این خیابان یکطرفه است
بهار حسینی
ما با حکومت اسلامی ایران در تماسی راز آمیز به سر می بریم. در جامعه ای که نیمی از آن حواسش را جمع بهبودی وضع خود کرده باشد، اوضاع نمی تواند رو به پیشرفت و ترقی باشد. بخشی از مردمی که در این مملکت محبوس شده اند، هر انسان آزاده ای را غیر عادی تصور می کنند. انسان غیرعادیِ که رویایِ آزادی و آزادگی در سر دارد و حاضر است برای تحقق آن باارزش ترین دارایی انسان، یعنی جانش را فدا کند. رژیم جمهوری اسلامی با سرکوب بی حد و حصر، تجاوز به حریم شخصی، تبعیدها، تبعیض ها، اعدام ها، احضارهای امنیتی به بهانه های پیشگیرانه ی فعالیت های مدنی و سیاسی، تجاوز به حقوق عامه، نظامی سازی و اسلامی سازی دانشگاه و آموزش و پرورش و سانسور از هر حرکت انتقادی، آگاهانه و عقلانی ممانعت به عمل می آورد. تا به این شیوه جامعه را در مقابل قدرتِ حکومت در معرض تمکین قرار دهد و از طریق وحشت زایی شهروندانی رام وتوسری خور تولید کرده باشد. مردم در وضعیتی قرار گرفته اند، که یا باید تظاهر به زنده بودن کنند و یا در مقابل این قدرت پوشالی برخیزند.
وقت آن است، که بدون هراس از دشواری یا دلسردی، در این خیابان یکطرفه، در ابعاد اجتماعی علیه رژیم جمهوری اسلامی و تمام مسیبت های که بر این جامعه تحمیل کرده است، متحد باشیم.
اگر تلاش ها را فزونی نبخشیم و وضعیت متغیر و نابسامان امروز را پیشه کنیم، اگر منتظر ناجی و قدرت غیبی هم ارز گروه ها، یا فعالان سیاسی-مدنی ای باشیم که خودشان از عاملین و شرکای ایجاد وضعیت موجود هستند، حیات حکومت اسلامی طولانی تر خواهد شد. آنگاه که این درنگ در ساقط کردن رژیم موجود به سرحد اش برسد، گام برداشتن چشم بسته و بی لغزش آنانی را درخواهیم یافت که خردورزی سردرگم شان نکرده است، و این یعنی همان مقصود هزار و چهارصد ساله ی منحط اسلامی.
سوال این است که مبارزه ملیت های تحت ستم در ایران علیه رژیم اسلامی، این موج آزادی خواهی و عدالت، می خواهد متکی به هویت و مطالبات به حق خویش باشد، یا به حرکت موجی که فرصت طلبانه تعقیبش می کند؟!
اگر قائل باشیم که این ارگانیسم انقلابی گری، تکه ای منجمد و محدود به نمایندگی بخشی معدود از عناصر خویش است، یک بار و برای همیشه از هم سوا خواهند شد! اما در سوی دیگر، اگر این ارگانیسم فعال، با سیطره ی مشارکت و امتزاع عناصر خویش، همراه با آن ارگانیسم هایی که سستی مدنی بر آن ها غلبه کرده ولی همچنان میل به سرافرازی در امواج دارد، متحد باشد، این تقابل در برابر موج کین خواهی اسلامی، تبدیل به استیلایی بی گسست تا سقوط رژیم جمهوری اسلامی خواهد شد.
بنابراین، برای عبور از این جامعه ی مدنی سرکوب شده و سردرگم باید با این جنبش های پیشرو و مترقی علیه رژیم جمهوری اسلامی، با احتیاط نسبت به تضادهای قهرآمیز، وحدت واپسین را نشان بدهیم. بسیاری گمان می کنند، که اگر شعله های این جنبش فروکاهیده، به معنای زوال آن است. در حالی که حکومت اسلامی ایران مشروعیت سیاسی و اجتماعی خود را بیش از پیش از دست داده است و ناتوان از کوچکترین بهبودی در زندگی اجتماع است، نخواهد توانست در مقابل اراده انسان های که میل به نابود کردنش دارند، مقاومت کند. میلیون ها انسانی که از کوردستان تا بلوچستان، در خیابان ها، در پشت بام ها، در مدارس، در دانشگاه ها و هر کوی و برزن بر علیه رژیم اسلامی ایران مبارزه کردند، رویای به زیر کشیدن آن را می دیدند.
اگر از این چشم انداز بنگریم، خواهیم دید، که هر چه به جلو آمده ایم جنبش ها پر توان تر و امید بخش تر شده اند. انسان های بیشتری علیه حکومت شوریده اند و منسجم تر شده اند.هیچ دیکتاتوری در تاریخ نبوده است که تا ابد با زور و سرکوب توانسته باشد قدرت را در دستان خود حفظ کند. زمانی که دریای خروشان میلیون ها انسان معترض به راه افتد، آنگاه جمهوری اسلامی و مصیبت های آن نیز به زباله دان تاریخ خواهد پیوست.
ما نشان می دهیم، که حاکمیت از حرکتی نشات خواهد گرفت که گفتمان آشکار می کند، و این گفتمان در جستجوی خویش، حاکم شدن را در سر پرورش نخواهد داد. بلکه این حاکمیت است که در انقیاد گفتمان قرار می گیرد. و این گفتمان علیه رژیم جمهوری اسلامی، خیابانی ست سراسر یکطرفه. برای آنکه این گفتمان را درست بشناسیم، باید بدانیم پیامد ندانستن چیست! پیامدهای ندانستن، از بستن دهان آغاز خواهد شد، و سکوت که یک جغرافیای محبوس را در بر بگیرد، به عدم دستیابی به راهی برای غلبه بر استبداد ختم خواهد شد. ما خوب می دانیم ندانستن برابر است با قربانی شدن. قربانی شدن برای تحمیل قدرت اسلامی جهت اشاعه ی ایدولوژی پوچ اش به ورای سرزمینی که هیچ نسبتی با تاریخ اش ندارد. قربانی شدن برای ابداع به تباهی کشیدن یک ملت، از طریق زایل کردن کرامت انسانی. این سخنان، البته قضاوت ارزشی نیست، بلکه اعلام این گفتمان است که، ما اکنون مردم سرزمینی هستیم در میان جهانی که همگان دارند در آن زندگی می کنند، اما همان سرزمینی که نمی توانیم در آن زندگی کنیم!
مادامی که موجودات انسانی در وجود درخورشان لحاظ می شوند و همچون سرنوشت شخصی زیسته می شوند، درون حدود این سرنوشت اهمیت دارند، و اگر غیر از این باشیم، چیستیم جز یک سایه، یک پدیداری فانی رقت انگیز؟ چگونه ملتی خواهیم بود، اگر هویت مان را بستانند و ابلیسکی باشیم در میدان های شهرها که با سنگ می زنندش؟! شرایط دشواری ست، اما نه به دشواری آنان که از گورها نمی توانند برخیز اند!
ما زنده ایم اکنون، و تا آنجا که خشونت و عصبیت بنیان تمام نیروها هستند، می توانیم علیه رژیم جمهوری اسلامی تصدیق شان کنیم. آنچه اکنون باید انجام شود این است که تا به آخر ادامه دهیم. و آنچه در این خیابان یکطرفه می گذرد، دیگر سخن از انقلاب نیست، بلکه انقلاب است.