ئارامتر بخوێنەوە

مصاحبە با چیا کاویان

بە نظر می‌رسد گستردگی جنبش ژینا از خواستەهای اولیە فراتر رفتە است. مطالبات ملی و خواستەهای صنفی با مبارزات فمینیستی مفصل‌بندی شدەاند. آیا می‌توان بە لحاظ نظری توجیهی برای این امر یافت؟

 اساساً در بین گفتمان و هویت رابطەای مستقیم وجود دارد و برای اینکە یک جنبش سیاسی در دنیای امروز بتواند موفقیت به دست بیاورد، بایستی مؤلفەهای هویتی مختلف را حول محور یک دال مرکزی مفصل‌بندی نمودە و در نهایت تفسیری مشترک را نسبت به دنیای اطراف بە وجود آوردە و آن را عینیت بخشد. بیان چنین گزارەای به لحاظ نظری بسیار آسان است و بلافاصلە می‌توان توجیهات بسیاری در تأیید آن یافت، اما مشکل از آنجا آغاز می شود کە ما بخواهیم آن را در مورد جامعەای همچون ایران به کار ببریم. در واقع به لحاظ تئوریک این امکان وجود دارد، اما اگر بخواهیم منافع عینی این گروەهای هویتی را در نظر بگیریم،  شرط امکانیت مفصل‌بندی گفتمانی در ایران امری ناممکن است، مگر اینکە بخواهیم منافع آن ها را فدای چنین کاری کنیم، چرا که اساساً بستر و زمینه‌ی سیاسی، اجتماعی … در ایران کاملاً با جوامع لیبرال دموکرات غربی متفاوت است. طرح چنین پرسش-هایی فی النفسه به‌عنوان یک مسئله‌ی انتزاعی اشکالی ندارد و می‌توان ساعت‌ها دربارەاش به بحث نشست، اما اگر بخواهیم آن را در کانتکست جامعەای به‌شدت استبدادزدە و استعمارزدە همچون ایران به کار بریم، بلافاصله  با تناقض‌هایی بسیار جدی روبرو می‌شویم. در واقع  تضاد بین نظریە و عمل در چنین بسترهایی آشتی‌ناپذیر است. در ایران هر چە بیشتر از مرکز بە سمت پیرامون می رویم، با تعمیق دردها و ستم های متقاطع و سطوح مختلف ستم و متعقاب آن خواستەهای متنوع مواجه می شویم. اساساً شرط امکانیت مفصل‌بندی گفتمانی این هویت های متنوع، وجود دردهای مشترک و نهایتاً خواستەهای مشترک در بین هر کدام از این مؤلفەهای هویتی است. از آنجایی کە جامعە‌ی ایران جامعەای چندملیتی و چندفرهنگی است و در صد سالە‌ی مدرن با نوعی استعمار داخلی روبرو بودەاند، از این رو به هیچ وجە نمی‌توان هویتی یکدست با خواستەهایی مشابە برای تمامی گروەهای هویتی متصور بود. به عنوان مثال خواستەها و دردهای یک زن فارس مرکزنشین طبقە‌ی متوسط شهری با یک زن کورد متفاوت هست، هرچند می توان در قالب نظری هر دو را ذیل یک مؤلفە‌ی هویتی دستەبندی کرد، اما در عمل نە ممکن است و نە مطلوب. از طرفی دیگر طرح چنین پرسشی اساساً در بطن خود با خطر هم‌ارزکردن به عنوان مثال مطالبات ملی کوردها با خواستەهای اقلیت-های جنسی و یا صنفی همراه است. مسئلە‌ی دیگری کە نباید از دید ما پنهان بماند وجود همین هویت های سیاسی‌شدە و خواستەهای صنفی، جنسیتی، طبقاتی و زیست‌محیطی در درون جامعە‌ی کوردی است کە هموارە از جانب گفتمان ناسیونالیستی کوردی به عنوان تأملاتی نابهنگام نگریستە شدە و چارەیابی آن ها به فردای حل مسئلە‌ی ملی کورد واگذار شدە است. از نظر من اگر قرار بر مفصل‌بندی گفتمانی هویت های مختلف باشد، ابتدا بایستی در درون گفتمان کوردی، این هویت ها بە شکلی هم‌ارز حول محور یک دال مرکزی مفصل‌بندی گردد. بعد از آن تحقق هرگونە گفتمان فراگیری در خارج از جامعە‌ی کوردی بایستی منوط بە به رسمیت شناختن کوردها و خواستەهای متفاوت گروەهای هویتی در درون جامعەی کوردی باشد.

