ئارامتر بخوێنەوە

نقد روشنفكری و روشنگری ايرانی

خانی گالبات



از روشنفكري و روشنگريِ ايراني، خصوصاً كساني كه به ناسيوناليسم افراطيِ فارس و يا مذهب شيعيِ بنيادگراي حاكم وابستگي دارند، چنين استنباط مي‎شود كه روشنفكري و روشن‎انديشيِ ايراني در مورد ساير ملل ايران، يا داراي نگرش مبهم و ناروشن‌ هستند، يا ديدگاه‎هاي بسيار ارتجاعي در اين خصوص دارند و نتوانسته‎اند در تحليل اين موضوع، از دايره‎‎ي ناسيوناليسم شوونيستي و مذهب‌گرايي افراطي فراتر روند. به اين خاطر است براي فلسطيني‌ها، لبناني‌ها، سوري‌ها و به قول خود براي تمام بشريت سينه چاك مي‌كنند و اشك تمساح مي‌ريزند، اما در برابر ستمگري، بي‌عدالتي و حق‌كُشيِ هم‌ميهنان خود، کوردها، عرب‌ها، بلوچ‌ها، تُرک‌ها و… ككشان هم نمي‌گزد.

ناگفته نماند كه سرزمين ايران، تاكنون سرداران فكوري را در خود پرورانده است، اما با كمال تأسف، بهترينِ چنين سرداراني به دست ارتجاعِ اجتماعي، سياسي و مذهبي قتل‎عام شده‌اند.

اگر به جهانِ باستان برنگرديم و از يادآوري مزدك‌ها، ماني‌ها، بابك‌ها و امثالهم صرف‎نظر كنيم، تنها از اواخر دوره‎‎ي قاجار، سردارانِ انديشمندِ بزرگي از اميركبير گرفته تا روشفكران و رهبران انقلاب مشروطه، مانند گلسرخي‌ها، سلطانپورها، اعدام‌هاي دسته‌جمعي جوانان (دختران و پسران) در سال‌هاي 1359، 60، 88، 96، 98، تا جنبش «زن زندگي آزادي»، به اتهام عضويت در سازمان‎هاي سياسي نظير مجاهدين خلق، فداييان خلق و احزاب کورد، مانند قاسملوها و شرفكندي‎ها، شهداي قتل‎عام 67 و ترور بي‌شرمانه‌ي دگرانديشان در قتل‌هاي زنجيره‌اي در خيابان‌هاي تهران و غيره، از بين برده شده‎اند.

ديالوگِ اصيل، صادقانه و بر اساس واقعيت‌هاي عيني و حقوق برابر، بين اقوام و ملل ايراني، تنها راه عبور از بحران فعلي است. اگر قرار است كه ملل ايران با هم در صلح و صفا زندگي كنند، گريزي از آن نيست؛ اين مهم‎ترين مسئوليتي است در برابر روشن‌انديشي ايراني. ميان زندگيِ انتزاعي و زندگي در پرتو غنا و جامعيتِ عينيِ جهان، تفاوت وجود دارد.

نتيجه‎ي انقلاب عظيمِ ملل ايران، درغلتاندن زمان حالِ ملل ايران در گذشته‎ي تاريك و مبهم، و عقب‌تر و عقب‌تر بردن آن بوده و هست. حتي تلقي تازه‌اي هم از آداب و رسوم گذشته و قرون وسطايي را ارائه ندادند. دين و معادشناسي و گسترش بنيادگرايي را، به يگانه مسئله‎ي ضروريِ عصر معاصر تبديل كردند. ناهمسانيِ ملل ايران از لحاظ حقوقي و سياسي و اقتصادي، براي كساني كه رهبريِ انقلاب را در دست گرفته بودند، اهميت نداشت. بنيادگرايي بجز ثمراتي كه تاكنون شاهد بوده و تجربه كرده‌ايم، دستاوردي در بر نداشته است.

روشن‌انديشي و دگرانديشيِ ايراني، هنوز نتواسته ‌است گرد و غبارهاي تاريخي را، از جزم و عبادت بزدايد، و اعتقادات ناسازگارِ بنيادگرايي با يافته‌هاي علوم طبيعي را كنار بگذارد. حتي كساني كه مدعيِ روشنفكري ديني هستند، نتوانسته‌اند هسته‎ي پايدار و اصليِ دين را مشخص كنند و به اختلافاتِ فراواني كه در تفكر دين وجود دارد، دركي درست از خود ارائه دهند. تفكراتشان در حول و حوش نگرش خاصي از بنيادگرايي ديني (شيعي و سني) دور مي‎زند. در ميان ناهم‎آواييِ اعتقاداتِ متضاد، هسته‎ي فكريِ مشتركي ندارند و نتواسته‌اند به نقصان در انديشه‌هاي خود واقف شوند.

تنها با روشنگري است كه مي‌توانيم به رستگاري از وضع موجود برسيم. فقدان روشنگريِ واقعي، به راستي زيانِ بزرگي است. تقيّه (دروغ)، چاپلوسي، تحريف، نفاق و فقر، بر همه چيز سايه انداخته است. دين جزء اصليِ زندگي سياسيِ ملل ايران شده است، و كاري را انجام مي‌دهد كه هيچ ابزارِ ديگري از عهده‎ي توجيه وضعِ نامطلوب و مصيبت‌بارِ موجود به نفع نظام سلطه‎ي بنيادگرايي برنمي‌آيد. از همين طريق، ملل ايران را ساليان سال به عقب رانده‌اند. ذهن مقدس‌مآب به علت فقدانِ تعادل، قرباني تعصب، عدم مدارا، و شكنجه و آزار است. همين مقدس‌مآبان، چه جناياتي را در حق ملل ايران روا دشته‌اند و آن را فرايض و تكاليف دينيِ خود تلقي كرده‌اند!!

اگر افراط‌هاي مقدس‌مآبان در اوج شكوفايي باشد، هيچ چيز با آن برابري نمي‌كند. همه‎ي اين جنايات، به منظور آرمان‎هاي دين صورت گرفته است. تسليمِ مطلق در برابر قدرتي برتر، فقط همين نتايج را مي‌تواند در پي داشته باشد كه از هيچ راه ديگري به دست نمي‌آيد. فكر مي‌كنند كه با همين اقداماتِ جنايتكارانه، به رويارويي با كژي و كاستيِ جهان برخاسته‌اند! بنيادگرايي را در پيشگاه قضاوتِ عمل‌گرايانه در باب حقيقت، بايد بر مبناي سودمنديِ آن، و تغييري كه در وجود هر روزه‎ي فرد، به نفع سلطه‌گري پديد مي‌آورد، مورد داوري قرار داد.

روشن‌انديش ايراني، هنوز از اين موضوع نگران است كه اقرار كند بسياري از عقايد جزمي كه زماني مقدس بوده اند، قابل دفاع نيستند. عدم رشد انتقادِ عالمانه و روشنگرانه از كُتب مقدس- نظير آنچه كه در گذشته، معتزله به عمل آورد و تعاليم حوزوي- مانع از آن شد كه ضربه‎ي جدي بر مرجعيتِ مطلق و بي چون و چرا وارد شود. تفكر و انديشه‎ي انتقاديِ روشنگريِ ايراني، هنوز نتوانسته است از دايره‎ي ايمانِ مذهبيِ بنيادگراييِ شيعي و شوونيستي، فراتر رود.

نگرش ايمان نمي‌تواند به وجود آيد، مگر اينکە مرجعي وجود داشته باشد كه ايمان به سوي آن معطوف شود. ايمان‎آوردن پيش از هر چيز، گشودن و عريان‎ساختنِ خود در برابر مرجع ايمانِ خويشتن است. در ثاني، وانهادن و سپردنِ بي چون و چراي خويش به آن مرجع است، و اطمينانِ كامل از اينکه آن مرجع خواه خدا، يا خدا- انسان، در قالب «ولايت فقيه»ِ اهل تشيع، يا اميرالمؤمنينِ اهل سنت باشد، درست عمل مي‌کند. چنين جامعه‎ي مقلدي نمي‎تواند استقلالِ فكر و انديشه داشته باشد؛ در نتيجه با قبول بردگيِ فكري، به انواع ديگر بردگي‌ها تن مي‌دهد.

مقلد در همان سطحي باقي مي‌ماند كه همواره هست. براي اينکە بدانيم چه چيزي در ما به راستي فردي است، تفكر عميقي لازم است؛ و ناگهان درمي‌يابيم كه كشف فرديت تا چه حد دشوار است.

توده‌هاي مردم نه از روي تعقل، بلكه از سرِ ترس، ترسي كه ريشه در خرافات دارد و بنيادگراييِ مذهبي به آن دامن زده است، از بروز دگرگوني در حيات اجتماعي ممانعت به عمل مي‌آورند. هاله‎ي تقدسي كه هم ‌اكنون نهادهاي جامعه را فرا گرفته ‌است، آنها را به تحجري دچار ساخته، كه مانعِ بازنگري يا تفسير مجدد است. اطاعتِ مذهبي، مبتني بر جزم‌هايي است كه براي توجيه ممنوعيت فرهنگي به كار مي‌رود. بنا بر اين به همان اندازه كه براي جامعه خطرآفرين است، براي افراد و به ويژه براي روشنفكران و دگرانديشان ما هم خطرناك بوده است.

خلاصه‌كردن نظام آموزش ملي در«معادشناسي»، باعث شده است كه آموختنِ جزم‌هاي مذهبي به كودكان، پيش از آنکە خود به آنها علاقه‎مند شوند يا بتوانند معناي آنها را درك كنند، و سپس تضعيفِ تفكر انتقادي درباره‎ي آنها، تنها نتيجه‌اي كه از آن حاصل شده ‌است؛ استقرار دين از طريقِ منع تفكر از راه سركوب بوده‌ است. تنها دگرگونيِ چنين نظام آموزشي، از طريق روش‌هاي علميِ نوين درباب حقيقتِ جامعه، افراد را آزاد مي‌گذارد تا از اين مرحله‎ي نارسِ رشد درگذرند. افرادي كه به نحوي معقول رشد كرده و با واقعيات آشنا شده‎اند، خانه‎ي گرم و نرم كودكي را پشت سر مي‌نهند و با درماندگي و بي‌معنايي‌اي كه نصيب آنان است، آرام و دليرانه مواجه مي‌شوند.

در ايران تجربه شد، وقتي كه رابطه‎ي انسانِ مقلد و مرجع ديني توسعه مي‌يابد، انسان دستخوش تحول مي‌شود. هر قدر پيوند انسانِ مقلد با موضوع و مرجعِ مذهبي كامل‌تر و صريح‌تر باشد، به نحوي كه انسان هر چه بيشتر تحت سلطه و رهبري آن قرار گيرد، احساسي عميق‌تر و قوي‌تر و گسترده‌تر خواهد داشت. عجيب اينکە سرانجام انسان ممكن است به جايي برسد كه به اصطلاحِ معروف در ادبيات بنيادگراي شيعي‌گريِ ايران، ذوبِ در ولايت شود و يا طبق سني‌گري با محو خود و نابوديِ انسان‎هاي ديگر، به حوريانِ بهشتي ملحق شود! دين يك پديده‎ي اجتماعي است و بايد كاركردهاي اجتماعي آن را، در رابطه با قدرت و سياست تحليل كرد.

كودكان براي دين آمادگي دارند. به اين خاطر است كه نظام آموزشي را در دين و معادشناسي خلاصه كرده‌اند. آنان نه تنها استعدادِ خاصي براي پذيرشِ اصول دين دارند، بلكه بدون هيچ اصرار و ابرامي خودبه‌خود مايلند درباره‎ي آنها بينديشند. اما به رغم همه‎ي تلاش‌ها، نشانه‌هاي شكاكيت در ميان نوجوانان و جوانان كاملاً مشهود است. هرچند اين نمود در سراسر جامعه هنوز به يكسان گسترش نيافته ‌است؛ زيرا وابستگي به عواملِ محيطي از مشخصات دينداريِ كودكانه است كه تمايزِ زيادي ميان كودكان و بزرگسالان ايجاد نمي‌كند، زيرا در بزرگسالان هم آرمان ايماني مستقل به ندرت تحقق مي‌يابد.

تأثيرِ محيط در تفاوت‌ها آشكار است. ميان كودكان شهري و روستايي تفاوت وجود دارد. تأثيرات آغازين در زندگيِ شخص، اهميتي فوق‌العاده دارند. بعد از مادر، مهم‌ترين تأثير را مدرسه و نهادهاي دين اعمال مي‎کنند، به ويژه رابطه با معلمان و كارگزارانِ دين، غالباً داراي تأثيرات بارزِ مثبت و منفي است، و تجربه‌هاي گوناگون و مهمِ زندگي، در بافت گسترده‌ترِ رويدادهاي تاريخي، يك مجموعه تأثيراتِ ديگر را پديد مي‌آورد. پروبال‌دادن به مراسم‌هاي گوناگون، نظير عاشورا، ايام فاطميه و… در همين راستاست. همه‎ي اين موارد را به دور از دسترسيِ تحليل عقلاني، به توده‎ها القا مي‌كنند. همه‎ي اين موارد ضمن سلب تفكر مستقل از انسان، آنان را به مقلدينِ محض مبدل مي‌كند.

