ئارامتر بخوێنەوە

مصاحبە با کاوە کوردستانی



به نظر می‌رسد گستردگی جنبش ژینا از خواستەهای اولیه فراتر رفته است. مطالبات ملی و خواستەهای صنفی با مبارزات فمینیستی مفصل‌بندی شدەاند. آیا می‌توان به لحاظ نظری توجیهی برای این امر یافت؟

ظاهراً امواج سهمگین جنبش ژینا موقتاً فروکش کرده است؛ البته نه به طور کامل، چرا که هنوز در کوردستانی و بلوچستان نشانه‌هایی آشکار از تداوم جنبش در قالب یادبودها، گردهمایی‌ها و تجمعات دیده می‌شود. صراحتاً و بدون اندک تردیدی می‌توان مدعی شد که پس از جان‌به‌دربردن جمهوری اسلامی از جنبش‌ها و حرکت‌های سیاسی و مسلحانه‌ی دهه‌ی 1360، جنبش ژینا رادیکال‌ترین جنبش اجتماعی پس از انقلاب بهمن 57 است که جمهوری اسلامی را در آستانه‌ی فروپاشی قرار داد. برای شناخت این جنبش قطعاً تئوری‌ها و نظریه‌های جنبش‌های اجتماعی دارای قابلیت‌های تبیینی مناسبی هستند، اما ویژگی‌های خاص و یونیک این جنبش ما را از فرورفتن در مباحث گسترده‌ی نظری پیرامون جنبش‌های اجتماعی باز می‌دارد. به گمانم به جای تعریف و تحدید جنبش در یک چارچوب هویتی خاص، لازم است ویژگی‌های این جنبش به دقت وارسی شود. البته این وارسی دقیق و درست نخواهد بود بدون داشتن یک نگاه به عقب و مقایسه‌ی آن با حرکت‌ها و جنبش‌های چند دهه‌ی اخیر. گذشته از این پیش‌شرط، در تحلیل جنبش ژینا باید از آفت‌های رویکرد مرکزگرا-فارس‌مدار برحذر بود. این رویکردها کل تحولات جغرافیای ایران را در یک مسیر و در یک چارچوب قطعی مسلم فرض می‌کنند. رویکرد فارس‌مدار و مرکزگرا در چارچوب نگرش ایدئولوژیک خود، هر نوع از تحول سیاسی و هر شکل از تغییر اجتماعی را تک‌خطی می‌بیند. بیرون از آن مسیر، هر آنچه اتفاق می‌افتد نوعی نابهنجاری و آشفتگی تلقی می‌شود. همه‌ی ما به یاد داریم که در شش ماه اخیر هر وقت از جنبش کوردستان سخن به میان آمده، نگاه مرکزگرا- فارس‌مدار کوشیده با برجسته ساختن شعار «جانم فدای ایران» هم مشروعیت و هم حمایت از جنبش کوردستانی را به طرح این شعار در کوردستانی مشروط سازد. چرا که اساساً بیرون از این مسیر مفروض هر شکل از کنشگری، جنبش و حرکت فاقد اصالت است!

با این مقدمه اجازه بدهید به جای سخن گفتن از مفصل‌بندی گفتمان‌ها و تلاش برای توجیه نظری آن از یک منظر تحلیلی دیگر به آن نگاه کنیم؛

پس از حرکت مشروطه در سال‌های ابتدایی قرن بیستم، زمینه‌ی مناسب برای گسست از عصرپیشامدرن و ایجاد دولت استعماری فراهم گردید. استعمار بین‌الملل و به طور مشخص بریتانیا همسو با پروژه‌های فکری نخبگان جامعه‌ی استعمارگر، ایجاد یک دولت متمرکز را در اولویت قرار داد. به یاد داشته باشیم به موازات این خواست و پروژه‌ی استعماری، یک جنبش قدرتمند نیز به رهبری سمکو در کوردستانی جریان داشت. اما این جنبش راه به جایی نبرد، چرا که سیاست استعماری انگلستان در جهت حمایت از یک دولت مرکزی قدرتمند بود. پروژه‌ای که با کمک گروهی از نخبگان سیاسی و نظامی تربیت یافته قاجاری به اجرا درآمد. نخبگان ناسیونالیست به یاری این دولت آمدند و دوقلوی ناسیونالیسم و شبه‌مدرنیسم ایرانی را به ایدئولوژی دولت استعماری تبدیل کردند.

