ئارامتر بخوێنەوە!

راسان و جنوب زاگرس، نگرشی به نقش یارسان

نیشتمان

ئاماژە

جنبش ملی کُرد در کردستان به دنبال احقاق حقوق ملّیِ خلق کرد است که شامل شرق کردستان نیز می­شود. هدف از این مقاله این است که نقش آیین یارسان، به عنوان نهضتی هویت­خواه را در راسان جنوب زاگرس بررسی نماید. این پژوهش به روش کتابخانه ای انجام گرفته­است.یافته­های این تحقیق نشان می­دهند که جنبش ملی در جنوب زاگرس به علت مسائل ژئوپولیتیکی روند جداگانه­ای را نسبت به سایر بخش­های شرق کردستان طی کرده­است؛ همچنین آیین یارسان به عنوان نهضتی هویت­خواه در این منطقه حضور دارد؛ گرچه طی فشارهای تاریخی دچار آسیمیلاسیون گشته که احیاء آن نیاز به آگاهی­بخشی به روش­های فرهنگی-مدنی دارد.می­توان نتیجه گرفت که با احیاء مفاهیم اصیل یارسان، پیروان این آیین در مقیاسی گسترده­تر به جنبش تازه­ی حزب دمکرات کردستان ایران تحت نام «راسان» بپیوندند.

مقدمه

تمام پدیده­های این­جهانی از جمله پدیده­های اجتماعی وابسته به دو مقوله­ی «زمان» و «مکان»اند؛ جنبش­های سیاسی و مدنی نیز مشمول همین قاعده بوده و در تحلیل­شان می­بایست این دو فاکتور را مدّ نظر قرار داد. مبارزه­ی کردها در شرق کردستان واقع در غرب ایران نیز در طول تاریخی بیش از یک­صد سالە، گستره­ی جغرافیایی وسیعی را دربرگرفته­است؛ جغرافیایی که گرچه در ابتدا محدود به مناطق خاصی بوده، اما اکنون با نفوذ هرچه بیشتر اندیشه­ها و مطالبات هویت­طلبانه تا جنوبی­ترین مناطق کردنشین در زاگرس رخنه­کرده­است.

جنوب زاگرس به دلایل ژئوپولیتیکی[1] دارای شرایط ویژه­ای است. شناختِ عمیقِ این جغرافیای سیاسی و جامعه­ی انسانیِ آن سبب می­شود تا راهکارهای لازم برای مبارزات مدنی و سیاسی این بخش مهم و تأثیرگذار از شرق کردستان، شناسایی شود؛ راهکارهایی که بدون اتخاذ آن­ها، هویتِ اتنیکیِ[2] این بخش از کردستان در ایران،در معرض خطر نابودی از طریق آسیمیلاسیون هویتی-زبانی[3]قرار می­گیرد.

حزب دمکرات کردستان ایران به عنوان باسابقه­ترین و پرنفوذترین حزب در شرق کردستان، سازماندهی و اجرای بخش عظیمی از این مبارزات را عهده­دار است. این حزب بیش از چهار سال است که با توجه به تغییرات در دو فاکتور«زمان» و «مکان» و به­منظورِ حفظ پویاییِ مبارزه – که لازمه­ی استمرار در جنبش است – برنامه و استراتژی[4] متأخر خود را تحت عنوان «راسان» معرفی و اجرایی نموده­است.

با توجه به ویژگی­های «راسان» به عنوان طرحی همه­جانبه و فراگیر برای مبارزه در این برهه و با در نظر گرفتن موارد طرح شده در باب «جنوب زاگرس»، به این قناعت می­رسیم که «راسان» برای دستیابی به اهدافش در منطقه­ی مذکور، نیازمند شناسایی پتانسیل­هایی جهت به حرکت درآوردن موتور این برنامه­­ی مبارزاتی است؛ بی­شک یکی از ریشه­دارترینِ این پتانسیل­ها از نظر فلسفی، تاریخی و سیاسی، حضور «آیین یارسان» با پیشینه­ی بیش از هزار سال در این جغرافیاست.

راسان

برای ورود به بحث «راسان»، ابتدا به بیان عوامل و زمینه­های بروز آن در طول تاریخی نه چندان دور می­پردازیم.

کردستان و مبارزه­ی ملی

دولت-ملّت / دولتِ ملّی

دو مقوله­ منجر به ایجاد مفهوم «هویّت جمعی»[5] می­شوند؛ این دو مقوله عبارتند از:

 الف) اشتراکات درون گروهی

 ب) تمایزات با دیگر گروه­ها

 «هویتِ جمعی» در طول تاریخ و در گذر از رویدادها می­تواند به ساخت مفهوم «ملّت»[6] بیانجامد؛ لذا «ملّت» و «هویّت»[7] پیوند تنگاتنگی با یکدیگر دارند. «ملّت­گرایی»[8] می­تواند بنیان مستحکمی را برای تعریف «کیستیِ جمعی» ما فراهم نماید. «کارکرد کلیدی ملّت­گرایی عبارت است از ساختارهای انسجام اجتماعی؛ گرچه خودِ ملّت­گرایی هم سرچشمه­ای است برای چنین انسجامی و ساختار همبستگی­ها و هویت­های جمعی را می­سازد»(کلهون، 1395: 290)

در جهان مدرن بحث­های بسیاری پیرامون مفهوم «ملّت»، لزوم پرداختن به چنین مفهومی، همچنین مفهوم «جهان­وطنی»[9] از طرف اندیشمندان بزرگ، مطرح و منجر به نتایج متفاوتی شده­است[10]. قصد نگارنده در اینجا پرداختن به این نظریات متفاوت نیست؛ بلکه تنها به­طور خلاصه به وجه مورد نظر خود می­پردازد.

«نه ملّت­گرایی و نه قومیت[11]، هیچ­کدام چونان بخشی از نظام کهنه­ی سنتی، رو به نابودی نیستند. بلکه هر دو، بخشی از مجموعه­ی مدرنی از هویت­هایی مقوله­ای[12] هستند که نخبگان و دیگر مشارکت­جویان در منازعات سیاسی و اجتماعی به آن­ها متوسل می­شوند»(همان: 107) این گفته­ی «کلهون»[13] هم­زمان نشان می­دهد که علی­رغم بحث­های «جهان­وطنی»ِ روزگار مدرن، «ملّت­گرایی» بحثی کهنه نیست، بلکه با پویایی، خود را در جهانِ نو بازتعریف نموده و از طرفی سخت با مقوله­ی «سیاست» در ارتباط است.

در تعریف «ملّت»، به مفهوم «هویّت جمعی» پرداختیم. از طرفی زندگی اجتماعی گروه­های جمعیِ انسانی، ناگزیر از سازمان­دهی، برنامه­ریزی و مدیریت است. اگر این سازمان مدیریتی را «دولت» و یا «حکومت» بنامیم، با دو پیش­شرطی که بیان شد به این نتیجه می­رسیم که «ملّت» و «ملّت­گرایی» نمی­تواند جدای از بحث «دولت» و «حکومت» باشد؛ لذا سخت به مقوله­ی «سیاست» گره خورده­است.

«تا پیش از ظهور دولت مدرن، ملّت­ها نه در امپراتوری عثمانی واحد بنیادینِ ساختار سیاسی بودند و نه در غرب»(همان: 21). در دوران پیشامدرن گروه­های قومی، در مجاورت با سایر گروه­های قومی و دولت تعریف می­شدند؛ به این تعبیر، بی تردید «قومیت» متعلق به جهان پیشامدرن است که در آن، غالباً «دین» حاکم بر سازه­های انتسابی بود، چیزی مثل سیستم ملّت امپراتوری عثمانی. اما ظهور دولت­ها و شهرهای مدرن، بار دیگر، به «قومیت» رونق بخشید و آن را از نو ساخت(همان: 306).

مدرنیته[14] اصطلاح «دولت-ملّت» را به جهان سیاست عرضه کرد. اصطلاحی که می­تواند برای بیان دو روی یک سکه به­کار رود. «کلهون» هر دو برداشت از این اصطلاح را بیان کرده و با مقایسه­ی آن­ها با یکدیگر، اصطلاح دیگری تحت عنوان «دولتِ ملّی» را نیز از قول «تیلی»[15] معرفی می­نماید. وی آنجا که می­گوید: «بی­گمان انگارهء دولت-ملّت زیان­بار است»(همان: 23) درباره­ی شیوه­ای سخن می­گوید که به ذهن ما متبادر است و در ادامه با زیرکی تمام هر دو روی این سکه­ را یک­جا می­نمایاند:  «آن خط تیره، مفهوم مردم متحد به لحاظ تاریخی یا طبیعی را که به یکدیگر تعلق دارند، به مفهوم حکومتی مدرن با قدرت نظامی و ظرفیت کارکردی بی­سابقه در مدیریت امور داخلی مقید می­کند»(همان­جا) روی اول این سکه «ملّت» است با تمام حقوق خود که حق دارد تا «دولت» خود را داشته­باشد؛ اما روی دیگر (دولت-ملّت)ی است که به قدرت نظامی سرکوبگر پیوند خورده است. 

باید یادآور شد که «تیلی اصطلاح «دولت-ملّت» را منحصر به دولت­هایی می­داند که «مردم­شان هویت زبانی، دینی، یا نمادین نیرومندی دارند»[16] و لذا می­خواهد تمایز کاملی بگذاریم میان «دولتِ ملّی» و «دولت-ملّت». ظاهراَ دولت­های ملّی (که تیلی تعریفش نمی­کند) دولت­هایی هستند که می­کوشند سلطه­ی مستقیم خود را به تمام جمعیت­شان بگسترانند»(همان: 119)

از نظر «کلهون» مقوله­ی «هویت­های قومی» تناقضی با ملّت­گرایی ندارد. وی معتقد است که «ملّت­گرایی به خاطر مرزگذاری میان اجتماعات سیاسی و طرح دعاویِ ناظر به حقّ تعیین سرنوشت و حکومت مشروع با ارجاع به «مردم»ِ کشور، برتری خطابه­ی خود را حفظ می­کند. همبستگی­ها و هویت­های قومی اغلب زمانی خودنمایی می­کنند که گروه­ها در پی استقلال «ملی» نیستند، بلکه در عوض به دنبال به رسمیت­شناسیِ حضورشان در درون/ یا به شکل متداخل در مرزهای ملّی یا ایالتی باشند. با این­همه، دشوار بتوان چنین دعاوی قومی را از ملّت­گرایی به­دور دانست. غالباً روش­های توسل به این هر دو گونه­ی هویتِ مقوله­ای، مشابهند»(همان: 154) از این سخن می­توان نتیجه گرفت که نویسنده­ی آن در تعریف «دولت-ملّت» و «ملّت­گرایی» با «تیلی» هم­عقیده­ است و این دو اصطلاح را در نقطه­ی مقابل «دولتِ ملی» می­بیند؛ البته لازم به ذکر است که «ملّت­گرایی»ِ مورد نظر «کلهون» از «ملّت­گرایی مدرن» متفاوت است، چرا که « دغدغه­ی اساسی ملّت­گرایی مدرن عبارت بوده از یافتن راهی برای انسجام فرهنگیِ جمعیت­های متنوع. گاه این دغدغه، فرهنگ مشترکِ جدید را بر فرهنگ­های دیگر تحمیل کرده و در این مسیر، هر دو خشونتِ ملموس و نمادین به­کار رفته­است»(همان: 308) می­بینیم که «ملّت­گرایی مدرن» راهی خلاف «ملّت­گرایی اصیل» را در پیش گرفته و با روش «دولتِ ملّی» همراه شده­است.

