از روشنفكري و روشنگريِ ايراني، خصوصاً كساني كه به ناسيوناليسم افراطيِ فارس و يا مذهب شيعيِ بنيادگراي حاكم وابستگي دارند، چنين استنباط ميشود كه روشنفكري و روشنانديشيِ ايراني در مورد ساير ملل ايران، يا داراي نگرش مبهم و ناروشن هستند، يا ديدگاههاي بسيار ارتجاعي در اين خصوص دارند و نتوانستهاند در تحليل اين موضوع، از دايرهي ناسيوناليسم شوونيستي و مذهبگرايي افراطي فراتر روند. به اين خاطر است براي فلسطينيها، لبنانيها، سوريها و به قول خود براي تمام بشريت سينه چاك ميكنند و اشك تمساح ميريزند، اما در برابر ستمگري، بيعدالتي و حقكُشيِ همميهنان خود، کوردها، عربها، بلوچها، تُرکها و… ككشان هم نميگزد.
ناگفته نماند كه سرزمين ايران، تاكنون سرداران فكوري را در خود پرورانده است، اما با كمال تأسف، بهترينِ چنين سرداراني به دست ارتجاعِ اجتماعي، سياسي و مذهبي قتلعام شدهاند.
اگر به جهانِ باستان برنگرديم و از يادآوري مزدكها، مانيها، بابكها و امثالهم صرفنظر كنيم، تنها از اواخر دورهي قاجار، سردارانِ انديشمندِ بزرگي از اميركبير گرفته تا روشفكران و رهبران انقلاب مشروطه، مانند گلسرخيها، سلطانپورها، اعدامهاي دستهجمعي جوانان (دختران و پسران) در سالهاي 1359، 60، 88، 96، 98، تا جنبش «زن زندگي آزادي»، به اتهام عضويت در سازمانهاي سياسي نظير مجاهدين خلق، فداييان خلق و احزاب کورد، مانند قاسملوها و شرفكنديها، شهداي قتلعام 67 و ترور بيشرمانهي دگرانديشان در قتلهاي زنجيرهاي در خيابانهاي تهران و غيره، از بين برده شدهاند.
ديالوگِ اصيل، صادقانه و بر اساس واقعيتهاي عيني و حقوق برابر، بين اقوام و ملل ايراني، تنها راه عبور از بحران فعلي است. اگر قرار است كه ملل ايران با هم در صلح و صفا زندگي كنند، گريزي از آن نيست؛ اين مهمترين مسئوليتي است در برابر روشنانديشي ايراني. ميان زندگيِ انتزاعي و زندگي در پرتو غنا و جامعيتِ عينيِ جهان، تفاوت وجود دارد.
نتيجهي انقلاب عظيمِ ملل ايران، درغلتاندن زمان حالِ ملل ايران در گذشتهي تاريك و مبهم، و عقبتر و عقبتر بردن آن بوده و هست. حتي تلقي تازهاي هم از آداب و رسوم گذشته و قرون وسطايي را ارائه ندادند. دين و معادشناسي و گسترش بنيادگرايي را، به يگانه مسئلهي ضروريِ عصر معاصر تبديل كردند. ناهمسانيِ ملل ايران از لحاظ حقوقي و سياسي و اقتصادي، براي كساني كه رهبريِ انقلاب را در دست گرفته بودند، اهميت نداشت. بنيادگرايي بجز ثمراتي كه تاكنون شاهد بوده و تجربه كردهايم، دستاوردي در بر نداشته است.
روشنانديشي و دگرانديشيِ ايراني، هنوز نتواسته است گرد و غبارهاي تاريخي را، از جزم و عبادت بزدايد، و اعتقادات ناسازگارِ بنيادگرايي با يافتههاي علوم طبيعي را كنار بگذارد. حتي كساني كه مدعيِ روشنفكري ديني هستند، نتوانستهاند هستهي پايدار و اصليِ دين را مشخص كنند و به اختلافاتِ فراواني كه در تفكر دين وجود دارد، دركي درست از خود ارائه دهند. تفكراتشان در حول و حوش نگرش خاصي از بنيادگرايي ديني (شيعي و سني) دور ميزند. در ميان ناهمآواييِ اعتقاداتِ متضاد، هستهي فكريِ مشتركي ندارند و نتواستهاند به نقصان در انديشههاي خود واقف شوند.
تنها با روشنگري است كه ميتوانيم به رستگاري از وضع موجود برسيم. فقدان روشنگريِ واقعي، به راستي زيانِ بزرگي است. تقيّه (دروغ)، چاپلوسي، تحريف، نفاق و فقر، بر همه چيز سايه انداخته است. دين جزء اصليِ زندگي سياسيِ ملل ايران شده است، و كاري را انجام ميدهد كه هيچ ابزارِ ديگري از عهدهي توجيه وضعِ نامطلوب و مصيبتبارِ موجود به نفع نظام سلطهي بنيادگرايي برنميآيد. از همين طريق، ملل ايران را ساليان سال به عقب راندهاند. ذهن مقدسمآب به علت فقدانِ تعادل، قرباني تعصب، عدم مدارا، و شكنجه و آزار است. همين مقدسمآبان، چه جناياتي را در حق ملل ايران روا دشتهاند و آن را فرايض و تكاليف دينيِ خود تلقي كردهاند!!
اگر افراطهاي مقدسمآبان در اوج شكوفايي باشد، هيچ چيز با آن برابري نميكند. همهي اين جنايات، به منظور آرمانهاي دين صورت گرفته است. تسليمِ مطلق در برابر قدرتي برتر، فقط همين نتايج را ميتواند در پي داشته باشد كه از هيچ راه ديگري به دست نميآيد. فكر ميكنند كه با همين اقداماتِ جنايتكارانه، به رويارويي با كژي و كاستيِ جهان برخاستهاند! بنيادگرايي را در پيشگاه قضاوتِ عملگرايانه در باب حقيقت، بايد بر مبناي سودمنديِ آن، و تغييري كه در وجود هر روزهي فرد، به نفع سلطهگري پديد ميآورد، مورد داوري قرار داد.
روشنانديش ايراني، هنوز از اين موضوع نگران است كه اقرار كند بسياري از عقايد جزمي كه زماني مقدس بوده اند، قابل دفاع نيستند. عدم رشد انتقادِ عالمانه و روشنگرانه از كُتب مقدس- نظير آنچه كه در گذشته، معتزله به عمل آورد و تعاليم حوزوي- مانع از آن شد كه ضربهي جدي بر مرجعيتِ مطلق و بي چون و چرا وارد شود. تفكر و انديشهي انتقاديِ روشنگريِ ايراني، هنوز نتوانسته است از دايرهي ايمانِ مذهبيِ بنيادگراييِ شيعي و شوونيستي، فراتر رود.
نگرش ايمان نميتواند به وجود آيد، مگر اينکە مرجعي وجود داشته باشد كه ايمان به سوي آن معطوف شود. ايمانآوردن پيش از هر چيز، گشودن و عريانساختنِ خود در برابر مرجع ايمانِ خويشتن است. در ثاني، وانهادن و سپردنِ بي چون و چراي خويش به آن مرجع است، و اطمينانِ كامل از اينکه آن مرجع خواه خدا، يا خدا- انسان، در قالب «ولايت فقيه»ِ اهل تشيع، يا اميرالمؤمنينِ اهل سنت باشد، درست عمل ميکند. چنين جامعهي مقلدي نميتواند استقلالِ فكر و انديشه داشته باشد؛ در نتيجه با قبول بردگيِ فكري، به انواع ديگر بردگيها تن ميدهد.
مقلد در همان سطحي باقي ميماند كه همواره هست. براي اينکە بدانيم چه چيزي در ما به راستي فردي است، تفكر عميقي لازم است؛ و ناگهان درمييابيم كه كشف فرديت تا چه حد دشوار است.
تودههاي مردم نه از روي تعقل، بلكه از سرِ ترس، ترسي كه ريشه در خرافات دارد و بنيادگراييِ مذهبي به آن دامن زده است، از بروز دگرگوني در حيات اجتماعي ممانعت به عمل ميآورند. هالهي تقدسي كه هم اكنون نهادهاي جامعه را فرا گرفته است، آنها را به تحجري دچار ساخته، كه مانعِ بازنگري يا تفسير مجدد است. اطاعتِ مذهبي، مبتني بر جزمهايي است كه براي توجيه ممنوعيت فرهنگي به كار ميرود. بنا بر اين به همان اندازه كه براي جامعه خطرآفرين است، براي افراد و به ويژه براي روشنفكران و دگرانديشان ما هم خطرناك بوده است.
خلاصهكردن نظام آموزش ملي در«معادشناسي»، باعث شده است كه آموختنِ جزمهاي مذهبي به كودكان، پيش از آنکە خود به آنها علاقهمند شوند يا بتوانند معناي آنها را درك كنند، و سپس تضعيفِ تفكر انتقادي دربارهي آنها، تنها نتيجهاي كه از آن حاصل شده است؛ استقرار دين از طريقِ منع تفكر از راه سركوب بوده است. تنها دگرگونيِ چنين نظام آموزشي، از طريق روشهاي علميِ نوين درباب حقيقتِ جامعه، افراد را آزاد ميگذارد تا از اين مرحلهي نارسِ رشد درگذرند. افرادي كه به نحوي معقول رشد كرده و با واقعيات آشنا شدهاند، خانهي گرم و نرم كودكي را پشت سر مينهند و با درماندگي و بيمعنايياي كه نصيب آنان است، آرام و دليرانه مواجه ميشوند.
در ايران تجربه شد، وقتي كه رابطهي انسانِ مقلد و مرجع ديني توسعه مييابد، انسان دستخوش تحول ميشود. هر قدر پيوند انسانِ مقلد با موضوع و مرجعِ مذهبي كاملتر و صريحتر باشد، به نحوي كه انسان هر چه بيشتر تحت سلطه و رهبري آن قرار گيرد، احساسي عميقتر و قويتر و گستردهتر خواهد داشت. عجيب اينکە سرانجام انسان ممكن است به جايي برسد كه به اصطلاحِ معروف در ادبيات بنيادگراي شيعيگريِ ايران، ذوبِ در ولايت شود و يا طبق سنيگري با محو خود و نابوديِ انسانهاي ديگر، به حوريانِ بهشتي ملحق شود! دين يك پديدهي اجتماعي است و بايد كاركردهاي اجتماعي آن را، در رابطه با قدرت و سياست تحليل كرد.
كودكان براي دين آمادگي دارند. به اين خاطر است كه نظام آموزشي را در دين و معادشناسي خلاصه كردهاند. آنان نه تنها استعدادِ خاصي براي پذيرشِ اصول دين دارند، بلكه بدون هيچ اصرار و ابرامي خودبهخود مايلند دربارهي آنها بينديشند. اما به رغم همهي تلاشها، نشانههاي شكاكيت در ميان نوجوانان و جوانان كاملاً مشهود است. هرچند اين نمود در سراسر جامعه هنوز به يكسان گسترش نيافته است؛ زيرا وابستگي به عواملِ محيطي از مشخصات دينداريِ كودكانه است كه تمايزِ زيادي ميان كودكان و بزرگسالان ايجاد نميكند، زيرا در بزرگسالان هم آرمان ايماني مستقل به ندرت تحقق مييابد.
تأثيرِ محيط در تفاوتها آشكار است. ميان كودكان شهري و روستايي تفاوت وجود دارد. تأثيرات آغازين در زندگيِ شخص، اهميتي فوقالعاده دارند. بعد از مادر، مهمترين تأثير را مدرسه و نهادهاي دين اعمال ميکنند، به ويژه رابطه با معلمان و كارگزارانِ دين، غالباً داراي تأثيرات بارزِ مثبت و منفي است، و تجربههاي گوناگون و مهمِ زندگي، در بافت گستردهترِ رويدادهاي تاريخي، يك مجموعه تأثيراتِ ديگر را پديد ميآورد. پروبالدادن به مراسمهاي گوناگون، نظير عاشورا، ايام فاطميه و… در همين راستاست. همهي اين موارد را به دور از دسترسيِ تحليل عقلاني، به تودهها القا ميكنند. همهي اين موارد ضمن سلب تفكر مستقل از انسان، آنان را به مقلدينِ محض مبدل ميكند.