شما با این استدلال موافق هستید کە تغییر نسلی در ایران عامل اصلی بروز جنبش‌های نوین اجتماعی است؟ یا اصولاً مبارزە برای آزادی و حقوق بشر کە بیش از صد سال در ایران قدمت دارد، محرک اصلی جنبش‌های امروزی نیز هستند؟

بدون شک ما با یک تغییر دموگرافیکی هم در جامعە‌ی کوردی و بەطور گستردەتر در جامعە‌ی ایرانی مواجه هستیم. تغییر ساختار خانوادە از ساختار هستەای بە خانوادەهای کوچک، دمکراتیزەشدن خانودەها و همچنین فرزندسالاری و در کنار آن تحولات کلان دنیای مدرن کە با تغییر در سبک زندگی، ارزش‌ها، فردگرایی و استفادە‌ی گستردە از شبکەهای اجتماعی همراە گشتە، نسلی جدیدی را بە وجود آوردە کە به شدت مرزهای اعتقادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی را بە لرزە انداختە است. این تغییر نسلی هم در جنبش های نوین اجتماعی در خاورمیانە از جملە بهار عربی و در ایران نیز از جنبش سبز به بعد توانستە نقش پررنگی را در تحولات اجتماعی و سیاسی اخیر ایفا کند. در این جنبش ها ما با اَشکال جدیدی از هویت های سیاسی‌شدە مواجه هستیم کە عمدتاً بنیانی غیراقتصادی داشتە، به‌شدت هویت‌محور بودە و مبتنی بر فعالیت در حوزە‌ی جامعە‌ی مدنی می باشند. به‌طور کلی جنبش های نوین اجتماعی محصول بسترهای جدید سیاسی و اجتماعی می باشند کە در نهایت به تولد نیروهای جدید اجتماعی و سیاسی انجامیدە کە قاعدتاً نسل جوان امروزی پیشروان تغییر در این جنبش ها می باشند. این جنبش ها ادامە‌ی همان سنت مبارزاتی عدالت‌محور، آزادی‌خواهانه و ضداستعماری گذشتە می باشند، اما با فرم، محتوا و مکانیزم های نوین. مارکس جملە‌ی مشهوری دارد کە  در مورد جامعە‌ی سرمایەداری به کار بردە و در اینجا من آن را در بستر ایران به کار می برم. حاکمیت در ایران در یک فرآیند تاریخی گور خود را کندە و در این فرآیند همزمان گورکن های خودش را هم تولید کردە است. بدون شک گورکن های جمهوری اسلامی نسل جوان امروزی می باشند، اما در تحلیل علل به وجود آمدن این جنبش اجتماعی نباید آن فرآیند تاریخی را نادیدە گرفت. از این رو در کنار تغییر نسل، عوامل دیگری همچون بە وجود آمدن شکاف بزرگ ارزشی، رواج شهرنشینی و جهانی‌شدن جامعە‌ی ایران، سیاست های جرح و تعدیل اقتصادی حاکمیت بەویژە در دو دهە‌ی اخیر در شرایط تحریم، از بین بردن سازماندهی و تودەایی‌کردن جامعە، برقرار نمودن روابط استعماری مرکز-پیرامون، از دست دادن فرصت اصلاحات ساختاری، وجود نوعی ناکارآمدی چندجانبە در حاکمیت و در نهایت، بە گفتە‌ی پارتو، در قدرت بودن یک طبقە‌ی نالایق روبەصفت کە همە‌ی منابع را در اختیار دارد و یک طبقە‌ی شایستەی شیرصفت کە بە حاشیە راندە شدە است، از مهم‌ترین دلایل بە وجود آمدن این جنبش در ایران است.

