ئارامتر بخوێنەوە

مصاحبە با دیاکو سنە



بخشی از اپوزسیون جمهوری اسلامی ایران، بە ویژە سلطنت طلبان و اشخاصی مانند شهریار آهی، از همان آغاز شکل‌گیری اعتراضات سیاسی در جنبش ژینا صراحتا اعلام کردند کە خواستار تعامل با افراد هستند، نە سازمانها و احزاب سیاسی. بە نظر شما چە عواملی باعث اتخاذ چنین رویکردی شدە است؟ تحلیل شما در این بارە چیست؟

این جریانات خاص سیاسی که بیشتر طیف‌های تمامیت‌خواه هستند نه دموکراسی‌خواه، با این منطق که احزاب و تحزب‌گرایی برای بعد از پیروزی یک جنبش و تشکیل دولت موقت کاربرد دارد و در وضعیت پیشا انقلابی و انقلابی برای جذب همه اقشار جامعه باید از حداکثر پتانسیل استفاده کرد، لذا با توسل به این ادله، حضور چهره‌های متنفذ سیاسی، مذهبی، سلبریتی‌ها و … را در این امر تاثیرگذار می‌دانند. اگرچه این گزاره به ظاهر خوش آب و لعاب برای عده‌ای محکمه پسند است اما در پس پشت این منطق و کنار گذاشتن احزاب داستان چیز دیگریست و آنها دنبال چیز دیگری هستند. طیفی که اینگونه رفتارها را نمایندگی می‌کنند، جریانی مرکزگرا محور و وابستە بە فعالان پان‌فارسیسم هستند. طیفی که بجای دغدغه پیاده کردن دموکراسی، دغدغه تصاحب قدرت و یکپارچه‌کردن آن را در سر می‌پرورانند. افرادی که تقسیم قدرت و نوع حکومت‌داری را به بعد از انقلاب موکول می‌کنند، بی‌گمان بە دنبال تک ساحتی و تک حزبی کردن و سلطه بر تمام جریان‌‌های سیاسی بعد از انقلاب هستند. نمونه این حرف‌ها را می‌توان در همان انقلاب ٥٧ دید که جریان اقتدارگرا با علم کردن خمینی و شعار «حزب فقط حزب‌الله» تمامی جریان‌های سیاسی دیگر را به حاشیه رانده و قلع و قمع کردند و نتیجه شد چیزی که دیدیم. شکل و مدل این طیف سیاسی هیچ تفاوتی با تصاحب‌کنندگان قدرت در ایران توسط رژیم آخوندی ندارد. در واقع هردو یک سیستم سیاسی اقتدارگرای دیکتاتورمآبانه را پیروی می‌کنند. این مدل از اپوزیسیون که بیشتر جریان سلطنت‌طلب آن نمایندگی را می‌کند، بدنبال تغییر سیستم حکمرانی نیستند؛ آنها بیشتر به دنبال تعویض سیستم هستند یعنی تغییر یک چهره به چهره دیگر. اگر خوب دقت کرده باشید از نظر شکلی جماعت سلطنت‌طلب و جمهوری اسلامی با اسم رمزهای اقتدار، اتحاد، تمامیت ارزی و تقدس بخشیدن به یک فرد خاص، سعی در انکار اتنیک‌های ملی-مذهبی، غیر فارس-شیعه دارند و قائل به هیچگونه پلورالیسم نیست و نبوده‌اند و تقسیم قدرت از نظر آنها محلی از اعراب ندارد. پس بسیار طبیعی و قابل فهم است که جریان‌های خاص و افرادی چون شهریار آهی‌ها از این نوع فکر دفاع کنند و به سادگی و با چرب زبانی احزاب استخوان‌دار کوردی را بخواهند کنار بگذارند. آنها این سخنان را نه از روی نادانی و جهل بلکه از روی آگاهی می زنند و بسیار آگاهند که مسیر دمکراسی و دمکراتیزه کردن ایران، از راه قبول احزاب و جریان‌های متنوع سیاسی خواهد گذشت،.اما جریان پان‌فارسیسم با ساختن تاریخ جعلیات و شطحیاتی که به خورد طرفداران خود می‌دهند، هیچگاه حاضر نیستند ثروت و سرمــــایـــه‌ای را کــــه متعلق بــــه همه ملتهــــای داخـــل ایــــران است تقسیــــم کنند. آنها نــــه تنها هیچ حــــزبی را به رسمیت نمی‌شناسند، بلکه زبـان، فرهنگ، تاریخ و … ملیت‌های دیگر را باور ندارند.