آنچه كه جاي تأسف و تعجب است، اين است كه تاكنون روشنفكري و روشنانديشي ايراني در خصوص خواستها و مطالبات ملل ايران، فعاليتي از خود نشان نداده و در حوزهي حقوقي و اومانيسم، در خصوص حقوق مللِ تحت سلطهي ايراني، يا سكوت كرده و يا نگرشهاي كاملاً ارتجاعي را مطرح نموده است. باوري به مشاركت ساير ملل با تشخص و هويت ملي و فرهنگيِ خود نظير تُرکها، بلوچها، عربها، کوردها و ديگران، در عرصههاي مختلف ادارهي امورِ جامعه را ندارند. مفاهيم حقوقي نظير «حق تعيين سرنوشت»، حق طرح دعوي، حقوق طبيعي، اساسي، ملي، مدني و… برايشان ناآشنا و يا اساساً غيرقابل قبول است.
حقوق طبيعي و مدني از اساسيترين حقوق انسان محسوب ميشوند که مبناي ساير حقوق نيز ميباشند. بنا بر تعريف تامس پين، حقوق طبيعي حقوقي است که به علت هستي و زندگاني انسان، به وي تعلق ميگيرد. کليهي حقوق فکري يا حقوق معنوي از اين قبيل هستند، همچنين کليهي حقوقي که مربوط به روشِ انسان هستند، روشي که فرد به منظور ارضاء و سعادت خود به کار ميبندند، تا آنجا که به حقوق طبيعي ديگران آسيبي نرساند.
همچنين حقوق مدني عبارت از حقوقي است که از نظر عضويت انسان در اجتماع، به او تعلق مييابد. اساس حقوق مدنيِ انسان، بعضي از حقوق طبيعي اوست که در فرد فعليت دارد؛ اما قدرت انفرادي او براي برخورداري و تمتع از آن حقوق، کافي نيست. از اين قبيل است حقوقي که با امنيت و حمايت و سرپرستي رابطه دارد.
اکنون زمان آن است که در انديشه و عمل، از خود جسارت نشان دهيم و به همه اعلام داريم كه ما داراي انواع حق از جمله حقِ طرح دعوي، حق آزادي، حق اعمال قدرت، حق صيانت از نفس و… هستيم. اساسيترين موارد يادشده، حق طرح دعوي است. در جهاني كه سراسر از حق و حقوق بحث ميشود، طرح حق دعويِ ملل تحت سلطه را به هر شيوهاي كه باشد، «تــــروريسم» يــــا «تجــــــزيــــــه» تلقي ميكنند.
حقيقتِ مسئله اين است: ملل تحت سلطه از سوي کساني اداره ميشوند که از سوي مردم هيچگونه اختياري به آنان واگذار نشده است، ولي خودشان اختيارات را غصب کردهاند. اين وضعيت يعني اشغال سرزمين ديگران. جهانِ حقوق، منطق و دموكراتيك، اينگونه اختيارات و سيستمها را به رسميت نميشناسد و نميپـــذيرد. چنين دولتهـــايي، دولتهاي تكاملنيافتهي سياسياند. جوامعي هم كه چنين دولتهايي بر آنها حكومت ميكنند، جوامع غير سياسياند. جوامع سياسي، جوامعي هستند كه مايلاند بر خود حكومت کنند و از حكومت غيرخودي رها گردند. از نظر عرف حقوقي، چنين دولتهايي «دولت سرزميني» خوانده ميشوند؛ يعني بر مردمي كه داخل قلمرو آنان ساكن هستند حكمراني ميكنند، ولي نمايندهي آن مردم نيستند.
با درنظرگرفتن اين موارد، ظاهراً چنين به نظر ميرسد کە تحليلِ روابط ملل ايران براي روشنفكري و روشنانديشيِ ايراني، دشوارترين موضوعِ جامعهشناسي است. دشواري موجود در مسئلهي ملل، ناشي از اين است كه در اصل در ماهيتِ رابطهي مزبور، نه شناختي درست وجود دارد و نه تمايلي جهت كسب شناخت، به همان ميزان نيز ميخواهند از طريق گزافهگوييهاي بيشرمانه، فاقد ارزشِ حقوقي، غلط، سليقهاي و فاقد هرگونه بنيان علمي نظير رفتارِ اخير با مردم بلوچ آن را انكار و فاقد ارزش و بياهميت، تنها تحت عنوان مسئلهي «تروريسم» يا تجزيهطلبي تلقي نمايند. پرسش اساسي در اين مورد اين است که چرا مصلحت، مردم و حقوق، ميهن و انتخابهاي صلحآميز براي طرف مقابل سلطهي حاكم بر ملل ايران اهميت ندارد؟ اين ديدگاه خصوصاً در مورد ملت کورد، در بين روشنفكري و روشنگري تُركها (عثماني)، اعراب و فارسها مشترك، و همچنين انعكاس منافعِ مشترك آنها از اشغال سرزمين كردستان است. تنها كاري كه از پس آن برميآيند، «سرزنشكردنِ قرباني» است.
از اين طريق از يك سو و به طور عام، روابط تاريخيِ ملل ايران، و از سوي ديگر و به طور خاص، روابط کوردها با تُركها و اعراب در كنار ساير ملل ايران را، كه بيانگر يك كليتمنديِ ديالكتيكيِ بسيار مهم است، انكار ميکنند و خطي سياه بر روي اين تاريخ ميكشند؛ سپس تاريخ را از نقطهي صفر، يعني از خودشان شروع ميكنند. روشنفكري و روشنگري ايراني اين درايت را از خود نشان نداده است كه به طور قاطع، اين بربريتِ نسلكُشيِ فرهنگي را كنار نهد و سعي در كسب آگاهي علميِ تاريخ نمايد. جوامعي كه در برابر اين يورشِ فيزيكي و فرهنگي، سعي در حفظ موجوديت خويش دارند، «تروريست» ناميده ميشوند.
براي درك كليتمنديِ تاريخِ ايران، بايد به تفاوتهاي بومي توجه شود. براي اين كه كليتي وجود داشته باشد، بايد تفاوتهايي وجود داشته باشد. چيزي كه بر تفاوتها استوار نباشد، كليت به حساب نميآيد؛ بلكه حيات اجباري و در شرايط فعليِ ما، حيات تكبعديِ فاشيستيِ بنيادگرايي ناميده ميشود، بايد با همين كليتِ تاريخي، به مناسبات ملل ايران در طول تاريخ نگريست.
كليتمنديِ سنتيِ ملل ايران، هم در زمان رژيم سلطنتي و هم در زمان رژيم مذهبي، به طور عامدانه و آن هم برمبناي انكارِ يكديگر و ضديتشان با همديگر، تجزيه شد. تضاد و ضديت بيمعنايي كه هماكنون بين ملت کورد و تُرك و بين تُرك و فارس و… وجود دارد و رژيم، عامدانه با ايجاد منافعِ متضاد و سوءاستفاده از احساسات پاك مذهبي و قوميِ مردم به آن دامن ميزند، در چارچوپ اين سياستها قابل درك است. با اجراي سياست نفي و انكار و نابودي، عليه تماميِ فرهنگهاي متفاوت، دارند آنها را به دست نيستي ميسپارند. نتواستند و يا نخواستند با فرهنگِ قدرت و دولتِ مشترك عمل نمايند و اين رويكرد را نيز، به ملل و خلقها بقبولانند.
درغلتيدن به شوونيسمِ ملي يا مذهبي، اختلافات ستيزهجويانهي مرزي، بروكراسي، مليگرايي و دولت- ملت، يا دولت- مذهب، راه چاره نيست؛ چاره دموكراتيكبودن جامعه است. وقتي مناسبات و روابط کوردها- تُرکها، تُرکها- فارسها، بلوچها- زابليها (شيعه و سني)، کوردها، لرها، ايلاميها، كرمانشاهيها، فارسها و… در چارچوب مقولهي قومي و دولتي بررسي ميشوند، نميتوان بدون توجه به پيوندهاي ژئوپوليتيك و ژئواستراتژيكِ مـــــوجـــــود، بـــــه راهكارهـــــاي صحيح دست يـــافت.
در طول تاريخ مكانهاي جغرافيايي كه هر يك از جوامعِ ملل ايران در آن تراكم سكونتي يافتهاند، داد و ستدهاي فرهنگي و اقتصاديِ فراواني جريان دارند، كه رويكردهاي ژئوپوليتيك و ژئواستراتژيك را نيز تعيين مينمايند. در اينجاست كه كشورِ بزرگ، بازار بزرگ، فرهنگها و قوميتهاي متفاوت، اهميت خود را در زندگيِ مشترك با حقوق، مزايا و تعهدات يکسان، در يك جامعهي دموكراتيك و با پاياندادن به قدرت جهنميِ متمركز را نشان ميدهد، خواه مبتني بر شوونيسم ملي و يا شوونيسم مذهبي باشد. در غير اين صورت، منافع ملل ايران همخواني نخواهد داشت و قطعاً كشور به سوي فروپاشي خواهد رفت. اگر ملل در قدرت و دولت، اقتصاد و فرهنگ، و در عرصههاي سياسي و جامعهي مدني سهيم نباشند، منافع چنداني نخواهند داشت و با مقاومتهايي پيدرپي، به تقابل با زندگي در زير سقف دولتي تمركزگرا و فاشيست، كماكان ادامه خواهند داد.
در جوامعي در شرايط ايران، تركيه، عراق و سوريهي فعلي، كه وارد روند مرحلهي فروپاشي شدهاند، نميتوان از مديريت بحث نمود. يا به عبارت ديگر، بحران در مديريت و ادارهي كشورِ ايران كه هماكنون شاهد آنيم، بيانگر نزديكشدن به فروپاشي است. در چنين شرايطي، تنها چيزي كه باقي ميماند، عبارت است از مديريت فروپاشيِ كنترلدار، يا مديريت تصفيهي درازمدت، كه توسط نيـــروهــاي فروپاشنده صورت ميگيرد.
اگر مشكلات و معضلات پيشروي ملل ايران را از لحاظ تاريخي تحليل كنيم، بايد ريشههاي اوليه و زمينهي نشو و نماي آنها را باز شناسيم. بنيادگرايي مذهبي، نقش اصلي را در آن دارد. نيروهاي اجتماعي و فكري آن (بنيادگرايي) بوده، كه به مبارزات و فعاليت جمعي ملل ايران شكل داده است؛ نيروهايي كه استراتژيِ اصلي آنها تا به امروز، بازگشت به قرون وسطا بوده است، به رغم اينکە دگرگونيهاي اجتماعي يك چنين بازگشتي را امكانناپذير ساخته است. به اين جهت بنيادگرايي هميشه در مقابله با نيروهايي بوده است كه در صدد بنياننهادن پايههاي نظم نوين در جامعهي ملل ايران هستند. هنوز هم اين مسئله، يكي از نگرانيهاي عمدهي رژيم مذهبي و روشنفكرمآبان آن است.