تجزیه­ی کردستان و جنبش­های کردی

مطالبات کردها بسته به کشوری که در آن واقع شده­اند، خود به زیربخش­هایی همچون مطالبات سرزمینی، سیاسی، اقتصادی[17]، مذهبی، زبانی و … بخش­پذیر است که تمامی­شان نتیجه­ی استقرار سیستم تبعیض­آمیز ملّی در حاکمیت کشورهای متبوع ملت کرد می­باشند(قاسملو، 1996: 91)؛ از آنجا که این تبعیضات نتیجه­ی نگرش هویتی و ملی این حکومت­هاهستند، لذا مبارزات «هویت­خواهانه» جوهره­ی اصلی جنبش­های کردی جهت احقاق حقوق مسکوت­مانده­ی خود در تمام زیربخش­های مطروحه است.

«هر تاریخ معاصر کُردی باید دو مسأله­ای را که با هم پیوند درونی و متقابل دارند، مورد بررسی و پژوهش قرار دهد: مسأله­­ی نخست مبارزه­ای است بین مردم کُرد و دولت­های حاکم بر سرزمین­هایی که این مردم در آنها زیست می­کنند. تا سده­­ی نوزدهم این مبارزه بطور عمده مبارزه­ی بین این مردم و دو دولت متنازع بود. این دو، کشورهایی بودند خواهان احراز سلطه بر این خطّه­ای که آن را از آنِ خود می­دانستند، اما از نظر فکری یا عملی تمایلی به جذب و انحلال مردم کُرد در یک «موجودیت» همگن نداشتند. امپراتوری­های عثمانی و صفویه و قاجار همه به لحاظ «کثیرالمللگی»[18] خود شاخص بودند»(مک­داول، 1383: 39) زیرا همان­طور که پیش­تر و در بحث دولت-ملّت مطرح شد، قبل از پدید آمدن حکومت­های مدرن، اغلب «دین» بود که بر سازه­های انتسابی غلبه داشت و «ملّت» واحد بنیادینِ ساختار سیاسی محسوب نمی­شد؛ لذا در امپراتوری عثمانی یا صفویه نیز جریان اسلام فراملّی محور حکومت بود. «تا سده­ی بیستم کسی زیاد مقید مرزهای کردستان یا مردمی نبود که در محدوده­ی این مرزها می­زیستند. تنها مسأله­ی حساس در این زمینه مسأله­ای بود که به شمار واقعی ساکنان مسلمان این سرزمین مربوط می­شد که عمدتاَ کرد بودند، در قیاس با مسیحیانی که در نیمه­ی دوم سده­ی نوزدهم در آناتولی شرقی می­زیستند-این هم بیشتر به علت خطری بود که از ناحیه­ی روس­ها حس می­شد»(همان: 48) به این ترتیب تا این زمان ستم هویتی و ملی احساس نمی­گردید؛ گرچه کردستان در این زمان اولین تجزیه­ی سرزمینی خود را تجربه نموده بود؛ تجزیه­ای که به دلیل ساختار دینی حکومت­ها و ستم مذهبیِ شیعیِصفویه رخ داد(همان: 79-77).

حکومت­های کردی از قدیم الایام تا سده­ی نوزدهم حکومت­های نیمه مستقلی بودند(همان: 82). این استقلال تا دوره­ی سلجوقی بسیار بیشتر بود(همان: 70)از طرفی در زمان صفویه و عثمانی «رؤسای قبایل کرد از این موقعیت رشک­انگیز بهره­مند بودند که ببینند تمکین به کدام یک از این دو امپراتوری عاقلانه­تر است و با استفاده از تأیید یکی از آن دو، حداکثر آزادی در امور داخلی را برای خود تأمین کنند(همان: 76). لذا این تجزیه­ی سرزمینی تأثیر زیادی بر ساختار اجتماعی و حکومتیِ کردها نداشت؛ آن­ها به هر حال حکومت محلی خود را داشتند و می­بایست با یک حکومت مرکزی همکاری داشته باشند. الگویی که «مک­داول»[19] از آن تحت عنوان «الگوی تمکین صوری به حکومت مرکزی» یاد می­کند(همان: 69). این حکومتِ مدرن بود که با پدید آوردن مفاهیمی چون «تمامیت ارضی» سعی کرد تا سلطه­ بر سرزمین­ها را حق ابدی خود سازد؛ چنان­که «تمامیت ترکیه در محدوده­ی مرزهای کنونی آن، برای کسانی که به مواریث کمال آتاتورک[20] بنیانگذار ترکیه­ی جدید وفادارند، تقریباَ صورت امری «عرفانی» را یافته­است. در نتیجه برای این مردم از دست رفتن کردستان به رغم فقر شدیدش، بزرگترین ضربه بر «هویت ارضی» ترکیه است»(همان: 48)؛همان وضعی که با شروع حکومت رضاشاه در ایران به­وجود آمد و در سوریه و عراق هم وجود دارد.

از زمان اولین تجزیه تا سال­های دهه­ی 1920 مرزهای ایران و عثمانی در کردستان نفوذپذیر بودند که این امر برای اقتصاد و نیز جنبش­های استقلال­طلبانه­ی کردی فرصت محسوب می­شد(همان: 49) گرچه تا کنون نیز نفوذپذیری نسبی خود را حفظ کرده­اند. این مرزها توسط حکومت­های ایران و عثمانی مدام جابه­جا شدند تا در پیمان مشهور به «ذهاب» به ثبات نسبی رسیدند. « خط مرزی که در سال 1639 رسماً در پیمان ذهاب مقرر شد، به رغم منازعات و تجاوزات عدیده، تا سال 1914 برجا ماند»(همان: 76).

نگرش اسلام فراملی در ایران و عثمانی ابدی نبود؛ «شیخ عبیدالله نهری» در زمانی که قاجارها همسایه­ی عثمانی بودند، اولین بانگ ملی­گرایانه­ی کرد را برآورد.وی در سال 1880 به ایران تاخت و مدعی شد که به نام مردم کرد چنین می­کند و نخستین بیانیه­ی ناسیونالیسم کرد[21] را تحت پیامی به ویلیام آبوت[22] ژنرال کنسول بریتانیا در تبریز فرستاد(همان: 118).رؤیای اتحاد کردستان ایران و عثمانی توسط او مطرح شد(کوچرا، 1377: 26) گرچه برخی از مورخان بر آنند که «امیر بدرخان»  که قبل از «شیخ عبیدالله» بزرگترین حکومت را در کردستان بنا نهاده، یک کرد ملی­گرا بوده، اما در عین حال معتقدند که مقاصدش هرگز به درستی شناخته نخواهند شد. این در حالی است که بسیاری از کردهای ترقی­خواه «بدرخان» را تنها به عنوان یک فئودال بزرگ می­شناسند. با این همه«امیر بدرخان» بی­گفت­وگو یکی از قهرمانان استقلال کرد سده­ی نوزدهم است(همان: 25).

در آخرین سال­های حکومت عثمانی، پراکندن سازمان­یافته­ی کردها از سرزمینشان در دستور کار سلطان ترک قرار گرفت(مک­داول، 1383: 199) و ابرقدرت­ها نیز در اثنای جنگ اول جهانی سنگ­بنای تجزیه­یِ سرزمینیِ دیگری را برای کردستان پی نهادند؛ تجزیه­ای که ماهیتاً بسیار متفاوت از جدایی اولیه بود. این­بار کشورهای بریتانیا و فرانسه، پس از اطلاع از شکست آلمان، «پیمان سایکس­پیکو»[23] را در زمینه­ی امور مربوط به آینده­ی خاورمیانه امضاء کردند که به موجب آن امپراتوری عثمانی به دو منطقه­ی نفوذ بریتانیا و فرانسه تقسیم می­گردید. منطقه­ی تحت نفوذ بریتانیا که منطقه­ی «سرخ» نامگذاری شده بود: بین­النهرین(عراق) که از خانقین(در کردستان جنوبی) تا جنوب کویت را شامل می­شد. منطقه­ی زیر نفوذ فرانسه: منطقه­ی «آبی»، شامل سوریه، لبنان فعلی و جنوب شرق ترکیه(کردستان شمال شرقی) و فلسطین منطقه­ی «قهوه­ای» که قرار شد زیر نظر بین­المللی اداره شود. سازانوف وزیر خارجه­ی روسیه پس از اطلاع از این قرارداد اعلام داشت به شرطی که مناطق شمال شرقی ترکیه به روسیه واگذار شود با قرارداد مذکور موافقت می­کند. این مناطق عبارت بودند از طرابوزان و قسمت شمال غربی کردستان؛ بدین ترتیب قسمت اعظم خاک کردستان از سوی سه دولت امپریالیستی تقسیم شد(قاسملو، 1996: 54).در 30 اکتبر 1918 پیمان آتش­بسی به امضاء رسید که یه موجب آن ترکیه بدون قید و شرط تسلیم و بساط امپراتوری عثمانی برچیده شد. با پایان یافتن جنگ، سازمان­ها و روزنامه­های کردی مبارزه­ی گسترده­ای را آغاز نمودند و نخستین شعار آن­ها تأسیس یک دولت مستقل کرد بود(همان: 56). دکتر قاسملو می­نویسد: «تاریخ خلق کرد از نیمه­ی دوم قرن 19 تا جنگ دوم جهانی عبارت بوده از یک سلسله قیام به­منظور کسب آزادی و استقلال و از آغاز قرن بیستم عبارت بوده از مبارزه برای تشکیل دولت مستقل کرد»(همان: 91).

در کنفرانس صلح که در 18 ژانویه 1919 در پاریس گشوده شد، بریتانیای کبیر و فرانسه درباره­ی تجزیه­ی امپراتوری عثمانی به مجادله­ی سختی با یکدیگر پرداختند، بی­آن­که اعتنایی به خواست کردها نمایند؛ حال آن­که سرزمین کردها در قلب منطقه­ی مورد نزاع فرانسه و انگلیس بود. از دیگر موارد قابل ذکر، نخستین اعتراف به وجود کرد­ها از سوی جامعه­ی جهانی در معاهده­ی سور[24](مورخ 11 اوت 1920) است. ماده­ی 62 این پیمان پیش­بینی می­کند که کمیسیونی متشکل از نمایندگان ایتالیا و فرانسه و بریتانیا ظرف شش ماه زمینه­ی خودمختاریِ محلی در مناطقی از ترکیه که در آن­ها غلبه­ی جمعیت با کردهاست را فراهم کند و ماده­ی 64 امکان کسب استقلال برای جمعیت کرد «منطقه­ی خودمختار» را ظرف یک سال پیش­بینی می­کند(کوچرا، 1377: 47)[25]!