بدون شک همانطور که عرض کردم در میان این جریان خاص دانش‌آموخته‌های سیاسی زیادی وجود دارد و آنها فرق احزاب و افراد را بخوبی می‌دانند و بر این امر واقفند که احزاب دارای پیشینه و برنامه خاصی (چه خوب، چه بد) هستند و در واقع شما با یک سیستم فکری سیاسی روبرو هستید و افکار و اعمال آنها میزان مشروعیت آنها را در آینده تعیین می‌کند. اما حرف‌های یک فرد خاص، با این توهم که نمایندگی کلیه افراد جامعه را می‌کند، هیچ گارانتی و ضمانتی ندارد. آنها این تفاوت‌ها را به خوبی می‌دانند اما منفعت گروهی خود را بر واقعیات موجود ارجحیت می‌دهند و مصداق این شعر شاملو که «انکار عشق را چنین که به سرسختی پا سفت کرده‌ای، دشنه‌ی مگر به آستین اندر نهان کرده باشی» و آن دشنه نیز بی‌گمان پیکره دموکراسی را هدف قرار داده است.

آنها خوب می‌دانند و خوانده‌اند که در کشورهایی که دارای نظام حزبی جاافتاده‌ای هستند، احزاب سیاسی به عنوان حلقه پیوند میان منافع اجتماعی و نهادهای تصمیم‌گیری سیاسی عمل می‌کنند. احزاب سیاسی در واقع شکل خاصی از سازماندهی نیروهای اجتماعی هستند و به نوعی نمایندگی افراد، گروه‌ها و سلایق مختلف را بــــر عهـــــده دارنـــد.



در دوران اوج جنبش ژینا جریانات ایرانی بە این شعار پوپولیستی روی آوردە بودند کە باید همە باهم و یک صدا تا براندازی جمهوری اسلامی کار کنیم. بعد از تغییر رژیم می توان دربارە تفاوتها و نظام سیاسی آیندە صحبت کرد. بە نظر شما این مکانیزم برای تغییر رژیم در ایران مناسب است؟

تجربه‌های تاریخی ما کوردها و تورق آن، رد این ادعا را اثبات می‌کند و بسیارهای از حرف‌ها بیشتر به وعدە سر خرمن می‌ماند و هیچ ضمانت اجرایی ندارد و جریانات تمامیت‌خواه هیچگونه تمایلی به مذاکره و گفتگو ندارند. آنها زمانی قائل به گفتگو هستند که هویت خود را به عنوان زیرمجموعه هویتی آنها تعریف کرده باشید و در دایره گفتمان و پارادایم فکری فاشیستی آنها ذوب شده و در واقع میل به یک هــویت اخته داشتـــه باشید.