بە رغم اينكه دگرگونيهاي اجتماعي در داخل كشور و در سطح جهاني، اثر عميقي بر اعتقاد مذهبيِ مردم در سطوح، لايهها و طيفهاي مختلفِ اجتماع گذاشته است، اما در انديشههاي بسياري از روشنفكراني كه در محيط مذهبيِ ايران پرورش يافتهاند، هنوز هم همان هدفهايي كه در زندگي مذهبيشان داشتهاند و دارند، تجلي مييابد. روشنفكري آنها به گونهي انكارناپذير رنگ و بوي مذهبي دارد و نميتواند از دايرهي مذهب فراتر رود. از اين جهت، چنين روشنفكرياي نميتواند به دورهي تحولِ فكري و دگرگونيِ چشمگير در انديشهي فلسفي و علمي منجر شود و چنين روشنفکراني نميتوانند با تأكيد بر خِرَد، گرايش به طردِ اعتقاد به اقتدار سنتي را از خود نشان دهند. در تحليلِ ارزشها و نهادهاي سنتي، غالباً آنها را نابخردانه، يعني برخلاف سرشت بشري و بازدارندهي رشد و تحول انساني تشخيص نميدهند، در صورتي كه رسالت روشنفكري، غلبه بــــــر ايــــــن نظامهـــــــاي نـــــــابخردانــــــه است.
ما در يك ساختار اجتماعي- سياسي و ايدئولوژيكيِ عظيم و سركوبگر قرار گرفتهايم، كه فعاليتهاي انسان را محدود، و از خود بيگانه ميسازد. آزادي و عقلانيت در زندان مذهب و زير يوغ خرافات و زمستان تيرهي يكنواخت گرفتار است. هنوز در جهانِ روشنفكري و روشنانديشيِ ايراني، بين خِرَد و روشنگري با ديوانگي و بنيادگرايي مذهبي، جدايي وجود ندارد. هنوز ميان اين دو فاصلهاي ايجاد نشده است؛ به عبارت ديگر، خِرَد بر ديوانگي و خرافات چيرگي نيافته است. تأكيد بر انديشهي ثابت (غيرسيال) يا اعتقادي، بدان ميماند كه اجتماعي از انسان كماكان بر شيوهاي توليد ثابت، مثلاً «بردهداري يا فئوداليسم» باقي بماند و تمام روشهاي علمي، مكانيكي، تكنولوژيكي و فناوري را در توليد، انكار و غيرقابل قبول بداند. يعني چنين اجتماعي، دانشش در حدود دانش باستانشناسي (جهان باستان) است.
ملتي پيروز است كه آگاه و يكپارچه باشد و بداند چه ميخواهد. انسان هر اندازه باهوش باشد، كمتر سازگار ميشود. وظيفهي شناختشناسي و جامعهشناسي اين است كه آشكار كند چگونه پدرسالاري و بنيادگرايي، در مفهوم ما از دانش و هم محتواي عينيِ پيكرههاي دانش، حتي دانشِ مدعي رهاييبخشي، نفوذ كرده است. بدون دانشي مناسب از جهان و از تاريخِ ما در اين جهان، از جمله دانستن اين نكته كه چگونه بدانيم کە نميتوانيم كردار اجتماعيِ مناسبتري را توسعه دهيم، پس آگاهيِ انقلابي، نشانگر بازگشت سركوبشدگان و بازگشت نمايشِ ريشههاي خاص اجتماعيِ هر دانشِ ظاهراً انتزاعي و جهانشمول است. اين كار ميتواند بنياني را براي نظريهي اجتماعيِ مناسبتري كه در آن فلسفه و دانشِ تجربي دوباره وحدت مييابند و به يكديگر غنا ميبخشند، فراهم كند. بايد در پي آن بود كه چه شكلهايي از روابط اجتماعي به گونهاي موجود هستند كه برخي پرسشها و شيوههاي پاسخدهي به آنها به عنصري پايهاي و سازندهي فلسفه بدل ميشود. تمايزِ سفت و سخت ميان واقعيت و ارزش بوده است كه بر اثر آن، فيلسوف در مهمترين مسائل زندگيِ انساني به سكوت وادار شده است. رواج خرافات در جامعهي ملل ايران، به منظور جلوگيري از دانايي، آگاهي و توجيه وضع موجود براي اعضاي جامعه است. در مقابل، وظيفهي روشنفكر ارتقاي آگاهيِ خود و جامعه است. ملتي كه آگاهي ندارد، شكست ميخورد و براي سالهاي مديدي تحت سلطه خواهد ماند. رشد يك فهم انتقادي از جامعه، منجر به آن ميشود كه جهانِ اجتماعي دگرگون شده، و در مسيرهاي عادلانهتر و انسانيتر قرار گيرد. جامعه يك محصول انساني و يك واقعيت عيني، و انسان يك محصول اجتماعي است. به عبارت ديگر، انسانها محصولات همان جامعهاند كه خود خلق ميكنند.
روشنفكر ايراني و به تَبَع آن، مردم ايران، دچار اين توهم هستند كه به هر صورت در ارادهي خود آزاد هستند، حال آنکە در واقعيتِ امر، آنان پيوسته تحت چيرگيِ قوانين و مناسباتي بودهاند كه خود نسبت به آن ناآگاهند. سه عنصر بنياديِ اقتصاد، سياست (قدرت) و ايدئولوژي، يك اجتماع را تشكيل ميدهند. كنشهاي متقابل اين اجزاي ساختاري، كل اجتماع را در هر زماني ميسازند. رابطهي دولت و ايدئولوژي از اين جهت است كه دولت در درازمدت نميتواند كاركرد سلطهاش را تنها از طريق سركوب و زور انجام دهد، اين سلطه هميشه بايد با سلطهي ايدئولوژيكي همراه باشد. روشنفكر ايراني نتوانسته است اين ايدئولوژي را كه داراي ماهيت كاملاً غيـــــرعلمي و مذهبي است، بـــــه چـــــــالش بكشد.
در آثار و اظهارات منتقدانِ روشنانديشي و روشنفكريِ ايراني، به جاي قضايايي نوگرايانه، احساسات نيرومندِ ضد نوگرايي تجلي مييابد، يعني افراطيترين مخالفت با روشنفكري و روشنانديشي. خِرَد را كه آن همه براي روشنانديشي اهميت دارد، فروپايهتر از معتقدات مذهبيِ سنتي ميدانند؛ براين باورند كه چون منشاء حاكميت مذهبيِ فعلي الهي است، پس مردم نبايد در آن دست ببرند و نبايد بكوشند اين آفرينش قدسي را دگرگون سازند. آنان نه تنها جنبههاي نابخردانهي زندگيِ اجتماعي را درست تشخيص نميدهند، بلكه براي پديدههايي چون سنت، تخيلات خرافي، عاطفيانديشي و دخالت مذهبِ بنيادگرا در سياست، ارزش قائلاند. در صورتي كه تفكر انتقاديِ روشنفكرانه، واقعيتِ تاريخي انسان را باز خواهد شناخت و حقيقت را از اشتباه، پيشرفت را از واپسگرايي و واپسماندن تميز ميدهد. بر اين اساس، براي تميز حقيقت از اشتباه، بايد بنيادگراييِ مذهبي و شوونيستي را به چالش كشيد. ضرورتي كه روشنفكري و روشنانديشيِ ايراني تاكنون يا جرئت آن، و يا از لحاظ دانش و تئوريك، توانايي آن را نداشته است. روشنگري تنها به شناخت رويدادهاي يك جامعه اقناع نميشود. بنيان اين نقد و نظريه، بر تحليل استعلايي رويدادها و جنبههاي بالقوهي آن كه هنوز تحقق نيافته است، و توسعههايي كه هنوز پذيرفته نشدهاند، استوار است. تحليل استعلايي رنگ مابعدالطبيعه ندارد و كاملاً داراي خصوصيت تاريخي است.
بنيادگرايي در جامعهي امروز ايران، هنوز هرگونه تحول اجتماعي به معناي راستين آن را منع ميكند. بە رغم اين، در درون جامعه، نيروها و گرايشهايي در حال شكلگيري هستند كه دير يا زود، جامعهي موجود را متحول و دگرگون خواهند كرد. اين نيروها كه در بطن جامعه در حال شكلگيري هستند، در واقع از لحاظ شناخت و ذهنيت، از روشنفكران ايراني جلوترند. اما بنيادگرايي كه حتي روشنفكريِ ايران را تحت تأثير قرار داده است، نه تنها پيوسته در پي نگهداشتِ نظم موجود است، بلكه تلاش دارد وضعيت را به دوران بازهم دورتر در گذشته بازگرداند. بنيادگرايي، دگرگوني را نه تنها براي جامعه و عناصر سازندهاش، بلكه براي افراد جامعه نيز تهديدي جدي به شمار ميآورد؛ با ترس و نگراني به دگرگونيها مينگرد و پيوسته به زعمِ خويش، به راههاي مقابله با پيامدهاي مخرب اين دگرگونيها ميانديشد؛ در حالي كه بيشتر اين دگرگونيهاي مورد هراسش، در جهت ايجاد جامعهاي معقولتر از بنيادگرايي مذهبي عمل ميكند. واكنشِ محافظهكارانه، به تأكيد بر اهميت عوامل غيرعقلانيِ زندگي، همچون مناسك و تشريفات مذهبي منجر شده است. از وجود يك نظام سلسله مراتبي در جامعه پشتيباني ميكند. به نظرش وجود يك نظام رتبهبنديشدهي منزلت و پاداش، براي جامعه اهميت دارد. اما با وجود اين و با توجه به تجربهي قرون وسطايي كليسا، بنيادگرايي تنها ميتواند موانعي موقتي سر راه عقلانيت پديد آورد.
با وجود اين، تجربهي خودِ ملل ايران دربيش از چهار دههي گذشته، نشان داده است كه بازگشت به قرون وسطا امكانپذير نيست، زيرا پيشرفتِ علم و صنعت اين امر را غيرممكن ساخته است. نميتوان در زمينههاي مادي در علم و صنعت پيشرفت كرد، اما از لحاظ سوبژكتيو (ذهني) در بنيادگرايي باقي ماند. به قول ماكس وبر، « همچنان كه عوامل مادي بر افكار تأثير ميگذارند، افكار نيز بر ساختارهاي مادي تأثيرگذارند.» روشنفكر ايراني هنوز نتوانسته است اين درك و فهم را در جامعه توسعه دهد كه پوياييِ اجتماعي، از ايستايي اجتماعي مهمتر است. اينگونه است كه علت اصليِ نابسامانيهاي اجتماعي، نابساماني و آشفتگي فكري است. وقتي جامعه را با سانسور و ممنوعيت، از خواندنِ آثار ارزشمند منع و علوم انساني را از نظام آموزشي حذف ميكنند، جامعه از تحولات فكريِ زمانهاش دور ميماند.
روشنفكريِ ايراني چون در محيط مذهبي پرورش يافته، هنوز در تحليل و نقدهايش از اعتقاد و ارزشهاي مذهبي دوري نميگزيند و در تەِ ذهنش، تهنشستهاي مذهبيِ نيرومندي وجود دارد كه چه به گونهي مثبت و چه به گونهي منفي، پيوسته در صدد بررسي پديدهها با رنگ و بويي مذهبي (متافيزيكي) است. حداقل در يك قرن گذشته تاكنون، محيط روشنانديشيِ ايراني، علاوه بر محدويتهاي اجتماعي درچارچوب فرهنگِ مذهبي، به طور پيوسته تحت سركوب و خفقان بوده است، كه اين مسئله سبب شده است روشنفكران ايراني در محيط روشنانديشي نشو و نما ننمايند، تا به نقدي راديكال دست يابد. از نظر تاريخي، روشنانديشي در محيط علمي و فلسفي نشو نما مييابد. چنين روشنفكراني ضمن اينکە در واكنش به سنتها و افكار جاافتاده، محافظهكارانه و ديرپاي جامعه ظهور نكردهاند، بلكه هميشه خود بخشي از آن بودهاند؛ هنوز نميتوانند به جاي سنت، به عقل و تفكر عقلاني، و به جاي توجه به يك جهان انتزاعيِ مابعدالطبيعي، به جهان واقعي و مادي روي آورند و در صدد تبيين جهانِ پيرامون، بر پايهي استدلال و تحقيق تجربي برآيند؛ از هرگونه دگرگوني در نهادها و ارزشهاي مستقرِ اجتماعي وحشت دارند و جامعه و مناسبات اجتماعي و روابط توليدي نابرابرانه و ظالمانه را، كه به دست خود انسانها شكل گرفته، آفريدهي خداوند ميدانند و هرگونه دخل و تصرف در آن را، مقابله با مشيت خداوندي و مخلِ نظم به عنوان لازمهي زندگيِ اجتماعي ميانگارند، و كمتر انتقادي از كل رژيم مذهبي ميکنند و در تحليل نهايي، به توجيه عقلانيِ استثمار و بهرهكشي، خرافهپرستي، سركوب و نابرابريهاي اجتماعي كمك ميكنند و نتوانستهاند در تحليلها و شناخت خود، زبان علم را جايگزين زبان دين كنند و بيشترشان به خاطر ريشهها و تفاوتهاي مذهبياشان با مشروعيتِ بنيادگرايي جامعه معارضه نميكنند؛ تاكنون تلاششان به جز مشروعيتِ نسنجيده براي رژيم مذهبي و وضع موجود، فراتر نرفته است و به جز جداكردن آگاهي از زمينههاي اجتماعياشان منتهي نشده است.