پس از پیمان سایکس­پیکو دو کشور نوظهور عراق و سوریه متولد شدند و ترک­ها هم پس از امپراطوری عثمانی در محدوده­ی کشور ترکیه به حکومتی مدرن روی آوردند. با این حساب سرزمین کردستان عملاً بین چهار کشور ایران، ترکیه، عراق و سوریه تقسیم شده بود؛ کشورهایی با سیستم مرکزگرا و تمامیت­خواه که حکومتی از نوع «دولتِ ملّی» را برگزیده بودند. شیوه­ای که اهداف و آثارش پیش­تر بیان شد؛ لذا جنبش­های ملّی کرد در تمام بخش­های این سرزمینِ تجزیه­شده، به­صورت عمیق و گسترده­ای شکل گرفتند. این جنبش­ها هر کدام، دردسری برای حکومت­های کشوری بودند که در آن واقع شده­بودند. علاوه بر آن، از حسن نیت و همکاری کردهای آن­سوی مرزهای قراردادی، برای بقا و پیروزی مبارزات خود سود می­جستند. این شرایط و دیگر رخدادهای تاریخی، دو پیمان مهم دیگر را شکل داد که هر دو برای جنبش کرد اثرات مخرب فراوانی را به بار آوردند.

از جمله­ی این پیمان­ها، می­توان به پیمان «سعدآباد» اشاره نمود که در سال 1937 در کاخ رضاشاه در سعدآباد امضاء شد. به موجب آن طرف­های امضاء کننده – ایران، ترکیه و عراق – مرزهای موجود را به رسمیت شناختند و متعهد شدند تا اصول حسن هم­جواری را رعایت کنند(مک­داول، 1383: 389-388). امضای این پیمان و همکاری بین این سه دولت،عرصه را بر جنبش­های ملّی کردستان تنگ­تر نمود.

توافق الجزیره در 6 مارس 1975 برای کردها عواقب مرگباری به دنبال داشت(کوچرا، 1377: 405). «کوچرا» می­نویسد: «چند روز بعد، توافقی که بین شاه ایران و صدام حسین در الجزیره حاصل شد، به جنبش بارزانی و تمام رؤیاهای استقلال کردستان پایان داد»(همان: 396). توافق الجزایر در واقع نه یک توافق ساده­ی مرزی که توافقی اساسی و درازمدت(استراتژیک[26]) بود. ضمن این پیمان ایران پشتیبانی از کردهای عراق را رها کرد و عراق نیز متعهد شد تا هرگونه پشتیبانی خود از سازمان­های ضد ایرانی که در بغداد پایگاه داشتند – به­ویژه حزب دمکرات کردستان ایران – را قطع کند(همان: 404).

با تمام فشارها و سرکوب­های تاریخی در چهار پارچه­ی کردستان، هنوز هم مشعل مبارزه­ی ملّیِ کُرد در این سرزمین­ها روشن و گرم است. تاریخ نشان داد که نه تنها رؤیای بارزانی­ها برباد نرفته، بلکه در واقعیت، منجر به تأسیس حکومت کردی در عراق شده­است. برخلاف توافق شاه ایران و صدام –که اکنون هیچ­کدام­شان نه تنها در صدر حکومت که حتی در قید حیات هم نیستند– احزاب کردستانیِ ایران در کردستانِ عراق وظیفه­ی رهبری و سازماندهی جنبش شرق کردستان را به انجام می­رسانند. کردهای ترکیه و سوریه هم با مبارزاتشان، توجه جهان را به خود جلب کرده­اند. چراغ این مبارزه همچنان فروزان است.

شرق کردستان و ایران

پس از اولین تجزیه­ی سرزمینیِ کردستان که در نتیجه­ی جنگ­های صفوی و عثمانی رخ داد، شرق کردستان از بخش اعظم آن جدا شد و در ایران باقی ماند. تا زمان تشکیل حکومت مدرن، مشکلات بین کردها و حکومت مرکزی مربوط به همان جریانات پیشامدرن بود که از آن جمله می­توان به مسائل مذهبی اشاره نمود؛ «مک­داول» می­نویسد: متعاقب انقلاب مشروطیت سال 1906 تنش بین سنی­ها و شیعه­ها در آذربایجان به سرعت شدّت گرفت و موجب تشدید آن، رشد آگاهی شیعیان از شیعه بودن خود و در عین حال حرکات قبایل کرد بود که موجب اغتشاش و بی­نظمی می­شدند. تنش­های مذهبی در واقع بیشتر پوشش کشمکش طبقاتی بودند تا کشمکش­های قومی(مک­داول، 1383: 194). این سخن نشان می­دهد که تا اواخر حکومت قاجار نیز، این «مذهب» است که عنصری مسلّط بر مطالبات و کشمکش­هاست. اما پس از اعمال سیاست­های مرکزگرا توسط رضاخان در ایران، اختلافات ملّی بین کردها و مرکز بالا گرفت که نتیجه­ی استقرار سیستم تمامیت­خواه با توسل به قدرت نظامی و سرکوب قبایل[27] و عشیره­ها به­منظور دگرگون کردن ساختار اجتماعی ایران بود(همان: 372-371) گرچه در آنجاها که اقتدار حکومت بلامعارض بود، رضاشاه سطوح پایین سازمان عشیره­ای را در مقام مانعی در برابر اندیشه­های «بلشویک»[28]ی دست­نخورده نگه داشت. همین­طور بافت جمعیتی مناطق مختلف را در راستای سیاست­های همگون­سازی تغییر داد. سیاست­های فرهنگی و زبانیِ[29] ناعادلانه­ای را در پیش گرفت که به موجب آن زبان کردی در 1934 نخست در مدارس و سال پس از آن در «ملاء عام» ممنوع شد(همان: 388-387). در این بخش به اهمّ رویدادهای این دوران – که تا کنون نیز ادامه دارد – می­پردازیم.

قیام سمکو

بعد از جنگ اول جهانی در کردستان ایران، قیام­هایی به­ وقوع پیوست که از همه مهمتر قیام «سمکو» بود. وی بخش عظیمی از کردستان ایران را آزاد کرد(قاسملو، 1996: 89). بی­شک این قیام ماهیت ملّی داشته­است. «کوچرا» می­نویسد: «در ایران، سمکو که از سیاست­های «مرکزیت» رضاخان، شاه آینده­ی ایران، احساس خطر می­کند، می­کوشد از تیرگی مناسباتی که متعاقب امضای قرارداد 1919 در روابط انگلیس و ایران پدید آمده، استفاده کند»(کوچرا، 1377: 51) «دکتر قاسملو» نیز چنین اعتقادی دارد؛ وی می­نویسد: «در سال 1925 رضاخان حاکم و دیکتاتور ایران شد و سیاست استبداد و به تحلیل بردن خلق­های تحت ستم ایران از جمله ملّت کرد را در پیش گرفت؛ به­همین جهت از بین بردن سمکو را جزو اولویت­های خود قرار داد»(قاسملو، 1996: 90). «مک­داول» نیز بر این باور است و می­گوید: رضاخان نیز مانند مصطفی کمال در ترکیه مصمم بود تا اقتدار مرکزی را در سرتاسر کشور اعمال کند و با پیروی از همان سیاست، جامعه­ای چند ملیتی را به جامعه­ای واحد بدل سازد. این عمل متضمن آوردن قبایل – برای نخستین بار – به زیر نظارت مستقیم حکومت و تحمیل یک زبان واحد، یعنی زبان فارسی، در کشوری بود که زبان­های مختلفی در آن رایج بود و نیز متحدالشکل کردن لباس در جوامع شهری و روستایی. شورش سمکو از این جهت سرکوب شد که تهدیدی مستقیم به این احوال بود(مک­داول، 1383: 383).

بی­شک نامه­ا­ی که سمکو در سال 1922 به فرمانده­ی ایرانی در آذربایجان نوشت، سند محکمی بر ادعای ملّی بودنِ قیام اوست. سمکو می­نویسد: « ببینید ملت­های کوچک جهان که یک چهارم قبایل کرد هم نیستند چگونه خودمختاری­شان را از دولت­های بزرگی چون دولت آلمان گرفتند. اگر این ملّت بزرگ کرد نتواند حقش را از ایران بگیرد ترجیح می­دهد(در چنین شرایطی) بمیرد و زنده نباشد. دولت ایران چه بخواهد و چه نخواهد ما کردستان را خودمختار می­کنیم؛ بنابراین خطا است اگر کسی بخواهد بی­جهت موجب اتلاف جان انسان­ها بشود»(کوچرا، 1377: 65) به همین دلایل هویت­خواهانه است که می­بینیم «دولت ایران از همان ابتدا کوشید سمکو را از میان بردارد: بسته ای حاوی مواد منفجره برای او فرستاد، اما هرچند بمب منفجر شد و یکی از برادران سمکو را کشت، رئیس قبیله­ی شکاک، خود از این سوءقصد جان سالم به­در برد»(همان: 60).

«سمکو که ایرانیان(حسن ارفع) و ترکان(اوزدمیر) او را «غارتگر» و «راهزن» و «جبّار» یا «حقیر و نادرست» می­دانند، در حقیقت شخصیتی است بغرنج و به رغم توطئه­ی عامّی که برخی ملّی­گرایان کرد ایران نیز در آن مشارکت داشته­اند تا از او بزن­بهادری ساده و جنگجویی فئودال بسازند، ملّی­گرایی راستین بود»(همان: 62 و 64)[30].

ایرانیان با رغبت و علاقه نقل می­کنند که سمکو مخالفان خود را از فراز قلعه­ی پدرش به زیر می­افکند و می­کشت؛ اما داستانی که گزارش یکی از افسران اوست نشان می­دهد که سمکو آن موجود «ابتدایی و ساده­ای» نبوده است که ایرانیان می­خواهند او را بدان صورت ارائه دهند. سمکو درجه­دار اسیری که در حضور رؤسای کرد قصد جانش را نموده به پاس دلیری­ می­بخشد؛ او و عده­ای دیگر از اسرا را آزاد کرده، به هر کدام یک سکه­ی طلا داده و از نیروهایش می­خواهد که آن­ها را تا خطوط ایران بدرقه کنند(همان: 65-64).

از مظاهر شگفت­انگیز «تجددخواهی» سمکو ایجاد خط تلفنی بود که قرارگاهش در «چهریق» را با «ساوجبلاغ» و «دیلمان» و سایر مراکز عمده­ی منطقه­ی تحت فرمان او مربوط می­کرد. در کنار قلعه­ای که پدرش بر صخره­ای در وسط رود ساخته و آشیانه­ی عقابی به معنای واقعی کلمه بود، عمارتی بزرگ و امروزی بنا کرده بود… در این عمارت ایرانی­ها پس از شکست سمکو پیانویی یافتند. تاریخ نمی­گوید که این پیانویی را که در این محیط وحشی و بربری کردستان آواره مانده بود، چه کسی می­نواخته­است(همان: 64).