البته گاهی این حرف تنها توسط جریانات ایرانی گفته نمی‌شود. در واقع در داخل کوردستان نیز برخی جریانات و حتی مردم عادی از این دست مسائل را مطرح می‌کردند، مردم فکر می‌کردند که هرگونه بحث در خصوص تقسیم قدرت و شیوه حکمرانی باعث تفرقه و عدم اتحاد در جامعه خواهد شد؛ اما به مرور و وقتی کمی از جنبش ژینا گذشت، نیات جریانات خاص ایرانی علی‌الخصوص فاشیست‌های تندرو فارس، برای مردم به وضوح آشکار شد که آنها اساسا چە حالا و چە بعد از انقلاب، حاضر به گفتگو بر سر برخی مسائل زبانی، فرهنگی و سیاسی نیستند و قائل به هیچگونه تساهل و تسامحی نخواهند بود. وقتی مردم دیدند که این جریانات در شبکه‌های اجتماعی و حتی رسانه‌های رسمی‌تر آشکارا با هتاکی هرگونه نقد علیه خود را جواب می‌دهند، وقتی مطالبات ملیت‌های کورد و بلوچ و… با انگ تجزیه‌طلبی جواب داده می‌شد، آنگاه بر همگان آشکار شد که این افراد خود عامل تفرقه و مکانیسمی برای به نتیجه نرسیدن و کندشدن سیر جنبش بودند.

مقوله اتحاد و انسجام اگرچه در انقلابات نقش بسزایی داشته است اما این اتحاد و انسجام پیش‌شرطهایی دارد که یکی از این پیش‌شرط‌ها، به رسمیت شناختن هویت دیگریست. امکان ندارد بدون شناخت این تکثرها اتحاد بە وجود بیاید. یکی از حربه‌های طیف تمامیت‌خواه یک‌کاسه کردن همه جریانات سیاسی و کانالیزه‌کردن آن به سمت نوعی یکسان‌سازی فاشیستی است که از دل آن بالطبع دیکتاتوریت درخواهد آمد نه دموکراسی. بر عکس وقتی قائل به حقوق دیگری و پذیرش مطالبات برحق دیگری بودید آنگاه اتحاد و انسجام شکل دیگری به خود خواهد گرفت. ایران کشوری کثیرالمله است. تا زمانی کە این تکثر و تنوع اتنیکی به رسمیت شناخته نشود، امکان اتحاد امری واهی است. هر جریانی این مباحث و مناقشات را به بعد موکول کند مشخص است که خواهان حل آن نیست؛ زیرا وقتی جریانات سیاسی قبل از وقوع هر نوع انقلابی بر سر این مسائل سازش نکنند قطعا بعد از انقلاب و قبضه‌کردن قدرت حــــاضر به هیچگونه گفتگو نخواهند بود.

متاسفانه در این خصوص حافظه تاریخی برخی از مردم و جریانات کوردی بسیار ضعیف است. کوردها در شرق کوردستان برای اینکه دچار اشتباهات تاریخی گذشته نشوند، بایسته است که مطالبات خود را از طریق جریانات و احزاب سیاسی که نماینده اقشار مختلف جامعه هستند مطرح کنند و مکانیسم به فردا موکول کردن منتج به نتیجه نخواهد بود یا حداقل آن نتیجه مطلوب را به بار نخواهد آورد.



آیا می توان جنبش ژینا را یک جنبش فمنیستی دانست؟ با ارائە یک تعریف فمنیستی از این جنبش جنبش ملی کورد و تداوم این جنبش برای آزادی، کە زنان نیز نقشی پر رنگ در آن داشتە اند، در کجای قرار خواهد گرفت؟