از ديد جورج ريتزر، مؤلف كتاب « نظريهي جامعهشناسي در دوران معاصر» ترجمهي محسن ثلاثي، محركِ دگرگوني اجتماعي در منطق دروني هر يك از جوامع وجود دارد. به اين معنا كه جوامعِ بشري[نظير شرايط كنوني ملل ايراني] تحت فشار داخلي براي بسط شيوهي تفكرشان به آخرين حد منطقي خود، قرار دارند. بدينسان جامعهي حسي سرانجام آنقدر حس ميشود كه زمينه براي سقوطش فراهم ميگردد. وقتي در فقدان روشنانديشيِ راديكال، ذهنيتِ حسي به آخرين حد منطقي خود ميرسد، مردم به نظامهاي مفهومپردازانه پناه ميبرند. اما همين كه اين نظامِ تازه توفيقيافتە، باز دوباره به آخرين حد خود سوق داده ميشود و در نتيجه، جامعه بيش از اندازه مذهبي ميگردد، در اين هنگام، صحنه براي پديدار شدن يك فرهنگِ آرمانگرايانه آماده ميگردد و سرانجام همان چرخهي پيشين، دوباره تكرار ميشود. سرنوشت اصلاحطلبيِ محمد خاتمي به همين جا منتهي شد، كه اين موضوع نيز ناشي از انحراف در روشنانديشي ايراني بود. اين مسائل است كه دوباره مردم را به تفكر و عمل وا ميدارد، به قول تامس پين، «اگر انسانها موقعيتشان را واقعي تلقي كنند، پيامدهاي اين موقعيتها نيز به طبع واقعي خواهند بود.» بايد ارگانيسم اجتماعي را بررسي كرد.
وقتي كساني بر اين باورند كه تلاشِ انسان براي دگرگونيهاي اجتماعي، دخالت در كار خداوند است، بدان معناست كه آنان از جهت ايدئولوژيكي، از نابرابريهاي اجتماعي پشتيباني ميكنند. بە قول طرفدارانِ نابرابريها و بيعدالتيهاي اجتماعي، بهترين تغيير اجتماعي، عدم تغيير است. نظريههاي چنين افرادي، سخت آميختە به ايدئولوژي مذهبي و طبقاتي است. دايرهي مذهب هم محدود و بسته است، به نحوي كه بعد از يك دور هر كاري را انجام دهند، تكرار خواهد بود. به قول شوپنهاور، تاريخ همان است، اما به گونهاي ديگر. يا به قول اوجالان، تحولات زياد است، اما تغيير اندك.
واقعيت اين است كه هيچ يك از جنبشهاي فكري، به گونهاي مستقل از فرمهاي مادياي كه انسان در چارچوب آنها زندگي ميكند، ايجاد نميگردند. مسئلهي مهم اين است كه انديشه، كدام يك از فرمهاي مادي را بازتاب ميدهد؟ وقتي واقعيتِ اجتماعي موضوع بحث باشد، ميتوانيم بگوييم خودِ فرمهاي مادي نيز، حالت برساخته شده و نهادينهشدهي فرمهاي فكري هستند.
مهمترين نقد نگارنده به روشنفكري و روشنانديشي ايراني اين است که «يك روشنفكر و انديشمند و عالمِ واقعي، خصوصيات بسيار مطلوبي را كه ممكن است داشته باشد به خدمت فاشيسم درنميآورد.» تقليلدهي جنبشها و ظهور انقلابها به نيروي صرفاً فيزيكي و يا تكنگرشي (يك بعد منفرد)، دير يا زود به سبب كليتمنديِ حيات، از آن گذر صورت خواهد گرفت. از فضاي خفقانآورِ رواني- فرهنگيِ آن سرچشمه ميگيرد. اينكه با كدامين فرهنگ و روح اظهار وجود خواهي كرد، داراي اهميت بسياري است. استفاده از زمان و مكان در هر اوضاع و احوالي، حائز اهميت بزرگي است. به قول بزرگان، نويسندهي خوب كسي است كه در مورد چيزهايي مينويسد كه همه ميدانند اما كسي جرئت نميكند بگويد يا بنويسد. كوچكترين بحث يا تزِ مخالف، به عنوان خطرناكترين و سنگينترين جرم عليه حكومتِ «خدا» تلقي ميشود و به سختي مجازات ميشود. اين شرايطي است كه در تمامي گفتارها و كردارها و نوشتهها، بايد تجلي يابد.
روشنگريِ ايراني، داراي فرمهاي آگاهيِ تاريخي و مشتركي هستند. همهي آنان نوعي آگاهي تاريخي و اجتماعيِ هموژن (يكدست كننده) را به مثابه ديدگاهي مقدس و لايتغير ميپذيرند. از اين طريق ايدئولوژي متقلبانهاي را به وجود آوردهاند كه انكارگرا و نفيگراست، بدون هرگونه همپيماني، به تنهايي حكم ميراند. ساختار اجتماعياش، كليتي است كه تجزيه را نميپذيرد. نوعي ارتش ايدئولوژي (مذهبي- شوونيستي) و نوعي شيوهي بيان متولوژيك است؛ چيزي كه زير نقابِ مذهبي و دينگرايياش پنهان شده، ديكتاتوري قاطعانهي طبقاتي و يا به عبارت ديگر، انحصارگري عصر حاضر است؛ تا سطح ايدئولوژيِ رسمي و حاكم ارتقا داده شده و از كودكستان تا سطوح مختلف دانشگاه، به صورت اجبار به هر كسي تزريق ميشود؛ خارجماندن از حوزهاش به مثابه محروميت از همه چيز است. كسي كه هماكنون كارت بسيجي در جيبش نباشد، امكان هيچ كاري براي او وجود ندارد. حفظ استقلالِ فردي و نپيوستن به آن، بسيار دشوار است. تمام تلاشها، براي القاي نگرش تكبعدي و جاهل نگهداشتنِ جامعه است؛ زيرا خوب ميدانند كه انسان در حال جهالت و انحطاطِ فكر، هر چيزي را در عالمِ وجود مؤثر ميداند و قائل به ربوبيت آن است. جاي تعجب نيست که در تالارها و سالنهايي كه رهبر عبور كرده، انسانهايي كه بردگيِ فكري را پذيرفتهاند، چهار دست و پا راه رفته و دور از شأن انساني- جاي قُدوم مبارك را مثل سگ ليس ميزنند. آيا اين دليل بر حقارت فكر انساني نيست كه خود را اشرف مخلوقات ميداند؟!… چگونه ممكن است آدميزادِ كتابخوان، داراي تحصيلات آكادميك، استاد دانشگاه و بهرهمند از فهم و تربيت علمي، چنين مشكلات و معضلاتِ وصفناپذير را نبيند و بيان نكند؟!
انتظار راهحلِ مسائل و مشكلات پيش رو از رژيمي كه خودش منبع مسائل و مشكلات است، سبب ميشود گرفتاري و معضلات بهمنوار رشد يابند و منجر به عظيمترين و بيسابقهترين مشكلاتِ اجتماعي گردند. به قول اوجالان، «آناني كه خود به گره كور تبديل شدهاند، ممكن نيست قادر باشند گره كور ديگران را باز كنند و ديگران را آزاد نمايند.» به نقطهاي رسيدهايم كه ميان دگرگوني اساسي، خواه از طريق اصلاحات واقعي و راديكال، يا نافرماني گستردهي مدني، يا به قول اوجالان «هيچوپوچشدگي» يكي را انتخاب كنيم.
به جاي روشنگري و آگاهيبخشيدن به جامعه، مردم را از دستزدن به هرگونه اقدامي منعكردن، يا آن را دخالت در كار «خدا» دانستن، راهحل نيست. خودِ رژيم مذهبي، بحرانيترين مرحلهي تاريخ ملل ايران است. سازمان خشونتي است كه در بيش از سه دههي گذشته، بيشترين توسعه را يافته است. قدرتِ محاصرهي تمامي جامعه توسط خشونت است. انضباطي كه در شبكهي پليسِ دولتي گسترش مييابد و سراسر جامعه را تحت نظارت و هدفِ انضباطي خود قرار ميدهد، وحشتناك است. حاكميت و سلطهي رژيم مذهبي تنها سرچشمهي مسائلِ حاد اجتماعي نيست، بلكه مانعِ بنيادين و اصلي در پيشروي حل آنها نيز هست. اگر خواهان حل مشكلات و بحرانهاي موجود در كشور هستيم، تنها راه حل آن، دموكراسيِ واقعي است. همه نوع گرايشِ ديكتاتوري و فاشيسم، اعم از چپ و راست، اصلاحطلب و اصولگرا، تنها لاينحلي و بيچارگي را، ژرفا بخشيده و هرچه بيشتر غارت، چپاول و فساد را گسترش داده، و از جمله درآمدهاي حاصله از فروش نفت را بر باد داده و بازهم خواهد داد.
لحظات بحران، لحظههايي هستند كه جوامع دچار ازهمپاشيدگي شده و بنا براين حقيقتهايشان يا دركشان از حقايق، دچار تغيير ميگردند. بحرانها را نميتوان از طريق معلومات و دانشِ متكي بر جامعهي قديمي كه اكثراً دانشهاي متولوژيك، ديني و مذهبي ميباشند، تحليل نمود. تا وقتي تحليل هم نشوند، نميتوان به راهحلهاي درست رسيد. توصيف درست و تحليل درست، به تجويز درست منتهي ميشود.