جمهوری کردستان و تشکیل حزب دمکرات کردستان[31]

«جمهوری مهاباد به­رغم کوچکی خاک و کوتاهی عمر خود جای مهمی در تاریخ جنبش ملّی کرد دارد: این نخستین جنبش کردی بود که «روشنفکری» در رأس آن جای گرفته بود» (کوچرا، 1377: 226) «روزولت می­نویسد: «پیدایش و پا گرفتن جمهوری کوچک مهاباد و تاریخ کوتاه و پر تلاطم و از بین رفتن ناگهانی آن، یکی از روشن­ترین رویدادهای تاریخ جدید خاورمیانه است»(قاسملو، 1996: 97).

«جنبش مورد نظر از این جهت حائز اهمیت است که موفق شد برای اولین بار در تاریخ کردستان، حکومت ملّی کرد تشکیل دهد که در مدت عمر کوتاه خود به روشنی برای خلق کرد به اثبات رسانید که تنها حکومتی می­تواند خدمت نموده، منافع خلق را تأمین کند که از درون مردم برخاسته باشد. به همین دلیل است که خلق کرد نه تنها در ایران بلکه در خارج از ایران نیز با احترام فراوان یاد جمهوری مهاباد را گرامی می­دارد»(همان: 98).

جنگ جهانی دوم که همچون جنگ جهانی اول نقطه­ی عطفی برای ملّت کرد محسوب می­شود، رویدادهایی را در خاورمیانه رقم زد که به پیدایش جمهوری کردستان انجامید. طی این رویدادها شرق کردستان در ایران، تحت نفوذ بریتانیا و شوروی قرار گرفت(مک­داول، 1383: 395)؛  دو کشوری که دو سیاست متفاوت را در این مناطق در پیش گرفتند: شوروی مایل بود تا کردها بیشتر به امور خود بپردازند و کمتر چشم به تهران داشته باشند؛ در عوض بریتانیا برخورد متفاوتی اتخاذ کرد؛ نمی­خواست که قبایل کرد پشت­پا به تابعیت ایران بزنند و شکلی از خودمختاری یا استقلال را اعلام کنند(همان: 396).

«قاضی محمد نیز مانند بعضی از رؤسای قبایل، مداخله­ی متفقین را در ایران به چشم فرصتی برای نیل به درجه­ای از خودمختاری دیده­بود»(همان: 402) قاضی محمد، شخصیت مورد قبول مردم مهاباد که از خاندانی با سابقه­ی مبارزات ملّی و درس­خوانده و مذهبی بود(کوچرا، 1377: 195-194) و رهبری جنبش مهاباد را بر عهده داشت، به­خاطر مقاصد ملّی، جویای حمایت شوروی­ها بود. شوروی­ها می­خواستند که کردها، به­ویژه کردهایی که آن سوی منطقه­ی اشغالی بودند، چشم امید به آن­ها داشته باشند و نه به انگلیسی­ها، اما روی خوشی به برآوردن آرزوها و امیال مردم کُرد نشان ندادند. آن­ها در دومین سفری که نمایندگان کرد در ماه مه 1942به باکو داشتند، بیان کردند که اتحاد شوروی از حق تعیین سرنوشت اقلیت­ها پشتیبانی می­کند، اما هنوز وقت استقلال کردستان نرسیده­است(مک­داول، 1383: 403-402).[32]

قاضی محمد در آوریل 1944 رسماً به ریاست «کومله­» پذیرفته شد(همان: 408). مهمترین ویژگیِ «کومله­ی ژیانه­وه­ی کوردستان»(کمیته­ی احیای کردستان) معروف به «ژ-ک»، دید و برداشت اجتماعی­اش بود که برمبنای ناسیونالیسم مبتنی بر قومیّت شکل گرفته­بود(مک­داول، 1383: 405). در سپتامبر 1945 قاضی محمد و رؤسای عمده­ی مهاباد به باکو سفر کردند و قاضی در بازگشت از این سفر جلسه­ای مرکب از اعیان را دعوت به اجلاس کرد و تشکیل حزب دمکرات کردستان را اعلام نمود. این جریان منتهی به انحلال کومله و انتقال آن به حزب جدیدالتأسیس شد(همان: 410-409).«حزب دمکرات کردستان به­زودی برنامه­ی خود را طی «بیانیه»ای منتشر می­کند که از آن جمله خودمختاری برای کردستان در چهارچوب ایران و کاربست زبان کردی به عنوان زبان رسمی می­باشد(کوچرا، 209-208).

قاضی بر اعتقاد خود به قانون اساسی ایران تأکید[33]و اعلام می­کند که «شورای عالی» که منطقه­ی مهاباد را اداره می­کند با دولت مرکزی در ارتباط است(همان: 211). همچنین به خبرنگار آژانس فرانس­پرس[34] در تشریح وضع فعلی کردستان می­گوید: چنانچه دولت مرکزی بخواهد قوانین حقیقتاً دمکراتیکی در تمام کشور اجرا کند و قوانین جاری در کردستان، یعنی آموزش به زبان کردی و خودمختاری دستگاه اداری و ارتش محلی را به رسمیت بشناسد، کردها راضی خواهند بود و حاضرند تا روابط عادی با دولت تهران را از سر بگیرند(همان: 219).

بارزانی در 11 دسامبر 1946 در رابطه با شکست جمهوری کردستان در بوکان چنین اظهار کرد: «این کردها نبودند که از ارتش ایران شکست خوردند – بلکه این اتحاد شوروی بود که از ایالات متحده و بریتانیا شکست خورد»(همان: 225)! گرچه این سخن، خیانت خوانینِ کُرد برای خوش­خدمتی به حکومت مرکزی را توجیه نمی­کند؛ خیانت­هایی که نمونه­های بسیار دارد.[35]

 

حزب دمکرات کردستان ایران و «راسان»

«دکتر قاسملو» تمام دستاوردهای جمهوری کردستان را نتیجه­ی رهبری حزب دمکرات کردستان ایران می­داند. به باور او دستیابی به وحدت با خلق­های دیگر ایران مهم است و حزب در این جهت تلاش می­کند. همچنین معتقد است که این حزب در تمامی مقاطع، بهترین و مترقی­ترین اقشار جامعه­ی کرد را در صفوف خود متشکل کرده­است.(قاسملو، 1996: 98) این ادعا برای حزبی که با تأکید بر برابری زنان(حقوق برابر، دستمزد برابر با مردان) و آزادی­های اساسی(آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی مذهب) حکومتی «غیرمذهبی» را موعظه می­کند، (کوچرا، 1377: 233)اثبات­شده است[36]؛ البته وجود چنین افکار مترقی در جامعه­ای مانند جامعه­ی کرد که «گاهی اتفاق می­افتاد که زنان نیز به عنوان رئیس عشیره انتخاب شوند»[37](قاسملو، 1996: 133)،دور از ذهن نیست. یک زن انگلیسی به نام «رزیتا فاربز»[38] که گزارش یگانه­ای از شورش آرارات به­دست داده، چنین می­نویسد: «کردها ظاهراً جنگ را نوعی سرگرمی می­پنداشتند و هر زنی را که می­دیدی انگار کودکی بر پشت و تفنگی در دست داشت»(کوچرا، 1377: 125-124) البته ما می­دانیم که جنگ برای کردها نه سرگرمی، که مسئولیت­گزینی در برابر تقدیر است[39] و این امر مختص به کردها هم نمی­باشد؛ «تجزیه­ها و جنگ­های تجزیه­طلبانه تقریباً همیشه، از سنگفرش­های خونین گذشته­اند و شاهد استقلال سیاسی را به آغوش کشیده­اند»(کلهون، 1395: 293). قاضی محمد می­گوید: «اگر ما امروز این­همه بر خودمختاری محدود کشورمان اصرار می­ورزیم، گناه این امر متوجه دولت مرکزی است که کاری در جهت پیشرفت ما انجام نداده­است. ما نمی­خواهیم از آمریکایی­ها یا روس­ها تقلید کنیم، اما این را هم نمی­پذیریم که در شرایط حیوانات ممالک متمدن زندگی کنیم»(کوچرا، 1377: 220).

مطمئناً قاضی محمد و حزب دمکرات کردستان ایران هیچ­گاه خواهان روش­های خشونت­آمیز و جنگ نبوده­اند. قاضی محمد جریانی را نمایندگی می­کرد که به گفتگوی سیاسی و توافق با تهران معتقد بود؛ در نتیجه اجازه­ی هیچ پیش­روی را هم به نیروهای پیشمرگه­ی کردستان نمی­داد و تنها حکم به حالت دفاع صادر کرده­بود(مسته­فا ئه­مین، 2007: 178)؛ حتی به نظر سرلشکر حسن ارفع، قاضی­ها هنگام ملاقات با او در تهران، خود را میانه­رو و آشتی­جو نشان دادند؛ گرچه قاضی محمد که بسیار صریح بود، دردها و آلام دیرین مردم کرد و سوءاداره­ی مناطق کردنشین را مطرح کرده­بود(کوچرا، 1377: 208-207). لازم به ذکر است که این سیاستِ تدافعی، تنها مختص جمهوری کردستان و یا حزب دمکرات کردستان ایران نبود؛ ملامصطفی بارزانی با تمام افسانه­سازی­های نظامی­اش، به جنگ تدافعی در حدود و ثغور حکومت خود معتقد بود. البته جمله­ی تاریخی او در نفی  مبارزه­ی تروریستی را هم نباید از خاطر برد؛ آنجا که می­گوید: «ما با تروریسم به سبک فلسطینی­ها و کشته شدن مردم غیرنظامی مخالفیم»(همان: 340-339).

سیاست بر مبنای مذاکره­ی حزب دمکرات کردستان ایران، تنها مختص جمهوری کردستان و یا شخص قاضی محمد نبود؛ این حزب در سرتاسر دوران فعالیت خود، حتی بعد از سرنگونی رژیم سلطنتی و با سر کار آمدن نظام جمهوری اسلامی هم به این سیاست خود ادامه داد. گفتگوهای تاریخی دکتر قاسملو و هیئت کرد در زمان شروع حکومتِ جدید، از خاطره­ها زدودنی نیست؛ گفتگوهایی که جز اِعمال خشونت از طرف رژیم خمینی و فتوای او علیه ملّت کرد، سرانجامی نداشت. منطق و مذاکره­ی حزب  در آن مقطع به خونریزی جنون­آمیز تهران در کردستان انجامید[40]؛ اما این پایان خونریزی­ها نبود. ترور دکتر قاسملو و همراهانش[41] هنگام مذاکرە با نمایندگان حکومت جمهوری اسلامی ایران در اروپا و به دست هیئت مذاکره­کننده، همچنین دکتر شرفکندی و همراهانش[42] در میکونوس، نشان از دو موضوع تاریخی دارد: یکی گفتگو محور بودن مبارزات حزب دمکرات کردستان ایران و دیگری جنگ­طلب بودن تهران در هر دو دوره­ی پهلوی و اسلامی؛ اعدام قاضی­ها در مهاباد پس از تسلیم[43] و ترور سمکو[44]به بهانه­ی مذاکره را تاریخ ثبت کرده­است.