ظاهراً این آغازی برای ساخت ایران بود، اما در حقیقت طلوع یک «خرده دولت استعمارگر» وابسته به استعمار بین‌الملل بود. خرده دولت ایرانی استعماری از آغاز پیدایش تاکنون درگیر بحران همیشگی ساخت/تداوم بوده است. این خرده دولت استعماری اگرچه از گونه‌های کلاسیک استبداد قدیم فاصله گرفت، اما استبداد مدرن را در دو قالب سلطانیزم پهلوی و دیکتاتوری مذهبی جمهوری اسلامی بر جغرافیای ایران مستولی ساخت. رؤیای سلطانیزم پهلوی بنای یک جامعه مدرن بود، البته بر اساس فهمی که از مدرنیسم داشت. این رؤیا کابوس‌وار تعبیر شد؛ سلطانیزم راه بر دموکراتیزاسیون بست و ناسیونالیسم فارس‌مدار با اتکا بر سیاست یکسان‌سازی زبانی و فرهنگی به دنبال امحاء تنوع ملی و قومی جغرافیای ایران بود. به جز این‌ها سکولاریزاسیون رادیکال درصدد تغییر ارزش‌ها، نرم‌ها و مناسبات اجتماعی و فرهنگی بود که با مقاومت شدید جوامع پیشامدرنی جغرافیای ایران مواجه شد. همچنین این دولت استعماری ضمن سرکوب جنبش ناسیونالیستی سمکو و دیگر حرکت‌های سیاسی و نظامی کوردستانی، این سرزمین را در وضعیت استعماری قرار داد. اجمالاً باید گفت سلطانیزم پهلوی هم موجد و هم تداوم‌دهنده‌ی بحران ساخت/تداوم خرده دولت استعمارگر بود. این دولت در سال‌های منتهی به جنگ دوم جهانی و به موازات تغییرات در حال وقوع در نظم بین‌الملل، بیعت‌ها و وابستگی‌هایش را تغییر داد و همین به حیات نخستین مرحله از خرده دولت استعمارگر پایان داد. این یک نقطه عطف بود از این لحاظ که دو فرایند کاملاً متفاوت سیاسی و دو الگوی متمایز تحول در جغرافیای ایران را شکل داد؛ یک فرایند فارس‌مدار و تمرکزگرا با طیف متنوعی از نیروها، جنبش‌ها و گفتمان‌ها و فرایند دیگر با ماهیتی پلورالیستیک، ضداستعماری و رهایی بخش. این دو فرایند دو الگوی متمایز از تحول سیاسی و اجتماعی را رقم زدند؛ فرایند مرکزگرا و فارس‌مدار هم در دیکتاتوری محمدرضا پهلوی تبلور یافت و هم در طیف متنوعی از نیروهای چپ، سکولار و شیعی. ما در سراسر دوره محمدرضا پهلوی شاهد رویارویی‌ها، چالش‌ها و منازعات این نیروها هستیم؛ این نیروها به رغم دشمنی‌ها، جدال‌های خونبار و منازعات شدید بیشتر بر سر کنترل خرده دولت استعمارگر درگیر بودند. اما در مقابل گفتمان نیروهای ضداستعماری بر رهایی از مناسبات استعماری و احقاق حقوق ملی تأکید داشته است. بی‌جهت نیست که ما می‌بینیم هر دو تجربه‌ی جمهوری کوردستانی و جنبش مسلحانه‌ی سال‌های 1346- 1347 متمایز از الگوهای مبارزه و منازعه سیاسی فرایند مرکزگرا- فارس‌مدار است.