اگر بە لحاظ بین‌المللی به قضیە‌ی جنبش ژینا نگاه کنیم، آیا می‌توان استدلال کرد که بخشی از موفقیت این جنبش مرهون هماهنگی آن با ارزش‌های لیبرالی جوامع غربی است؟

بدون شک یکی از دلایل اقبال این جنبش در سطح بین‌المللی هماهنگی آن با ارزش های دنیای مدرن است، اما این امر به‌تنهایی نمی تواند در موفقیت نهایی آن تأثیر چندانی داشتە باشد. به نظر من عوامل سیاسی و بین‌المللی نقشی تعیین‌کنندەتر از عوامل گفتمانی و ارزشی در موفقیت این جنبش ایفا خواهند کرد کە بخشی از آن بە وجود یک نمایندگی سیاسی قوی در بیرون از ایران و همچنین برآوردە کردن منافع کشورهای غربی بستگی دارد.

 برخی بر این باورند کە جامعە‌ی مدنی شرق کوردستان مستقل از احزاب کوردی فعالیت می‌کند. درمقابل، برخی استدلال می‌کنند کە احزاب ارتباط تنگاتنگی با جامعە‌ی مدنی دارند و بسیاری از مطالبات جامعە‌ی مدنی هماهنگ با خط مشی سیاسی احزاب است. شما این ارتباط را چگونە ارزیابی می کنید؟

در چند دهە‌ی اخیر شاهد شکل‌گیری طبقەای در جامعە‌ی کوردی می باشیم کە عمدتاً از دانشجویان و فعالان مدنی شهری ناراضی و بخش هایی از طبقە‌ی متوسط شهری تشکیل یافتەاند کە هم یک مرزبندی گفتمانی رادیکال با شکل و محتوای مبارزە‌ی سیاسی کوردها در صد سالە‌ی مدرن جامعە کوردی دارند و هم سلطه‌ی حاکمیت را نپذیرفتە و بە شکلی بسیار رادیکال تر از قبل در پی شیوەهای نوینی از مبارزە در برابر آن می باشند. ما این تغییر در جایگاە سوژەگی و همچنین گفتمان مبارزاتی را در سال های منتهی بە انقلاب  ٥٧ نیز شاهد بودیم کە خروجی آن حزبی مانند کۆمەڵە بود، اما خروجی این تحول در چند سال اخیر جامعە‌ی مدنی بودە کە خود را به‌تدریج بە یک گفتمان و فرهنگ ناسیونالیستی رادیکال مسلح کردە است. من مبارزە‌ی جامعە‌ی مدنی را در ادامە‌ی اَشکال مختلف مبارزات کوردی در صد سال اخیر در ڕۆژهەڵات می دانم اما از نظر فرم و محتوا یک گسست و انقطاع تاریخی محسوب می شود. به نظر من جریانات سیاسی کوردی در چند سال اخیر از تحولات گستردە در جامعە‌ی کوردی در کوردستان عقب افتادەاند و جامعە‌ی مدنی به لحاظ گفتمانی و ارزشی به نیروی پیشرو جامعە‌ی کوردی تبدیل شدە است. جامعە‌ی مدنی و احزاب مستقل از همدیگر فعالیت می کنند و اساساً بایستی اینگونە باشد، چراکە وظایف و نقش های متفاوتی ایفا می کنند، اما این بدین معنا نیست کە هیچ ارتباطی وجود ندارد و یا نباید وجود داشتە باشد. باورم بر اینست کە این دو حوزە تمام‌کنندە‌ی یکدیگرند، مانند دو بال یک پرندە کە بدون یکی پرواز معنایی ندارد. از نظر من جنس این ارتباط بایستی در قالب تأثیرپذیری و تأثیرگذاری باشد، نە انکار و یا تلاش برای هژمونی پیدا کردن. در اوایل احزاب کوردی در پی انکار جامعە‌ی مدنی و تا حدودی دشمنی با آن بودند، اما بعدها بسیار تلاش کردند کە آن را کنترل کردە و دنبالەی خود معرفی کنند، اما در هردوی این سیاست‌ها ناموفق بودند. بە نظرم شکل این ارتباط در جنبش ژینا کمابیش در مسیر درستی قرار گرفتە است، کما اینکە در مواقع لزوم از جملە در فراخوان ها و مذاکرات بر سر آینده‌ی این جنبش، جامعە‌ی مدنی رهبری سیاسی احزاب را بە رسمیت می شناسد و هر جا احساس کند منافع حزبی یا شخصی بر منافع ملی ارجحیت دادە می شود با صدایی رسا با آن بە مخالفت برمی خیزد. به نظر من جامعە‌ی مدنی بخشی از وظایفی را که بە شیوەای تاریخی و بالاجبار بر گردن احزاب بودە را برداشتە و احزاب بایستی این تغییر را بە فال نیک بگیرند و استقلال این حوزە را به رسمیت بشناسند و از ظرفیت ها و پتانسیل های آن بهرەمند شوند. جامعه‌ی مدنی اساساً بدیل احزاب کوردی نیست، گروە فشار نیست که در پی سهم‌خواهی سیاسی در آینده باشد، اما حوزەای مستقل از قدرت است کە بر فرآیندهای سیاسی، تعمیق دموکراسی، برقراری عدالت اجتماعی و دستیابی و تضمین منافع ملی به شیوەای مستمر و در قالب فعالیت های مدنی نظارت دارد. این مسئله بسیار مهمی است که بایستی احزاب کوردی آن را درک کردە و بە رسمیت بشناسند. جامعە‌ی مدنی نیز نبایستی دنبالە‌ی احزاب، اقتصاد و حاکمیت باشد و نبایستی مرزهای ملی و زبانی جغرافیای کوردستان را پشت سر بگذارند، اینها شروط امکانیت وجودی جامعە مدنی در ڕۆژهەڵات می باشند.