عمر جنبش‌های فمنیستی در خاورمیانه همچون یک جنبش جهانی، کوتاە و به چند دهه اخیر برمی‌گردد. جنبش فمنیستی با کمپین یک میلیون امضا وارد مرحله جدیدی شد، این جنبش پا به پای جریانات دیگر سیاسی در عرصه حضور داشت اما چون اساسا ما با یک جامعه سنتی روبرو هستیم، قطعا فعالیت در این حوزه کمتر از سوی جریانات سیاسی مورد توجه قرار گرفته شد. اما بعد از قتل ژینا و شکل‌گیری جنبش ژینا، جریان فمنیستی وارد مرحله تازه‌ای از مبارزه گشت و می‌توان گفت این جنبش نقطه عطفی تاریخی در جریان فمنیستی بود. قتل ژینا، زنان را وادار کرد که بی‌پرواتر در عرصه اجتماع مطالبات خود را مطرح کنند. در واقع ابتکار عمل به دست زنان بود. آنها آشکار و بصورت عملی به تمامی نمادهای تبعیض جنسیتی واکنش نشان دادند. شعارها سمت و سوی زنانگی یا فمینیستی پیدا کرد. زنان در ملا عام روسری‌های خود را به آتش کشیدند. اتفاق تازه‌ای که در اعتراضات اخیر پیش آمد و در اعتراضات‌ قبلی کمتر بود، در کنترل قرار گرفتن خیابان‌ها توسط زنان بود. تصاویر مخابره شدە، خبر از یک تغییر عمیق اجتماعی می‌داد. اینبار زنان پیشاهنگ و پیش قراول یک مبارزه بودند. مبارزه‌ای که پایەهای رژیم آخوندی را به لرزه درآورده بود. طوری که هیچگاه حکومت تا این اندازه بە سقوط نزدیک نبود. اینبار لیدرهای خیابانی و موتور محرکه اعتراضات از میان زنان نیز حضور داشتند. همه اینها نشان از مرحله جدیدی از مبارزات زنان بر علیه جهل و ظلم نظام آخوندی بود. آنها توانستند تبعیض‌ سیستماتیک رژیم را در هم بشکنند و رژیم را با چالش جدی روبرو کنند. البته این ماجرا تنها قرائت از جنبش ژینا نبود و قطعا روایت‌های دیگری وجود داشت که بر نقش مردان و طبقات مورد ستم واقع شده و حضـــور همه اقشــــار تــــاکید داشت.

اما ماجرا در کوردستان برای زنان کورد کمی متفاوت بود، متفاوت از این حیث که زنان کورد از دو نوع ستم ملی و تبعیض جنسیتی در رنج بودند. زنان کورد بایستی در دو جبهه مبارزه می‌کردند. آنها بر این امر واقف بودند که رفع دو نوع تبعیض هویتی و جنسیتی از هم تفکیک‌ناپذیر است. نمی‌توان با رفع یکی از آنها به حس رهایی و آزادی دست یافت، بلکه آزادی در گرو رهایی از یوغ هر دو نوع ستم بود. به همین خاطر در کنار مردان به مبارزات خود ادامه دادند. قتل ژینا در پایتخت، نمادی از ظلم و در غربت جان سپاردن یک انسان کورد بود. تجربه تلخی که در شکل‌های مختلف بارها شاهد تکرار آن بودیم. بی‌گمان عامل یا عاملین قتل ژینا نه تنها با نگاه تحقیر آمیز به جنسیت زنانه او، دست به چنین جنایت هولناکی زدند، بلکه در عمق ناخودآگاه خود، با یک انسان کورد روبرو بودند یعنی کورد بودن ژینا در میزان صبعیت قاتلین و مصببین آن بی‌تاثیر نبوده است. در واقع قاتلین با یک زن کورد روبرو بودند که هر دو جزو انگاره‌های مورد غضب واقع شده آنهاست. جنبش ملی کورد نیز برخاسته از این مطالبات است و در کنار مبارزه برای رفع ستم ملی همواره مصائب زنان و مطالباتشان را جزو اولویت مبارزاتی خود قرار داده است. زنان کورد زیادی بودند و هستند که در صفوف مبارزاتی جنبش ملی کورد حضور داشته و پا به پای مردان جنگیدەاند. بالطبع مبارزه جنسیتی و مبارزه برای رفع ستم ملی هردو و همزمان هیچ منافاتی با هم ندارند چون بدون رهایی زنان رفع ستم ملی ممکن نیست و برعکس نیز رهایی زنان نیز در گرو رفع ستم ملی است. اینکه تصور شود خواستگاههای هر دو جریان و شکل مبارزاتی آن‌ها متفاوت است تصور غلطی است. زیرا هردو محصول یک نظام سلطه و ساختار معیوب، سنتی و تمامیت‌خواه هستند. هــــر دو درگیر یک مبارزه طبقاتی هستند؛ مبـــارزه طبقات فرادست و فرودستی کــــه سعی در برهم زدن معــــادله گفتمان مرکز-پیرامون دارند.