انقلاب بهمن 57 به عنوان نخستین تجربه از آنچه می‌توان تقاطع مبارزه‌ی مشترک نیروهای مرکزگرا-فارس‌مدار و نیروهای ضداستعماری برای برانداختن خرده دولت استعمارگر نامید، بسیار بسیار هولناک بود، با ابعاد و نتایجی فاجعه بار. این نیروها خرده دولت استعمارگر- دومین مرحله از حیات این خرده دولت- را برانداختند، اما فاقد توان آلترناتیوسازی بودند. نیروی رادیکال شیعی با دریافت برخی از حمایت‌های خارجی و با اتکا بر توان سازماندهی سنتی خود نیروهای مخالف را با خشونت هر چه تمام از میدان منازعه بیرون کرد. محتوای اسلامی-شیعی به خرده دولت استعمارگر بخشید و جنگی سخت و خونین را علیه نیروهای ضد استعماری در کوردستانی آغاز کرد. بدین ترتیب بحران ساخت/تداوم خرده دولت استعمارگر بیش از هر زمان تشدید شد. منازعه‌ی درونی و سخت نیروهای گفتمان مرکزگرا-فارس‌مدار ادامه یافت و مبارزه‌ی نیروهای ملی، رهایی‌بخش و ضداستعماری کوردستانی علیه هژمونی گفتمان مرکزگرا-فارس‌مدار و دیکتاتوری مذهبی فصلی درخشان شد از تاریخ مبارزات سیاسی.

پس از دهه‌ی سخت 1360 اگر چه دیکتاتوری مذهبی سخت جان شد، اما شورش‌های شهری دهه هفتاد، حرکت دانشجویی 18 تیر، بحران‌های سیاسی دهه 1380، حرکت‌های اعتراضی انتخابات 88 و سرکوب‌های خونین متعاقب آن، شورش‌ها و اعتراضات گسترده و خونین دی ماه 96 و آبان 98 هر کدام در چارچوب گفتمان مرکزگرا-فارس‌محور بر مدار درخواست مجموعه‌ای از حقوق و مطالبات کاملاً مشروع شکل گرفتند؛ از مطالبات برابری خواهانه اقتصادی، جنسیتی و صنفی تا درخواست دموکراتیک‌سازی مناسبات قدرت رژیم مرکزگرای حاکم. کوردستانی و نیروهای سیاسی کورد با وجود قرار گرفتن در وضعیت استعماری از تمامی این حرکت‌ها حمایت کردند، این در حالی بود که در مانیفیست‌های نوشته و نانوشته هیچ یک از این حرکت‌ها نامی از کوردستانی و حقوق ملی‌اش نبود. با این حال باید تأکید داشت که در دهه‌ی 1390 بحران ساخت/ تداوم خرده دولت استعمارگر در اوج قرار گرفت.

دیکتاتوری مذهبی در اواخر دهه‌ی 1390 برای خروج از بحران‌های داخلی و انزوای بین‌المللی، بازی اصلاح‌طلب-اصولگرا را رها کرد و طیفی از رادیکال‌ترین و در همان حال ناکارآمدترین نیروهای وفادار را جایگزین نیروهای اصلاح‌طلب خود کرد. این نیروها به دلیل ناکارآمدی، تحریم‌ها، فساد سیستماتیک و ساختاری رژیم نه تنها عاجز از صورت‌بخشیدن به اقدامی مؤثر بودند بلکه سطح ناکارآمدی، ناتوانی مدیریت اقتصادی و فساد ساختاری را به اوج رساندند. در این شرایط جرقه‌ای لازم بود که دوباره آتش خشم جوامع جغرافیای ایران شعله ور گردد؛ قتل حکومتی ژینای زیبا آن جرقه بود.

قتل ژینا در تهران اتفاق افتاد، اما جنبش آن در کوردستانی شعله‌ور گردید. آن مرگ مظلومانه در تهران روی داد، اما قیام علیه آن در کوردستانی آغاز شد، چرا این گونه شد؟ چرا خرده گفتمان‌های دموکراسی‌خواهانه، برابری‌خواهانه، فمینیستی و صنفی موجود در میدان منازعه‌ی گفتمان مرکزگرا-فارس‌مدار فاقد توان به حرکت درآوردن نیروهای اجتماعی و توده‌های مردم بودند؟ به این پرسش‌ها باید در مجالی مناسب‌تر پاسخ گفت. اما در اینجا باید بر دو مسأله‌ی کلیدی تأکید کرد؛ ظرفیت‌ها و قابلیت‌های گفتمان ملی، ضداستعماری و پلورالیستیک کوردستانی و دیگری بحران‌زدگی و فرسودگی ایدئولوژیک گفتمان تمرکزگرا-فارس‌مدار. گفتمان نخست جنبش ژینا را در درون خود پروراند و دیگری عقیم و نازا که پیشتر نیز در دو مقطع دی ماه 96 و آبان 98 نشان داده بود که ناتوان از صورتبندی یک گفتمان انقلابی است.