آنچه كه جاي تأسف و تعجب است، اين است كه تاكنون روشنفكري و روشن‌انديشي ايراني در خصوص خواست‎ها و مطالبات ملل ايران، فعاليتي از خود نشان نداده و در حوزه‎ي حقوقي و اومانيسم، در خصوص حقوق مللِ تحت سلطه‎ي ايراني، يا سكوت كرده و يا نگرش‎هاي كاملاً ارتجاعي را مطرح نموده ‌است. باوري به مشاركت ساير ملل با تشخص و هويت ملي و فرهنگيِ خود نظير تُرک‌ها، بلوچ‌ها، عرب‌ها، کوردها و ديگران، در عرصه‌هاي مختلف اداره‎ي امورِ جامعه را ندارند. مفاهيم حقوقي نظير «حق تعيين سرنوشت»، حق طرح دعوي، حقوق طبيعي، اساسي، ملي، مدني و… برايشان ناآشنا و يا اساساً غيرقابل قبول است.

حقوق طبيعي و مدني از اساسي‌ترين حقوق انسان محسوب مي‌شوند که مبناي ساير حقوق نيز مي‌باشند. بنا بر تعريف تامس پين، حقوق طبيعي حقوقي است که به علت هستي و زندگاني انسان، به وي تعلق مي‌گيرد. کليه‎ي حقوق فکري يا حقوق معنوي از اين قبيل هستند، همچنين کليه‎ي حقوقي که مربوط به روشِ انسان هستند، روشي که فرد به منظور ارضاء و سعادت خود به کار مي‌بندند، تا آنجا که به حقوق طبيعي ديگران آسيبي نرساند.

همچنين حقوق مدني عبارت از حقوقي است که از نظر عضويت انسان در اجتماع، به او تعلق مي‌يابد. اساس حقوق مدنيِ انسان، بعضي از حقوق طبيعي اوست که در فرد فعليت دارد؛ اما قدرت انفرادي او براي برخورداري و تمتع از آن حقوق، کافي نيست. از اين قبيل است حقوقي که با امنيت و حمايت و سرپرستي رابطه دارد.

اکنون زمان آن است که در انديشه و عمل، از خود جسارت نشان دهيم و به همه اعلام داريم كه ما داراي انواع حق از جمله حقِ طرح دعوي، حق آزادي، حق اعمال قدرت، حق صيانت از نفس و… هستيم. اساسي‎‌ترين موارد ياد‌شده، حق طرح دعوي است. در جهاني كه سراسر از حق و حقوق بحث مي‌شود، طرح حق دعويِ ملل تحت سلطه را به هر شيوه‌اي كه باشد، «تــــروريسم» يــــا «تجــــــزيــــــه» تلقي مي‌كنند.

حقيقتِ مسئله اين است: ملل تحت سلطه از سوي کساني اداره مي‌شوند که از سوي مردم هيچ‌گونه اختياري به آنان واگذار نشده است، ولي خودشان اختيارات را غصب کرده‌اند. اين وضعيت يعني اشغال سرزمين ديگران. جهانِ حقوق، منطق و دموكراتيك، اين‎گونه اختيارات و سيستم‌ها را به رسميت نمي‎شناسد و نمي‌پـــذيرد. چنين دولت‌هـــايي، دولت‎هاي تكامل‎نيافته‎ي سياسي‌اند. جوامعي هم كه چنين دولت‌هايي بر آنها حكومت مي‌كنند، جوامع غير سياسي‌اند. جوامع سياسي، جوامعي هستند كه مايل‌اند بر خود حكومت کنند و از حكومت غيرخودي رها گردند. از نظر عرف حقوقي، چنين دولت‌هايي «دولت سرزميني» خوانده مي‌شوند؛ يعني بر مردمي كه داخل قلمرو آنان ساكن‌ هستند حكمراني مي‌كنند، ولي نماينده‎ي آن مردم نيستند.

با درنظرگرفتن اين موارد، ظاهراً چنين به نظر مي‌رسد کە تحليلِ روابط ملل ايران براي روشنفكري و روشن‌انديشيِ ايراني، دشوارترين موضوعِ جامعه‌شناسي است. دشواري موجود در مسئله‎ي ملل، ناشي از اين است كه در اصل در ماهيتِ رابطه‎ي مزبور، نه شناختي درست وجود دارد و نه تمايلي جهت كسب شناخت، به همان ميزان نيز مي‌خواهند از طريق گزافه‌گويي‌هاي بي‌شرمانه، فاقد ارزشِ حقوقي، غلط، سليقه‌اي و فاقد هرگونه بنيان علمي نظير رفتارِ اخير با مردم بلوچ آن را انكار و فاقد ارزش و بي‌اهميت، تنها تحت عنوان مسئله‎ي «تروريسم» يا تجزيه‌طلبي تلقي نمايند. پرسش اساسي در اين مورد اين است که چرا مصلحت، مردم و حقوق، ميهن و انتخاب‌هاي صلح‌آميز براي طرف مقابل سلطه‎ي حاكم بر ملل ايران اهميت ندارد؟ اين ديدگاه خصوصاً در مورد ملت کورد، در بين روشنفكري و روشنگري تُرك‌ها (عثماني)، اعراب و فارس‌ها مشترك، و هم‌چنين انعكاس منافعِ مشترك آنها از اشغال سرزمين كردستان است. تنها كاري كه از پس آن برمي‌آيند، «سرزنش‎كردنِ قرباني» است.

از اين طريق از يك سو و به طور عام، روابط تاريخيِ ملل ايران، و از سوي ديگر و به طور خاص، روابط کوردها با تُرك‌ها و اعراب در كنار ساير ملل ايران را، كه بيانگر يك كليت‌منديِ ديالكتيكيِ بسيار مهم است، انكار مي‎کنند و خطي سياه بر روي اين تاريخ مي‌كشند؛ سپس تاريخ را از نقطه‎ي صفر، يعني از خودشان شروع مي‌كنند. روشنفكري و روشنگري ايراني اين درايت را از خود نشان نداده‌ است كه به طور قاطع، اين بربريتِ نسل‌‌كُشيِ فرهنگي را كنار نهد و سعي در كسب آگاهي علميِ تاريخ نمايد. جوامعي كه در برابر اين يورشِ فيزيكي و فرهنگي، سعي در حفظ موجوديت خويش دارند، «تروريست» ناميده مي‌شوند.

براي درك كليت‏‎منديِ تاريخِ ايران، بايد به تفاوت‌هاي بومي توجه شود. براي اين كه كليتي وجود داشته باشد، بايد تفاوت‌هايي وجود داشته باشد. چيزي كه بر تفاوت‌ها استوار نباشد، كليت به حساب نمي‌آيد؛ بلكه حيات اجباري و در شرايط فعليِ ما، حيات تك‌بعديِ فاشيستيِ بنيادگرايي ناميده مي‌شود، بايد با همين كليتِ تاريخي، به مناسبات ملل ايران در طول تاريخ نگريست.

كليت‎منديِ سنتيِ ملل ايران، هم در زمان رژيم سلطنتي و هم در زمان رژيم مذهبي، به طور عامدانه و آن هم برمبناي انكارِ يكديگر و ضديتشان با همديگر، تجزيه شد. تضاد و ضديت بي‎معنايي كه هم‌اكنون بين ملت کورد و تُرك و بين تُرك و فارس و… وجود دارد و رژيم، عامدانه با ايجاد منافعِ متضاد و سوءاستفاده از احساسات پاك مذهبي و قوميِ مردم به آن دامن مي‌زند، در چارچوپ اين سياست‌ها قابل درك است. با اجراي سياست نفي و انكار و نابودي، عليه تماميِ فرهنگ‌هاي متفاوت، دارند آنها را به دست نيستي مي‌سپارند. نتواستند و يا نخواستند با فرهنگِ قدرت و دولتِ مشترك عمل نمايند و اين رويكرد را نيز، به ملل و خلق‌ها بقبولانند.

درغلتيدن به شوونيسمِ ملي يا مذهبي، اختلافات ستيزه‌جويانه‎ي مرزي، بروكراسي، ملي‌گرايي و دولت- ملت، يا دولت- مذهب، راه چاره نيست؛ چاره‎ دموكراتيك‌بودن جامعه است. وقتي مناسبات و روابط کوردها- تُرک‌ها، تُرک‌ها- فارس‌ها، بلوچ‌ها- زابلي‌ها (شيعه و سني)، کوردها، لرها، ايلامي‌ها، كرمانشاهي‌ها، فارس‌ها و… در چارچوب مقوله‎ي قومي و دولتي بررسي مي‌شوند، نمي‌توان بدون توجه به پيوندهاي ژئوپوليتيك و ژئواستراتژيكِ مـــــوجـــــود، بـــــه راهكا‌رهـــــاي صحيح دست يـــافت.

در طول تاريخ مكان‎هاي جغرافيايي كه هر يك از جوامعِ ملل ايران در آن تراكم سكونتي يافته‌اند، داد و ستدهاي فرهنگي و اقتصاديِ فراواني جريان دارند، كه رويكردهاي ژئوپوليتيك و ژئواستراتژيك را نيز تعيين مي‌نمايند. در اينجاست كه كشورِ بزرگ، بازار بزرگ، فرهنگ‌ها و قوميت‌هاي متفاوت، اهميت خود را در زندگيِ مشترك با حقوق، مزايا و تعهدات يکسان، در يك جامعه‎ي دموكراتيك و با پايان‎دادن به قدرت جهنميِ متمركز را نشان مي‌دهد، خواه مبتني بر شوونيسم ملي و يا شوونيسم مذهبي باشد. در غير اين صورت، منافع ملل ايران هم‌خواني نخواهد داشت و قطعاً كشور به سوي فروپاشي خواهد رفت. اگر ملل در قدرت و دولت، اقتصاد و فرهنگ، و در عرصه‌هاي سياسي و جامعه‎ي مدني سهيم نباشند، منافع چنداني نخواهند داشت و با مقاومت‌هايي پي‌در‌پي، به تقابل با زندگي در زير سقف دولتي تمركزگرا و فاشيست، كماكان ادامه خواهند داد.

در جوامعي در شرايط ايران، تركيه، عراق و سوريه‎ي فعلي، كه وارد روند مرحله‎ي فروپاشي شده‌اند، نمي‌توان از مديريت بحث نمود. يا به عبارت ديگر، بحران در مديريت و اداره‎ي كشورِ ايران كه هم‌اكنون شاهد آنيم، بيانگر نزديك‌شدن به فروپاشي است. در چنين شرايطي، تنها چيزي كه باقي مي‌ماند، عبارت است از مديريت فروپاشيِ كنترل‌دار، يا مديريت تصفيه‎ي درازمدت، كه توسط نيـــروهــاي فروپاشنده صورت مي‌گيرد.

اگر مشكلات و معضلات پيش‎روي ملل ايران را از لحاظ تاريخي تحليل كنيم، بايد ريشه‌‎هاي اوليه و زمينه‎ي نشو و نماي آنها را باز شناسيم. بنيادگرايي مذهبي، نقش اصلي را در آن دارد. نيروهاي اجتماعي و فكري آن (بنيادگرايي) بوده، كه به مبارزات و فعاليت جمعي ملل ايران شكل داده ‌است؛ نيروهايي كه استراتژيِ اصلي آنها تا به امروز، بازگشت به قرون وسطا بوده‌ است، به رغم اينکە دگرگوني‎هاي اجتماعي يك چنين بازگشتي را امكان‌ناپذير ساخته است. به اين جهت بنيادگرايي هميشه در مقابله با نيروهايي بوده‌ است كه در صدد بنيان‌نهادن پايه‌هاي نظم نوين در جامعه‎ي ملل ايران هستند. هنوز هم اين مسئله، يكي از نگراني‌هاي عمده‎ي رژيم مذهبي و روشنفكرمآبان آن است.