در سراسر حکومت چهل ساله­ی جمهوری اسلامی در ایران، کردستان بیش از پیش تحت فشار بوده­است. فشارهای ناشی از سیستم دولتِ ملّی – که همچنان در حکومت جدید به قوت خود باقی ماند–در آمیزشِ با دیکتاتوری مذهبیِ رژیم، سرکوبِ بی­وقفه و اعدام­ها را به این ملّت تحمیل کرده­است. منحل و غیرقانونی اعلام شدن احزاب ملّی کردستان از طرف رژیم جمهوری اسلامی باعث شد تا رهبری، اعضاء و پیشمرگه­های این احزاب، برای استمرار فعالیت­های خود، تن به تبعید خودخواسته دهند و در باشور کردستان مستقر شوند. در تمامی این سال­های خفقان، ملّت کرد با دادنِ بهایی سنگین، تن به سکوت نداده و همچنان در سنگر مقاومت ایستاده­است و این گفته­ی «مک­داول» که «در اواخر دهه­ی 1930 کردها دیگر مطیع بودند»(مک­داول، 1383: 388) را به چالش می­کشد.

در همین راستا، حزب دمکرات کردستان ایران نیز، جنبشی نو را در شرق کردستان بنا نهاده و آن را تحت نام «ڕاسانی شاخ و شار»[45] معرفی کرده­است. اینک بیش از چهار سال از اعلام این روشِ نو در مبارزه می­گذرد و همان­طور که از نامش پیداست، مبارزه­ی ملّیِ شرق کردستان را در کوه و شهر به یکدیگر پیوند می­زند؛ این­گونه تمام اقشار و توان اجتماعی در این بخش از کردستان را در بر می­گیرد و وظیفه­ی مبارزه را تقسیم می­کند. «راسان» فرایندی همه­جانبه است(مرادی، 2019: 55) که تأثیرات روانی و ایجاد امیدش در دل مردم شرق کردستان قابل چشم­پوشی نیست[46].

کوه، یادآور افسانه­ی کودکان فراری است که از ستم ضحاک آدمخوار به آن پناه برده­اند و همواره اسطوره­وار ملّت کرد را برای مبارزه با ستم، به خود می­خواند.افسانه­ی کودکانی که در نهایت با کاوه هم­داستان شده و بر ضحاک می­شورند؛ از این روست که برای بسیاری از کردها اندیشه­ی کردستان با برخوردی عرفانی با کوه و کوهستان پیوند دارد. این افسانه هر اندازه هم از لحاظ تاریخی مشکوک باشد، باز هم در پایه­گذاری یک ملّت ارزنده است، زیرا بر هویت مشترک و رازگونه­ای اشاره دارد که مخصوص مردم کرد است(مک­داول، 1383: 44-42).

البته پیوند مردمِ کرد با کوه تنها انتزاعی و مبتنی بر افسانه نیست؛ بلکه تاریخ نشان می­دهد که کردها همواره این اسطوره را به واقعیت بدل کرده­اند؛ کوه همواره مأمن جنبش­ها و مبارزات ملّی کردهایی بوده که بر ستم حاکمان زمان شوریده­اند[47]؛ در این­باره حافظه­ی تاریخی و اسناد فراوانی وجود دارد که در اینجا تنها به سه مورد اشاره می­شود.

در فاصله­ی دو جنگ جهانی حکومت ایران سیاست اسکان اجباری عشایر را اجرا کرد که عواقب بسیار وخیمی برای کردها در بر داشت. «در این نقل و انتقالات آن­ها را به­قدری تحت فشار قرار دادند که ماه­ها سر به شورش برداشتند و به کوه­ها پناه بردند و به جنگ با دولت مرکزی پرداختند»(قاسملو، 1996: 138-137).

کوچرا می­نویسد: «در عراق پس از توافق الجزیره، آشفتگی به حد کمال است»(کوچرا، 1370: 433)؛ خلاصه، فشار چنان است که از هم­اکنون کردها سر بلند کرده­اند و با امیدواری به کوهستان می­نگرند… باز صحبت از جنگ­های چریکی است(همان: 434). وی همچنین تشکیل کمیته­ی ملّی­گرای «خوی بون»[48] را توصیف می­نماید که در بهار 1927، بر دامنه­های کوه آرارات و به ریاست «جلادت بدرخان» کنگره­ی خود را برگزار کرد و در ادامه می­گوید: «این عده که یک نسل پیش از نظریه­پردازان جنگ­های چریکی آمریکای لاتین، اصلِ «کانونِ انقلابی»[49] را ابداع کردند، بر آن می­شوند «بر یکی از کوه­های کردستانِ تحت اشغال ترک­ها، مرکزی نظامی ایجاد کنند که در جنگ قطعی و سرنوشت­ساز در مقام «ساخلو» و مرکز آموزش و پایگاه به­کار رود»(همان: 116-115).

هدف  از مطرح کردن اسطوره و تاریخ ملّت کرد در رابطه با «کوه» در اینجا، این است که اهمیت واژه­ی «شاخ»[50] در عبارت «ڕاسانی شاخ و شار» را بیان و عمقی که این واژه به این عبارت و به این خیزش می­بخشد را نشان دهیم. بی­شک این جنبش تازه، به همین دلیل، میراث معنوی و تاریخی عظیمی را با خود همراه کرده­است؛ اما شاید همین واژه، ابهامِ استقبال از جنگ چریکی را به ذهن متبادر نماید. در این­باره باید گفت که سیاست حزب در این مورد نیز مانند تمام موارد تاریخی گذشته[51]، پرهیز از جنگ و خشونت بوده و روی آوردن به اسلحه را تنها در مقام دفاع جایز می­داند. کوه­های کردستان، سرزمین پیشمرگه­ها است؛ اگر قدرتی بخواهد با توسل به خشونت و نیروی نظامی این حق را از پیشمرگه سلب نماید، مسلماً او حق دفاع از خود را خواهد داشت.[52] مطمئناَ آمادگی نظامی حزب در این برهه و تعلیمات پیشمرگه در این زمینه، هدفی جز آنچه بیان شد ندارد. تا وقتی که حکومت­های سرکوبگر در ایران با قدرت نظامی خود حقوق حقه­ی ملّت کرد را پایمال می­کنند[53]، داشتن نیروی نظامی حق ملّت کرد است[54]؛ گرچه جنبش­های کردی در طول تاریخ،قدرت نظامی لازم جهت مقاومت را در اختیار نداشته­اند؛ از این جهت گزینه­ی جنگ­های چریکی را برگزیده و در آن موفق بوده­اند[55].

«مک­داول» می­گوید: «تهران می­دانست که همین نظم و ترتیب جمهوری مهاباد و ناسیونالیسم جدید کرد برای حکم و اقتدار او به مراتب خطرناک­تر از قیام مسلحانه بود»(مک­داول، 1383: 418-417)؛ و ما می­گوییم: تهران می­داند که «ڕاسان»جدید کرد در «شار»[56]برای حکم و اقتدار او به مراتب خطرناک­تر از «ڕاسان» در «شاخ» است!

«در پایان سال کردها را می­دیدی که، حتی در تبریز، با لباس سنتی و در حالی که سر تا پا مسلح بودند، در خیابان­های شهر جلوه می­فروختند»(همان: 398)؛ این جمله ساده­تر و گویاتر از هر توضیح و تفسیری، می­تواند جنبش «شار» در «ڕاسانی شاخ و شار» را با یک یادآوری تاریخی توصیف نماید؛ آن­هم نه به خاطر مسلح بودن کردها در خیابان­های شهر، که به دلیل پوشیدن لباس کردی در حال جلوه­فروشی.

بی­شک مبارزه­ی مدنی در زمانه­ی ما از مهمترین شیوه­های مبارزاتی محسوب می­شود. امروزه، در جهان مدرن و با تغییر ساختارهای اجتماعی و سیاسی، پیشرفت­های تکنولوژیک نظامی و دگرگونی در دیگر فاکتورهای مرتبط، جنبش­ها و نهضت­ها نیز شکلی تازه به خود گرفته­اند؛ جنبش ملّت کرد نیز از این قاعده مستثناء نیست. در نظر گرفتن فاکتور «زمان» و تطبیق یافتن با آن در مبارزه، از شروط موفقیت است و «راسان» با این نگرش پا به عرصه­ نهاده­است؛ از دو زاویه به «زمان» می­نگرد و آن را در مبارزه منظور می­کند: یکی «دوران»ی که در آن واقع شده و دیگری «استمرار»ِ جنبش؛ «استمرارِ راسان، نقطه­ی عطفی جوهری و اساسی است»(مرادی، 2019: 55).

با توجه به در تبعید بودنِ بخش آشکار حدکا[57]، تکیه بر نیروهای داخلی می­تواند کمک مؤثری به پیشبرد اهداف حزب نماید. «تجربه چند سال گذشته نشان داد کە اتکا به نیروهای داخلی و همکاری و اتحاد مبارزاتی نیروهای کرد، بهترین انتخابی است کە راه را برای مبارزەای موثر هموار کردە است»(همانجا). احزاب کردستان ایران باید خود، به اتحادی در مبارزه دست یابند و بتوانند که همه­ی منابع جمعیت بخش­های مختلف شرق کردستان را به هم بیامیزند؛ این اتحادِ احزاب، خود از اهداف «راسان» محسوب می­شود.

تنها با گردآوردن تمام نیروها و هماهنگ ساختن آن­ها در جنبشی واحد است که می­توان امید به پیروزی داشت. اقشار مختلف اجتماع در هر جایگاهی که هستند و با هر شرایطی که دارند، هر کدام به نوبه­ی خود می­توانند سهمی در جنبش داشته­باشند؛ این امکان سبب می­شود تا هیچ نیرویی تحت هیچ شرایطی به هدر نرود. «ڕاسانی شار»[58] مختصِ نیروهای سیاسی درون شرق کردستان و اعضای مخفی احزاب کردی نیست؛ بلکه یک جنبش مدنی همه­جانبه و فراگیر است که سن و سال، جنسیت، مذهب، طبقه­ی اجتماعی، میزان تحصیلات و … نمی­شناسد؛ تنها یک چیز مهم است: «کرد بودن».

علاوه بر «زمان»، «مکان» فاکتور مهم دیگری ­است که در «راسان» مورد توجه قرار گرفته­است.محدود کردن میدان عمل، اِشکالی تاریخی است که در حرکت­های ملی شرق کردستان سابقه دارد[59]. «راسان» برای نهادینه شدن، باید از لحاظ جغرافیایی به جنبشی سراسری تبدیل شود؛ تا مناطق جنوبی زاگرس گسترش یابد(همانجا) وتمامیِ جغرافیای شرق کردستان را در بر بگیرد.