بدین ترتیب باید گفت جنبش ژینا منجر به مفصل‌بندی گفتمان‌های موجود در میدان منازعه نشده است؛ بلکه فرصتی دوباره فراهم آورد که نیروهای مرکزگرا-فارس‌مدار با نیروهای ملی و ضداستعماری در تقاطع مبارزه‌ای مشترک به خلق تجربه‌ای جدید بپردازند.

شما با این استدلال موافق هستید که تغییر نسلی در ایران عامل اصلی بروز جنبش‌های نوین اجتماعی است؟ یا اصولاً مبارزە برای آزادی و حقوق بشر که بیش از صد سال در ایران قدمت دارد، محرک اصلی جنبش‌های امروزی نیز هستند؟

تحلیل جنبش‌های اجتماعی/اعتراضی با توجه به تغییر نسلی/شکاف نسلی عموماً از سوی برخی از محافل آکادمیک ایران و یا در برخی از تریبون‌های غیررسمی دیده می‌شود. آیا این متغییر یک عامل اصلی در بروز جنبش ژیناست؟ به طور قطع خیر! اما شکاف نسلی می‌تواند حضور قوی و پرشور دختران نوجوان و جوان را در جنبش ژینا توجیه کند. این نسل روسروی از سر برمی‌دارد، روسری می‌سوزاند، نگاه و ارزش‌های سنتی را برنمی‌تابد و همگام با مردان در خیابان حضور می‌یابد. این یک نسل متفاوت است و نگاهی متفاوت به خود دارد. البته این نسل در کوردستانی با وجود فاصله‌گیری از ارزش‌ها و نرم‌های سنتی عمیقاً به گفتمان رهایی‌بخش ملی معتقد است. همین نسل است که پس از گذشت 30 سال از مرگ دکتر قاسملو، شعار می‌دهد «قاسملو راهت ادامه دارد». نسلی کمتر از 20 سال که نمادهایی همچون پرچم کوردستانی و جامانه کوردی برایش هویت‌بخش است و با آهنگ‌ها و سرودهای انقلابی دهه‌ی 1360 همدل و هم‌آواست. البته نباید از یک مسأله‌ی بسیار مهم مغفول ماند که این نسل -همچون نسل‌های گذشته- هم در معرض سیاست‌های پیدا و پنهان یکسان‌سازی زبانی و فرهنگی خرده دولت استعمارگر است و هم جهانی‌شدن شکاف آن را با نسل پیش از خود بیشتر کرده است، در واقع این نسل درگیر مسأله‌ی بازتعریف هویت خود است.

این پیشفرض که یک جنبش تاریخی آزادی‌خواهی در ایران موجود است و هر حرکت اعتراضی در آن چارچوب قرار می‌گیرد برساخته‌ی روشنفکر جامعه‌ی استعماری است. اصولاً برای روشنفکر جامعه‌ی استعماری، آزادی و حقوق‌ بشر و دموکراسی تنها در چارچوب ایران و در قالب ایرانی معنا می‌یابد و جان انسان‌ها نیز تنها برای ایران فدا شود. همانطور که یادآور شدیم رسانه‌ها و تحلیلگران جامعه‌ی استعمارگر در شش ماه اخیر حتی یکبار از شعارهای رهایی‌بخش، ملی و ضداستعماری کوردستانی صحبتی نکرده‌اند، اما بارها گفته‌اند که کوردستانیی‌ها شعار جانم فدای ایران را تکرار می‌کنند. شعاری که به ندرت، بسیار به ندرت، در کوردستانی شنیده شد!