رژيمها و يا جنبشهاي قدرتگرا و دولتگرايِ اسلامي كه تنها ميتوان آنها را جنبشهاي منحرف عنوان نمود، پديدههاي معيوب و انحرافيافته هستند، كه با ميزان حقيقتشان كه بسيار عقبماندهتر از جنبشهاي اجتماعي و انقلابي- دموكراتيك هستند، در همان حالت ايدئولوژيكي نيز، قادر به رهايي از شكست نميگردند. ساختاربنديهاي اجتماعي و ايدئولوژيكي كه به عنوان مدرنيزاسيونِ سنتِ تسنن كه مصر، عربستان و حزب AkP در تركيهي كنوني، و مدرنيزاسيونِ سنتِ تشيع كه ايران مدعي آنند، با ميزان حقيقتي كه دارند، قادر نيستند به آستانهي مدرنيتهي كاپيتاليستيِ ليبرال نيز برسند، چه رسد به مدرنيتهي دموكراتيك (فراتر از ليبراليسم). به رغم آن همه تلاش و ادعا و مقاومتشان، حتي اگر در برابر هستهي هژمونيك مدرنيتهي كاپيتاليستيِ غرب در خاورميانه يعني اسرائيل، يكپارچه شوند، بازهم از شكست نجات نخواهند يافت. دليل اين امر، تسليحات هستهاي و برتري تكنولوژيكي اسرائيل نيست، زيرا سهم يا ميزانِ حقيقتي- برابر و مطابقِ شرايط عيني- كه آنان از آن برخوردارند، بسيار كمتر از ميزان حقيقتي است كه اسرائيل آن را سازماندهي ميكند. اگر موضوع را به زبان سادهتر بيان كنيم، درك اسرائيل از حقيقتِ شرايط عيني بسيار علميتر و حقيقيتر از درك آنها (مدعيان اسلامگراي بنيادگرا) است. برتري اسرائيل در علم، فلسفه، هنر، ادبيات، ايدئولوژي، سرمايهي انساني و مادي و توليدِ اقتصادي نوين است، كه اين فرادستي را تعيين ميكند. از ديد اوجالان، سنت فرهنگيِ اسلام، به شكل يك مدرنيتهي متفاوت، كاري است كه فرقي با تهيهي كُپيِ آثار قديمي توسط جعلكنندگان و فروش آنها ندارد. به ويژه ادعاي داشتن مدرنيتهاي اين چنين، از طرف قدرتِ مذهبي و رسميِ ايران در عصر حاضر، آن هم با وضع و حال و ماهيت موجودش، بيانگر معناي فراتر از جعل و تقلب نيست و هيچ شانس حياتي را ارائه نميكند. بيمورد نيست كه در حل مسائل، اسيرِ بيچارگي و درماندگي خود هستند. تنها در پرتو يك جامعهي دموكراتيك به معناي واقعيِ خود است كه با بهرهگيري از توان فكري، روشنگري، جامعهشناسيِ علمي به عنوان سرمايهي اجتماعي و خودمديريتي، ميتوان قدرتمندانه با همهي اين اوضاع و احوال، مقابله و به حل آنها نائل گشت. بايد اين مسئله درست درك شود. انتقاد از ايدئولوژيِ الازهرِ مصر و حوزههاي علميهي قم، مشهد و نجف، به عنوان مراجع ايدئولوژيكي تسنن و تشيع، نه به معناي رد اسلام و نه پذيرش دگماتيك آنان است. بايد آنان را نيز همچون يك آزمون مورد تحليل قرار داد و از اشتباهات آنان گذار صورت گيرد و موارد صحيح آنان، جذب و دروني گردانيده شود. اين كار نيازمند تحليل علمي است. تا جهان مسيحيت به نقد خود نپرداخت، نتوانست به راهِ برونرفت دست يابد.
روشنفكري و روشنگري ايراني، با توجه به تاريخ چهلواند سالهي اخير ايران، هنوز درنيافته است که «اگر تنها از رژيم مذهبي انتظارِ حل ريشهي مسائل و بحرانهاي پيش رو، و از جمله موضوع نفتي–كه درآمد حاصل از آن در سوريه، لبنان، فلسطين و يا از طريق غارتگريهاي بيسابقه حيف و ميل ميشود- داشته باشد، به معناي خودفريبي چند باره است.» ديگر روشن شده است کە «رژيمهاي مذهبي و شوونيستي مستعد، جهت فاشيسم ميباشند.» جاي تعجب است كه فاشيسم مذهبيِ حاكم بر ملل ايران، براي روشنفكريِ ايراني اهميت ندارد.
مورد انقلابهاي مصر، تونس، آنچه كه در سوريه، عراق و افغانستان اتفاق ميافتد، نشان ميدهد كه اساسيترين تحولِ سياسي در خاورميانه، برگذرِ نظري و عملي از رژيمهاي مذهبيِ فاشيستي و شوونيستي استوار است. تحول و دگرگونيِ مثبت ارتباط تنگاتنگي با پيشروي دموكراتيزاسيون، دموكراسيِ بومي و فرهنگ در تماميِ عرصههاي اجتماعي است. تنها خواست ملل ايران يا به اصطلاحِ معمول، اقليتهاي قومي، برداشتن موانع بر سرِ راه جامعهاي دموكراتيك است كه همه از آن بهرهمند و به «خودمديريتيِ» خويش دست خواهند يافت. اگر كسان و يا مللي خواهان جامعهي دموكراتيك نيستند، حداقل مانع ديگراني نشوند كه خواهان آن هستند. تنها راه جلوگيري از تجزيهي كشور، تبديلشدن به جامعهاي دموكراتيك است. انتظار مديريت مطلقِ جامعه غلط است. جامعهي ملل ايران و از جمله روشنفكري آن، كه به مرزهاي نامنعطفِ رژيم مذهبي محكوم گشته است و قدرت تا كوچكترين سلولهاي آن رخنه يافته، به نحوي كه مادر فرزندش را به نشانهي عبوديت و بردگيِ فاشيسمِ مذهبي، پاي چوبهي دار ميبرد، از طريق ايدئولوژيِ مذهبگرا به سرگيجه و آشفتگيِ ذهني گرفتار شده است. سلامتيِ ذهني و روحي (بهداشت مغزي) را از مردم سلب كردهاند. چنين مدلي براي ملل ايران، تاكنون يك دام و شبكهي تمام فشار و غارت و استثمار بوده است. دام اصلي در پيش روي ملل ايران، اين مشكلات است.
بايد حاكميت را به مردم بازگرداند تا نمايندگان واقعي آنان، به حل مشكلاتشان مبادرت ورزند. بدون اصلاحات سياسيِ واقعي و رعايت حقوق همه ملل ايران، نميتوان هيچ يك از معضلات را حل و ريشهكن كرد. اقدامات فاشيسمِ حاكم در راستاي حل هر معضلي، به مشكلات و تنگناهاي جديدتر و بيشتري منتهي شده است.
راه تشكيل ملت مشترك از ملل ايران، از پايبنديِ كامل به آزاديِ انديشه و بيان ميگذرد. خواست جامعهي دموكراتيك از سوي ملل ايران، حداقلترين شرط است؛ ترجيحي نازلتر از اين، به معناي حل مسئله نيست، بلكه به معناي گسترش درگيريهاست. كسي كه نگرانِ به اصطلاح اقليتهاي مرزي است، لازم است بداند كه اين تنها راهحل است. هر انديشه و آزمونِ نازلتر از اين، خدمت به فضاي درگيري و جنگِ فزاينده و دامنگستر خواهد بود. تمامي راهها با صرفنظركردن از دموكراسي و انكار آن به عنوان «كالاي» غربي، يا موجب بهتأخيرانداختن مسائل و بدين ترتيب گرفتارشدن در بنبست ميشود، و يا به درگيريهاي شديد و جداييها ختم خواهد شد. تاريخِ مسائل ملي، مملو از چنين نمونهها و تجارب تلخ ميباشد. بيتوجهي به اين مسائل، از ابتداي انقلاب ايران، موجب انحراف انقلاب از اهداف اصلي و كشاندن كشور به درون فروپاشي و معضلات كمنظير و بحرانهاي مستمر شده است. با صراحت بايد گفت، اگر مسائلِ مليِ ملل ايران حل نشود، ملل راه چارهاي به غير از اقدام به بسيج عمومي و جنگ سراسري، جهت حفظ موجوديتِ خويش و زندگي آزاد نخواهند داشت.
ملل ايران در شرايط حاضر، گرفتار بدترين نوع بردگياند، نتيجهي اصليِ حاكميت رژيم بنيادگراي مذهبي بر ملل ايران، تاكنون (زمان نگارش اين سطور) بههدردادن بيش از چهار دهه انرژي حياتيِ اجتماع، از طريق درگيريها و تنشها بوده است. رژيم فوق، علاوه بر اينكه سرچشمهي حل مسائل اساسيِ ملي و اجتماعي نيست، بلكه در حكم منشاء مشكلات و عمقبخشيدن به آن، تا حدي كه نميتوان از پسشان برآمد، ميباشد. مسئله حل نمينمايد، مسئله ميسازد و ابزار درگيرنمودن نيروهاي اجتماعي تا حد مستهلكنمودن آنها نيز هست. اگر اين درگيريها و تنشها و غارتها نبود، تنها از طريق درآمد نفت، ايراني ساخته ميشد در رديف كشورهاي طراز اولِ جهان از لحاظ توسعه و فضاي دموكراتيك. اگر تركيهي امروز در رديف بيست اقتصاد برتر جهان است، ايران حداقل جزء ده كشور اول ميشد. اما برعكس، شرايطي را بوجود آوردهاند كه واقعيتِ عراق، افغانستان، ليبي و سوريهي امروز، سرنوشت آيندهي ايران را نشان ميدهد.
بيش از چهار دهه است كه هيچ يك از روشها و برنامههايي كه به ملل ايران ارائه دادهاند، موفقيتآميز نبودهاند. پنهانکردنِ اين وضعيت و اوضاع و احوال از سوي روشنفكريِ ايراني، توجيهي ندارد و سكوت در برابر آن، هيچ مصلحتي به جز براي فاشيسم مذهبي، براي كشور و جامعه ملل ايران را در بر ندارد. به قول برتولت برشت، كساني كه حقيقت را نميدانند، ابلهاند؛ اما كساني كه حقيقت را ميدانند و آن را پنهان ميكنند، تبهكارند.
ملل ايران داراي مسائل اقتصادي و مطالبات دموكراتيكي هستند كه در طول تاريخ روي هم تلنبار شدهاند. رژيم نه تنها اين مسائل را حل نميكند، بلكه حتي نميخواهد بحثي هم از حل آنها به ميان آيد. تنها از طريق درگيريهاي ديني و مذهبي، جناحي و تنشهاي منطقهاي و جهاني، پنهانشان ميكند. هر گامي كه به هدفِ حل مسائل برداشته ميشود، مسائل را هرچه بيشتر بزرگتر و عميقتر و لاينحل مينمايد؛ مسائل فرهنگيِ ملل ايران و حتي خاورميانه، كه هزاران سال است روي هم انباشته شدهاند. رژيمهاي سنتي و مذهبيِ فاشيستي از حداقل يك قرن گذشته تاكنون، صرفاً فرهنگها را از طريق فشار سركوب نمودهاند، اما نتوانستهاند نابودشان كنند. مانند عراق به سمت و سويي ميروند كه يا منتهي به تحليلرفتن، فروپاشي و درگيري خواهد شد، يا بايد راهحلهاي ريشهايِ اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و مليِ دموكراتيك را الزاميتر نمود. محور اصلي در حل مسائل ملل ايران، بر مبناي گذار از بنيادگرايي مذهبي – شوونيستي، ميتواند مطرح باشد. در اين وضعيت، گسست از نظام مطرح ميشود. آنچه كه به عنوان مردمسالاريِ ديني و يا اصلاحطلبي در چارچوب ساختار نظام مطرح است، قادر به تشكيل آلترناتيو دموكراتيك نيست.
آهنگِ تندي كه جامعهي ملل ايران را به سوي خرافهپرستي ميبرد، رو به فروپاشي دارد. كساني كه از بلايا و مصائب تعجب نكنند، آن را درك نكردهاند. در اين اوضاع و احوال، اتحاد و همبستگيِ بامعنا نه تنها در ميانِ نيروهاي دموكراتيك، بلكه در ميان تماميِ نيروهاي اجتماعيِ ملل ايران و پيش از هر چيز مقولهي آگاهي ِ صحيحِ تاريخي و اجتماعي، ضرورت دارد. ملل و نيروهاي اجتماعياي كه منافعشان در درون مرزهاي سياسيِ مشتركي رقم ميخورد و طرفدار همزيستي مسالمتآميز بر مبناي حقوق، مزايا و تعهدات برابرند، بايد به واقعيتِ تاريخي و اجتماعي يكديگر احترام بگذارند و همديگر را بپذيرند، زيرا اين امر بنيان دوستي و برادري پايدار و جوهره و ماهيت نوعي رژيمِ مبتني بر قانون اساسيِ دموكراتيك است.
تنها کوردها بودند كه از ابتداي نطفهبستن اين انحرافات در انقلابِ ملل ايران، كه اكنون شاهد آنيم، در برابر آن موضعگيري كردند و هم به جمهوري اسلامي به دليل روشننبودن ماهيتش، هم به قانون اساسي به دليل ارتجاعيبودنش، رأي ندادند.