شرایط ژئوپولتیکی جنوب زاگرس

شرایط ژئوپولیتیکیِ جنوب زاگرس در شرق کردستان در دو بخش عمده قابل بررسی­ است:

 1- وجود منابع نفت و گاز؛

 2- حضور اکثریتیِ جمعیت شیعه مذهب.

 هر دوی این موارد به­علاوه­ی رویدادهای تاریخی – همچون حضور و سلطه­ی انگلیسی­ها در این منطقه به تبع جنگ جهانی دوم[60] که هم­زمان با اِعمال سیاست­های مرکزگرای رضاخان[61] رخ داد – شرایط سیاسیِ خاصی را در جغرافیای مورد بحث به­وجود آورده­است. ضمن اینکه کرماشان از قدیم منطقه­ای کاروان­رو بوده­است.

حتی با جستجویی چند دقیقه­ای در اینترنت و تنها با خواندن تیتر اخبار و مطالب می­توان به ارزش منابع نفت و گازِ زاگرس در دو استان ایلام و کرماشان پی برد. «کرماشان، ایلام و سلیمانیه؛ مثلث طلایی نفت و گاز»[62] و «ایلام رتبه­ اول اکتشاف نفت و گاز»[63] تنها دو تیتر از بی­شمار تیتر در این­باره است.

دکتر قاسملو در کتاب «کردستان و کرد» خود بسیار به مقوله­ی نفت در کردستان پرداخته و سوءنیّتِ امپریالیسم در این­باره را عامل مشکلات ملّت کرد دانسته­است[64]. وی معتقد است که کردها قربانیِ تقسیم نفت در پیمان سایکس­پیکو هستند(قاسملو، 1996: 86). همچنین به­طور اخص به نفت کرماشان اشاره می­کند[65]. «مک­داول» نیز علّت اهمیت کردستان در ادوار اخیر را در وجود منابع نفت و آب آن میداند که از جنگ جهانی دوم به این سو اهمیتی بسزا یافته­اند؛ او معتقد است که هیچ کشوری با طیب خاطر، نظارت بر چاه­های نفت مهم این منطقه را به دیگران نخواهد سپرد. به باور او با رشد جمعیت و افزایش تقاضا برای انرژی و توسعه­ی آبیاری، اهمیت آب روزبه­روز از نفت بیشتر می­شود. وی می­گوید : عراق پیشتر با بستن سدهای «دوکان» و «دربندی­خان» از آب­هایی که از دامنه­های غربی زاگرس به رودخانه­های زاب کوچک و دیاله می­ریزد بهره­برداری کرده… هیچ­یک از کشورهای ترکیه و عراق و ایران نمی­خواهند نظارت بر منابع آب را به کردها بازگذارند(مک­داول، 1383: 49).

لازم به ذکر است که وجود همین منابع نفتی باارزش سبب شد تا رضاخان سیاست خاصی را در این مناطق کردنشین در پیش گیرد که متفاوت از دیگر بخش­های شرق کردستان بود. او با خرید مرغوب­ترین زمین­ها – به­ویژه در اطراف چاه­های نفت کرماشان و در مسیری که نفت را به پالایشگاه می­رساندند – به بزرگترین فئودال این منطقه تبدیل شد[66]. مطمئناً درپیش­گرفتن این سیاست از طرف او به نیت اِعمال سلطه­ی مضاعف بر خوانین منطقه­ی مذکور بود تا بتواند با روش تطمیع، سیاست­های مرکزگرایانه­ی خود را پیش ببرد[67]؛ از ایجاد جنبش­های کردی در این ناحیه جلوگیری کرده و بهره­برداری از نفت جنوب کردستان ایران را به نفع تهران تضمین نماید. بی­شک فاکتور «تشیع» در جنوب زاگرس نیز کمک­حال پیشبرد این سیاست­هابوده­است. قدرتِ حاکم همیشه هم­سویی مذهبی را در اِعمال سیاست­های سرکوبگر خود در نظر گرفته­است[68]؛ برای مثال، حکومت مرکزی در اغتشاشات رضاییه(آوریل- مه 1942)، برای خلع سلاح کردها، ژاندارم­های شیعی مذهب محلی(آذری­هایی که به ترکی سخن می­گفتند)را استخدام کرد(کوچرا،1377: 202)[69].

اینکه جمعیت این منطقه از چه زمان و طی چه فرایند تاریخی به تشیع گرویده­اند، مورد بحث ما نیست؛ گرچه بدیهی است که صفویه بیشترین تأثیر را در این­ رابطه داشته­است. با رسمی شدن مذهب تشیع در ایران توسط این حکومت و استمرار آن تا کنون، حکومت­ها به انحاء مختلف، از جمله روش­های سیاسی و نظامی، سعی در شیعه کردن اکثریت مردم ایران نموده­اند.از جمله­ی این روش­ها، «تطمیع» است که اتفاقاً در جنوب زاگرس نیز مصداق دارد؛ منطقه­ای که قرن­ها مأمن پیروان آیین «یارسان»[70] بوده­است[71].

کرماشان در مقام آخرین شهر پرجمعیت واقع بر راه کاروان­رو بین­النهرین، شهری بود حائز اهمیت. در حالی­که واردات ایران به­طور عمده از خلیج فارس و از طریق بندر بوشهر به کشور می­رسید، مقادیر قابل ملاحظه­ای از این واردات هنوز از دجله به بغداد می­آمد و از آنجا از طریق خانقین و قصرشیرین به کشور وارد می­شد؛ اما عبور و مرور حساس­تری نیز بود که اهمیت خاصی به کرماشان می­بخشید: هر سال 120000 زائر شیعی مذهب و 8000 جنازه از این راه به کربلا و نجف می­رفتند(همان: 156).

دکتر قاسملو در زمان نگارش کتاب «کردستان و کرد» می­نویسد: «مدت سیصد سال است زمین­های وقفی منطقه­ی ماهیدشت و کرماشان در اختیار سادات شیعه­ی عراق می­باشد(قاسملو، 1996: 159)؛ این تنها یک سند از بی­شمار سندی است که عمق نفوذ تشیع در جنوب زاگرس را نشان می­دهد.

«منابع نفتی» و «تشیع» تنها عوامل تأثیرگذار بر شرایط ژئوپولیتیکی جنوب زاگرس نبوده و نیستند؛ سلطه­ی انگلیس بر این منطقه در دوره­ای از تاریخ، از دیگرِ این عوامل است. انگیزه­ی اشغال جنوب زاگرس برای انگلیسی­ها، ملاحظاتی صرفاً استراتژیک بود تا مواد و تجهیزات از شاهراه بغداد-خانقین-کرماشان-تهران به مقصد اتحاد شوروی ارسال شود(کوچرا، 1377: 196).[72]

بریتانیا – پس از تشکیل دولت­های ملی در منطقه و برخلاف شوروی – معتقد به حفظ قدرت حکومت مرکزی بود(همان: 396)[73]. «تهران از این پشتیبانی که انگلیسی­ها در منطقه­ی کرماشان از حکم و نفوذ دولت مرکزی می­کرد[ند] حسن استقبال می­کرد»(همان: 397). انگلیسی­ها با مورد حمایت قرار دادن خوانین منطقه(همان: 382) و دادن آش مجانی به مردم قحطی­زده­ی کرماشان[74](کوچرا، 1377: 205-204) سعی داشتند تا سیاست­های امپریالیستی خود در جنوب زاگرس را – هم­زمان با سیاست­های تمامیت­خواه پهلوی[75] – به پیش ببرند[76].

جنبش ملی کرد در جنوب زاگرس

مذهب و اختلاف مذهبیِ موجود بین شمال و جنوبِ شرق کردستان، به نوبه­ی خود و طی تاریخ، از عوامل عدم اتحاد جنبش کردی در دو منطقه­ی مذکور کردستان بوده­است. علاوه بر حکومت تهران، نیروهای خارجی سلطه­گر نیز از این موضوع در جهت منافع خود بهره می­بردند؛ چنان که در سفر اول اعیان و سران کرد به باکو در نوامبر 1941 – که بنا بر روایات سفری اجباری از طرف روسیه بود –انتخاب روس­ها بسیار بامنظور و مبتنی با محاسبه بود. در میان مدعوین همه­ی اعیان مهم کردستان سنی­مذهب ایران دیده ­می­شدند(همان­جا).

دکتر قاسملو می­نویسد:

درست است که دین به­عنوان یکی از عناصر تکوین هویت ملی به­شمار نمی­رود، لیکن می­توان تأثیر آیین بر تکوین هویت ملی خلقِ کُرد را از نمونه­ی زیر به­وضوح دریافت: اگرچه منطقه­ی کرماشان از لحاظ اقتصادی و اجتماعی پیشرفته­تر است، جنبش آزادی­خواهانه­ی ملی در منطقه­ی مهاباد نیرومندتر است؛ زیرا کردهای مهاباد سنّی هستند ولی کردهای کرماشان همانند فارس­ها شیعه می­باشند. این اختلاف مذهب موجب گردیده­است که ستم ملّی در مهاباد آشکارتر نمایان شود. این امر حس مقاومت کردها را افزایش می­دهد و در نتیجه موجب تقویت احساسات ملّی می­گردد(قاسملو، 1996: 304).

همان­طور که پیش­تر گفته­شد، بی­شک تقسیم شرق کردستان به دو بخشِ تحت نفوذ روسیه و بریتانیا، و حضور نیروهای انگلیسی در جنوب زاگرس نیز،یکی دیگر از عوامل تأثیرگذار بر عدم یکپارچگی جنبش کردی و گسترش آن در جنوب زاگرس بوده؛ چرا که تا قبل از نفوذ بریتانیا در این مناطق، روسیه توانسته بود انجمن­ها و جمعیت­هایی را در کرماشان تشکیل دهد؛ که از آن جمله می­توان به شکل­گیری چنین گروه­هایی پس از انقلاب 1905 روسیه در شرق کردستان و از جمله کرماشان اشاره کرد. همچنین پس از انقلاب کبیر سوسیالیستیِ روسیه، در سال 1918 به پیشنهاد سربازان انقلابی روسیه در شهر کرماشان انجمن­هایی تشکیل گردید. از همان ایّام می­توان دریافت که انقلاب کبیر سوسیالیستیِ اکتبر و سیاست اتحاد شوروی در قبال ملّت­ها تا چه اندازه بر نهضت آزادیبخش ملّی خلق کرد تأثیر نهاده­است(قاسملو، 1996: 56-54).

در عوض، بریتانیا همواره سدّ راه جنبش کردی در شرق کردستان بوده­است؛ برای نمونه، نخستین­بار در 25 سپتامبر 1941، یعنی درست یک ماه پس از اشغال ایران از سوی نیروهای بریتانیا و شوروی، دو افسر انگلیسی و آمریکایی در مهاباد با قاضی­ محمد دیدار کردند که طی این دیدار قاضی­ محمد «طرح وحدت کردستان» را برای دو افسر مزبور تشریح کرد؛ امّا افسر انگلیسی قاضی را به تعقیب این امر تشویق نکرد. پس از این بود که قاضی محمد با شوروی­ها وارد گفتگوهای سیاسی شد(کوچرا، 1377: 197).