 اگر به لحاظ بین‌المللی به قضیە‌ی جنبش ژینا نگاه کنیم، آیا می‌توان استدلال کرد که بخشی از موفقیت این جنبش مرهون هماهنگی آن با ارزش‌های لیبرالی جوامع غربی است؟

به نظر می‌رسد برجسته‌بودن بعد جنسیتی جنبش ژینا، هم به بازتاب آن در سطح بین‌الملل کمک کرده و هم حمایت‌های نسبتاً موثری نیز دریافت کرده است. مشخص است که در دو دهه‌ی اخیر تصویری به شدت منفی از اسلام و جوامع اسلامی در غرب شکل گرفته است. تصویری که اسلام را به عنوان دشمن مدرنیته و مظاهر آن نشان می‌دهد. درستی و نادرستی این تصویر بحثی مجزاست، اما جنبش ژینا این تصویر را مخدوش کرد. در حالی که طالبان هر روز در حال مخابره‌ی پراکسیس‌های ضدزن و ضدمدرن خود به جهان بود، جنبش ژینا تصویری نو از جامعه‌ی مسلمان مخابره کرد. جامعه‌ای که به دنبال پذیریش ارزش‌های سکولار است.

 برخی بر این باورند کە جامعە‌ی مدنی شرق کوردستان مستقل از احزاب کوردی فعالیت می‌کند. درمقابل، برخی استدلال می‌کنند کە احزاب ارتباط تنگاتنگی با جامعە‌ی مدنی دارند و بسیاری از مطالبات جامعە‌ی مدنی هماهنگ با خط مشی سیاسی احزاب است. شما این ارتباط را چگونە ارزیابی می کنید؟

بدون آنکه وارد تعاریف گسترده و پیچیده‌ی جامعه مدنی شویم، من معتقدم احزاب کوردستانی اصلی‌ترین و قدرتمندترین بخش این جامعه‌ی مدنی هستند و اصولاً نمی‌توان احزاب کوردستانی را بیرون از این جامعه‌ی مدنی تصور کرد. البته باید توجه داشت پایگاه این احزاب در کوردستانی به یک میزان و در یک سطح نیست، این را می‌توان از شعارهای نوجوانان و جوانان به خوبی دریافت. همچنین باید توجه داشت اکثریت قریب به اتفاق نهادها و تشکلات جامعه‌ی مدنی کوردستانی در چارچوب گفتمان ملی خود را تعریف می‌کنند و از این لحاظ تمایزی با احزاب ملی کورد ندارند.

 درحالی کە بە نظر می‌رسد مشروعیت داخلی رژیم بسیار کاهش یافتە است، اما هنوز خللی در نیروهای نظامی وفادار به رژیم دیدە نشدە است. همچنین بە لحاظ بین‌المللی ارادەای برای تغییر رژیم به چشم نمی‌خورد. بە نظر شما امکان تغیر رژیم امکانی واقعی است؟

امکان تغییر واقعی است. در این نمی‌توان تردیدی روا داشت. اما وضعیت فعلی اپوزیسیون مرکزگرا-فارس‌مدار، فقدان قدرت آلترناتیوسازی، فرسودگی ایدئولوژیک و چندپارگی جوامع تحت استیلای خرده دولت استعمارگر از ایجاد یک همبستگی لازم و قدرتمند جلوگیری کرده است. افق فروپاشی بدون شکل‌گیری این همبستگی دور دست به نظر می‌آید.

به‌ عنوان یک راە حل منطقی، احزاب کورد برای ارتباط با اپوزیسیون ایرانی باید چە مکانیزمی را مَد نظر قرار دهند؟

در شش ماه اخیر و حتی پیش از آن نیروها و احزاب کوردستانی تمام تلاش خود را برای همکاری و همچنین مبارزه‌ی مشترک با اپوزیسیون ایرانی به کار بسته‌اند. بخشی از این تلاش‌ها رسانه‌ای شده و بخشی نیز از دید ما پنهان مانده است. حتی بخشی از این تلاش‌ها از سوی رهبری یکی از احزاب کوردستانی با واکنش به شدت منفی جامعه‌ی کوردستانی مواجه گردید. در این رابطه باید دو مسأله را مورد توجه داشت؛