 درحالی کە بە نظر می‌رسد مشروعیت داخلی رژیم بسیار کاهش یافتە است، اما هنوز خللی در نیروهای نظامی وفادار به رژیم دیدە نشدە است. همچنین بە لحاظ بین‌المللی ارادەای برای تغییر رژیم به چشم نمی‌خورد. بە نظر شما امکان تغیر رژیم امکانی واقعی است؟

من جامعه‌ی بین‌الملل را در غرب، اسرائیل و کشورهای حاشیە‌ی خلیج فارس خلاصە می‌کنم. منافع این کشورها در قبال ایران آیندە یکدست نیست، ما با نوعی تضاد منافع هم در داخل و هم در خارج این جنبش در ارتباط با غرب مواجه هستیم.غرب برخلاف تصور ما یک کل منسجم و یکدست نیست. به عنوان مثال آمریکا و اروپا در مورد تغییر رژیم در ایران اختلاف دارند. اگر اروپا همانند سال های ١٨٣٠ تا ١٩٣٨ کانون قدرت جهان بود، تا کنون تغییر رژیم در ایران اتفاق افتادە بود. تأمین منافع آمریکا در جهان مترادف است با تولید جنگ و ناامنی و مدیریت آن. آمریکا در جنگ اوکراین کە خود عامل اصلی این جنگ است هم به اوکراین کمک می کند و هم مانع از تحقیر روسیە می شود در واقع با این کار هم روسیە و هم اروپا را تضعیف می کند. آمریکا هنوز در مورد ایران موافق تغییر رژیم نیست، بلکه چیزی کە بر آن تأکید دارد تغییر رفتار است، از یک طرف معاملە با ایران را کنار نگذاشتە و از طرف دیگر با حمایت از جنبش بە ایران چنگ و دندان نشان می دهند. به نظر من تغییر رژیم در ایران با رفتار آمریکا ارتباطی ندارد. اما نزدیک‌شدن حاکمیت به لبە‌ی فروپاشی همانند دو ماه منتهی به انقلاب ٥٧ رفتار آمریکا را تغییر می دهد کە در آن زمان بلافاصلە از خمینی و طرح کمربند سبز که منافع آن ها را تأمین می کرد، حمایت کردند. به‌طور کلی آن ها موافق تجزیە‌ی ایران نیستند و حکومتی متمرکز را ترجیح می دهند. در صورت رسیدن جنبش به چنین نقطەای، برخلاف عراق و سوریە، کوردها در کانون توجە آمریکا قرار نخواهند داشت. در اینجا نیز نوعی تضاد منافع در بین گروەهای اپوزسیون ایرانی وجود دارد. اپوزسیون فارس-شیعی نفع بیشتری از همکاری با آمریکا خواهند برد، اما نگاە کوردها و ملیت های تحت ستم ایرانی بایستی بە سمت اسرائیل و کشورهای حاشیە‌ی خلیج فارس و تا حدی اروپا باشد، چراکە تهدید ایران متمرکز برای آن ها جدی است، اما برای آمریکا نە و آن ها بیشتر از آمریکا به دنبال تضعیف ایران آینده و شکل‌گیری حکومت نامتمرکز خواهند بود.