بە رغم اينكه دگرگوني‌هاي اجتماعي در داخل كشور و در سطح جهاني، اثر عميقي بر اعتقاد مذهبيِ مردم در سطوح، لايه‌ها و طيف‌هاي مختلفِ اجتماع گذاشته ‌است، اما در انديشه‌هاي بسياري از روشنفكراني كه در محيط مذهبيِ ايران پرورش يافته‌اند، هنوز هم همان هدف‌هايي كه در زندگي مذهبيشان داشته‌اند و دارند، تجلي مي‌يابد. روشنفكري آنها به گونه‎ي انكارناپذير رنگ و بوي مذهبي دارد و نمي‌تواند از دايره‎ي مذهب فراتر رود. از اين جهت، چنين روشنفكري‌اي‌ نمي‌تواند به دوره‎ي تحولِ فكري و دگرگونيِ چشمگير در انديشه‎ي فلسفي و علمي منجر شود و چنين روشنفکراني نمي‌توانند با تأكيد بر خِرَد، گرايش به طردِ اعتقاد به اقتدار سنتي را از خود نشان دهند. در تحليلِ ارزش‌ها و نهادهاي سنتي، غالباً آنها را نابخردانه، يعني برخلاف سرشت بشري و بازدارنده‎ي رشد و تحول انساني تشخيص نمي‌دهند، در صورتي كه رسالت روشنفكري، غلبه بــــــر ايــــــن نظام‌هـــــــاي نـــــــابخردانــــــه است.

ما در يك ساختار اجتماعي- سياسي و ايدئولوژيكيِ عظيم و سركوبگر قرار گرفته‌ايم، كه فعاليت‎هاي انسان را محدود، و از خود بيگانه مي‌سازد. آزادي و عقلانيت در زندان مذهب و زير يوغ خرافات و زمستان تيره‎ي يكنواخت گرفتار است. هنوز در جهانِ روشنفكري و روشن‌انديشيِ ايراني، بين خِرَد و روشنگري با ديوانگي و بنيادگرايي مذهبي، جدايي وجود ندارد. هنوز ميان اين دو فاصله‌اي ايجاد نشده‌ است؛ به عبارت ديگر، خِرَد بر ديوانگي و خرافات چيرگي نيافته است. تأكيد بر انديشه‎ي ثابت (غيرسيال) يا اعتقادي، بدان مي‌ماند كه اجتماعي از انسان كماكان بر شيوه‎ا‎ي توليد ثابت، مثلاً «برده‌داري يا فئوداليسم» باقي بماند و تمام روش‌هاي علمي، مكانيكي، تكنولوژيكي و فناوري را در توليد، انكار و غيرقابل قبول بداند. يعني چنين اجتماعي، دانشش در حدود دانش باستان‌شناسي (جهان باستان) است.

ملتي پيروز است كه آگاه و يكپارچه باشد و بداند چه مي‌خواهد. انسان هر اندازه باهوش باشد، كمتر سازگار مي‌شود. وظيفه‎ي شناخت‌شناسي و جامعه‌شناسي اين است كه آشكار كند چگونه پدرسالاري و بنيادگرايي، در مفهوم ما از دانش و هم محتواي عينيِ پيكره‌هاي دانش، حتي دانشِ مدعي رهايي‌بخشي، نفوذ كرده ‌است. بدون دانشي مناسب از جهان و از تاريخِ ما در اين جهان، از جمله دانستن اين نكته كه چگونه بدانيم کە نمي‌توانيم كردار اجتماعيِ مناسب‌تري را توسعه دهيم، پس آگاهيِ انقلابي، نشانگر بازگشت سركوب‌شدگان و بازگشت نمايشِ ريشه‌هاي خاص اجتماعيِ هر دانشِ ظاهراً انتزاعي و جهان‎شمول است. اين كار مي‌تواند بنياني را براي نظريه‎ي اجتماعيِ مناسب‌تري كه در آن فلسفه و دانشِ تجربي دوباره وحدت مي‌يابند و به يكديگر غنا مي‌بخشند، فراهم كند. بايد در پي آن بود كه چه شكل‌هايي از روابط اجتماعي به گونه‌اي موجود هستند كه برخي پرسش‌ها و شيوه‌هاي پاسخ‌دهي به آنها به عنصري پايه‌اي و سازنده‎ي فلسفه بدل مي‌شود. تمايزِ سفت و سخت ميان واقعيت و ارزش بوده ‌است كه بر اثر آن، فيلسوف در مهم‌ترين مسائل زندگيِ انساني به سكوت وادار شده ‌است. رواج خرافات در جامعه‎ي ملل ايران، به منظور جلوگيري از دانايي، آگاهي و توجيه وضع موجود براي اعضاي جامعه است. در مقابل، وظيفه‎ي روشنفكر ارتقاي آگاهيِ خود و جامعه است. ملتي كه آگاهي ندارد، شكست مي‌خورد و براي سال‌هاي مديدي تحت سلطه خواهد ماند. رشد يك فهم انتقادي از جامعه، منجر به آن مي‌شود كه جهانِ اجتماعي دگرگون شده، و در مسيرهاي عادلانه‌تر و انساني‌تر قرار گيرد. جامعه يك محصول انساني و يك واقعيت عيني، و انسان يك محصول اجتماعي است. به عبارت ديگر، انسان‎ها محصولات همان جامعه‌اند كه خود خلق مي‌كنند.

روشنفكر ايراني و به تَبَع آن، مردم ايران، دچار اين توهم هستند كه به هر صورت در اراده‎ي خود آزاد هستند، حال آنکە در واقعيتِ امر، آنان پيوسته تحت چيرگيِ قوانين و مناسباتي بوده‌اند كه خود نسبت به آن ناآگاهند. سه عنصر بنياديِ اقتصاد، سياست (قدرت) و ايدئولوژي، يك اجتماع را تشكيل مي‌دهند. كنش‌هاي متقابل اين اجزاي ساختاري، كل اجتماع را در هر زماني مي‌سازند. رابطه‎ي دولت و ايدئولوژي از اين جهت است كه دولت در درازمدت نمي‌تواند كاركرد سلطه‌اش را تنها از طريق سركوب و زور انجام دهد، اين سلطه هميشه بايد با سلطه‎ي ايدئولوژيكي همراه باشد. روشنفكر ايراني نتوانسته است اين ايدئولوژي را كه داراي ماهيت كاملاً غيـــــرعلمي و مذهبي است، بـــــه چـــــــالش بكشد.

در آثار و اظهارات منتقدانِ روشن‌انديشي و روشنفكريِ ايراني، به جاي قضايايي نوگرايانه، احساسات نيرومندِ ضد نوگرايي تجلي مي‌يابد، يعني افراطي‌ترين مخالفت با روشنفكري و روشن‌انديشي. خِرَد را كه آن همه براي روشن‌انديشي اهميت دارد، فروپايه‌تر از معتقدات مذهبيِ سنتي مي‌دانند؛ براين باورند كه چون منشاء حاكميت مذهبيِ فعلي الهي است، پس مردم نبايد در آن دست ببرند و نبايد بكوشند اين آفرينش قدسي را دگرگون سازند. آنان نه تنها جنبه‌هاي نابخردانه‎ي زندگيِ اجتماعي را درست تشخيص نمي‌دهند، بلكه براي پديده‌هايي چون سنت، تخيلات خرافي، عاطفي‎انديشي و دخالت مذهبِ بنيادگرا در سياست، ارزش قائل‌اند. در صورتي كه تفكر انتقاديِ روشنفكرانه، واقعيتِ تاريخي انسان را باز خواهد شناخت و حقيقت را از اشتباه، پيشرفت را از واپس‌گرايي و واپس‌ماندن تميز مي‌دهد. بر اين اساس، براي تميز حقيقت از اشتباه، بايد بنيادگراييِ مذهبي و شوونيستي را به چالش كشيد. ضرورتي كه روشنفكري و روشن‌انديشيِ ايراني تاكنون يا جرئت آن، و يا از لحاظ دانش و تئوريك، توانايي آن را نداشته است. روشنگري تنها به شناخت رويدادهاي يك جامعه اقناع نمي‌شود. بنيان اين نقد و نظريه، بر تحليل استعلايي رويدادها و جنبه‌هاي بالقوه‎ي آن كه هنوز تحقق نيافته ‌است، و توسعه‌هايي كه هنوز پذيرفته نشده‌اند، استوار است. تحليل استعلايي رنگ مابعدالطبيعه ندارد و كاملاً داراي خصوصيت تاريخي است.

بنيادگرايي در جامعه‎ي امروز ايران، هنوز هرگونه تحول اجتماعي به معناي راستين آن را منع مي‌كند. بە رغم اين، در درون جامعه، نيروها و گرايش‌هايي در حال شكل‌گيري‌ هستند كه دير يا زود، جامعه‎ي موجود را متحول و دگرگون خواهند كرد. اين نيروها كه در بطن جامعه در حال شكل‌گيري هستند، در واقع از لحاظ شناخت و ذهنيت، از روشنفكران ايراني جلوترند. اما بنيادگرايي كه حتي روشنفكريِ ايران را تحت تأثير قرار داده ‌است، نه تنها پيوسته در پي نگه‌داشتِ نظم موجود است، بلكه تلاش دارد وضعيت را به دوران بازهم دورتر در گذشته بازگرداند. بنيادگرايي، دگرگوني را نه تنها براي جامعه و عناصر سازنده‌‌اش، بلكه براي افراد جامعه نيز تهديدي جدي به شمار مي‌آورد؛ با ترس و نگراني به دگرگوني‌ها مي‌نگرد و پيوسته به زعمِ خويش، به راه‌هاي مقابله با پيامدهاي مخرب اين دگرگوني‌ها مي‌انديشد؛ در حالي كه بيشتر اين دگرگوني‌هاي مورد هراسش، در جهت ايجاد جامعه‎ا‎ي معقول‌تر از بنيادگرايي مذهبي عمل مي‌كند. واكنشِ محافظه‌كارانه، به تأكيد بر اهميت عوامل غيرعقلانيِ زندگي، همچون مناسك و تشريفات مذهبي منجر شده‌ است. از وجود يك نظام سلسله مراتبي در جامعه پشتيباني مي‌كند. به نظرش وجود يك نظام رتبه‌بندي‎شده‎ي منزلت و پاداش، براي جامعه اهميت دارد. اما با وجود اين و با توجه به تجربه‎ي قرون وسطايي كليسا، بنيادگرايي تنها مي‌‌تواند موانعي موقتي سر راه عقلانيت پديد آورد.

با وجود اين، تجربه‎ي خودِ ملل ايران دربيش از چهار دهه‎ي گذشته، نشان داده‌ است كه بازگشت به قرون وسطا امكان‎پذير نيست، زيرا پيشرفتِ علم و صنعت اين امر را غيرممكن ساخته است. نمي‌توان در زمينه‌هاي مادي در علم و صنعت پيشرفت كرد، اما از لحاظ سوبژكتيو (ذهني) در بنيادگرايي باقي ماند. به قول ماكس وبر، « همچنان كه عوامل مادي بر افكار تأثير مي‌گذارند، افكار نيز بر ساختارهاي مادي تأثيرگذارند.» روشنفكر ايراني هنوز نتوانسته ‌است اين درك و فهم را در جامعه توسعه دهد كه پوياييِ اجتماعي، از ايستايي اجتماعي مهم‌تر است. اين‌گونه است كه علت اصليِ نابساماني‌هاي اجتماعي، نابساماني و آشفتگي فكري است. وقتي جامعه را با سانسور و ممنوعيت، از خواندنِ آثار ارزشمند منع و علوم انساني را از نظام آموزشي حذف مي‌كنند، جامعه از تحولات فكريِ زمانه‌اش دور مي‌ماند.

روشنفكريِ ايراني چون در محيط مذهبي پرورش يافته، هنوز در تحليل و نقدهايش از اعتقاد و ارزش‌هاي مذهبي دوري نمي‌گزيند و در تەِ ذهنش، ته‌نشست‌هاي مذهبيِ نيرومندي وجود دارد كه چه به گونه‎ي مثبت و چه به گونه‎ي منفي، پيوسته در صدد بررسي پديده‌ها با رنگ و بويي مذهبي (متافيزيكي) است. حداقل در يك قرن گذشته تاكنون، محيط روشن‌انديشيِ ايراني، علاوه بر محدويت‌هاي اجتماعي درچارچوب فرهنگِ مذهبي، به طور پيوسته تحت سركوب و خفقان بوده‌ است، كه اين مسئله سبب شده ‌است روشنفكران ايراني در محيط روشن‌انديشي نشو و نما ننمايند، تا به نقدي راديكال دست يابد. از نظر تاريخي، روشن‌انديشي در محيط علمي و فلسفي نشو نما مي‌يابد. چنين روشنفكراني ضمن اينکە در واكنش به سنت‌ها و افكار جاافتاده، محافظه‌كارانه و ديرپاي جامعه ظهور نكرده‌اند، بلكه هميشه خود بخشي از آن بوده‌اند؛ هنوز نمي‌توانند به جاي سنت، به عقل و تفكر عقلاني، و به جاي توجه به يك جهان انتزاعيِ مابعدالطبيعي، به جهان واقعي و مادي روي آورند و در صدد تبيين جهانِ پيرامون، بر پايه‎ي استدلال و تحقيق تجربي برآيند؛ از هرگونه دگرگوني در نهادها و ارزش‌هاي مستقرِ اجتماعي وحشت دارند و جامعه و مناسبات اجتماعي و روابط توليدي نابرابرانه و ظالمانه را، كه به دست خود انسان‎ها شكل گرفته، آفريده‎ي خداوند مي‌دانند و هرگونه دخل و تصرف در آن را، مقابله با مشيت خداوندي و مخلِ نظم به عنوان لازمه‎ي زندگيِ اجتماعي مي‌انگارند، و كمتر انتقادي از كل رژيم مذهبي مي‎کنند و در تحليل نهايي، به توجيه عقلانيِ استثمار و بهره‌كشي، خرافه‌پرستي، سركوب و نابرابري‌هاي اجتماعي كمك مي‌كنند و نتوانسته‌اند در تحليل‌ها و شناخت خود، زبان علم را جايگزين زبان دين كنند و بيشترشان به خاطر ريشه‌ها و تفاوت‌هاي مذهبي‌اشان با مشروعيتِ بنيادگرايي جامعه معارضه نمي‌كنند؛ تاكنون تلاششان به جز مشروعيتِ نسنجيده براي رژيم مذهبي و وضع موجود، فراتر نرفته‌ است و به جز جداكردن آگاهي از زمينه‌هاي اجتماعي‌اشان منتهي نشده است.