بینش قاضی محمد در مقام یک رهبر سیاسی، مبتنی بر ضرورت وحدت جنبش کرد بود؛ وی کم­کم بیمناک می­شد از اینکه چنانچه کردها به سرعت به وحدت نرسند، در پایان جنگ که قدرت­های بزرگ گرفتارتر و خسته­تر از آن خواهند بود که به سرنوشت کردها بیندیشند، به سهولت طعمه­ی دولت مرکزی خواهند شد(همان: 203)؛ اما عملاً  این اتحاد هیچ­گاه حاصل نشد. «در واقع حکومت ملّی کردستان تنها سی درصد خاک کردستان ایران را در بر می­گرفت، در اختیار داشت و بخش جنوبی کردستان که وسعت زیادی داشت، همچنان زیر سلطه­ی حکومت مرتجع مرکزی باقی مانده­بود»(قاسملو، 1996: 102).

«کوچرا» درباره­ی حوزه­ی فعالیت کومله ژ-ک[77] می­نویسد: کومله به­زودی محیط جغرافیایی و اجتماعی فعالیت خود را به میزان قابل ملاحظه­ای گسترش می­دهد… حد جنوبی گسترش آن مرز نادیده­ای است که کردستان سنی­مذهب  ایران را از کردستان شیعی­مذهب این کشور جدا می­کند(کوچرا، 1377: 206)[78].

علاوه بر سوءنیت بریتانیا و حکومت مرکزی، همین­طور شیعه بودن مردم در جنوب زاگرس – که باعث می­شد تا ستم مضاعف را کمتر احساس کنند – ضعف ارتباطات[79] از دیگر عواملی بود که مانع سرایت جنبش کردی بین عامه­ی مردم جنوب زاگرس می­شد[80].از طرفی رهبران جنبش نمی­خواستند که به بهای ریختن خون مردمِ این منطقه، به حکومت کردی وسعت ببخشند. قاضی محمد به­رغم آرزوها و آمال خود، در یکم ژوئن 1946 در مصاحبه­ای طولانی با خبرنگار خبرگزاری فرانسه (فرانس­پرس)، تصریح کرد: «اگر فرمان دهم سه تا چهار روز کافی است تا چهار هزار جنگجویی که در اختیار دارم – البته منهای افراد ذخیره –وارد کرماشان، یعنی مهمترین شهر کردنشین و مرکز تأسیسات نفتی شوند. امّا من برای جلوگیری از خونریزی بین برادران از هیچ کوششی فروگذار نمی­کنم. کردها هرگز در این عمل پیشقدم نخواهند شد»(همان، 219-218).

پس از کودتای 28 مرداد 1332 شمسی[81] و بازگشتن محمدرضا پهلوی به قدرت، برهه­ی تازه­ای از فعالیت­های سازمانی در شرق کردستان آغاز شد. در این دوره از اختناق شدید، دیگر سازمان واحدی برای تمام کردستان ایران وجود نداشت، بلکه «کمیته»های محلّی­ای بودند که در مهاباد و سنندج اداره می­شدند(همان: 231). به قول «مک­داول»، حزب دمکرات کردستان ایران در قالب دو کمیته­ی جداگانه­ی مهاباد و سنندج، به زیرزمین رفت(مک­داول، 1383: 428). در سال 1954 «دو کمیته­»ی مزبور به هم می­آمیزند و کمیته­ای مرکزی متشکل از هر دو کمیته تشکیل می­دهند.در مه 1955 این کمیته نخستین «کنفرانس» حزب دمکرات کردستان را برگزار می­کند. در این دوره بیشتر فعالان حزب به حالت مخفی در روستاها می­زیستند. شمار اعضای حزب دمکرات کردستان که حوزه­هایی در شهرهای بزرگی چون سنندج و به­ویژه کرماشان داشت، اینک بر چند هزار تن بالغ می­گردید(کوچرا، 1377: 232)؛ و اینگونه است که تاریخ درباره­ی گسترش جنبش ملّیِ کرد در جنوب زاگرس گواهی می­دهد.

پس از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، فعالیت­ها و عملیات­های دو «هێزی داڵاهوو» و «هێزی بێستون» در جنوب زاگرس، قهرمانانه تاریخ پرشور جنبش ملّیِ کُرد در این منطقه از شرق کردستان را رقم زد. فرمانده­ی شهید «خەلیل زەر» معروف به «خلیل خلبان» اهل کرماشان از فرماندهان به­نام «هێزی داڵاهوو»بود. «بعد از تاسیس گردان دالاهو از سوی حزب دمکرات، خلیل خلبان به فرماندهی این گردان منصوب میشود. در مدت زمانی کوتاه با لیاقت و فداکاری خود، چندین عملیات بزرگ را فرماندهی کرده و مناطق گۆران، قلخانی و تفنگچی شاهد رشادتهای این قهرمان بودەاند.»(چووکەڵی، 1396: 17). همچنین «هێزی بێستون» که کمیته­ی کرماشان و کامیاران را در برمی­گرفت، جنبش پرشوری را در جنوب زاگرس رقم زد؛ از جمله: «وقتی که 59 جوان مهابادی در روز 12 خرداد سال 1362 توسط  جمهوری اسلامی اعدام شدند، به تقاص این 59 جوان، 59 عملیات موفقیت آمیز به فرماندهی شاهپور فیروزی در مناطق جنوب کردستان انجام دادە شد»(همان: 60).

 

یارسان

فلسفە­ی وجودی یارسان

یکی از جنبش­های فلسفی و اعتقادی که تداوم آن به زمان «آیین مهر» بازمی­گردد، بینش یارسانی است که در جوامع مختلف با نام­های متفاوتی شناخته شده­است[82]. خاستگاه پیروان آن «هورامان»، با گستردگی سابقی که لرستان و کرماشان و سنندج نیز جزء آن بوده، می­باشد(طاهری، 2009: 10)؛ جنبشی فکری که علاوه بر جنبه­ی آیینی، نهضتی اجتماعی و سیاسی محسوب می­شده­است. یارسانیان همچون ایزدیان میراث­داران فرهنگ و اعتقادات کردستان هستند(همان: 68).

«فرّ» مفهومی بسیار مهم در یارسان است؛ پیش از طلوع و پس از غروب از پشت کوه­های قدبرافراشته که نماد «اقتدار» می­باشند، رؤیت می­شود. این مسأله باعث ایجاد رابطه­ای مابین «کوه» و «خورشید» است که چه در «یارسان» و چه در «آیین مهر» و «زردشتی­گری» به دیده­ی تکریم به آن می­نگرند. وجود بینش یارسانی در مناطق «هورامان» با آن درّه­ها و کوه­های برافراشته، «شاهو»، «دالاهو»، «یافته­کوه»… جملگی نشان از تکریم مناطق اقتدار نزد یارسانیان دارد. رابطه­ی بین «خورشید» و  وجود «دو بال» نیز برگرفته از وجود تکریم «عقاب» و «خورشید» در آسمان است. از طرفی خورشید به هنگام طلوع و غروب همراه با بال یا همان فرّ (تیشک، پرشنگ، لیسک، طیف) نمود می­یابد و از طرف دیگر، عقاب نیز به عنوان بلندپروازترینِ پرندگان، نزدیک­ترینِ موجود به خورشید محسوب می­شود؛ هر دوی اینها در بینش یارسانی نماد و سنبل «حق» می­باشند(همان: 46).

«یارسانی دارای یک بینش انسان­مدار است که به فلسفه­ی عملی(پراگماتیسم)[83] معتقد می­باشد و در سایه­ی توحید و اعتقاد به معاد و رستاخیز و انتظار برای منجی، آزادی و انسان­خدایی را تا «شدن» و «بودن» در رأس ذهنیات اخلاق­گرایانه­ی خود که اساس این افکار است، قرار می­دهد»(همان: 13). این آیین با دیگر ادیان الهی دارای اشتراکات است و خود را چکیده­ی آن­ها می­داند(همان: 12) و به تمام این ادیان احترام می­گذارد. یارسان یک آیین مستقل[84] با کتاب مقدس خود است و نه یک فرقه یا طریقه و یا انشعابی از یک دین(همان: ر)؛ «از آنجا که این آیین در جوامع اسلامی به­عنوان دین و مذهب صاحب کتاب، مانند (یهودیت، مسیحیت، …) شناخته نشده­است، به­ همین­ دلیل و دلایل دیگر هم اجازه نیافته­است تا کتاب دینی خود را انتشار دهند[دهد]»(همان: د).

بینش یارسانی را می­توان بر اساس مستندات تاریخی با کلام­های «بهلول دانا» از قرن دوم هجری معرفی کرد که پس از ایشان شخصیت­های دیگری همچون «شاه خوشین لرستانی» در قرن چهارم – که نهضتی بر اساس افکار یارسانی پی می­گذارد – ، «باباسرهنگ دودانی»، «باباجلیل» و «باباناعوث» که تا اوایل قرن هفتم پی­درپی ظهور می­کنند و بینش یارسانی را در منطقه­ی هورامان گسترش می­دهند؛ امّا با ظهور «سلطان اسحاق» در قرن هفتم هجری، این بینش در قالبی مدون و جامع با تدوین دستورات و قواعد آن و دسته­بندی قبایل و گروه­های وابسته به این تفکر، جلوه می­کند تا به عنوان مبدأ یارسانی در پردیور معرفی گردد[85].

دوره­ی عصر پردیور نزدیک به سیصد سال به­طول می­انجامد و همین امر سبب می­گردد تا برخی طول زندگی «سلطان اسحاق» را سیصد سال بدانند که البته به­ این معنا نیست؛ بلکه دوره­ی پردیوری به عصر اول پردیور با ظهور ذاتی «سلطان» که تا اوایل قرن نهم ادامه پیدا می­کند، سپس زمام امور به دست جانشینانش یعنی «شاه ابراهیم» در بغداد و نواحی عراق و «بابایادگار» در دالاهو و هورامان تا اواسط نیمه­ی دوم قرن نهم می­افتد و عصر دوم پردیور با ظهور جلوه­ی ثانی ذات «سلطان اسحاق» به نام «شاه ویسقلی» از اواسط  نیمه­ی دوم قرن نهم تا اواسط نیمه­ی اول قرن دهم هجری تقسیم می­گردد. تمام «کلام»های این سه مقطع زمانی که به «عصر پردیور» نام­گذاری گردیده­است، کتاب مقدس «سرانجام» را تشکیل می­دهد. ناگفته نماند که تفاوت­هایی نیز بین این سه عصر ذاتی وجود دارد که یکی از این تفاوت­ها، گستردگی جامعه و حوزه­ی زیست جغرافیای انسانی در عصر دوم پردیور با جذب چسبیده­ها[86] می­باشد.