اول قدرت و جایگاه اپوزیسیون ایرانی؛ ما باید بپرسیم که آیا اپوزیسیون ایرانی در جوامع جغرافیای ایران دارای پایگاه اجتماعی و نفوذ است؟ مثلاً فلان حزب مشروطه‌خواه و جمهوری‌خواه یا فلان شخصیت رسانه‌ای و سیاسی تا چه میزان صاحب نفوذ است؟ سطحی برای تبعیت و همراهی با آنها در جوامع ایران قابل تصور است؟ 6 ماه گذشته میدان آزمون این اپوزیسیون در ایران بود و به ضرس قاطع می‌توان گفت به اندازه‌ی یک تشکل زیست‌محیطی کوچک هم نفوذ ندارند. آیا باید با این‌ها ارتباط داشت و اصولاً آنها را جدی گرفت؟ به نظرم در سطح مبارزه‌ی مشترک میدانی چندان قابل اعتنا نیستند و به قولی تنها بار گرانند، ولی در سطح رسانه‌ای و لابیگری‌های بین‌المللی ناچار به تعامل با آنها هستیم.

 آیا رضا پهلوی دارای آن درجە از مشروعیت داخلی و بین‌المللی است کە بتواند رویای سلطنت را در سر بپروراند؟

رضا پهلوی یک کارت بخت‌آزمایی بخشی از سازمان‌های امنیتی غربی، به ویژه سیا، است و لاغیر. این یک تحلیل بدبینانه و توطئه‌انگارانه‌ی کیهان جمهوری اسلامی نیست، در تجربه‌های پیشین این سازمان‌ها می‌توان مواردی مشابه با رضا پهلوی یافت. البته نباید ناگفته گذاشت دستگاه‌های امنیتی جمهوری اسلامی نیز از رضا پهلوی غافل نمانده‌اند. او همچون پدرش نه به دموکراسی علاقمند است و نه به حقوق ملیت‌های ایران معتقد است. مسأله‌ی رضا پهلوی صرفاً احیای سلطنت و کنترل مجدد خرده دولت استعمارگر است. رسانه‌هایی که وظیفه‌ی تریبون‌داری او را بر عهده دارند تمام تلاش خود را خرج تطهیر پهلوی‌ها می‌کنند و به شکلی آشکار به دنبال هویت‌زدایی و مشروعیت‌زدایی از گفتمان مبارزاتی و ضداستعماری کوردستانی هستند. اما این رسانه‌ها به اندازه خریداران کارت‌ها و بلیط‌های بخت‌آزمایی در خیال‌پردازی خود فرو رفته‌اند و به جای درپیش‌گرفتن یک نگاه واقع‌بینانه و تقویت نیروهای اپوزیسیون در توهم برنده‌شدن با بلیط دستگاه‌های امنیتی غرب هستند.

به عنوان سؤال آخر، شاید یکی از پرسش‌های سخت در علوم انسانی پیش‌بینی آیندە باشد، هرچند مکاتب فکری نیز ناگزیر بودەاند تصویری از آیندە ارائە دهند. شما آیندە‌ی این جنبش و به‌طور کلی رژیم جمهوری اسلامی ایران را چگونە پیش‌بینی می کنید؟

سیستم خرده دولت استعمارگر ایرانی قطعاً در آستانه‌ی فروپاشی است. آنچه در این میان مهم است جلوگیری از احیای مجدد این سیستم تحت عناوین جدید است. به همین دلیل باید اکنون در تلاش بود که گفتمان مرکزگرا-فارس‌مدار را کاملاً حذف و طرد کرد. وظیفه‌ی جامعه‌ی مدنی کوردستانی و به ویژه نیروها و احزاب کوردستانیی تقویت و اشاعه‌ی گفتمان پلورالستیک و رهایی‌بخش است، گفتمانی که تبلور دموکراسی‌خواهی، برابری‌خواهی و احقاق حقوق بشر است. در این راه باید از هرگونه مماشات دست کشید، ایران آینده بدون استقرار یک دموکراسی واقعی، حاکم کردن ارزش‌های سکولار و بدون درهم ریختن روابط و مناسبات نابرابر اقتصادی کنونی چیزی نیست جز ملک پهلوی و یا موقوفه‌ای برای ملایان حاکم فعلی.

داگرتنی بابەت