از ديد جورج ريتزر، مؤلف كتاب « نظريه‎ي جامعه‌شناسي در دوران معاصر» ترجمه‎ي محسن ثلاثي، محركِ دگرگوني اجتماعي در منطق دروني هر يك از جوامع وجود دارد. به اين معنا كه جوامعِ بشري[نظير شرايط كنوني ملل ايراني] تحت فشار داخلي براي بسط شيوه‎ي تفكرشان به آخرين حد منطقي‌ خود، قرار دارند. بدين‌‎سان جامعه‎‎ي حسي سرانجام آن‌قدر حس مي‌شود كه زمينه براي سقوطش فراهم مي‌گردد. وقتي در فقدان روشن‌انديشيِ راديكال، ذهنيتِ حسي به آخرين حد منطقي خود مي‌رسد، مردم به نظام‌هاي مفهوم‌پردازانه پناه مي‌برند. اما همين ‌كه اين نظامِ تازه توفيق‌يافتە، باز دوباره به آخرين حد خود سوق داده مي‌شود و در نتيجه، جامعه بيش از اندازه مذهبي مي‌گردد، در اين هنگام، صحنه براي پديدار شدن يك فرهنگِ آرمان‌گرايانه آماده مي‌گردد و سرانجام همان چرخه‎ي پيشين، دوباره تكرار مي‌شود. سرنوشت اصلاح‌طلبيِ محمد خاتمي به همين جا منتهي شد، كه اين موضوع نيز ناشي از انحراف در روشن‌انديشي ايراني بود. اين مسائل است كه دوباره مردم را به تفكر و عمل وا مي‌دارد، به قول تامس پين، «اگر انسان‎ها موقعيتشان را واقعي تلقي كنند، پيامدهاي اين موقعيت‌ها نيز به طبع واقعي خواهند بود.» بايد ارگانيسم اجتماعي را بررسي كرد.

وقتي كساني بر اين باورند كه تلاشِ انسان براي دگرگوني‌هاي اجتماعي، دخالت در كار خداوند است، بدان معناست كه آنان از جهت ايدئولوژيكي، از نابرابري‌هاي اجتماعي پشتيباني مي‌كنند. بە قول طرفدارانِ نابرابري‌ها و بي‎عدالتي‌هاي اجتماعي، بهترين تغيير اجتماعي، عدم تغيير است. نظريه‌هاي چنين افرادي، سخت آميختە به ايدئولوژي مذهبي و طبقاتي است. دايره‎ي مذهب هم محدود و بسته است، به نحوي كه بعد از يك دور هر كاري را انجام دهند، تكرار خواهد بود. به قول شوپنهاور، تاريخ همان است، اما به گونه‎ا‎ي ديگر. يا به قول اوجالان، تحولات زياد است، اما تغيير اندك.

واقعيت اين است كه هيچ يك از جنبش‌هاي فكري، به گونه‌ا‎ي مستقل از فرم‌هاي مادي‌اي كه انسان در چارچوب آنها زندگي مي‌كند، ايجاد نمي‌گردند. مسئله‎ي مهم اين است كه انديشه، كدام يك از فرم‌هاي مادي را بازتاب مي‌دهد؟ وقتي واقعيتِ اجتماعي موضوع بحث باشد، مي‌توانيم بگوييم خودِ فرم‌هاي مادي نيز، حالت برساخته شده و نهادينه‌شده‎ي فرم‌هاي فكري هستند.

مهم‌ترين نقد نگارنده به روشنفكري و روشن‌انديشي ايراني اين است که «يك روشنفكر و انديشمند و عالمِ واقعي، خصوصيات بسيار مطلوبي را كه ممكن است داشته‌ باشد به خدمت فاشيسم درنمي‌آورد.» تقليل‌دهي جنبش‌ها و ظهور انقلاب‌ها به نيروي صرفاً فيزيكي و يا تك‌نگرشي (يك بعد منفرد)، دير يا زود به سبب كليت‌منديِ حيات، از آن گذر صورت خواهد گرفت. از فضاي خفقان‌آورِ رواني- فرهنگيِ آن سرچشمه مي‌گيرد. اينكه با كدامين فرهنگ و روح اظهار وجود خواهي كرد، داراي اهميت بسياري است. استفاده از زمان و مكان در هر اوضاع و احوالي، حائز اهميت بزرگي است. به قول بزرگان، نويسنده‎ي خوب كسي است كه در مورد چيزهايي مي‌نويسد كه همه مي‌دانند اما كسي جرئت نمي‌كند بگويد يا بنويسد. كوچك‌ترين بحث يا تزِ مخالف، به عنوان خطرناك‌ترين و سنگين‌ترين جرم عليه حكومتِ «خدا» تلقي مي‌شود و به سختي مجازات مي‌شود. اين شرايطي است كه در تمامي گفتارها و كردارها و نوشته‌ها، بايد تجلي يابد.

روشنگريِ ايراني، داراي فرم‌هاي آگاهيِ تاريخي و مشتركي هستند. همه‎ي آنان نوعي آگاهي تاريخي و اجتماعيِ هموژن (يكدست كننده) را به مثابه‎ ديدگاهي مقدس و لايتغير مي‌پذيرند. از اين طريق ايدئولوژي متقلبانه‌اي را به وجود آورده‌اند كه انكارگرا و نفي‌گراست، بدون هرگونه هم‌پيماني، به تنهايي حكم مي‌راند. ساختار اجتماعي‌اش، كليتي است كه تجزيه را نمي‌پذيرد. نوعي ارتش ايدئولوژي (مذهبي- شوونيستي) و نوعي شيوه‎ي بيان متولوژيك است؛ چيزي كه زير نقابِ مذهبي و دين‌گرايي‌اش پنهان شده، ديكتاتوري قاطعانه‎ي طبقاتي و يا به عبارت ديگر، انحصارگري عصر حاضر است؛ تا سطح ايدئولوژيِ رسمي و حاكم ارتقا داده شده و از كودكستان تا سطوح مختلف دانشگاه، به صورت اجبار به هر كسي تزريق مي‌شود؛ خارج‎ماندن از حوزه‌اش به مثابه محروميت از همه چيز است. كسي كه هم‌اكنون كارت بسيجي در جيبش نباشد، امكان هيچ كاري براي او وجود ندارد. حفظ استقلالِ فردي و نپيوستن به آن، بسيار دشوار است. تمام تلاش‌ها، براي القاي نگرش تك‌بعدي و جاهل نگه‌داشتنِ جامعه است؛ زيرا خوب مي‌دانند كه انسان در حال جهالت و انحطاطِ فكر، هر چيزي را در عالمِ وجود مؤثر مي‌داند و قائل به ربوبيت آن است. جاي تعجب نيست که در تالارها و سالن‌هايي كه رهبر عبور كرده، انسان‎هايي كه بردگيِ فكري را پذيرفته‌اند، چهار دست و پا راه رفته و دور از شأن انساني- جاي قُدوم مبارك را مثل سگ ليس مي‌زنند. آيا اين دليل بر حقارت فكر انساني نيست كه خود را اشرف مخلوقات مي‌داند؟!… چگونه ممكن است آدميزادِ كتاب‌خوان، داراي تحصيلات آكادميك، استاد دانشگاه و بهره‌مند از فهم و تربيت علمي، چنين مشكلات و معضلاتِ وصف‌ناپذير را نبيند و بيان نكند؟!

انتظار راه‌حلِ مسائل و مشكلات پيش ‌رو از رژيمي كه خودش منبع مسائل و مشكلات است، سبب مي‌شود گرفتاري و معضلات بهمن‌وار رشد يابند و منجر به عظيم‌ترين و بي‌سابقه‌ترين مشكلاتِ اجتماعي گردند. به قول اوجالان، «آناني كه خود به گره كور تبديل شده‎اند، ممكن نيست قادر باشند گره كور ديگران را باز كنند و ديگران را آزاد نمايند.» به نقطه‌اي رسيده‌ايم كه ميان دگرگوني اساسي، خواه از طريق اصلاحات واقعي و راديكال، يا نافرماني گسترده‎ي مدني، يا به قول اوجالان «هيچ‎وپوچ‎شدگي» يكي را انتخاب كنيم.

به جاي روشنگري و آگاهي‎بخشيدن به جامعه، مردم را از دست‎زدن به هرگونه اقدامي منع‌كردن، يا آن را دخالت در كار «خدا» دانستن، راه‌حل نيست. خودِ رژيم مذهبي، بحراني‌ترين مرحله‎ي تاريخ ملل ايران است. سازمان خشونتي است كه در بيش از سه دهه‎ي گذشته، بيشترين توسعه را يافته است. قدرتِ محاصره‎ي تمامي جامعه توسط خشونت است. انضباطي كه در شبكه‎ي پليسِ دولتي گسترش مي‌يابد و سراسر جامعه را تحت نظارت و هدفِ انضباطي خود قرار مي‌دهد، وحشتناك است. حاكميت و سلطه‎ي رژيم مذهبي تنها سرچشمه‎ي مسائلِ حاد اجتماعي نيست، بلكه مانعِ بنيادين و اصلي در پيش‎روي حل آنها نيز هست. اگر خواهان حل مشكلات و بحران‎هاي موجود در كشور هستيم، تنها راه حل آن، دموكراسيِ واقعي است. همه نوع گرايشِ ديكتاتوري و فاشيسم، اعم از چپ و راست، اصلاح‌طلب و اصول‌گرا، تنها لاينحلي و بيچارگي را، ژرفا بخشيده و هرچه بيشتر غارت، چپاول و فساد را گسترش داده، و از جمله درآمدهاي حاصله از فروش نفت را بر باد داده و بازهم خواهد داد.

لحظات بحران، لحظه‌هايي هستند كه جوامع دچار ازهم‎پاشيدگي شده و بنا براين حقيقت‌هايشان يا دركشان از حقايق، دچار تغيير مي‌گردند. بحران‎ها را نمي‌توان از طريق معلومات و دانشِ متكي بر جامعه‎ي قديمي كه اكثراً دانش‎هاي متولوژيك، ديني و مذهبي مي‌باشند، تحليل نمود. تا وقتي تحليل هم نشوند، نمي‌توان به راه‌حل‌هاي درست رسيد. توصيف درست و تحليل درست، به تجويز درست منتهي مي‌شود.