انتظار می رفت کە احزاب شرق کوردستان همراە با ملتهای بەحاشیەراندە شدە دیگر در ایران یک منشور مشترک ارائە دهند. اگر چنین منشوری تدوین شود، باید دارای چە ویژگی هایی باشد؟

متاسفانه به جز کوردها که دارای احزاب استخوانداری هستند، مابقی ملیت‌های به حاشیه‌راندە شده دارای احزابی آنچنانی نیستند و اگر هم چنین احزابی وجود داشته باشند قوی نیستند. و این مسئولیت کوردها را به عنوان قیمومیت سایر ملت‌های تحت ستم بیشتر می‌کند و می‌طلبد که تلاش بیشتری برای همگرایی و هماهنگی میان این اتنیک‌ها انجام دهد. در میان بلوچ‌ها چهره‌های متنفذ مذهبی همچون مولوی عبدالحمید و افرادی دیگر وجود دارند اما به نظر بنده تا زمانی که این افراد در قالب تشکل و تحزب گرد هم نیایند و حول محور فرد بچرخند، قطعا فرد نمی‌تواند ضمانت اجرایی مناسبی برای پیشبرد اهداف باشد و در صورت گسست یا عدم امکان ادامه فعالیت یک چهره کاریزما، مسیر دادخواهی و مطالبه‌گرایی با مشکل روبرو خواهد شد. به همین دلیل جریانات تشکل‌گرا بر حول برنامه و استراتژی عمل خواهد کرد، اما اتکا کردن به یک چهره کاریزما حـــول فـــــرد می‌چــــــرخـــــــد کــه نهایتا با مشکلاتی روبرو خـــواهـــد شد.

اینکه کـوردها ضروریست در شکل‌گیری یک ائتلاف همه‌گیر ملیت‌های تحت ستم پیشقدم باشند امری بدیهی است. با توجه به تاریخ مبارزاتی احزاب کورد و تجربه‌های گذشته و آزمون و خطاهای قبلی امکان تسهیل‌گیری و هدایت این ائتلاف از سوی کوردها بیشتر است. اما کوردها قبل از رسیدن به ائتلاف با سایر ملیت‌ها، بایستی در داخل به یک توافق همه‌جانبه برسند آنگاه می‌توانند در ائتلاف ملیت‌های به حاشیه‌رانده شده موثر باشند. حتی در مذاکره با جریانات دیگر سیاسی اپوزیسیون نیز یک برگ برنده برای گفتگو خواهد بود. «مرکز همکاری احزاب کوردستان» در ابتدای شکل‌گیری، یک اقدام و حرکت مناسبی در این راستا بود اما چون برنامه و استراتژی مدونی نداشت و تنها در قالب چند بیانیه توانست عمل کند، آنچنان که انتظار می‌رفت نتیجه‌بخش نبود. این مرکز حتی در انقلاب ژینا هم نتوانست با یک استراتژی واحد و گفتمان مشترک عمل کند و دیدیم در ائتلاف جورج تاون یکی از اعضا حضور داشت که مورد وثوق همه جریانات نبود. بی گمان این حضور اگر تاکتیکی و با هماهنگی دیگر اعضا بود هیچ اشکالی نداشت اما علی‌الظاهر، هدف در نهایت بی‌برنامه‌گی و کنار گذاشتن مرکز همکاری احزاب بود. در واقع اگر یکی از اعضا با هماهنگی دیگر اعضا و با برنامه مشترک در این نشست حضور داشت، قطعا با پشتوانه مردمی و جریانات سیاسی کورد روبرو می‌شد. اما این حضور فاصله‌ها را بیشتر کرد. و این یک درس بزرگی بود که اولا با یک برنامه مشترک می‌توان توقع دستاورد منطقی داشت و دوما نشستن بر سر هر میزی و مذاکره و گفتگو، الـــزاما همیشه نتیجه‌بخش نخواهد بود، علی‌الخصوص با جماعتی کـــه حـــداقل‌های مطالبات کوردها را بـه رسمیت نمی‌شنــــــاسند.