 به‌عنوان یک راە حل منطقی، احزاب کورد برای ارتباط با اپوزیسیون ایرانی باید چە مکانیزمی را مَد نظر قرار دهند؟

در همین شمارە‌ی نشریە‌ی شما یک مقاله را به همین مسئلە اختصاص دادەام. خلاصە عرض می‌کنم کە کوردها ابتدا بایستی در داخل و در میان نیروهای سیاسی خود، افراد مستقل و فعالان جامعە‌ی مدنی یک ائتلاف فراگیر حول محور منافع ملی و خواستەهای حداقلی ایجاد کنند. آن ها در خارج و در ارتباط با اپوزسیون ایرانی با دو گزینە روبرو هستند. گزینە‌ی اول ایجاد ائتلافی فراگیر با حضور همە‌ی گروەها حول محور خواستەهای حداقلی است. این گزینە دو شرط بسیار مهم دارد کە بایستی آن را در نظر داشت:

 کوردها بایستی شرم سیاسی را کنار گذاشته و فدرالیسم، سکولاریسم و دموکراسی را به عنوان شرایط و خط قرمز خود برای مذاکرە تعیین نمایند. این سە شرط غیرقابل‌مذاکرە هستند و بدون یکدیگر تهی از معنا می باشند. سکولاریسم و دموکراسی بدون فدرالیسم برای کوردها به معنای بیرون ماندن از زیر چتر قانون و بازتولید تراژدی در آینده و قرارگرفتن در معرض فرمان-های جهاد دیگر است، که مسلماً در صورت تکرار تاریخ این بار خود کوردها مسئول اصلی خون های ریخته‌شده و کشتار جمعی در آینده خواهند بود

 شرط ائتلاف با نیروهای تمامیت‌خواه همچون طرفداران سلطنت بایستی تبدیل شدن آن ها به بازیگر نرمال، قبول قوانین بازی سیاسی دمکراتیک در ایران و فاصلە گرفتن از پیشینە‌ی سیاسی و ایدئولوژیک خود باشد. در صورت رعایت این شروط حیاتی اگر ائتلافی فراگیر شکل بگیرد، کوردها نبایستی بر سر بیرون گذاشتن هیچ نیروی سیاسی غیرکوردی توافق کنند. به عنوان مثال وجود مجاهدین در چنین ائتلافی ضروری است، چراکە باعث به وجود آمدن اختلاف و تضعیف اپوزسیون فارس-شیعی خواهد شد و این به نفع کورد است. در صورتی کە این ائتلاف بە شکست بیانجامد، کوردها بایستی سراغ گزینە‌ی دوم بروند و آن هم تشکیل یک ائتلاف متمایز با ملیت های تحت ستم، نیروهای میانەرو، چپ و دموکراسی‌خواه ایرانی در مقابل نیروهای راست و تمامیت‌خواه باشد. کوردها نبایستی به هیچ وجە جدای از یکدیگر وارد ائتلاف های متمایز شوند، این کار بسیار اشتباه است و به معنای شکاف در صفوف کوردها و قرار گرفتن در آستانه‌ی جنگ داخلی است و در این مورد ما بایستی از تاریخ درس بگیریم.