رژيم‌ها و يا جنبش‌هاي قدرت‌گرا و دولت‌گرايِ اسلامي كه تنها مي‌توان آنها را جنبش‌هاي منحرف عنوان نمود، پديده‌هاي معيوب و انحراف‎يافته هستند، كه با ميزان حقيقتشان كه بسيار عقب‎مانده‌تر از جنبش‌هاي اجتماعي و انقلابي- دموكراتيك هستند، در همان حالت ايدئولوژيكي نيز، قادر به رهايي از شكست نمي‌گردند. ساختاربندي‌هاي اجتماعي و ايدئولوژيكي كه به عنوان مدرنيزاسيونِ سنتِ تسنن كه مصر، عربستان و حزب AkP در تركيه‎ي كنوني، و مدرنيزاسيونِ سنتِ تشيع كه ايران مدعي آنند، با ميزان حقيقتي كه دارند، قادر نيستند به آستانه‎ي مدرنيته‎ي كاپيتاليستيِ ليبرال نيز برسند، چه رسد به مدرنيته‎ي دموكراتيك (فراتر از ليبراليسم). به رغم آن همه تلاش و ادعا و مقاومتشان، حتي اگر در برابر هسته‎ي هژمونيك مدرنيته‎ي كاپيتاليستيِ غرب در خاورميانه يعني اسرائيل، يكپارچه شوند، بازهم از شكست نجات نخواهند يافت. دليل اين امر، تسليحات هسته‌اي و برتري تكنولوژيكي اسرائيل نيست، زيرا سهم يا ميزانِ حقيقتي- برابر و مطابقِ شرايط عيني- كه آنان از آن برخوردارند، بسيار كمتر از ميزان حقيقتي است كه اسرائيل آن را سازماندهي مي‌كند. اگر موضوع را به زبان ساده‌تر بيان كنيم، درك اسرائيل از حقيقتِ شرايط عيني بسيار علمي‌تر و حقيقي‌تر از درك آنها (مدعيان اسلام‌گراي بنيادگرا) است. برتري اسرائيل در علم، فلسفه، هنر، ادبيات، ايدئولوژي، سرمايه‎ي انساني و مادي و توليدِ اقتصادي نوين است، كه اين فرادستي را تعيين مي‌كند. از ديد اوجالان، سنت فرهنگيِ اسلام، به شكل يك مدرنيته‎ي متفاوت، كاري است كه فرقي با تهيه‎ي كُپيِ آثار قديمي توسط جعل‎كنندگان و فروش آنها ندارد. به ويژه ادعاي داشتن مدرنيته‎‎اي اين چنين، از طرف قدرتِ مذهبي و رسميِ ايران در عصر حاضر، آن هم با وضع و حال و ماهيت موجودش، بيانگر معناي فراتر از جعل و تقلب نيست و هيچ شانس حياتي را ارائه نمي‌كند. بي‌مورد نيست كه در حل مسائل، اسيرِ بيچارگي و درماندگي خود هستند. تنها در پرتو يك جامعه‎ي دموكراتيك به معناي واقعيِ خود است كه با بهره‌گيري از توان فكري، روشنگري، جامعه‌شناسيِ علمي به عنوان سرمايه‎ي‎ اجتماعي و خودمديريتي، مي‌توان قدرتمندانه با همه‎ي اين اوضاع و احوال، مقابله و به حل آنها نائل گشت. بايد اين مسئله درست درك شود. انتقاد از ايدئولوژيِ الازهرِ مصر و حوزه‌هاي علميه‎ي قم، مشهد و نجف، به عنوان مراجع ايدئولوژيكي تسنن و تشيع، نه به معناي رد اسلام و نه پذيرش دگماتيك آنان است. بايد آنان را نيز همچون يك آزمون مورد تحليل قرار داد و از اشتباهات آنان گذار صورت گيرد و موارد صحيح آنان، جذب و دروني گردانيده شود. اين كار نيازمند تحليل علمي است. تا جهان مسيحيت به نقد خود نپرداخت، نتوانست به راهِ برون‌رفت دست يابد.

روشنفكري و روشنگري ايراني، با توجه به تاريخ چهل‎واند ساله‎ي اخير ايران، هنوز درنيافته است که «اگر تنها از رژيم مذهبي انتظارِ حل ريشه‎ي مسائل و بحران‎هاي پيش ‌رو، و از جمله موضوع نفتي–كه درآمد حاصل از آن در سوريه، لبنان، فلسطين و يا از طريق غارتگري‌هاي بي‌سابقه حيف و ميل مي‌شود- داشته باشد، به معناي خودفريبي چند باره است.» ديگر روشن شده است کە «رژيم‌هاي مذهبي و شوونيستي مستعد، جهت فاشيسم مي‌باشند.» جاي تعجب است كه فاشيسم مذهبيِ حاكم بر ملل ايران، براي روشنفكريِ ايراني اهميت ندارد.

مورد انقلاب‌هاي مصر، تونس، آنچه كه در سوريه، عراق و افغانستان اتفاق مي‌افتد، نشان مي‌دهد كه اساسي‌ترين تحولِ سياسي در خاورميانه، برگذرِ نظري و عملي از رژيم‌هاي مذهبيِ فاشيستي و شوونيستي استوار است. تحول و دگرگونيِ مثبت ارتباط تنگاتنگي با پيشروي دموكراتيزاسيون، دموكراسيِ بومي و فرهنگ در تماميِ عرصه‌هاي اجتماعي است. تنها خواست ملل ايران يا به اصطلاحِ معمول، اقليت‌هاي قومي، برداشتن موانع بر سرِ راه جامعه‎اي دموكراتيك است كه همه از آن بهره‌مند و به «خودمديريتيِ» خويش دست خواهند يافت. اگر كسان و يا مللي خواهان جامعه‎‎ي دموكراتيك نيستند، حداقل مانع ديگراني نشوند كه خواهان آن هستند. تنها راه جلوگيري از تجزيه‎ي كشور، تبديل‎شدن به جامعه‎اي دموكراتيك است. انتظار مديريت مطلقِ جامعه غلط است. جامعه‎ي ملل ايران و از جمله روشنفكري آن، كه به مرزهاي نامنعطفِ رژيم مذهبي محكوم گشته ‌است و قدرت تا كوچك‌ترين سلول‌هاي آن رخنه يافته، به نحوي كه مادر فرزندش را به نشانه‎ي عبوديت و بردگيِ فاشيسمِ مذهبي، پاي چوبه‎ي دار مي‌برد، از طريق ايدئولوژيِ مذهب‌گرا به سرگيجه و آشفتگيِ ذهني گرفتار شده ‌است. سلامتيِ ذهني و روحي (بهداشت مغزي) را از مردم سلب كرده‌اند. چنين مدلي براي ملل ايران، تاكنون يك دام و شبكه‎ي تمام فشار و غارت و استثمار بوده‌ است. دام اصلي در پيش ‌روي ملل ايران، اين مشكلات است.

بايد حاكميت را به مردم بازگرداند تا نمايندگان واقعي آنان، به حل مشكلاتشان مبادرت ورزند. بدون اصلاحات سياسيِ واقعي و رعايت حقوق همه ملل ايران، نمي‌توان هيچ يك از معضلات را حل و ريشه‌كن كرد. اقدامات فاشيسمِ حاكم در راستاي حل هر معضلي، به مشكلات و تنگناهاي جديدتر و بيشتري منتهي شده است.

راه تشكيل ملت مشترك از ملل ايران، از پايبنديِ كامل به آزاديِ انديشه و بيان مي‌گذرد. خواست جامعه‎ي دموكراتيك از سوي ملل ايران، حداقل‌ترين شرط است؛ ترجيحي نازل‌تر از اين، به معناي حل مسئله نيست، بلكه به معناي گسترش درگيري‌هاست. كسي كه نگرانِ به اصطلاح اقليت‌هاي مرزي است، لازم است بداند كه اين تنها راه‌حل است. هر انديشه و آزمونِ نازل‌تر از اين، خدمت به فضاي درگيري و جنگِ فزاينده و دامن‌گستر خواهد بود. تمامي راه‌ها با صرف‌نظركردن از دموكراسي و انكار آن به عنوان «كالاي» غربي، يا موجب به‌تأخيرانداختن مسائل و بدين ترتيب گرفتارشدن در بن‎بست مي‌شود، و يا به درگيري‌هاي شديد و جدايي‌ها ختم خواهد شد. تاريخِ مسائل ملي، مملو از چنين نمونه‌ها و تجارب تلخ مي‌باشد. بي‌توجهي به اين مسائل، از ابتداي انقلاب ايران، موجب انحراف انقلاب از اهداف اصلي و كشاندن كشور به درون فروپاشي و معضلات كم‌نظير و بحران‎هاي مستمر شده‌ است. با صراحت بايد گفت، اگر مسائلِ مليِ ملل ايران حل نشود، ملل راه چاره‌اي به غير از اقدام به بسيج عمومي و جنگ سراسري، جهت حفظ موجوديتِ خويش و زندگي آزاد نخواهند داشت.

ملل ايران در شرايط حاضر، گرفتار بدترين نوع بردگي‌اند، نتيجه‎ي اصليِ حاكميت رژيم بنيادگراي مذهبي بر ملل ايران، تاكنون (زمان نگارش اين سطور) به‎هدردادن بيش از چهار دهه انرژي حياتيِ اجتماع، از طريق درگيري‌ها و تنش‌ها بوده است. رژيم فوق، علاوه بر اينكه سرچشمه‎ي حل مسائل اساسيِ ملي و اجتماعي نيست، بلكه در حكم منشاء مشكلات و عمق‌‌بخشيدن به آن، تا حدي كه نمي‌توان از پسشان برآمد، مي‌باشد. مسئله حل نمي‌نمايد، مسئله مي‌سازد و ابزار درگير‌نمودن نيروهاي اجتماعي تا حد مستهلك‌‌نمودن آنها نيز هست. اگر اين درگيري‌ها و تنش‌ها و غارت‌ها نبود، تنها از طريق درآمد نفت، ايراني ساخته مي‌شد در رديف كشورهاي طراز اولِ جهان از لحاظ توسعه و فضاي دموكراتيك. اگر تركيه‎ي امروز در رديف بيست اقتصاد برتر جهان است، ايران حداقل جزء ده كشور اول مي‌شد. اما برعكس، شرايطي را بوجود آورده‌اند كه واقعيتِ عراق، افغانستان، ليبي و سوريه‎ي امروز، سرنوشت آينده‎ي ايران را نشان مي‌دهد.

بيش از چهار دهه است كه هيچ يك از روش‌ها و برنامه‌هايي كه به ملل ايران ارائه داده‌اند، موفقيت‌آميز نبوده‌اند. پنهان‌کردنِ اين وضعيت و اوضاع و احوال از سوي روشنفكريِ ايراني، توجيهي ندارد و سكوت در برابر آن، هيچ مصلحتي به جز براي فاشيسم مذهبي، براي كشور و جامعه ملل ايران را در بر ندارد. به قول برتولت برشت، كساني كه حقيقت را نمي‌دانند، ابله‌اند؛ اما كساني كه حقيقت را مي‌دانند و آن را پنهان مي‌كنند، تبهكارند.

ملل ايران داراي مسائل اقتصادي و مطالبات دموكراتيكي هستند كه در طول تاريخ روي هم تلنبار شده‌اند. رژيم نه تنها اين مسائل را حل نمي‌كند، بلكه حتي نمي‌خواهد بحثي هم از حل آنها به ميان آيد. تنها از طريق درگيري‌هاي ديني و مذهبي، جناحي و تنش‌هاي منطقه‌اي و جهاني، پنهانشان مي‌كند. هر گامي كه به هدفِ حل مسائل برداشته مي‌شود، مسائل را هرچه بيشتر بزرگ‌تر و عميق‌تر و لاينحل مي‌نمايد؛ مسائل فرهنگيِ ملل ايران و حتي خاورميانه، كه هزاران سال است روي هم انباشته شده‌اند. رژيم‌هاي سنتي و مذهبيِ فاشيستي از حداقل يك قرن گذشته تاكنون، صرفاً فرهنگ‌ها را از طريق فشار سركوب نموده‌اند، اما نتوانسته‌اند نابودشان كنند. مانند عراق به سمت و سويي مي‌روند كه يا منتهي به تحليل‌رفتن، فروپاشي و درگيري خواهد شد، يا بايد راه‌حل‌هاي ريشه‌ايِ اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و مليِ دموكراتيك را الزامي‌تر نمود. محور اصلي در حل مسائل ملل ايران، بر مبناي گذار از بنيادگرايي مذهبي – شوونيستي، مي‌تواند مطرح باشد. در اين وضعيت، گسست از نظام مطرح مي‌شود. آنچه كه به عنوان مردم‌سالاريِ ديني و يا اصلاح‌طلبي در چارچوب ساختار نظام مطرح است، قادر به تشكيل آلترناتيو دموكراتيك نيست.

آهنگِ تندي كه جامعه‎ي ملل ايران را به سوي خرافه‌پرستي مي‌برد، رو به فروپاشي دارد. كساني كه از بلايا و مصائب تعجب نكنند، آن را درك نكرده‌اند. در اين اوضاع و احوال، اتحاد و همبستگيِ بامعنا نه تنها در ميانِ نيروهاي دموكراتيك، بلكه در ميان تماميِ نيروهاي اجتماعيِ ملل ايران و پيش از هر چيز مقوله‎ي آگاهي ِ صحيحِ تاريخي و اجتماعي، ضرورت دارد. ملل و نيروهاي اجتماعي‌‌اي كه منافعشان در درون مرزهاي سياسيِ مشتركي رقم مي‌خورد و طرفدار همزيستي مسالمت‌آميز بر مبناي حقوق، مزايا و تعهدات برابرند، بايد به واقعيتِ تاريخي و اجتماعي يكديگر احترام بگذارند و همديگر را بپذيرند، زيرا اين امر بنيان دوستي و برادري پايدار و جوهره و ماهيت نوعي رژيمِ مبتني بر قانون اساسيِ دموكراتيك است.

