسمي و ذهني بسيار زيادي شده و با تحميل شرايط نامناسب زندگي مرگ تدريجي را بر آنها تحميل کرده است؛ آنها با انجام عملياتهايي از جمله تغيير دين اجباري بزرگسالان و جداسازي زنان و مردان ايزدي از هم مانع از تولد کودکان ايزدي شدهاند و صدمات رواني بسياري را بر آنها وارد کردهاند».
- اگرچه شمار زيادي از کوردها از حق شهروندي محروم بودهاند يا در سرزمين خود به عنوان شهروند شناسايي نشدهاند اما کوردهاي سوريه در اين ميان بيشتر از سايرين مورد توجه هستند (چتي، 2017: 133).
منابع
Adamson, Fiona B. (2013). Mechanisms of Diaspora Mobilization and the Transnationalization of Civil War. Cambridge: Cambridge University Press.
Agamben, Giorgio (1998). Homo Sacer. Sovereign Power and Bare Life, California, Stanford, Stanford University Press.
Alexander, Claire (2017). “Beyond the Diaspora Diaspora: A Response to Rogers Brubaker.” Ethnic and Racial Studies 40(9): 1544–55.
Allen, Danielle (2020). “A New Theory of Justice, in Difference Without Domination: Pursuing Justice,” 27–57. In Danielle Allen and Rohini Somanathan, eds., Diverse Democracies. Chicago. IL: University of Chicago Press.
Arendt, Hannah (2007). “We Refugees,” 264–74. In Jerome Kohn and Ron H. Feldman, eds., Hannah Arendt: The Jewish Writings. New York: Schocken Books.
Ayata, Bilgin (2011). “Kurdish Transnational Politics and Turkey’s Changing Kurdish Policy: The Journey of Kurdish Broadcasting from Europe to Turkey.” Journal of Contemporary European Studies 19(4): 523–33.
Baser, Bahar, et al. (2015). “(In)visible Spaces and Tactics of Transnational Engagement: A Multi-dimensional Approach to the Kurdish Diaspora.” Kurdish Studies 3(2): 128–50.
Bauböck, Rainer, and Thomas Faist (2010). “Diaspora and Transnationalism: What Kind of Dance Partners?,” 9–34. In Rainer Bauböck and Thomas Faist, eds., Concepts, Theories and Methods. Amsterdam: Amsterdam University Press.
Bezwan, Naif (2018). “Addressing the Kurdish Self-Determination Conflict. Democratic Autonomy and Authoritarianism,” 59–82. In Ephraim Nimni and Elçin Aktoprak, eds., Democratic Representation in Plurinational States: The Kurds in Turkey. London: Palgrave Macmillan.
Blitz, Brad, and Caroline Sawyer (2011). “Introduction,” 1–19. In Caroline Sawyer and Brad K. Blitz, eds., Statelessness in the European Union, in Displaced, Undocumented, Unwanted. Cambridge: Cambridge University Press.
Brubaker, Rogers (2005). “The ‘Diaspora’ Diaspora.” Ethnic and Racial Studies 28(1): 1–19.
Chatty, Dawn (2017). Syria. The Making and Unmaking of a Refuge State. Oxford: Oxford University Press.
Demir, Ipek (2017). “The Global South as Foreignization: The Case of the Kurdish Diaspora in Europe.” The Global South 11(2): 54–70.
McAdam, Doug (1982). Political Process and the Development of Black Insurgency 1930-1970. Chicago, IL: University of Chicago Press.
Eccarius-Kelly, Vera (2019). “Kurdish Studies in Europe,” 22–34. In Michael M. Gunter, ed., Routledge Handbook on The Kurds. London: Routledge.
Eccarius-Kelly, Vera (2002). “Political Movements and Leverage Points: Kurdish Activism in the European Diaspora” Journal of Muslim Minority Affairs 22(1): 91–118.
Eliassi, Barzoo (2016). “Statelessness in a World of Nation-states: The Cases of Kurdish Diasporas in Sweden and the UK.” Journal of Ethnic and Migration Studies 42(9): 1403–19.
Encyclopaedia Iranica (n.d.) “Qasemlu (Ghassemlou) Abd-al-Rahman,” Accessed October 13, 2020, https://www.iranicaonline.org/articles/qasemlu%20accessed%20October%2013.
Grossman, Jonathhan (2019). “Toward a Definition of Diaspora.” Ethnic and Racial Studies, 42(8): 1263–82.
Hall, Stuart (1996). “Who Needs Identity?,” 1–17. In Stuart Hall and Paul Du Gay, eds.,
Hardi, Choman (2011). Gendered Experiences of Genocide: Anfal Survivors in Kurdistan-Iraq. Farnham, UK: Ashgate Publishing Company.
Hassanpour, A. 1992. Nationalism and Language in Kurdistan, 1918–1985. San Francisco, CA, Mellen Research UP.