 آیا رضا پهلوی دارای آن درجە از مشروعیت داخلی و بین‌المللی است کە بتواند رویای سلطنت را در سر بپروراند؟

از نظر من کسانی همچون رضا پهلوی هیچ سنخیتی با این جنبش و ماهیت آن ندارند، اما نبایستی فراموش کرد کە جریان وکالت و جریان ولایت در درون جامعە‌ی ایران بە صورتی تاریخی ریشە دواندەاند، بنابراین نبایست خطر آن را دست کم گرفت. در میان نسل های پیرتر و طبقە‌ی محافظەکار جامعە یک نوستالژی از شرایط اقتصادی دوران شاه باقی ماندە، همچنین نبود گفتمان و شخصیت سیاسی کاریزماتیک در میان اپوزسیون فارس-شیعی اقبال او را بیشتر کردە است. از طرفی دیگر آن ها دارای سازماندهی نسبتاً قوی، قدرت مالی، لابی‌گری و سیاسی بالایی هستند و به شدت در حال یارگیری از داخل جنبش می باشند. برخی از اصلاح‌طلبان و بخش هایی از حاکمیت از جملە کسانی کە نگران حفظ تمامیت ارضی ایران هستند در حال آرایش نیروهای خود پشت سر او هستند و در خارج نیز به‌شدت در حال جلب نظر آمریکا و اروپا برای گذار کم‌هزینە از جمهوری اسلامی می باشند. اما مهم‌تر از همە‌ نفوذ آن ها در درون بخشی از نیروهای سیاسی کورد می باشد کە بسیار خطرناک است. آن ها با این کار به دو هدف مهم دست پیدا می‌کنند. یک، بە دنیا می‌گویند کە کوردها با ما همراە هستند و دوم، در درون صفوف کوردها شکاف ایجاد می کنند. بنابراین من فکر می کنم کە کوردها تنها نیرویی هستند کە قدرت ضربە‌زنی بە این جریان را دارند و در شرایط فعلی بایستی با حفظ اتحاد خود به دنبال تضعیف این جریان و در نهایت تحمیل شروط خود بر آن ها باشند. در هر حال خطر سلطنت‌طلب ها جدی است، جمهوری اسلامی هم در این مدت بسیار آن ها را برجستە کرده است، چراکه می‌داند علم‌کردن جریان سلطنت به معنای دلسردشدن بخش وسیعی از مردم از این جنبش مترقی است. به طور کلی سلطنت‌طلب ها اسم رمزی برای بازتولید حاکمیت متمرکز و اتنوکراسی در ایران آینده می باشد، حال شکل آن چه پادشاهی باشد چه جمهوری یا پادشاهی مشروطه. آنچه برای ما کوردها حیاتی است مسلماً نباید تحت هیچ شرایطی بخشی از این پروژه باشیم و هر نیروی سیاسی کوردی تحت هر عنوان و بهانەای در این فرآیند دخیل باشد مسلماً خارج از حوزه‌ی منافع، آرمان ها و ارزش های ملی و سیاسی جامعه‌ی کوردی قدم گذاشته و خارج از قلمروی سیاست کوردی قرار دارد.