تنها کوردها بودند كه از ابتداي نطفه‌بستن اين انحرافات در انقلابِ ملل ايران، كه اكنون شاهد آنيم، در برابر آن موضع‌گيري كردند و هم به جمهوري اسلامي به دليل روشن‎نبودن ماهيتش، هم به قانون اساسي به دليل ارتجاعي‎بودنش، رأي ندادند.

جامعه با تسليم يا واگذاري حاکميت و اراده‎ي خود به يک نفر از آن (حاکميت و اراده‎‎ي خود) صرف‌نظر مي‌کند. همين که ملل ايران دست به اين کار زدند، تصميماتي که به اسم جامعه انجام گرفت و مي‎گيرد، به حدي رسيده ‌است که ديگر نمي‎توان مهارش کرد. گذشته و حال نشان مي‎دهد که حکومت فردي، در هر حالي و در هر شرايط بد است. رهبران انقلاب و رژيم مذهبيِ ايران، مرجع‌پرستان ِ کهنه‎گرا هستند و به پيشکسوتان آمــــوزه‌هــــــاي خويش، دلبستگي زيــــادي دارند.

قدرتِ يک انسان بر انساني ديگر و يا انسان‎هاي ديگر، بايد هميشه از قرارداد و يا از چيرگي سرچشمه گرفته ‌باشد. تا ملل ايران شيوه‎ي انديشيدن خود را دگرگون نکنند، آزاد نخواهند شد. قدرت حکومت به ويژه شکل مذهبي و ديکتاتوري آن، در فضيلت‌‌بخشيدن و خوشبخت‌کردن آدمي بسيار محدود است. تمايلات اخلاقي و خصلت افرادِ هر جامعه‌اي، بستگي و پيوند بسيار و شايد کامل به آموزش دارد. حکومت مذهبي ايران به لحاظ سرشت خود، با اصلاح ذهن افراد در تعارض است. در عمل همان اندازه بد است که در نظر، ذهن را بايد بيدار کرد. برخلاف تصور ديکتاتوران و مطلق‌گرايان، بي‌عدالتي به مقتضاي سرشت خود نمي‌تواند يک هستي را پايدار نگه دارد؛ تجربه‎ي تاريخ بشر اين موضوع را تأييد مي‎کند. شکل ديکتاتوريِ نهاد دولت مانع است که فرد و جامعه به کشف خطا تمايل داشته باشند. به عبارت ديگر، خطاهاي فرد و جامعه را به وسيله‎ي بينش و ايدئولوژي خود، استواري و دوام مي‌بخشد. قبولِ دگماتيسم‎ها به شكل حقيقت‎هاي قـــــاطع و تغييرناپذير، خطرنــاك‎تــرين مسئله است.

دگماتيسمِ ديني كه اكثراً بدين شكل فهميده و درك شده‎ است، تاريخ انسانيت را غرق خون و تراژدي‌ها نموده است. فلسفه و انديشه‎ي علمي، در مقابل دگماتيسم‌ها، فرم‌هاي سالم‌تر انديشه‎ي مثبت مي‎باشند. علم و فلسفه از اين جهت بر دگماتيسم برتري دارند كه در علم و فلسفه، واقعيتِ حياتِ جهان‎شمول در چارچوب تمام تفاوت‎ها و زنده‎بودن‎هايش درك مي‎شود. به همين دليل هر جامعه‎اي كه در فلسفه و علم پيش رود، در مقابلِ جوامعي كه قادر به گذار از دگماتيسم اعتقادي نيستند، و تحت سيطره‎ي اين دگماتيسم باقي مي‎مانند، هميشه برتري داشته‌اند. وقتي به شكل دگماتيك به اقدامات اصولي و به نوعي دگماها پايبندي نشان داده ‌شود، اشكالات و ريسك‎ها آغاز به سربرآوردن مي‎نمايند. مدت‎هاست كه بر مأمن ِ ما زمستانِ سخت و سيه حاكم است و خود نيز قادر به رهايي از انجماد فكر نشده‌ايم. به منظور طولاني‌تر‌كردن اين زمستانِ سخت و سيه است كه علوم انساني را از نظام آموزشي كشور حذف كرده‌اند، و يا مي‎خواهند حذف كنند.

انسان بايد استقلال فکر داشته ‎باشد. انسان تا وقتي برده است خصوصاً از لحاظ فکري- نمي‎تواند از قيد شلاق و منش سلطه‎جو و بسياري چيزهاي ديگر ِ ارباب رها شود. بدون اربابي و بردگي، وجود حکومتي براساس بنيادگرايي قابل تصور نيست. قدرتي که از يک انسان انديشه، اراده و شخيصتش را مي‌گيرد، نيروي مرگ و زندگي است و اينکه تبديل‎کردن انسان به بردە، همان کشتن اوست. تا هرگونه ديدگاه درباره‎ي سرنوشت منجي‎گرايانه‎ي ايراني کنار گذاشته نشود، اصلاحات مفهومي ندارد. اگر بگذاريم اين لحظه‎ي مناسب از دست برود، بعدها براي جبرانش جوي‎هايي از خون خواهيم پرداخت.

كشور ايران متعلق به مليت يا قوميت خاصي نيست؛ هرچند كه مليت خاص (فارس) بر ساير ملل سلطه دارد. ايران سرزمين مغايرت‎ها و تفاوت‎هاست! جامعه‎ي ايران از مجموعه ملل ايران شكل گرفته است. كساني كه داراي افكار و نگرش شوونيستي‌اند، ضرورت دارد آگاه باشند و بدانند مشكل و معضل اصلي ملل ايران، نابرابريِ حقوق، ستمگريِ ملي و ساير بي‌عدالتي‎هاست. مسئله‎ي اصليِ ملل ايران در تاريخ معاصر خود، حداقل از اواخر سلسله‎ي قاجار تاكنون، که بيش از چهار دهه در زير سلطه‎ي فاشيسم مذهبي سپري كرده‎اند، فقدان آزادي‎هاي مشروع و جامعه‎اي دموكراتيك است. سياه‎ترين ارتجاع چنان در كشور ريشه دوانده است كه امكان دسترسي به هرگونه آزادي را، اگر غيرممكن تصور نكنيم، ظاهراً در آينده‎اي دور قابل تصور است. روشنگري ايراني، ملل ايران را يا به خاطر تحقيرکردن و يا بي‌اهميت نشان‌دادن مسائل ملي‎ آنها، به رغم اينکە در سراسر كشور در سرزمين‌هاي مادري خود ساكن‌ هستند (كه كشور ايران از مجموعه‎ي آن سرزمين‌ها شكل گرفته‌است)، قوميت‌هاي مرزي مي‎نامد و از اينکه مطالبه حقوق كنند، اظهار نگراني مي‌کند. البته نگرانيش چندان بي‌مورد نيست؛ امــــا از جهت عكس قضيه، اظهـــــار نگـــــراني مي‌کند.

مشكل اصليِ ملل ايران، بي‌حقوقي، نابرابري، توسعه‎ي ناموزون، سياست‌هاي تبعيض‌گرايانه و منطقه‌گرايي، ستمگري و طرد آنان از اداره‎ي امور خويش است. رژيمي كه هر روز ورشكستگي‌اش را با درس‌هاي عبرت‌آموز اثبات مي‌نمايد، قابل اصلاح و پايدار نيست. ايران بايد به صورت فراملت اداره شود. يعني هيچ ملتي چه فارس، ترك، کورد و… سوداي سلطه بر ديگران را نداشته باشد. چه با توسل به مذهبي خاص و يا ملي‌گرايي. اساسِ رقابت بين ملل ايران بايد پيشرفت‎هاي اقتصادي، علمي، فلسفي، اجتماعي، فرهنگي، توسعه‎ي دموكراسي، سياسي باشد كه اين هم با رعايت حقوق، مزايا و تعهدات برابر امكان‎پذير است. زيرا تجربه كرده‎ايم، مبارزات ملتي كه هدف‌اش تشكيل دولت است و دولتي كه در پي تشكيل ملتي خاص است، فاكتور اصليِ واقعيت خونين عصر ماست. ما ناچار به زيستن در كنار هم هستيم. از اين طريق مي‎توانيم گذشته‎ي منفي را به سوي آينده‎ي مثبت سوق دهيم. كسان و يا نيروهايي كه اين موضوع را نمي‎پذيرند، كشور را به سوي فروپاشي مي‎برند. مبدل‎شدن به يك ملت بزرگ‎تر، آرمان سرمايه‎داري است. زيرا هر ملتي از اين طريق مي‎تواند، امتياز سرمايه‎اي، بازار وسيع، منابع گسترده و امكان استعمار و بهره‎كشي از ديگران را ايجاد كند. در ايرانِ فعلي، بورژوازي انحصارگر تجاريِ بازار سنتي، كه از نظر سياسي بسيار مرتجع هم مي‎باشد، نسبت به ساير ملل اين جايگاه را دارد، و همه از جمله توده‎هاي زحمتكشِ فارس، خدمتگذارش هستند. از اين لحاظ، فدراسيون يا كنفدراسيون آلترناتيو (جايگزين) دولت- ملت يا دولت- مذهب فعلي مي‎باشد. چرا روشن‎انديشان ايراني از آن گريزانند؟ براي بورژوازي فارس و يا بورژوازي ساير ملل ايران، به ويژه بورژوازي تُرک‎ها، كه با بورژوازي فارس در زدوبند است، سرزمينِ ملل ديگر نظير كردستان، آذربايجان، بلوچستان و… به عنوان ملك، و بازار آن نيز به عنوان حوزە‎اي كه سود در آن كسب مي‎شود، بسيار ارزشمند مي‎باشد. بدون توجه به اينكه ساكنين اصلي اين سرزمين‎ها در چه شرايطي هستند، تنها به فكر حفظ، نگه‎داري و بهره‎برداري و سودجستن از آن است. اول از طريق فريب و توطئه، و اگر از اين دو طريق ممكن نشد، مانند كردستان با زور و ميليتاريسم (نظامي‎گري).

اگر دولتي مذهبي از نظر انساني و شرعي و فقهي به اين موضوع نگاه كند، اين‎گونه سودبري «حرام» است. براي يك مذهبِ راستين كه روحانيتِ شيعه مدعي آن است، وطن يك ايده‌آل نيست، بلكه مورد اصلي ارزشمند گردانيدن زندگي است. از نظر مذهبِ راستين، وطن براي ملت و فرد، صرفاً يك ابزار و يك نعمت خدادادي است كه همه بايد يكسان از آن بهره‎مند شوند. از نگرش دين و مذهبِ راستين و انسانيت، تعلق‎داشتن به يك ملت، نه يك امتياز و نه يك نقص است. چرا در نظر رژيم مذهبيِ ايران، كه خود را نماينده‎ي بشريت و يا حداقل جهان اسلام مي‎پندارد، کوردها، بلوچ‎ها، بهائيان، دراويش گنابادي، سني‎ها و دگرانديشان و روشنفكران و… متفاوت‎اند؟! اگر سرزمين و دولت اختصاصي است، پس هر ملتي بايد بر سرزمين خود، دولت خود را تشكيل دهد. رژيم مذهبيِ حاكم بر ايران، در اين خصوص هم گرفتار پارادوكس است، گاهي بر امت واحد اسلامي تأكيد دارد و در برخورد با جهان غرب بر منافع ملي. در هر دو مورد هم صادق نيست.

هنگامي كه از اين مقولات و يا از تئوري دولت- ملت و يا دولت- مذهب سخني به ميان مي‎‎آيد، موردي كه به طور جدي بايد انتقاد از آن به عمل آيد، مقدس‎نمودن و الوهي نشان‎دادن آن است. رژيم مذهبي خود را به عنوان حاكميت الهي بر روي زمين جلوه مي‎دهد و بر اين باور است كه براي حفظ آن هر كاري يا به عبارت روشن‎تر، مانند فرمانروايان كليسا در قرون وسطا، هر جنايتي را انجام داد. شاهديم كه تاكنون با درياهايي از خونِ ملل ايران پايدار نگه‎ داشته شده است.