Hassanpour, Amir (1998). “Satellite Footprints as National Borders: MED-TV and the Extraterritoriality of State Sovereignty.” Journal of Muslim Minority Affairs 18(1): 53–72.
Hiltermann, Joost (2008). “The 1988 Anfal Campaign in Iraqi Kurdistan.” SciencesPo: Mass Violence and Resistance Network. Accessed September 18, 2020, https://www.sciencespo.fr/mass-violence-war-massacre-resistance/en/document/1988-anfal-campaign-iraqi-kurdistan.html.
Keles, Janroj Yilmaz (2011). “Transnational Media and Migrants in Europe: The Case of the Mediated Turkish-Kurdish Ethno-National Conflict.” PhD thesis, Brunel University, London.
Keles, Janroj Yilmaz (2015). Media, Diaspora and Conflict: Nationalism and Identity Amongst Turkish and Kurdish Migrants in Europe. Houndmills, UK: I.B.Tauris.
Keles, J. Y (2016) Digital Diaspora and Social Networks. Middle East Journal of Culture & Communication. 315–333
Klein, Janet (2010). “Minorities, Statelessness, and Kurdish Studies Today: Prospects and Dilemmas for Scholars.” The Journal of Ottoman Studies 36: 225–37.
King, Russell., Thomson, Mark., Mai, Nicola. and Keles, Janroj Yilmaz (2008). “‘Turks’ in the UK: Problems of Definition and the Partial Relevance of Policy”. Journal of Immigrant and Refugee Studies 6 (3): 423–34.
Kohn, Jerome (2007). “Preface: A Jewish Life: l906–l975,” xi–xxxii. In Jerome Kohn and Ron H. Feldman, eds., Hannah Arendt: The Jewish Writings. New York: Schocken Books.
Lyon, Alynna J., and Emek M. Uçarer (2001). “Mobilizing Ethnic Conflict: Kurdish Separatism in Germany and the PKK.” Ethnic and Racial Studies 24(6): 925–48.
Mohammadpour, Ahmad, and Kamal Soleimani (2020). “‘Minoritisation’ of the Other: The Iranian Ethno-theocratic State’s Assimilatory Strategies.” Postcolonial Studies. doi:10.1080/13688790.2020.1746157.
Romano, David (2002). Modern Communications Technology in Ethnic Nationalist Hands: The Case of the Kurds. Canadian Journal of Political Science 35 (1): 127–49.
Sawyer, Caroline (2011). “Stateless in Europe: Legal Aspects of De Jure And De Facto Statelessness in the European Union,” 69–107. In Caroline Sawyer and Brad K. Blitz, eds., Statelessness in the European Union: Displaced, Undocumented, Unwanted. Cambridge: Cambridge University Press.
Sheffer, Gabriel (2003). Diaspora Politics. At Home Abroad. New York: Cambridge University Press.
Staples, Kelly (2012). Retheorising Statelessness. A Background Theory of Membership in World Politics. Edinburgh: Edinburgh University Press.
Syrett, Stephen, and Janroj Yilmaz Keles (2019). “Diasporas, Agency and Enterprise in Settlement and Homeland Contexts: Entrepreneurship in the Kurdish Diaspora.” Political Geography 73: 60–69.
Tas, Latif (2016). “How International Law Impacts on Statelessness and Citizenship: The Case of Kurdish Nationalism, Conflict and Peace.” International Journal of Law in Context 12(1): 42–62.
Tully, James (2008). Public Philosophy in a New Key, Volume I: Democracy and Civic Freedom. Cambridge: Cambridge University Press.
Tully, James (1995). Strange Multiplicity. Constitutionalism in an Age of Diversity. Cambridge: Cambridge University Press.
UN Report (2017). Report of the Office of the High Commissioner of Human Rights. Accessed September 13, 2020, https://www.ohchr.org/Documents/Countries/TR/OHCHR_South-East_TurkeyReport_10March2017.pdf
Vali, Abbas (1998). “The Kurds and Their ‘Others’: Fragmented Identity and Fragmented Politics.” Studies of South Asia, Africa and the Middle East 18(2): 83–94.
Vali, Abbas (2020). The Forgotten Years of Kurdish Nationalism in Iran. London: Palgrave Macmillan.
Van Bruinessen, Martin (1998). “Shifting National and Ethnic Identities: The Kurds in Turkey and the European Diaspora.” Journal of Muslim Minority Affairs 18(1): 39–52.
Wahlbeck, Osten (2002). “The Concept of Diaspora as an Analytical Tool in the Study of Refugee Communities.” Journal of Ethnic and Migration Studies 28(2): 221–38.
Yuval-Davis, Nira (2010). “Theorizing Identity: Beyond The ‘Us’ and ‘Them’ Dichotomy.” Patterns of Prejudice 44(3): 261–80.
Zeydanlıoğlu, Welat (2012). “Turkey’s Kurdish Language Policy.” International Journal of the Sociology of Language 2012(217): 99–125.
داگرتنی بابەت