جامعه با تسليم يا واگذاري حاکميت و ارادهي خود به يک نفر از آن (حاکميت و ارادهي خود) صرفنظر ميکند. همين که ملل ايران دست به اين کار زدند، تصميماتي که به اسم جامعه انجام گرفت و ميگيرد، به حدي رسيده است که ديگر نميتوان مهارش کرد. گذشته و حال نشان ميدهد که حکومت فردي، در هر حالي و در هر شرايط بد است. رهبران انقلاب و رژيم مذهبيِ ايران، مرجعپرستان ِ کهنهگرا هستند و به پيشکسوتان آمــــوزههــــــاي خويش، دلبستگي زيــــادي دارند.
قدرتِ يک انسان بر انساني ديگر و يا انسانهاي ديگر، بايد هميشه از قرارداد و يا از چيرگي سرچشمه گرفته باشد. تا ملل ايران شيوهي انديشيدن خود را دگرگون نکنند، آزاد نخواهند شد. قدرت حکومت به ويژه شکل مذهبي و ديکتاتوري آن، در فضيلتبخشيدن و خوشبختکردن آدمي بسيار محدود است. تمايلات اخلاقي و خصلت افرادِ هر جامعهاي، بستگي و پيوند بسيار و شايد کامل به آموزش دارد. حکومت مذهبي ايران به لحاظ سرشت خود، با اصلاح ذهن افراد در تعارض است. در عمل همان اندازه بد است که در نظر، ذهن را بايد بيدار کرد. برخلاف تصور ديکتاتوران و مطلقگرايان، بيعدالتي به مقتضاي سرشت خود نميتواند يک هستي را پايدار نگه دارد؛ تجربهي تاريخ بشر اين موضوع را تأييد ميکند. شکل ديکتاتوريِ نهاد دولت مانع است که فرد و جامعه به کشف خطا تمايل داشته باشند. به عبارت ديگر، خطاهاي فرد و جامعه را به وسيلهي بينش و ايدئولوژي خود، استواري و دوام ميبخشد. قبولِ دگماتيسمها به شكل حقيقتهاي قـــــاطع و تغييرناپذير، خطرنــاكتــرين مسئله است.
دگماتيسمِ ديني كه اكثراً بدين شكل فهميده و درك شده است، تاريخ انسانيت را غرق خون و تراژديها نموده است. فلسفه و انديشهي علمي، در مقابل دگماتيسمها، فرمهاي سالمتر انديشهي مثبت ميباشند. علم و فلسفه از اين جهت بر دگماتيسم برتري دارند كه در علم و فلسفه، واقعيتِ حياتِ جهانشمول در چارچوب تمام تفاوتها و زندهبودنهايش درك ميشود. به همين دليل هر جامعهاي كه در فلسفه و علم پيش رود، در مقابلِ جوامعي كه قادر به گذار از دگماتيسم اعتقادي نيستند، و تحت سيطرهي اين دگماتيسم باقي ميمانند، هميشه برتري داشتهاند. وقتي به شكل دگماتيك به اقدامات اصولي و به نوعي دگماها پايبندي نشان داده شود، اشكالات و ريسكها آغاز به سربرآوردن مينمايند. مدتهاست كه بر مأمن ِ ما زمستانِ سخت و سيه حاكم است و خود نيز قادر به رهايي از انجماد فكر نشدهايم. به منظور طولانيتركردن اين زمستانِ سخت و سيه است كه علوم انساني را از نظام آموزشي كشور حذف كردهاند، و يا ميخواهند حذف كنند.
انسان بايد استقلال فکر داشته باشد. انسان تا وقتي برده است خصوصاً از لحاظ فکري- نميتواند از قيد شلاق و منش سلطهجو و بسياري چيزهاي ديگر ِ ارباب رها شود. بدون اربابي و بردگي، وجود حکومتي براساس بنيادگرايي قابل تصور نيست. قدرتي که از يک انسان انديشه، اراده و شخيصتش را ميگيرد، نيروي مرگ و زندگي است و اينکه تبديلکردن انسان به بردە، همان کشتن اوست. تا هرگونه ديدگاه دربارهي سرنوشت منجيگرايانهي ايراني کنار گذاشته نشود، اصلاحات مفهومي ندارد. اگر بگذاريم اين لحظهي مناسب از دست برود، بعدها براي جبرانش جويهايي از خون خواهيم پرداخت.
كشور ايران متعلق به مليت يا قوميت خاصي نيست؛ هرچند كه مليت خاص (فارس) بر ساير ملل سلطه دارد. ايران سرزمين مغايرتها و تفاوتهاست! جامعهي ايران از مجموعه ملل ايران شكل گرفته است. كساني كه داراي افكار و نگرش شوونيستياند، ضرورت دارد آگاه باشند و بدانند مشكل و معضل اصلي ملل ايران، نابرابريِ حقوق، ستمگريِ ملي و ساير بيعدالتيهاست. مسئلهي اصليِ ملل ايران در تاريخ معاصر خود، حداقل از اواخر سلسلهي قاجار تاكنون، که بيش از چهار دهه در زير سلطهي فاشيسم مذهبي سپري كردهاند، فقدان آزاديهاي مشروع و جامعهاي دموكراتيك است. سياهترين ارتجاع چنان در كشور ريشه دوانده است كه امكان دسترسي به هرگونه آزادي را، اگر غيرممكن تصور نكنيم، ظاهراً در آيندهاي دور قابل تصور است. روشنگري ايراني، ملل ايران را يا به خاطر تحقيرکردن و يا بياهميت نشاندادن مسائل ملي آنها، به رغم اينکە در سراسر كشور در سرزمينهاي مادري خود ساكن هستند (كه كشور ايران از مجموعهي آن سرزمينها شكل گرفتهاست)، قوميتهاي مرزي مينامد و از اينکه مطالبه حقوق كنند، اظهار نگراني ميکند. البته نگرانيش چندان بيمورد نيست؛ امــــا از جهت عكس قضيه، اظهـــــار نگـــــراني ميکند.
مشكل اصليِ ملل ايران، بيحقوقي، نابرابري، توسعهي ناموزون، سياستهاي تبعيضگرايانه و منطقهگرايي، ستمگري و طرد آنان از ادارهي امور خويش است. رژيمي كه هر روز ورشكستگياش را با درسهاي عبرتآموز اثبات مينمايد، قابل اصلاح و پايدار نيست. ايران بايد به صورت فراملت اداره شود. يعني هيچ ملتي چه فارس، ترك، کورد و… سوداي سلطه بر ديگران را نداشته باشد. چه با توسل به مذهبي خاص و يا مليگرايي. اساسِ رقابت بين ملل ايران بايد پيشرفتهاي اقتصادي، علمي، فلسفي، اجتماعي، فرهنگي، توسعهي دموكراسي، سياسي باشد كه اين هم با رعايت حقوق، مزايا و تعهدات برابر امكانپذير است. زيرا تجربه كردهايم، مبارزات ملتي كه هدفاش تشكيل دولت است و دولتي كه در پي تشكيل ملتي خاص است، فاكتور اصليِ واقعيت خونين عصر ماست. ما ناچار به زيستن در كنار هم هستيم. از اين طريق ميتوانيم گذشتهي منفي را به سوي آيندهي مثبت سوق دهيم. كسان و يا نيروهايي كه اين موضوع را نميپذيرند، كشور را به سوي فروپاشي ميبرند. مبدلشدن به يك ملت بزرگتر، آرمان سرمايهداري است. زيرا هر ملتي از اين طريق ميتواند، امتياز سرمايهاي، بازار وسيع، منابع گسترده و امكان استعمار و بهرهكشي از ديگران را ايجاد كند. در ايرانِ فعلي، بورژوازي انحصارگر تجاريِ بازار سنتي، كه از نظر سياسي بسيار مرتجع هم ميباشد، نسبت به ساير ملل اين جايگاه را دارد، و همه از جمله تودههاي زحمتكشِ فارس، خدمتگذارش هستند. از اين لحاظ، فدراسيون يا كنفدراسيون آلترناتيو (جايگزين) دولت- ملت يا دولت- مذهب فعلي ميباشد. چرا روشنانديشان ايراني از آن گريزانند؟ براي بورژوازي فارس و يا بورژوازي ساير ملل ايران، به ويژه بورژوازي تُرکها، كه با بورژوازي فارس در زدوبند است، سرزمينِ ملل ديگر نظير كردستان، آذربايجان، بلوچستان و… به عنوان ملك، و بازار آن نيز به عنوان حوزەاي كه سود در آن كسب ميشود، بسيار ارزشمند ميباشد. بدون توجه به اينكه ساكنين اصلي اين سرزمينها در چه شرايطي هستند، تنها به فكر حفظ، نگهداري و بهرهبرداري و سودجستن از آن است. اول از طريق فريب و توطئه، و اگر از اين دو طريق ممكن نشد، مانند كردستان با زور و ميليتاريسم (نظاميگري).
اگر دولتي مذهبي از نظر انساني و شرعي و فقهي به اين موضوع نگاه كند، اينگونه سودبري «حرام» است. براي يك مذهبِ راستين كه روحانيتِ شيعه مدعي آن است، وطن يك ايدهآل نيست، بلكه مورد اصلي ارزشمند گردانيدن زندگي است. از نظر مذهبِ راستين، وطن براي ملت و فرد، صرفاً يك ابزار و يك نعمت خدادادي است كه همه بايد يكسان از آن بهرهمند شوند. از نگرش دين و مذهبِ راستين و انسانيت، تعلقداشتن به يك ملت، نه يك امتياز و نه يك نقص است. چرا در نظر رژيم مذهبيِ ايران، كه خود را نمايندهي بشريت و يا حداقل جهان اسلام ميپندارد، کوردها، بلوچها، بهائيان، دراويش گنابادي، سنيها و دگرانديشان و روشنفكران و… متفاوتاند؟! اگر سرزمين و دولت اختصاصي است، پس هر ملتي بايد بر سرزمين خود، دولت خود را تشكيل دهد. رژيم مذهبيِ حاكم بر ايران، در اين خصوص هم گرفتار پارادوكس است، گاهي بر امت واحد اسلامي تأكيد دارد و در برخورد با جهان غرب بر منافع ملي. در هر دو مورد هم صادق نيست.
هنگامي كه از اين مقولات و يا از تئوري دولت- ملت و يا دولت- مذهب سخني به ميان ميآيد، موردي كه به طور جدي بايد انتقاد از آن به عمل آيد، مقدسنمودن و الوهي نشاندادن آن است. رژيم مذهبي خود را به عنوان حاكميت الهي بر روي زمين جلوه ميدهد و بر اين باور است كه براي حفظ آن هر كاري يا به عبارت روشنتر، مانند فرمانروايان كليسا در قرون وسطا، هر جنايتي را انجام داد. شاهديم كه تاكنون با درياهايي از خونِ ملل ايران پايدار نگه داشته شده است.