سرمايه‎داري هم، دولت- ملت را خداي خود مي‎داند. رژيم مذهبي، خدايي است كه بر تختِ “خدا- شاه- ميهن”ِ رژيم سلطنتيِ گذشته نشسته ‌است. هژموني ايدئولوژيك، به تناسب ديني‎نمودن اين مفاهيمِ مربوط به اقتدار و سلطه‎ي يك ملت، يا يك مذهب، يا به عبارت ديگر، يك اليگارشي (سلطه‎ي اقليت)، قانون پيشينه‎ي سود را مشروعيت بخشيده، و بدين ترتيب آن را مصداق مي‎بخشد. تلاشِ اصلي رژيم براي يكنواخت‎كردن جهان ذهنيتي، براي پايداري منافع نامشروع خود است. هدف اصلي رژيم مذهبي از اهميت‎دهي به تمام آداب و رسوم‎ها، روضه‎خواني‎ها، مراسم‎هاي گوناگون مذهبي و علائم و نشانه‎ها، منافعِ انحصاري قدرت‎طلبانه و استثمار است كه يا پنهان مي‎كند، يا با تقدس‎گرايي و مشروعيت‎دهي، مصداق مي‎بخشد. وقتي تماميِ رويكردها و عملكردهاي رژيم را براي پنهان‎كاري مورد تفسير قرار دهيم، به طور صحيح مي‎توانيم حقيقتِ واقعيت اجتماعي و تنگناهاي پيش‎روي ملل ايران‎زمين را درك كنيم. ادعايي دال بر اينكه رژيم مذهبي، كه به سان يك انگل و بيماريِ اجتماعي بر كشور ايران سايه انداخته‎است، عالي‎ترين حكومت ديني و به زعم مقاماتش، اسلام نابِ محمدي است، به معناي معيوب نشان‎دادن تمام اديان و مذاهب است. هدف از چنين جلوه‎اي از دين و مذهب چيست؟ اين اقدام نوعي فعاليت ايدئولوژيكي بوده و رژيمِ خدايان بي‎نقاب است كه جلاي قداستِ مصنوعيِ هزاران بار بيشتر از «خداي واقعي» بر روي آن كشيده شده ‎است. اين موارد به دين و مذهبِ راستين و خداشناسانه و«خداي واقعي» ربطي ندارند. رژيم كه ديانتش فاقد هرگونه انسانيتي است، هرچه ادعا كند، چيزي فراتر از ادعايي همچون آفريدن خدا از جانب نمرودها و فرعون‎ها، هيچ ارزشي ندارد. يك ايده‎ي متقلبانه و فرعوني است.

اسلامي كه هميشه درپي دستيازي به قدرت است، بايد به عنوان اسلامي درك گردد كه از ماهيت ژرف جامعه‎گرايانه‎ي خويش گسسته و در موقعيت ضد آن قرار گرفته است. دشوار است كه بتوان اسلامِ دولتي را دينِ حقيقي شمرد. در امر مشروعيت‎بخشي به سوءاستفاده‎هايي كه دولت در حوزه‎هاي ايدئولوژيك، حقوقي و اقتصادي انجام مي‎دهد، به كار مي‎رود. نكته‎ي مهم در اينجا اين مسئله است کە آيا دولت دين را به كار مي‎برد، يا دين دولت را؟ اگر دولت دين را به كار مي‎برد، آن دين هويتش ازدست‌رفته محسوب مي‎گردد. چرا كه ماهيت دين هميشه مرتبط با جامعه است. كاربست دولت توسط دين، اگر چه امري متفاوت است، اما منجر به همان نتيجه مي‌گردد. اينكه چرخه‎ي مديريتيِ وسيعي همانند دولت، تحت اوامر فرموده‌هاي دين قرار گيرد، يا به امر واقع در ايرانِ تحت اوامر آيت‎‎الله‎ها كه هر کدام قرائت‎هاي سودجويانه‎‎ي خود را از دين دارند، خطر بزرگ‎تري را تشكيل مي‎دهد. در اين وضعيت، به نوعي، فاشيسمِ قرون وسطايي رواج مي‌يابد. محدودنگه‎داشتن دين به حوزه‎ي اجتماعي و واگذاشتن آن به ترجيحِ آزادانه‎ي افراد با خصوصيات ظهور آن، تطابق بيشتري دارد. اسلامِ دولتي يا دولتِ اسلامي فرمان‎دهنده و آنتي‎دموكراتيك است.

روشنفكران ايراني، هميشه در برابر انتخابات‎هايي كه به سبب پاكسازيِ رذيلانه‎ي قبليِ مخالفان، از سوي شوراي نگهبان(دستگاه انگيزاسيون قرون وسطايي) و به علل ديگر به زمامداري مطلق بنيادگراييِ مذهبي مي‎انجامد، چشمشان را بستند و پنبه در گوششان فرو كردند. حتي روزنامه‎نگارِ پرمدعايي مانند مسعود بهنود، در يكي از برنامه‎هاي تلويزيون BBC با افتخار اعلام كرد «من هميشه در همه انتخابات‎ها شركت كرده و مي‎كنم تا مردم را به مشاركت در انتخابات عادت دهم.» اين روزنامه‎نگارِ كهنه‎كار و پرمدعا، متوجه نشده‎ است كه بايكوت و تحريم در شرايطي كه تمام زمينه‎ها و بسترهاي انتخاباتِ دموكراتيك، از بين برده شده است، مهم‎ترين مسئله در هر انتخاباتي است. وي وقتي مي‌گويد «مي‎خواهد مردم را عادت دهد كه در انتخابات شركت كنند.» از يك سو به شعور ملل ايران اهانت و از سوي ديگر، به سود رژيم مذهبي ياوه‎گويي مي‎كند. اگر وي و سايرين در 12 فروردين 1358 و در زمستان همان سال، چشم‎بسته به نظام جمهوري اسلامي كه ماهيتش براي هيچ كس روشن نبود، و به قانوني كه كاملاً ارتجاعي بود، در كنار ملت کورد رأي نمي‎دادند و آن انتخابات‎ها را بايكوت مي‎كردند، چه اتفاقي مي‎افتاد؟! لابد بهنودها ادعا خواهند کرد كه شركت كرده‎اند اما جزء همان دو درصدي هستند كه به جمهوري اسلامي رأي نداده‎اند!….

هيچ فرد عاقل و بالغ، روشنفكر، انقلابي و دموكرات‎منشي در انتخاباتي شركت نمي‎كند كه نتيجه‎اش از قبل تعيين شده ‎است. بر خلاف تصورِ چنين افرادي، مشاركت در هرگونه انتخاباتي، رژيم مذهبي را براي برگزاري انتخابات‎هاي فرمايشي جسورتر كرد تا نتيجه به كودتاي انتخابات 1388 و فجايع بعد از آن منتهي شد. هر انتخاباتي كه نمايندگان واقعيِ ملل و خلق‎ها، اقشار و طبقات اجتماعي از جمله كارگران، دهقانان، زنان، روشفكران امكان كانديدشدن در آن را نداشته باشند و فيلتر شوراي نگهبان بالاي سرشان باشد، بايد بايكوت شود. بهنود از ماهيت پروسه‎ي انتخابات، هم در زمان سلطنت شاه و هم در دوران سلطنت آخوندها، توجه و يا دركي ندارد. در چنين شرايطي بود كه در بطن يكي از عظيم‎ترين و گسترده‎ترين انقلاب‎هايي كه ملل ايران خالق آن بودند، حكومتي سر برآورد كه از همان آغاز، اختيارات دولت و مجلس و حق استفاده از راديو و تلويزيون و مطبوعات را، به يك نفر تفويض كرد كه تحمل و حتي حمايت هم شد. چنين روشنفكراني كه خودشان نيز ناچار از آوارگي و دربه‎دري شده‎اند، هنوز عادت نكرده‎اند رفتارشان را با عقل و خردشان هماهنگ سازند. نمي‎توان به عظمت و شرافت روشنگريِ چنين روشنفكراني ايمان داشت. چنين نگرشي، حاكي از احساس ناامني و نااميدي و از اينجا راندگي و از آنجا ماندگيِ روشنفكر ايراني است. چنين روشنگريِ سياسي‎اي، سودانديش و ابزاربين است. چنين روشنگري‎‎اي جرئت نمي‎كند عقل را به‎كار برد. روشنگري ايراني هنوز نتوانسته است به سانِ برخورد روشنگريِ اروپاي غربي با كليسا، با مرجعيت قم، مشهد و نجف درافتد و از آن بگسلد. به قول ماركس و به دنبال او والتر بنيامين و ويل دورانت، نگاه تاريخ بايد از آسمان به زمين، و از ستمگر به ستمديده معطوف شود و از عرش به فرش آورد. تاريخِ راستين يادبود ايوب در كناسه است، نه نقل قدرت‎نمايي‎هاي يهوه. تاريخ به آن گونه كه هرگز نوشته نشده، راستي و شرف خود را در آن مي‎بيند كه با ما از دختر يگانه و بيتابي سخن گويد كه مرگ و عذاب را بر استحاله‎ي پلشت در حرامسراي سلطان برگزيد.

نگاهِ بخش اعظمي از روشنفكري ايراني در انقلاب 1357 به آينده نبود. آينده‎اي كه بر باد شد و از دست همه رفت. روشنفكراني كه واقعگراتر و واقعبين‎تر بودند از سوي رژيم مذهبي قلع و قمع شدند. قابل محاسبه و برآورد نيست كه بنيادگرايي در بيش از چهار دهه‎ي گذشته، ملل ايران را چندين سال به عقب رانده است.

شرايط حاضر، خود دستپختِ روانگردان‎چيانِ خادمِ وضع موجود است. آنان هنوز به استحاله و ادغام فرديتِ آزاد در كليت فرهنگ گله‎پرور، اذعان ندارند. چنين روشنگري‎اي در فرديت توده‎ها نقش ايفا مي‌كند. عوام‎فريبي و روشنگري تنها به عصر تكنيك مرتبط نمي‎باشد، بلكه از اعصار اساطير دوشادوش در روند تاريخي در حركت بوده‎اند، اما روشنگريِ مدرن دوباره به دام اسطوره‎اي گرفتار شده كه بدواً آهنگ فسخ آن را كرده بود. بە قول نيچه، هر جا كه قدرت به ضعف مي‎گرايد، مردم‎فريبي در كسوت ايده‎هاي افلاطون، اخلاق مسيحي، نفس‎كُشيِ بودايي، برابري و برادري در سوسياليسم و دموكراسي، وارد گود مي‎شود تا ضعفا را به نام حقيقت بر صدر نشاند و نخبگان جريده‎رو، ارواح نيرومند و بي‎اخلاق و نيروي خالصِ حيات را به دست توده‎هاي همچون گله، خـــــامــــوش و مــــدفــــون كنـــــد.

همان‎ گونه كه از قرن قبل تاكنون ملل ايران هم تجربه كرده اند، تاريخِ مردم‎فريبي، تاريخ تقديس قدرت است. در شرق و غرب، نشر توهم و فريب در اذهان توده‎هايِ تحت سلطه، همواره يكي از ابزارهاي دوام و بقاي قدرت بوده ‎است. اين سخنِ معروف در مورد ملل ايران مصداق دارد که «ديكتارتور، آن كس را كه ديكتاتورش خوانَد، به زندان مي‎افكَند.» پادشاه اگر خود را سايه‎ي خدا تلقي نكند و آخوند خود را نماينده‎ي خدا بر عرش نخوانَد، اريكه‎ي محكمي نخواهند داشت. سربازان اگر فرمان نبَرند، يال و كوپال سرداران مضحكه‎اي بيش نخواهد بود. اگر نبود توده‎اي كه شانه براي تازيانه‎ي زورمندان خم كند، دولتِ زور هم به شيئي بند نبود. روشنفكريِ ايراني، در زهدانِ خود خميني را به جاي سايه‎ي خدا (شاه)، به عنوان نماينده‎ي خدا بر زمين پروراند و حتي بسيار چاق و چله‎تر از شاه كرد…

تجربه‎ي رژيم مذهبي در ايران براي توده‎هاي ملل ايران، بيانگر آن است كه ديكتاتوري و استبداد هرچه بيشتر خود به خدا پنداري ايمان داشته باشد و خود را نماينده‎ي خدا بر عرش بداند، كمتر شاهد نيروي خاموشِ توده‎ها خواهد بود، و توده‎ها هر چه كمتر در افسونِ اسطوره‎ي ديكتاتوري اسير باشند، بيشتر براي رهايي اميد و آمادگي دارند. همواره ترس و وحشتي در هرگونه پيوندِ خواجه بنده‎اي مبادله مي‎شود. به قول معروف، ارعاب زاده‎ي وحشت است و مردم‎فريبي زاده‎ي محتومِ استبداد و ستمگري است. آنكه مي‌ترساند، مي‎ترسد؛ وگرنه به قول معروف هيچ‎كس چماق بر سرِ مار نمي‎كوبيد. روشنگريِ ايراني، از آناليزِ چنين روابطي بين نظام سلطه و توده، يا ناتوان بوده و يا خود از منافع آن سودمند بوده كه چنين اقدامي را صورت نداده و نمي‎دهد.

در ايران‎زمين تاكنون هرگز دنيايي غيرعادلانه‎تر، ستيزه‎جوتر، ستمگرتر، منافق‎تر، از دوران رژيم مذهبي وجود نداشته‎ است؛ از اصلاح‎ناپذيرترين، خطانــــاپـذيرتــــرين، تمركزگراترين، نفاق‎افكنـــانـــه‎تــرين، تهمت‎زن‎ترين نظام‎هاي اجتماعي است كه در ايران‎زمين در اقتدار بوده‎ است. بدين‎سان ايدئولوژيِ حفظ و ترويجِ وضعيت موجود، نهاني، مبهم و با ظاهري بي‎طرف و نامتعهد مجال بروز پيدا مي‎كند، و همين ابهام مجال مي‎دهد كه هر آنچه را مصداق‎پذير (سازگار) نيست، ابزار سلطه‎ي خود سازد تا معناي دروغين به زندگيِ جامد و تغييرناپذير تزريق كند.

