ئارامتر بخوێنەوە

دولت-ملت*

واکر کانر

مترجم: غریب احمدی

  

اصطلاح دولت-ملت در ابتدا براي توصيف يک واحد سياسي (يک کشور) معني شده بود که مرزهاي آن منطبق بود بر يا تقريبا منطبق بود بر توزيع ارضي يک ملت، بعدا در معناي واقعي خود براي گروهي انساني که مجاب شده بودند  از طريق يک نياي مشترک با هم مرتبط هستند به کار مي رفت.

کلمه nation از فعل لاتين nasci (به معني متولد شدن) گرفته شده و اسم آن از nation (تلويحا به معني زاييدن يا نژاد) مي‌آيد. ابداع اصطلاح خط فاصله دار دولت-ملت يک ارزيابي دقيق از تفاوت اساسي ميان دو مولفه‌ آن را نشان مي‌دهد، اما بي دقتي در واژگان، متعاقبا تمايل به تار و محو کردن تفاوت‌ها دارد. امروزه، ملت اغلب به عنوان جانشيني براي يک کشور استفاده مي‌شود (مانند «سازمان ملل») يا به عنوان يک مترادف براي جمعيت يک کشور بدون توجه به ترکيب قومي آن (به عنوان مثال ملت «بريتانيا «). با تمايز قائل شدن ميان ملت و دولت که اينچنين گنگ و تار شده است، اصطلاح دولت-ملت بخش عمده‌اي از ارزش اصلي خود را به عنوان ابزاري براي ايجاد تمايز ميان انواع کشورها از دست داده است. اگرچه حدودا 10 درصد از تمام کشورها به اندازه کافي از نظر قومي آنچنان همگن هستند که استحقاق آن را داشته باشند به عنوان يک دولت-ملت توصيف شوند، اما به طور فزاينده‌اي اينکه از همه کشورها به عنوان دولت-ملت نام برده شود، متداول گشته است.

اگر همه کشورها  دولت-ملت باشند، اشتباه گرفتن ملت با دولت چندان دردسرساز نخواهد بود. در چنين شرايطي وفاداري به ملت (ملي‌گرايي) و وفاداري به کشور (ميهن پرستي) به روشي همبسته همديگر را تقويت مي‌کنند. دولت به عنوان يک گستره‌ي سياسي يا تجلي ملت تلقي مي‌شود و رجوع به يکي از آنها باعث همان احساسات و همبستگي مي شود که رجوع به ديگري ايجاد مي کند. همان عدم وضوح در مورد دو نوع وفاداري مذکور در مورد staatvolk (مردم کشور) هم متداول است، ملتي که به اندازه کافي تکامل يافته است -از نظر سياسي، فرهنگي و معمولا تعداد جمعيت- که اعضاي آن به طور متداول کشور را به صورت انحصاري، ملت ما مي‌دانند حتي اگرچه ديگر ملت‌ها هم حضور دارند. (مثال‌هاي آن شامل هان در چين، روسي‌ها و حداقل تا قبل از اواخر قرن بيستم، انگليسي‌ها مي‌شود.)

براي مردمي که داراي دولت-ملت خودشان هستند و همچنين براي  staatvolk  ملي گرايي و وفاداري مدني برهم منطبق بوده و همديگر را تقويت مي کنند. اما تعداد قريب به اتفاق ملت‌ها نه دولت خودشان را دارند و نه يک staatvolk تشکيل داده‌اند. براي آنها وفاداري مدني و ملي يکسان نبوده و چه بسا در تضاد هستند. هنگامي که اين دو نوع وفاداري در تضادي آشتي ناپذير با هم قرار مي گيرند با جنبشهاي جدايي طلبانه اي که تحت لواي خودمختاري به راه مي افتند جايگزين مي شوند. اما ثابت شده است که ملي گرايي قدرتمندتر از وفاداري مدني ظاهر مي شود.