سرمايهداري هم، دولت- ملت را خداي خود ميداند. رژيم مذهبي، خدايي است كه بر تختِ “خدا- شاه- ميهن”ِ رژيم سلطنتيِ گذشته نشسته است. هژموني ايدئولوژيك، به تناسب دينينمودن اين مفاهيمِ مربوط به اقتدار و سلطهي يك ملت، يا يك مذهب، يا به عبارت ديگر، يك اليگارشي (سلطهي اقليت)، قانون پيشينهي سود را مشروعيت بخشيده، و بدين ترتيب آن را مصداق ميبخشد. تلاشِ اصلي رژيم براي يكنواختكردن جهان ذهنيتي، براي پايداري منافع نامشروع خود است. هدف اصلي رژيم مذهبي از اهميتدهي به تمام آداب و رسومها، روضهخوانيها، مراسمهاي گوناگون مذهبي و علائم و نشانهها، منافعِ انحصاري قدرتطلبانه و استثمار است كه يا پنهان ميكند، يا با تقدسگرايي و مشروعيتدهي، مصداق ميبخشد. وقتي تماميِ رويكردها و عملكردهاي رژيم را براي پنهانكاري مورد تفسير قرار دهيم، به طور صحيح ميتوانيم حقيقتِ واقعيت اجتماعي و تنگناهاي پيشروي ملل ايرانزمين را درك كنيم. ادعايي دال بر اينكه رژيم مذهبي، كه به سان يك انگل و بيماريِ اجتماعي بر كشور ايران سايه انداختهاست، عاليترين حكومت ديني و به زعم مقاماتش، اسلام نابِ محمدي است، به معناي معيوب نشاندادن تمام اديان و مذاهب است. هدف از چنين جلوهاي از دين و مذهب چيست؟ اين اقدام نوعي فعاليت ايدئولوژيكي بوده و رژيمِ خدايان بينقاب است كه جلاي قداستِ مصنوعيِ هزاران بار بيشتر از «خداي واقعي» بر روي آن كشيده شده است. اين موارد به دين و مذهبِ راستين و خداشناسانه و«خداي واقعي» ربطي ندارند. رژيم كه ديانتش فاقد هرگونه انسانيتي است، هرچه ادعا كند، چيزي فراتر از ادعايي همچون آفريدن خدا از جانب نمرودها و فرعونها، هيچ ارزشي ندارد. يك ايدهي متقلبانه و فرعوني است.
اسلامي كه هميشه درپي دستيازي به قدرت است، بايد به عنوان اسلامي درك گردد كه از ماهيت ژرف جامعهگرايانهي خويش گسسته و در موقعيت ضد آن قرار گرفته است. دشوار است كه بتوان اسلامِ دولتي را دينِ حقيقي شمرد. در امر مشروعيتبخشي به سوءاستفادههايي كه دولت در حوزههاي ايدئولوژيك، حقوقي و اقتصادي انجام ميدهد، به كار ميرود. نكتهي مهم در اينجا اين مسئله است کە آيا دولت دين را به كار ميبرد، يا دين دولت را؟ اگر دولت دين را به كار ميبرد، آن دين هويتش ازدسترفته محسوب ميگردد. چرا كه ماهيت دين هميشه مرتبط با جامعه است. كاربست دولت توسط دين، اگر چه امري متفاوت است، اما منجر به همان نتيجه ميگردد. اينكه چرخهي مديريتيِ وسيعي همانند دولت، تحت اوامر فرمودههاي دين قرار گيرد، يا به امر واقع در ايرانِ تحت اوامر آيتاللهها كه هر کدام قرائتهاي سودجويانهي خود را از دين دارند، خطر بزرگتري را تشكيل ميدهد. در اين وضعيت، به نوعي، فاشيسمِ قرون وسطايي رواج مييابد. محدودنگهداشتن دين به حوزهي اجتماعي و واگذاشتن آن به ترجيحِ آزادانهي افراد با خصوصيات ظهور آن، تطابق بيشتري دارد. اسلامِ دولتي يا دولتِ اسلامي فرماندهنده و آنتيدموكراتيك است.
روشنفكران ايراني، هميشه در برابر انتخاباتهايي كه به سبب پاكسازيِ رذيلانهي قبليِ مخالفان، از سوي شوراي نگهبان(دستگاه انگيزاسيون قرون وسطايي) و به علل ديگر به زمامداري مطلق بنيادگراييِ مذهبي ميانجامد، چشمشان را بستند و پنبه در گوششان فرو كردند. حتي روزنامهنگارِ پرمدعايي مانند مسعود بهنود، در يكي از برنامههاي تلويزيون BBC با افتخار اعلام كرد «من هميشه در همه انتخاباتها شركت كرده و ميكنم تا مردم را به مشاركت در انتخابات عادت دهم.» اين روزنامهنگارِ كهنهكار و پرمدعا، متوجه نشده است كه بايكوت و تحريم در شرايطي كه تمام زمينهها و بسترهاي انتخاباتِ دموكراتيك، از بين برده شده است، مهمترين مسئله در هر انتخاباتي است. وي وقتي ميگويد «ميخواهد مردم را عادت دهد كه در انتخابات شركت كنند.» از يك سو به شعور ملل ايران اهانت و از سوي ديگر، به سود رژيم مذهبي ياوهگويي ميكند. اگر وي و سايرين در 12 فروردين 1358 و در زمستان همان سال، چشمبسته به نظام جمهوري اسلامي كه ماهيتش براي هيچ كس روشن نبود، و به قانوني كه كاملاً ارتجاعي بود، در كنار ملت کورد رأي نميدادند و آن انتخاباتها را بايكوت ميكردند، چه اتفاقي ميافتاد؟! لابد بهنودها ادعا خواهند کرد كه شركت كردهاند اما جزء همان دو درصدي هستند كه به جمهوري اسلامي رأي ندادهاند!….
هيچ فرد عاقل و بالغ، روشنفكر، انقلابي و دموكراتمنشي در انتخاباتي شركت نميكند كه نتيجهاش از قبل تعيين شده است. بر خلاف تصورِ چنين افرادي، مشاركت در هرگونه انتخاباتي، رژيم مذهبي را براي برگزاري انتخاباتهاي فرمايشي جسورتر كرد تا نتيجه به كودتاي انتخابات 1388 و فجايع بعد از آن منتهي شد. هر انتخاباتي كه نمايندگان واقعيِ ملل و خلقها، اقشار و طبقات اجتماعي از جمله كارگران، دهقانان، زنان، روشفكران امكان كانديدشدن در آن را نداشته باشند و فيلتر شوراي نگهبان بالاي سرشان باشد، بايد بايكوت شود. بهنود از ماهيت پروسهي انتخابات، هم در زمان سلطنت شاه و هم در دوران سلطنت آخوندها، توجه و يا دركي ندارد. در چنين شرايطي بود كه در بطن يكي از عظيمترين و گستردهترين انقلابهايي كه ملل ايران خالق آن بودند، حكومتي سر برآورد كه از همان آغاز، اختيارات دولت و مجلس و حق استفاده از راديو و تلويزيون و مطبوعات را، به يك نفر تفويض كرد كه تحمل و حتي حمايت هم شد. چنين روشنفكراني كه خودشان نيز ناچار از آوارگي و دربهدري شدهاند، هنوز عادت نكردهاند رفتارشان را با عقل و خردشان هماهنگ سازند. نميتوان به عظمت و شرافت روشنگريِ چنين روشنفكراني ايمان داشت. چنين نگرشي، حاكي از احساس ناامني و نااميدي و از اينجا راندگي و از آنجا ماندگيِ روشنفكر ايراني است. چنين روشنگريِ سياسياي، سودانديش و ابزاربين است. چنين روشنگرياي جرئت نميكند عقل را بهكار برد. روشنگري ايراني هنوز نتوانسته است به سانِ برخورد روشنگريِ اروپاي غربي با كليسا، با مرجعيت قم، مشهد و نجف درافتد و از آن بگسلد. به قول ماركس و به دنبال او والتر بنيامين و ويل دورانت، نگاه تاريخ بايد از آسمان به زمين، و از ستمگر به ستمديده معطوف شود و از عرش به فرش آورد. تاريخِ راستين يادبود ايوب در كناسه است، نه نقل قدرتنماييهاي يهوه. تاريخ به آن گونه كه هرگز نوشته نشده، راستي و شرف خود را در آن ميبيند كه با ما از دختر يگانه و بيتابي سخن گويد كه مرگ و عذاب را بر استحالهي پلشت در حرامسراي سلطان برگزيد.
نگاهِ بخش اعظمي از روشنفكري ايراني در انقلاب 1357 به آينده نبود. آيندهاي كه بر باد شد و از دست همه رفت. روشنفكراني كه واقعگراتر و واقعبينتر بودند از سوي رژيم مذهبي قلع و قمع شدند. قابل محاسبه و برآورد نيست كه بنيادگرايي در بيش از چهار دههي گذشته، ملل ايران را چندين سال به عقب رانده است.
شرايط حاضر، خود دستپختِ روانگردانچيانِ خادمِ وضع موجود است. آنان هنوز به استحاله و ادغام فرديتِ آزاد در كليت فرهنگ گلهپرور، اذعان ندارند. چنين روشنگرياي در فرديت تودهها نقش ايفا ميكند. عوامفريبي و روشنگري تنها به عصر تكنيك مرتبط نميباشد، بلكه از اعصار اساطير دوشادوش در روند تاريخي در حركت بودهاند، اما روشنگريِ مدرن دوباره به دام اسطورهاي گرفتار شده كه بدواً آهنگ فسخ آن را كرده بود. بە قول نيچه، هر جا كه قدرت به ضعف ميگرايد، مردمفريبي در كسوت ايدههاي افلاطون، اخلاق مسيحي، نفسكُشيِ بودايي، برابري و برادري در سوسياليسم و دموكراسي، وارد گود ميشود تا ضعفا را به نام حقيقت بر صدر نشاند و نخبگان جريدهرو، ارواح نيرومند و بياخلاق و نيروي خالصِ حيات را به دست تودههاي همچون گله، خـــــامــــوش و مــــدفــــون كنـــــد.
همان گونه كه از قرن قبل تاكنون ملل ايران هم تجربه كرده اند، تاريخِ مردمفريبي، تاريخ تقديس قدرت است. در شرق و غرب، نشر توهم و فريب در اذهان تودههايِ تحت سلطه، همواره يكي از ابزارهاي دوام و بقاي قدرت بوده است. اين سخنِ معروف در مورد ملل ايران مصداق دارد که «ديكتارتور، آن كس را كه ديكتاتورش خوانَد، به زندان ميافكَند.» پادشاه اگر خود را سايهي خدا تلقي نكند و آخوند خود را نمايندهي خدا بر عرش نخوانَد، اريكهي محكمي نخواهند داشت. سربازان اگر فرمان نبَرند، يال و كوپال سرداران مضحكهاي بيش نخواهد بود. اگر نبود تودهاي كه شانه براي تازيانهي زورمندان خم كند، دولتِ زور هم به شيئي بند نبود. روشنفكريِ ايراني، در زهدانِ خود خميني را به جاي سايهي خدا (شاه)، به عنوان نمايندهي خدا بر زمين پروراند و حتي بسيار چاق و چلهتر از شاه كرد…
تجربهي رژيم مذهبي در ايران براي تودههاي ملل ايران، بيانگر آن است كه ديكتاتوري و استبداد هرچه بيشتر خود به خدا پنداري ايمان داشته باشد و خود را نمايندهي خدا بر عرش بداند، كمتر شاهد نيروي خاموشِ تودهها خواهد بود، و تودهها هر چه كمتر در افسونِ اسطورهي ديكتاتوري اسير باشند، بيشتر براي رهايي اميد و آمادگي دارند. همواره ترس و وحشتي در هرگونه پيوندِ خواجه بندهاي مبادله ميشود. به قول معروف، ارعاب زادهي وحشت است و مردمفريبي زادهي محتومِ استبداد و ستمگري است. آنكه ميترساند، ميترسد؛ وگرنه به قول معروف هيچكس چماق بر سرِ مار نميكوبيد. روشنگريِ ايراني، از آناليزِ چنين روابطي بين نظام سلطه و توده، يا ناتوان بوده و يا خود از منافع آن سودمند بوده كه چنين اقدامي را صورت نداده و نميدهد.
در ايرانزمين تاكنون هرگز دنيايي غيرعادلانهتر، ستيزهجوتر، ستمگرتر، منافقتر، از دوران رژيم مذهبي وجود نداشته است؛ از اصلاحناپذيرترين، خطانــــاپـذيرتــــرين، تمركزگراترين، نفاقافكنـــانـــهتــرين، تهمتزنترين نظامهاي اجتماعي است كه در ايرانزمين در اقتدار بوده است. بدينسان ايدئولوژيِ حفظ و ترويجِ وضعيت موجود، نهاني، مبهم و با ظاهري بيطرف و نامتعهد مجال بروز پيدا ميكند، و همين ابهام مجال ميدهد كه هر آنچه را مصداقپذير (سازگار) نيست، ابزار سلطهي خود سازد تا معناي دروغين به زندگيِ جامد و تغييرناپذير تزريق كند.