  به عنوان سؤال آخر، شاید یکی از پرسش‌های سخت در علوم انسانی پیش‌بینی آیندە باشد، هرچند مکاتب فکری نیز ناگزیر بودەاند تصویری از آیندە ارائە دهند. شما آیندە‌ی این جنبش و به‌طور کلی رژیم جمهوری اسلامی ایران را چگونە پیش‌بینی می کنید؟

بە نظر من ما در ابتدای یک پروسە قرار داریم کە ممکن است انتهای آن فروپاشی جمهوری اسلامی باشد. جمهوری اسلامی خود را با شکاف های غیرقابل جبرانی مواجه می بیند و در تلاش برای پرکردن آن ها است، اما ابزارهای لازم برای این کار را در اختیار ندارد. امروزە در علم سیاست از نظریەهایی همچون نظریە‌ی بازی ها بر اساس انگیزە و منافع نیروهای سیاسی پیش بینی هایی صورت می پذیرد، هرچند نتایج این پیش بینی ها از فال گیری بهتر است، اما به شدت می تواند فریبندە باشد، چراکە فاکتورهای پیش‌بینی‌ناپذیر بسیاری در این امر دخیلند. بنابرین آنچە در این ارتباط برای من مهم است اکنونیت و زمان حال است، نە پیش‌بینی آیندە. اینکە ما بر این باور باشیم فروپاشی جمهوری اسلامی قطعی است، اشتباە است. من هیچ حتمیتی در تاریخ نمی بینم. می خواهم بگویم این قطعیت و مثبت‌باوری در مورد آیندە قبل از اینکە نسبتی با خود آیندە داشتە باشد، ریشە در باورهای دینی ما و تا حدی تحت تاثیر ایدئولوژی های تکامل گرایانەای مانند مارکسیسم قرار دارد. حتی ایده‌ی رهایی در نزد ما کاملاً رنگ و بویی دینی و متافیزیکی دارد و باعث شده تصوری در میان ما به وجود بیاورد کە بدون اینکه هیچگونه دستکاری و مداخلەای در واقع بر مسئلە‌ی جامعه‌ی خود داشته باشیم، پیامبرگونه پیام آور رهایی و رستگاری باشیم. ما بایستی خود را از دام این توهمات مثبت در مورد آیندە رها کنیم، آیندە برای ما با این شیوە از رفتار و عقلانیت سیاسی بدتر از جمهوری اسلامی هم در چنتە دارد. مالکوم ایکس می گوید آیندە بە کسانی تعلق دارد کە از همین الان خــــود را برای آن آمادە می کنند. ما هموارە آزادی ملت کورد را حتمی پنداشتەایم، اما هیچگاە استراتژی مشخصی برای این هدف بزرگ نداشتەایم. این آزادی در آیندە‌ای نامعلوم بە این بستگی دارد کە ما امــروز چگونە عمل می کنیم و چقدر برای برساخت آن از ارادەای رادیکال برخورداریم. تصور ما کوردها از آینده همواره یا آیندەای نزدیک و کوتاه‌مدت بوده که تنها منافع تنگ‌نظرانە و کوتاه‌مدتی برای ما در بر داشتە و یا آیندەای آرمانی بوده که با آن فرسنگ ها فاصله داشتیم و تنها در قالب شعار قابل طرح بودە است. تصور من از آینده تصوری است که قابلیت مرحله‌بندی و تبدیل به کوتاه‌مدت، میان‌مدت و بلندمدت را داشته باشد و با ارادەای انقلابی به شکل عینی و انضمامی مرحله به مرحله در مسیر دستیابی به آن در حرکت باشیم. در واقع آینده آن چیزی است که ما خود آن را می سازیم نه اینکه از ناکجاآباد مانند یک معجزه بر ما نازل می شود. بنابراین بایستی امروز هر آنچە در توان داریم برای برساخت آن آیندە‌ی مدنظر کە بخشی از آن فروپاشی جمهوری اسلامی و بخشی دیگر دستیابی بە حقوق ملت کورد و همچنین تعمیق دموکراسی و عدالت اجتماعی در درون جامعە کوردی است به کار بریم. اگر اینگونە بە آیندە بنگریم حتی اگر حاکمیت خود را بازسازی کند ما به مراتب نسبت بە گذشتە نیرومندتر خواهیم بود.

داگرتنی بابەت