اما اگر به جواب سوالتان برگردم، بله نیاز مبرم به یک منشور و پلاتفورم مشترک میان ملیت‌های به حاشیه‌رانده شده وجود دارد و باید سالها پیش، اقدام لازم صورت می‌گرفت. ایران یک کشور کثیرالمله است و لازم است در این منشور حقوق سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بصورت مشخص و با تمام جزئیات نگاشته شود. بعضا برخی از مطالبات یک حق است. چگونه است که نمی‌توان آب، هوا و آزادی را از کسی دریغ یا میزان آن را تعیین کرد. مثلا بگویند تو باید این مقدار هوا تنفس کنید به همان دلیل نیز کسی نمی‌تواند حق تعیین سرنوشت، نوع ساختار حکومتی، زبان و … را از مردم بگیرد. این مطالبات قابل معامله نیست و باید با ریز جزئیات مطرح شوند. این منشور بایستی رابطه حاکم و محکوم و سلطه‌گر و سلطه‌پذیر را بر هم بزند و بر اساس یک نگاه حقوق بشری تنظیم و ارائه گردد. حال چه میزان ازاین مطالبات محقق شود بستگی به فاکتورهای زیادی دارد.



برخی بر این باورند کە در جنبش ژینا برخی از مناطق مانند کوردستان مطالبات متفاوتی با مرکز داشتند و مطالبات ملی کوردستان نیز در این جنبش مشهود بود. آیا در این صورت می توان از واحدی بە نام مردم ایران سخن گفت؟

هرگونه تلاش‌ برای یکسان‌سازی مطالبات، تلاش برای هموارکردن مسیر دیکتاتوریت محسوب می‌شود. همانطور که می‌دانید ایران کشوری رنگین‌کمانی با ملیت، ادیان، مذاهب و سلایق گوناگون است. گام اول دموکراسی پذیرش این تنوع و تکثر است. همانطور که مشکلات و دغدعه‌های زنان در جامعه ایران با مردان متفاوت است، مطالبات و مشکلات ملیت‌ها نیز با هم فرق دارد. یک فرد سنی با یک فرد شیعه از لحاظ‌ مشکلات با هم فرق دارند. مگر می‌شود یک انسان کورد را که سالها از حق آموزش به زبان مادری، حق حیات و … منع شده است و یک ستم سیستماتیک را تجربه کرده است، با یک انسان فارس که کلیه امکانات و منابع در اختیار او بوده است، با همه کم و کاستی‌ها با زبان مادری خود نه تنها تحصیل کرده بلکه آن را بر کاربران زبانهای دیگر نیز تحمیل کرده است، یکی پنداشت. کسی که در همه سطوح سیاسی می‌تواند مانور دهد را با کسی که حتی اجازه مدیریت یک شهر را از او سلب کرده‌اند چگونە میتوان همسطح پنداشت؟ درست است که یک انسان فارس نیز گاها بدلیل همسونبودن با ایدئولوژی نظام حاکم، حذف خواهد شد، اما در میان ملیت‌های غیر فارس، حتی در صورت همسو شدن باز هم در یک سطح نازل سیـــاسی مشارکت داده خــــواهــــد شد.

جریان تمامیت‌خواه که بیشترشان از طیف سلطنت‌طلبان هستند به همت رسانه‌های وابسته بە خود، این تفکر و ذهنیت را به مردم القا می‌کنند که همه جامعه ایران از یک سیستم آخوندی رنج می‌کشند و فرقی میان رنج یک انسان کورد با یک انسان پایتخت‌نشین فارس وجود ندارد و مطالبات هم یکی است. آنها تا آنجا پیش رفتەاند کە یک سری شعارهای توخالی درست کردند که مابەازای آن در ارض واقع وجود نداشت و در کوردستان هم خریداری نداشت. در کوردستان اکثر شعارها حول مطالبات معوق مانده تاریخی می‌چرخید و گفتمان کاملا گفتمان کوردستانی بود.