فقدان خرد انتقادي و ديالكتيكي است كه فلسفههاي وجودي و روشنگري را در دام نوعي مرجعيتِ ايدئولوژيكي و كيشمدارانه مياندازد. تنها چيزي كه از آن ميماند، عرض ارادت به آداب شريعتي تهي از جانمايهي دين، و صرفاً مفيد به حال تثبيتِ وضع موجود، به نفع نيروهاي سلطه و حاكميت بنيادگرا است. اين مسئله را قبلاً فلاسفه اينگونه طرح كرده اند: «صورتهاي آئينِ پرستش، يعني آنچه موضوع فرهنگِ عامه است، همچون پوستههاي تهيشده از مغز و هسته، بيش از رمز و رازِ خود عمر ميكنند. زبانِ اصالت بي آنكه توخاليبودنِ اين صورتها را تميز دهد، به دفاع از آنها نيز كمك ميكند. اين اهانتي است نه تنها بر انديشه، بلكه بر دين هم!» وقتي تفكر به بنياد خويش، به فرديتي يكسره از جهان بريده رجعت ميكند، ديگر هيچ چيزِ واقعي براي آن باقي نميماند، مگر ميرندگي.
هدف از روشنگري، رهاسازي از ضرورت طبيعي و طبيعت دوم، يعني اجبارِ اجتماعي است، زيرا سلطهي طبيعت سهواً و ناآگاهانه قربانيشدنِ سوبژكتيويته (ذهن) را لازم ميآورد. تشخيص اينكه هرچه قدرت بيشتر باشد، آزادي كمتر است، كار چندان سختي نيست كه روشنفكريِ ايراني از تشخيص آن درمانده است. اين موضوع، عمري به اندازهي هزارهها دارد.
بنيادگراييِ مذهبي در ايران، به جاي آرمانشهر يا مدينهي فاضلهاي كه وعده داده بود، مدينهي فاسده و جاهله به وجود آورده است. اين دقيقاً با غفلت و ناآگاهي مردم درارتباط است كه روشنگري و روشنفكري در ايجاد آن مسئول است، اما اكنون پاسخگو نيست. بنيادگراييِ حاكم در سياستش صادق نيست، مردم هم گرفتار خوشبينيِ توهمآلود هستند. نقد اين موارد، نقد قدرت و سلطهي نقابزدهاي است كه خود را در هالهي مقدسِ نمايندگي خداوند پيچيده است.
وظيفهي روشنفكران ايراني در اين جهانِ ستمآلود و قفلشده كه همواره شريفترين انسانها از قتلهاي زنجيرهاي گرفته، تا ماجراي كهريزك و اسيدپاشي… در زير سلطه و قدرت جهنميِ آن نابود شده اند، جز ايستادگيِ شجاعانه نيست. وضعيتِ موجود ضمن اينكه نبايد تأييد يا ستايش عرفاني شود، بلكه همواره بايد نفي گردد. حقِ مطلقِ «ولايت فقيه» هيچ مصداقي در جهانِ حقوق و دموكراتيك ندارد. جاهليت، افكارِ كهنه و حق مطلق، ازآنِ اين جهان نيستند. تجربه كردهايم کە «با افكار كهنه جهانِ امروز اداره نميشود.» تا مغزِ استخوان فاشيسمِ بنيادگرايي را لمس، درك و تجربه كرديم، اما اين فاشيسم، هنوز نتواسته مغز روشنفكرمآبانِ ما را تكان دهد. بايد به سيستمهاي مطلقانديش يورش برد. روشنگري و روشنفكريِ ايراني، هنوز به نحوي مهم، مؤثر و برجسته از مباحث سابق نگسليده و مقولاتي متفاوت يـــــا رويكردي تــــــــازه عــــــــرضه نــــــداشتـــــه است.
روشنگري و روشنفكريِ ايراني، مسئوليتگريز و دست به عصايِ ايدئولوژيكي كه هم اينك خود به ايدئولوژي تنزل يافته، پاي در گِل دارد. ايدئولوژي معاصرِ ايراني نيز با رد علوم انساني از نظام آموزشيِ كشور، از اعلام آموزههاي محسوس و قابلفهمي چون آموزههاي ليبرال و سكولار خود را برحذر ميدارد. ايدئولوژي بنيادگراي امروزِ ايران، در زبان و قلمِ روشنفكرانِ ايراني فرولغزيده است. دگرگونيهاي اجتماعي و منافع اقتصادي و سياسي به اين لغزش دامن زدهاند به نحوي كه از افشاي چهرهي ايدئولوژيِ بنيادگرايي ناتوان مانده است. اين زبان قبل از آنكه درونمايهي ويژهاي فراديد داشته باشد، انديشه را قالبريزي ميكند. در نتيجه اين انديشه حتي آنجا كه در آن، آهنگ ايستادگي در برابر هرگونه انقياد و تعبدي مراد شده است، خود را در دام هدفِ انقياد ميافكند. آنگاه اين زبان به آموزش و پرورش، مدارسِ ملي، سازمانها، نهادها و ديوانسالاري كشور هم سرايت كرده است. بدينسان ريا به امرِ ماتقدم تبديل شده است. از اين طريق روشنفكران ايراني به ضد روشنفكري تبديل شدهاند. انديشهي انتقادي در ميان روشنفكران ايراني نتوانسته پايه و شالودهي عيني داشته باشد، بلكه صرفاً نوعي كژپنداري و انحراف ذهني است. روشنانديشيِ ايراني در مقابله با تاريكانديشاني كه محكومش ميكنند، نتوانسته گوي پيروزي را ازآنِ خود كند. معتاد به مرجعيتِ قدرتاند، به بهاي تبديلشدنِ انسانها به مهرههاي بيهويت. آنگاه افكار منسوخ به چشم آنان علمي و مدرن ميآيد و كاري جز سردادن نغمههاي ستايش عرفانيِ بنيادگراييِ مذهبي و اعمال و اقداماتش از دستشان برنميآيد.
اين روشنفكرمآبان بودند كه در سال 1358 از فرمان جهاد خميني عليه كردستان حمايت كردند؛ ديدهشدن عكس او را در ماه به چالش نكشيدند تا به امر واقع و قابل قبول در ذهن توده هاي مردم تبديل شد؛ توان رويارويي با دهشت بنيادگرايي از خود بروز ندادند؛ قلم و زبانشان به جاي تشخيص و نقد اين دهشت، به دفاع و پايداري از آن نيز كمك كرد. اين اهانتي بود به فكر و انديشهي روشنفكريِ ايرانزمين. زيرا خودشان را به عنوانِ كاسهليس شر و فتنهي روزگار قرار دادند. از همان ابتدا نتواستند بدون خشونت كشور را اداره كنند، روش ديگري بلد نبودند، يا در راستاي منافعشان نميديدند.
چه كساني مسئول اسيدپاشي جوانان كشور به روي خواهران خود هستند؟ سانسور بايد باشد، زيرا روشنگري نبايد باشد! اگر روشنگري بود، كسي به فتوا و فرمان آنها (بنيادگرايان) پدران و برادران انديشمند خود را شكنجه و يا در قتلهاي زنجيرهاي قتلعام نميكرد و اسيد به روي خواهرش نميپاشيد. روشنفكرانِ ما تيزقلم نبودند و هنوز هم نيستند.
همه بايد بدانند کە تجارب عراق، افغانستان، ليبي، سوريه و… نشان داد كه آثار و تبعات ديكتاتوري و فاشيسم پس از فروپاشيشان، بسيار مخربتر، ويرانگرتر، گستردهتر از دوران حاكميت و سلطهي آنهاست. اين موضوع ناشي از تخريبِ فكر و انديشهي جماعت است. وقتي جامعهاي از اقوام، مذاهب، فرهنگها، نژادها و طبقات شكل گرفته باشد، به محض رهايي از فاشيسم، به جان هم ميافتند. چرا؟ انسانهايي كه تحت سلطهي فاشيسم به مدت زيادي فكر و انديشهشان تباه گشته، همچون پوستههاي تهيشده از مغز و هسته، بيش از رمز و رازِ خود عمر ميكنند. زبان و قلمِ روشنفكريِ ايرانيِ ما، به جاي آنكه اين صورتها را تميز دهد، به دفاع از آنان كمك هم ميكند. دستاورد ارتجاع و فاشيسم براي هر كشورِ گــــــرفتـــــار در تــــــور آن، جز اين نخواهد بود.
چرا روشنفكران دانشگاهي ما، وقتي از حقوق ملل ايران حرفي به ميان ميآيد، گرد و خاك به پا ميكنند؟ پرسش بنيادين به بهاي هر پاسخِ ممكن، به چيزي تبديل ميشود كه براي خودش گوهرين محسوب ميگردد. وقتي كلام آخوند با كلام خدا يكي دانسته شود و به هيچ وجه نبايد در آن ترديد و چـــــون و چـــــرا كـــرد، بايد شاهد چنين روزگاري بود.
روشنگري ايراني، هنوز شهامت كاربرد عقلش را از خود نشان نداده است. هيوم و اوگوست كنت و بسياري ديگر از جويندگان ريشهي دين، هراس در برابر قدرتِ نامتعين و ناشناخته را، سرچشمهي آئينِ پرستشِ چيزي كه مظهر قدرت است ميدانند، اما آنها ميپندارند كه روشنگري با جرئتي كه براي كاربرد عقل و تجربه به آدمي بخشيده، همراه با زدودن اسطوره، جادو و رمز و رازهاي گذشته، انسان را هم از قدرتِ ناشناخته و هم از نمايندگان و سخنگويان آنها رها ساخته است…
در گذشته نيروي نامتعين و رنگارنگِ مانا، كه قبلاً در زندگيِ چادرنشيني كمابيش هر كس ميتوانست از آن بهره ببرد، به انحصار كساني درآمد كه مظاهرِ آن را در مناسك و معابد متجسم و بهسامان كردند و خود نيز سخنگوي آن شدند.
بدينسان قلمرو قدرت در مقام امر قدسي، از ساخت نامقدس جدا شد. قدرت در يك سو، و فرمانبرداري و بندگي در سوي ديگر قرار گرفت. زماني كه مظاهر طبيعت محل ظهور مانا بودند، ضربآهنگ چماق و تازيانهي نمايندگان قدرت، با ضربآهنگ فرآيندهاي همواره همانند و مكررِ طبيعت، همگام بود و نمادهايي كه به صورت بت، نشانهاي از پديدارهاي طبيعي محسوب ميشدند، همواره با دوام و فشاري اجتماعي همسو بودند.
در انقلاب ملل ايران در سال 1357، ضمن اينكه قدرتِ مطلقهي سلطنتي به ارادهي مردم بازگردانيده نشد، بلكه آن را در هالهي تقدسِ «ولايت فقيه» قرار دادند. بر اين اساس، در ايرانِ فعلي آن وحشتي كه در تصويري ثابت تعيّن يافته است، نشانِ تثبيتشدهي سلطهي ممتازان است. تجربهي بيش از چهار دههي ملل ايران تحت سلطهي بنيادگراييِ مذهبي، با توجه به غارتهايي كه صورت دادهاند، و سركوبهاي كه انجام گرفته است، و مشروعيت ايدئولوژيكي كه به اين جنايات دادهاند، بيانگر آن است كه قدرت، ايدئولوژي و اقتصاد درهم آميختەاند.
به هر حال اگر پژوهش تاريخي و غير ايدئولوژيك مد نظر باشد، شرط اول آن است كه هر جدلي را از چشمانداز زمينه و زمانهي ويژهي آن، فراديد آورد. جدلها از حال و هواي زمانه جدا نيستند.