فقدان خرد انتقادي و ديالكتيكي است كه فلسفه‎هاي وجودي و روشنگري را در دام نوعي مرجعيتِ ايدئولوژيكي و كيش‎مدارانه مي‎اندازد. تنها چيزي كه از آن مي‎ماند، عرض ارادت به آداب شريعتي تهي از جانمايه‎ي دين، و صرفاً مفيد به حال تثبيتِ وضع موجود، به نفع نيروهاي سلطه و حاكميت بنيادگرا است. اين مسئله را قبلاً فلاسفه اينگونه طرح كرده اند: «صورت‎هاي آئينِ پرستش، يعني آنچه موضوع فرهنگِ عامه است، همچون پوسته‎هاي تهي‎شده از مغز و هسته، بيش از رمز و رازِ خود عمر مي‎كنند. زبانِ اصالت بي آنكه توخالي‎بودنِ اين صورت‎ها را تميز دهد، به دفاع از آنها نيز كمك مي‎كند. اين اهانتي است نه تنها بر انديشه، بلكه بر دين هم!» وقتي تفكر به بنياد خويش، به فرديتي يكسره از جهان بريده رجعت مي‎كند، ديگر هيچ چيزِ واقعي براي آن باقي نمي‎ماند، مگر ميرندگي.

هدف از روشنگري، رهاسازي از ضرورت طبيعي و طبيعت دوم، يعني اجبارِ اجتماعي است، زيرا سلطه‎ي طبيعت سهواً و ناآگاهانه قرباني‎شدنِ سوبژكتيويته (ذهن) را لازم مي‎آورد. تشخيص اينكه هرچه قدرت بيشتر باشد، آزادي كمتر است، كار چندان سختي نيست كه روشنفكريِ ايراني از تشخيص آن درمانده است. اين موضوع، عمري به اندازه‎ي هزاره‎ها دارد.

بنيادگراييِ مذهبي در ايران، به جاي آرمانشهر يا مدينه‎ي فاضله‎اي كه وعده داده بود، مدينه‎ي فاسده و جاهله به وجود آورده ‎است. اين دقيقاً با غفلت و ناآگاهي مردم درارتباط است كه روشنگري و روشنفكري در ايجاد آن مسئول است، اما اكنون پاسخگو نيست. بنيادگراييِ حاكم در سياستش صادق نيست، مردم هم گرفتار خوش‎بينيِ توهم‎آلود هستند. نقد اين موارد، نقد قدرت و سلطه‎‎ي نقاب‎زده‎اي است كه خود را در هاله‎ي مقدسِ نمايندگي خداوند پيچيده است.

وظيفه‎ي روشنفكران ايراني در اين جهانِ ستم‎آلود و قفل‎شده كه همواره شريف‎ترين انسان‎ها از قتل‎هاي زنجيره‎اي گرفته، تا ماجراي كهريزك و اسيدپاشي… در زير سلطه و قدرت جهنميِ آن نابود شده اند، جز ايستادگيِ شجاعانه نيست. وضعيتِ موجود ضمن اينكه نبايد تأييد يا ستايش عرفاني شود، بلكه همواره بايد نفي گردد. حقِ مطلقِ «ولايت فقيه» هيچ مصداقي در جهانِ حقوق و دموكراتيك ندارد. جاهليت، افكارِ كهنه و حق مطلق، ازآنِ اين جهان نيستند. تجربه كرده‎ايم کە «با افكار كهنه جهانِ امروز اداره نمي‎شود.» تا مغزِ استخوان فاشيسمِ بنيادگرايي را لمس، درك و تجربه كرديم، اما اين فاشيسم، هنوز نتواسته مغز روشنفكرمآبانِ ما را تكان دهد. بايد به سيستم‎هاي مطلق‎انديش يورش برد. روشنگري و روشنفكريِ ايراني، هنوز به نحوي مهم، مؤثر و برجسته از مباحث سابق نگسليده و مقولاتي متفاوت يـــــا رويكردي تــــــــازه عــــــــرضه نــــــداشتـــــه است.

روشنگري و روشنفكريِ ايراني، مسئوليت‎گريز و دست به عصايِ ايدئولوژيكي كه هم اينك خود به ايدئولوژي تنزل يافته، پاي در گِل دارد. ايدئولوژي معاصرِ ايراني نيز با رد علوم انساني از نظام آموزشيِ كشور، از اعلام آموزه‎هاي محسوس و قابل‎فهمي چون آموزه‎هاي ليبرال و سكولار خود را برحذر مي‎دارد. ايدئولوژي بنيادگراي امروزِ ايران، در زبان و قلمِ روشنفكرانِ ايراني فرولغزيده است. دگرگوني‎هاي اجتماعي و منافع اقتصادي و سياسي به اين لغزش دامن زده‎اند به نحوي كه از افشاي چهره‎ي ايدئولوژيِ بنيادگرايي ناتوان مانده است. اين زبان قبل از آنكه درونمايه‎ي ويژه‎اي فراديد داشته باشد، انديشه را قالب‎ريزي مي‎كند. در نتيجه اين انديشه حتي آنجا كه در آن، آهنگ ايستادگي در برابر هرگونه انقياد و تعبدي مراد شده است، خود را در دام هدفِ انقياد مي‎افكند. آن‎گاه اين زبان به آموزش و پرورش، مدارسِ ملي، سازمان‎ها، نهادها و ديوانسالاري كشور هم سرايت كرده است. بدين‎سان ريا به امرِ ماتقدم تبديل شده ‎است. از اين طريق روشنفكران ايراني به ضد روشنفكري تبديل شده‎اند. انديشه‎ي انتقادي در ميان روشنفكران ايراني نتوانسته پايه و شالوده‎ي عيني داشته باشد، بلكه صرفاً نوعي كژپنداري و انحراف ذهني است. روشن‎انديشيِ ايراني در مقابله با تاريك‎انديشاني كه محكومش مي‎كنند، نتوانسته گوي پيروزي را ازآنِ خود كند. معتاد به مرجعيتِ قدرت‎اند، به بهاي تبديل‎شدنِ انسان‎ها به مهره‎هاي بي‎هويت. آن‎گاه افكار منسوخ به چشم آنان علمي و مدرن مي‎آيد و كاري جز سردادن نغمه‎هاي ستايش عرفانيِ بنيادگراييِ مذهبي و اعمال و اقداماتش از دستشان برنمي‎آيد.

اين روشنفكرمآبان بودند كه در سال 1358 از فرمان جهاد خميني عليه كردستان حمايت كردند؛ ديده‎شدن عكس او را در ماه به چالش نكشيدند تا به امر واقع و قابل قبول در ذهن توده هاي مردم تبديل شد؛ توان رويارويي با دهشت بنيادگرايي از خود بروز ندادند؛ قلم و زبانشان به جاي تشخيص و نقد اين دهشت، به دفاع و پايداري از آن نيز كمك كرد. اين اهانتي بود به فكر و انديشه‎ي روشنفكريِ ايران‎زمين. زيرا خودشان را به عنوانِ كاسه‎ليس شر و فتنه‎‎ي روزگار قرار دادند. از همان ابتدا نتواستند بدون خشونت كشور را اداره كنند، روش ديگري بلد نبودند، يا در راستاي منافعشان نمي‎ديدند.

چه كساني مسئول اسيدپاشي جوانان كشور به روي خواهران خود هستند؟ سانسور بايد باشد، زيرا روشنگري نبايد باشد! اگر روشنگري بود، كسي به فتوا و فرمان آنها (بنيادگرايان) پدران و برادران انديشمند خود را شكنجه و يا در قتل‎هاي زنجيره‎اي قتل‎عام نمي‎كرد و اسيد به روي خواهرش نمي‎پاشيد. روشنفكرانِ ما تيزقلم نبودند و هنوز هم نيستند.

همه بايد بدانند کە تجارب عراق، افغانستان، ليبي، سوريه و… نشان داد كه آثار و تبعات ديكتاتوري و فاشيسم پس از فروپاشيشان، بسيار مخرب‎تر، ويرانگرتر، گسترده‎تر از دوران حاكميت و سلطه‎ي آنهاست. اين موضوع ناشي از تخريبِ فكر و انديشه‎ي جماعت است. وقتي جامعه‎اي از اقوام، مذاهب، فرهنگ‎ها، نژادها و طبقات شكل گرفته باشد، به محض رهايي از فاشيسم، به جان هم مي‎افتند. چرا؟ انسان‎هايي كه تحت سلطه‎ي فاشيسم به مدت زيادي فكر و انديشه‎شان تباه گشته، همچون پوسته‎هاي تهي‎شده از مغز و هسته، بيش از رمز و رازِ خود عمر مي‎كنند. زبان و قلمِ روشنفكريِ ايرانيِ ما، به جاي آنكه اين صورت‎ها را تميز دهد، به دفاع از آنان كمك هم مي‎كند. دستاورد ارتجاع و فاشيسم براي هر كشورِ گــــــرفتـــــار در تــــــور آن، جز اين نخواهد بود.

چرا روشنفكران دانشگاهي ما، وقتي از حقوق ملل ايران حرفي به ميان مي‎آيد، گرد و خاك به پا مي‎كنند؟ پرسش بنيادين به بهاي هر پاسخِ ممكن، به چيزي تبديل مي‎شود كه براي خودش گوهرين محسوب مي‎گردد. وقتي كلام آخوند با كلام خدا يكي دانسته شود و به هيچ وجه نبايد در آن ترديد و چـــــون و چـــــرا كـــرد، بايد شاهد چنين روزگاري بود.

روشنگري ايراني، هنوز شهامت كاربرد عقلش را از خود نشان نداده‎ است. هيوم و اوگوست كنت و بسياري ديگر از جويندگان ريشه‎ي دين، هراس در برابر قدرتِ نامتعين و ناشناخته را، سرچشمه‎ي آئينِ پرستشِ چيزي كه مظهر قدرت است مي‎دانند، اما آنها مي‎پندارند كه روشنگري با جرئتي كه براي كاربرد عقل و تجربه به آدمي بخشيده، همراه با زدودن اسطوره، جادو و رمز و رازهاي گذشته، انسان را هم از قدرتِ ناشناخته و هم از نمايندگان و سخنگويان آنها رها ساخته است…

در گذشته نيروي نامتعين و رنگارنگِ مانا، كه قبلاً در زندگيِ چادرنشيني كمابيش هر كس مي‎توانست از آن بهره ببرد، به انحصار كساني درآمد كه مظاهرِ آن را در مناسك و معابد متجسم و به‎سامان كردند و خود نيز سخنگوي آن شدند.

بدين‎سان قلمرو قدرت در مقام امر قدسي، از ساخت نامقدس جدا شد. قدرت در يك سو، و فرمانبرداري و بندگي در سوي ديگر قرار گرفت. زماني كه مظاهر طبيعت محل ظهور مانا بودند، ضرب‎آهنگ چماق و تازيانه‎ي نمايندگان قدرت، با ضرب‎آهنگ فرآيندهاي همواره همانند و مكررِ طبيعت، هم‎گام بود و نمادهايي كه به صورت بت، نشانه‎اي از پديدارهاي طبيعي محسوب مي‎شدند، همواره با دوام و فشاري اجتماعي هم‎سو بودند.

در انقلاب ملل ايران در سال 1357، ضمن اينكه قدرتِ مطلقه‎ي سلطنتي به اراده‎ي مردم بازگردانيده نشد، بلكه آن را در هاله‎ي تقدسِ «ولايت فقيه» قرار دادند. بر اين اساس، در ايرانِ فعلي آن وحشتي كه در تصويري ثابت تعيّن يافته است، نشانِ تثبيت‎شده‎ي سلطه‎ي ممتازان است. تجربه‎ي بيش از چهار دهه‎ي ملل ايران تحت سلطه‎ي بنيادگراييِ مذهبي، با توجه به غارت‎هايي كه صورت داده‎اند، و سركوب‎هاي كه انجام گرفته است، و مشروعيت ايدئولوژيكي كه به اين جنايات داده‎اند، بيانگر آن است كه قدرت، ايدئولوژي و اقتصاد درهم آميختە‎اند.

به هر حال اگر پژوهش تاريخي و غير ايدئولوژيك مد نظر باشد، شرط اول آن است كه هر جدلي را از چشم‎انداز زمينه و زمانه‎ي ويژه‎ي آن، فراديد آورد. جدل‎ها از حال و هواي زمانه جدا نيستند.

داگرتنی بابەت