از اين‌رو دولت-ملت به بهترين وجه تمرکز اقتدار را به خود معطوف مي‌کند، زيرا اين تمرکز توأمان دو وفاداري قدرتمند (ملي‌گرايي و ميهن‌پرستي) بر روي همه‌ي بخش‌هاي اصلي جامعه است. فداکاري متعصبانه‌اي که رژيمِ حاکمِ چنين دولتي مي‌تواند فراخواند، در خلال جنگ جهاني دوم با تمايل مردمان آلمان و ژاپن براي فداکاري کردن شامل ادامه دادن به جنگ عليرغم از دست دادن زندگيهاي بسياري براي ترغيب به جنگي که پس از آن، مي دانستند امکان پيروزي نبود، نشان داده شده است. چنين جانفشاني‌اي، وقتي در يک جنگ ملي آزادي بخش مشاهده مي‌شود، مي‌تواند به ناسيوناليسم نسبت داده شود، اما رهبري آلماني و ژاپني قادر بود چنين وفاداري را در يک جنگ امپرياليستي براي خلق امپراتوري‌هايي چند مليتي برانگيزاند زيرا دولت و اهداف آن با مخلوطي از ملت و مصالح آن در ترکيبي همگن آميخته بود. Raison d’etat (دلايل دولتي) و raison de la nation (دلايل ملي) يکي از آنها بود. در نتيجه براي يک خلبان انتحاري ژاپني يا يک شرکت کننده در حمله بانزايي (يک حمله انتحاري دسته‌جمعي) وقتي از او سوال مي‌شود که آيا دارد براي ژاپن يا مردم ژاپن يا براي امپراتور (که او مرتبا به عنوان « پدر « ستوده مي‌شد) مي‌ميرد، يک سوال غيرقابل درک خواهد بود زيرا اين سه مورد در يک کلِ جدانشدني ادغام شده بود.. همينطور، هيتلر در کتاب نبرد من عنوان کرده بود که « بنابراين ما به عنوان آريايي‌ها قادريم يک کشور را تنها به عنوان يک ارگانيسم زنده از يک ملت تصور کنيم « (هيتلر 1940)، او مي‌تواند با عناويني مختلف خواسته‌هاي خودش را براي مردم آلمان به نام دولت (امپراتوري آلمان) ملت (قوم آلماني) يا وطن (سرزمين آلمان) مطرح کند زيرا همه باعث ايجاد وابستگي‌هاي عاطفي يکساني مي‌شوند.

با توجه به مزيت بي‌همتايي که دولت-ملت نسبت به ديگر اشکال دولت ها براي بسيج کل جمعيت تحت قلمرو و قدرت خود دارد، دولت‌ها سياست‌هايي را با هدف افزايش همگني ملي اتخاذ کرده‌اند. اگرچه در موارد بسيار اندکي، حکومت‌ها -در موارد نادري، حتي تشويق و ترغيب مي کنند- به يک اقليت قومي اجازه جدايي داده‌اند، عزم و اراده براي حفظ تماميت ارضي يک کشور، معمولا تجزيه‌طلبي را فراتر از تصور حکومتي قرار مي‌دهد.

به طور معمول، حکومت‌ها همگن سازي را از طريق آنچه در حال حاضر «پاکسازي قومي» ناميده مي‌شود، دنبال کرده‌اند. نسل‌کشي، تبعيد و جابجايي جمعيت، هرکدام به تنهايي يا به طور همزمان و ترکيبي به عنوان ابزارهايي معمول جهت نيل به هدف بکار گمارده شده‌اند. با اين حال، بسيار متداول است که حکومت کشورهاي ناهمگن، ساکنين فعلي کشور را به عنوان يک امر مسلم پذيرفته  و يکسان‌سازي را از طريق برنامه‌هاي آسيميلاسيون دنبال مي‌کنند. چنين برنامه‌هايي به طور قابل ملاحظه‌اي از نظر وسعت، پيچيدگي، شدت، ميزان مهارت، ميزان اجبار/ اقناع، جدول زماني پيش‌بيني شده و ميزان اشتياق مجريان متفاوت هستند. اما برنامه‌هاي آسيميلاسيون اجرا شده داراي سوابق درخشاني نيستند، همانطور که از تاريخ اتحاد جماهير شوروي به ياد داريم علي‌رغم تلاش‌هاي گسترده و متبحرانه‌ي حکومتي براي حل آنچه در ادبيات رسمي «مسئله ملي» ناميده مي‌شد، آگاهي ملي و نارضايتي در ميان مردمان غير روسي رشد مي‌کرد. درنتيجه‌ي چنين ناکامي‌هايي، تعداد فزاينده‌اي از حکومت‌ها از مدل دولت-ملت به نفع برنامه‌هايي که استقرار مسالمت‌آميز تنوع ملي از طريق اعطاي استقلال فرهنگي و سياسي بيشتر به اقليت‌هاي ملي را دنبال مي‌کردند، اجتناب کردند.


کلمات کليدي

آسيميلاسيون (همگن سازي)؛ پاکسازي قومي؛ قوم‌گرايي؛ نسل‌کُشي؛ چند‌فرهنگ‌گرايي؛ دولت-ملت؛ ملي‌گرايي؛ دولت

*. https://rb.gy/ybws7p

منابع و پيشنهادهايي براي مطالعه

Cook, H. & Cook, T. (Eds.) (1992) Japan at War: An Oral History. New Press ,New York.

Connor, W. (1994) Ethnonationalism: The Quest for Understanding. Princeton University Press, Princeton.

Guibernau, M. (2004) Anthony D. Smith on Nations and National Identity  : A Critical Assessment. Nations and Nationalism 10: 125–41.

Hitler, A. (1940) Mein Kampf . Reynal & Hitchcock, New York.

Tilly, C. (Ed.) (1975) The Formation of National States in Western Europe. Princeton University Press, Princeton.

داگرتنی بابەت