ما به وضوح دیدیم که تا حدودی اصطکاک و حتی عدم همراهی استانهای فارس‌نشین با کوردستان و بلوچستان از همین مسئله نشات می‌گرفت. آنها دریافته بودند که مطالباتشان با هم فرق می‌کند؛ دریافته بودند که کوردستان از یک نظام فارشیست استعمارگر به تنگ آمده است. خواسته‌های مرکزگرایان شاید بیشتر حول روسری و برخی آزادی‌های مدنی می‌چرخید، اما در کوردستان مضاف بر این خواسته‌ها، این ستم ملی بر کوردها بود که بیداد می‌کرد. پس وقتی دردها و رنج‌ها مشترک نیست، طبیعیست اسم بردن از واحدی بنام مردم ایران، قلب واقعیت و انکار آن است.



آیا سرکوب و خشونت دولتی قادر بە پایان دادن بە جنبش ژینا است؟ نظر شما دربارە آیندە جنبش ژینا چیست؟

– در سیاست هیچ امری قابل پیش‌بینی نیست و پیشگویی در آن، به عنوان یک علم، هیچ جایگاهی ندارد؛ اما می‌توان رویدادها و حوادث را تحلیل و بررسی کرد. مثلا بعد از حوادث سال ٨٨ می‌توان بررسی کرد که امکان اعتراضات از‌نوع دیگری بود و این خشم در سال ٩٦ و ٩٨ و نهایتا سال ١٤٠١ در جنبش ژن، ژیان، آزادی امتداد یافت. در همه این اعتراضات نوع اعتراض، میزان مشارکت و طبقه مشارکت‌کننده فرق داشت، برای نمونه جرقه اعتراضات سال ٩٨ از‌ گران شدن بنزین شروع شد و بیشتر بن‌مایه‌ی اقتصادی داشت. اما سال ١٤٠١ با قتل حکومتی ژینا، حول یک محور اجتماعی و خشم از گشت ارشاد جرقە آن زده شد و کم کم خواسته‌ها و شعارها حول محور اصل نظام و براندازی آن شکل گرفت. در همه این اعتراضات میزان مشارکت، طبقه مشارکت کننده، ریزش‌نیروهای خودی، حتی زنان به عنوان پایه‌های اصلی اعتراضات با هم فرق دارد. اما جنبش ژینا مجموعه‌ای متشکل از همه‌ی اینها بود. یعنی هم جنبش فمنیستی، هم کارگری، هم جنبش ملیت‌های تحت ستم در آن وجود داشت و به همین دلیل میزان مشارکت بسیار فراگیر و مردم در یک قدمی سرنگونی نظام پیش رفتند. بــه زعــــــم بنــــده چندین فاکتور در بـــه انجـــــام نرسیدن آن دخیل بود:

اول: اپوزیسیون جعلی و ضعیف که متشکل از سلطنت‌طلبان، برخی چهره‌های سلبریتی و پان‌فارس‌ها که مسیر انقلاب را به بیراهه بردند. جریانی که گمان می‌رفت ساخته دست خود رژیــــم جمهوری اســــلامی بود تا سرعــــت انقلاب را کنـــــد کنند.

دوم: سهم‌خـــواهی جــــریــــانات سیاسی علی‌الخصوص جریانات فیک و بدون پشتوانه.

سوم: بالا بودن میزان شدت و صبعیت برخورد رژیم با معترضین.

چهارم: سیاست تفرقه بیانداز و حکومت کن نظام میان کلیه جریان‌های اپوزیسیون. برای نمونه نظام می‌دانست که احزاب کوردی در کوردستان دارای عقبه و پشتوانه مردمی هستند. لذا موضوع تجزیه‌طلبی و کوردهراسی را آنهم نه از زبان خود بلکه بواسطه جماعت سلطنت‌طلب به راه انداخت و تا حدودی هم موفق شد.

داگرتنی بابەت