دوره­ی اول پردیور مبدأ بینش یارسانی است و دستورات و قواعد منعکس­شده در این برهه، نص صریح احکام دینی یارسانیان است و تحت هیچ شرایطی تغییرپذیر نیست. این نص صریح در قالب نظم و به صورت «گفتمان­های مونولوگ»[87]ی عنوان گردیده که به «کَلام» موسومند. غنای فلسفی منعکس­شده در این کلام­ها به اوج پیچیدگی در اشراق رسیده­است(همان: 14-13).

سرسپردگی در یارسان که مناسک مشرّف شدن به این آیین است[88]، در «جم»[89] انجام می­شود و شخص سرسپرده «شرط بنیامین» را می­پذیرد. ارکان یارسان بر «بیاوبَس» پردیوری استوار است(نیک­نژاد: 103). «بیاوبس» یا «بیاوبس پردیوری» همچنین «شرطِ بنیامین» هر دو اشاره به مفهوم «عهد و پیمان» دارند و این امر رکن بودن و اهمیت «پیمان» در یارسان را نشان می­دهد. این اهمیت، به پیوند «آیین یارسان» و «آیین مهر» بازمی­گردد و تا حدی است که «سلطان اسحاق» در متون مقدس یارسان چنین بیان می­فرمایند:

روی کِرد وَ کَرَم میردانِ قَطار      بِنیام مُوازو شِفای گناه­کار[90]  اِزی مُوَخشی یار شرطِ طَیّار[91]

ترجمه: ولی روی کرم من بیشتر با مردان با اقرار می­باشد. بنیامین شفاعت گناه­کاران را می­نماید و من یارانی را که اقرارشان صحیح باشد، می­بخشم(همان: 184).

«میردانِ قطار» یعنی سرسپردگانی که عهد بسته و در صف آیین یاری قرار گرفته­اند. «اقرار» نیز به همین مفهوم است؛ یعنی کسی که اقرار به آیین یاری آورده و شرط یاری(پیمان) را پذیرفته­است؛ لذا این کلام و کلام­هایی از این دست، اهمیت «شرط و اقرار و پیمان» در آیین یارسان را می­رسانند و به «ایزد مهر» اشاره دارند. پیوند مفاهیم «پیمان»، «جم» و «شهادت» که در یارسان از مهم­ترین مفاهیم و ارکان یاری­اند، اهمیت شیوه­ی «غیرفردی» و «عدم رهبانیت» در این آیین را نشان می­دهد. «پیمان» منوط به وجود حداقل «دو طرف» است؛ «جم» نیز مناسک عبادی یارسانیان است که به صورت جمعی برگزار می­شود و ایشان عبادتِ فُرادا ندارند. «شهادت» در راه «حق» که در یارسان مفهومی «ازل»ی است، به مبارزه علیه هر «ناحقّ»ی و «بی­عدالتی»اشاره می­کند.

«ایزد مهر» در «آیین مهر»، ایزد «پیمان» و در عین حال «خورشید» است و «خورشید» در اسطوره­ها همواره سنبل «حقیقت» بوده­است. امتداد بینش این آیین در آیین یارسان، توجیه­کننده­ی اهمیت بیش از حد دو مفهوم «شرط و پیمان» و «شهادت در راه حقیقت» است.

خروس[92] پرنده­ای است که برای خورشید قربانی می­شود و در ایران و آسیای میانه از سویی به خورشید نیایش و از سویی دیگر به­گونه­ای با آیین مهر پیوند دارد[93].  قربانی شدن در راه حق و شهادت در بینش یارسانی از الزامات و رسالت ذات «بابایادگار» در هر دوره و جامه­ای است که تجلی می­کند[94]. از آنجایی که خورشید در آیین مهر و در اساطیر سنبل «حقیقت» است، اهمیت «شهادت» در بینش یارسانی را می­توان به کنش اجتماعی و پراگماتیسم بودن این آیین نسبت داد. قیام حسین و شهادت سیاوش و بابایادگار و…، همگی در پی کنش اجتماعی و در راه آنچه که از نظر ایشان «حق» بوده، رخ داده­است؛ متون مقدس یارسان صراحتاً به ­آن­ها اشاره می­کنند[95]. کلام زیر«داوطلبانه بودن قربانی شدن در راه حق» و به معنای دیگر «اراده و انتخاب» در این امر را بیان می­دارد­:

اَو کویِ دَوام                               بارگای شام وِستَن اَو کویِ دَوام

نَه رَمزِ خواجام بَیانِم سَرسام             اَو قُربان ویم بیم نَه گوهَر آمام

تَکبیرِ کاردِم وانام سِراسَر                 کاردِم آماوَه ویمِش بِرّی سَر[96]

ترجمه:

در کوی پایداری، قرارگاه شاهم گذاشته­شد، در کوی پایداری. از اسرار خواجه­ام سرسام گرفتم، آن قربانی خودم بودم که از گوهر آمدم. دعا و تکبیر کارد[97] را سراسر خواندم، کارد من آماده شد خودم سر[قربانی] را بریدم(نیک­نژاد، 9).

از آنچه مطرح شد، نیز هر آنچه «محمدعلی سلطانی» در کتاب خود تحت عنوان «قیام و نهضت علویان در زاگرس» در رابطه با جنبش «یارسان» طرح نموده به این نتیجه می­رسیم که «یارسان» صرفاً در «آیین» و «مناسک دینی» خلاصه نمی­شود، بلکه جنبشی تشکیلاتی در راستای نهضتی اجتماعی بوده­است؛ گرچه «محمدعلی سلطانی» نهضت یارسان را در قالب «نهضت­های علوی و شیعی» دسته­بندی می­کند[98] که به باور نگارنده این­گونه نیست و یارسان خود آیین و نهضتی مستقل بوده­است.

در سیاسی-اجتماعی بودن جنبش یارسان ابهامی وجود ندارد؛ حتی پژوهشگرانی که خود، یارسانی­اند و صرفاً نیز در رابطه با جنبه­ی آیینی یارسان پژوهش می­کنند، باز هم با استفاده از واژگانی که بارِ معنایی خاصی دارند بر سیاسی بودن این جنبش صحه می­گذارند؛ از آن جمله می­توان به نوشته­های سیدکاظم نیک­نژاد اشاره کرد.

نیک­نژاد برای یارسان و مناسک آن واژه­ی «تشکیلات» و «دستگاه» را به­کار می­برد که واژگانی مشخص در توضیح سازماندهی­های سیاسی-اجتماعی هستند؛ وی می­نویسد: «به این ترتیب تشکیلات یاری بنیان­گذاری شد و این به هنگامی است که هنوز پدیده­ای از نظرخلقت به وجود نیامده­بود»(نیک­نژاد، 14)[99] و یا «وی[عابدین جاف] برخلاف پدر و برادرانش مخالف سرسخت دستگاه سلطان و یارانش بود»(همان: 172)؛ همچنین تحت فشار قرار داشتن رهبران آن، از همان قرن چهارم و پنجم هجری قمری[100] تا دوره قاجاریه، توسط حاکمان وقت در جوامع خاورمیانه و غیره(طاهری، 2009: د)،نشان می­دهد که پیروان این آیین همواره نقش اپوزیسیون[101] را ایفا کرده­اند؛ چنان­که علت به­وجود آمدن طریقه­های مختلف در ایران و به­خصوص کردستان(مانند قادریه) نیز فشار و سرکوب حاکمان[102] بوده­(همان: 74)، اینان همچون شیوخ سیاسی نقشبندی در برابر حکومت­ها ایستاده­اند(مک­داول، 1383: 117-115)[103].اینکه رهبران یارسانی در دستگاه پردیوری دارای اسامی مستعار بوده­اند(همان 14)، خود نشان از سرّی بودنِ جنبش و تشکیلات مخفی این آیین الهی، سیاسی و اجتماعی دارد. انتخاب زبان[104] ادبی گورانی(همان: 34)[105]و موسیقی تنبور که ریشه در موسیقی هورامان دارد، جنبه­ی هویتی این آیین را بازمی­نمایاند که نوعی مقاومت ملّی را شکل داده­است.

مقاومت ملّی مزبور، نه تنها در قالب ایدئولوژی­[106]ای که ریشه در زاگروس[107] داشت، بلکه با ایجاد نهادهای اجتماعی کارکردی شکل گرفت و پیش رفت؛ «نهصد نهصده»ی «شاه­خوشین» در قرن چهارم و خاندان­ها و مراتبی که «سلطان اسحاق» در قرن هفتم بنیان نهاد، از آن جمله­اند. جنبه­ی سیاسی-اجتماعی نهضت سلطان اسحاق بی­شباهت به نهضت اصلاح­گری پروتستان­هایی نیست که نقش حیاتی [در ملّت­گرایی] داشتند؛ چرا که پروتستان­ها نیز گونه­های محلی و منطقه­ایِ ایمان همگانی را به جای مفهوم جهان­شمولِ مسیحیت نشاندند، مشارکت عمومی را برانگیختند . تبلیغ دین به زبان­های محلی را ترویج کردند(کلهون، 1395: 124).

«جنبش­های ملی آزادیخواه، صرفاً در پی تشکیل حکومت مستقل نبوده­اند؛ بلکه می­خواستند راهی هم برای پایه­ریزی نهادهای اجتماعی نو بیابند»(همان: 309)؛ شاید این جمله­ی «کلهون» بهتر از هر سخنی بتواند جنبه­ی سیاسی-اجتماعی نهضت یارسان را بیان نماید.

4-2- نقش یارسان در راسان جنوب زاگرس

«چیزی که دولت­ها را نگران می­کند، نه شعار، بلکه نیروی حقیقیِ جنبش­های ملّی است»(کوچرا، 1377: 441)؛ پتانسیلی که در «یارسان» برای به حرکت درآوردن جنبش ملّی کرد در جنوب زاگرس وجود دارد. وقتی در مطالعه­ی تاریخ مبارزات ملّیِ کُرد با قدغن شدن آموزش به زبان کردی[108] و سوزاندن کتاب­های کردی در میدان­های مهاباد پس از اعدام قاضی­ها(همان: 225) و یا ممنوعیت زبان کردی در ترکیه(همان: 121) برمی­خوریم و در مقایسه با این مطلب که: کلام­های یارسانی ترکی در دوره­ی پردیور دوم سروده شدند تا برای ترک­هایی که به آیین یارسان گرویده­اند، قابل فهم باشند(طاهری، 2009: 11)، به عمق هویت­خواهی و دمکراسی­خواهی در بینش یارسانی پی می­بریم.

این بینش و جنبش، همیشه تحت فشار بوده­است؛ چه قبل از تسلط تشیع، آنگاه که سنّی ها سلطه­ی خود را بر غیرسنّی­ها اعمال می­کردند(مک­داول، 1383: 57، 55)، که البته این فشار بر غیرمسلمانان از جمله یارسانیان و ایزدیان شدیدتر بود و چه بعد از رسمی شدن مذهب تشیع که یارسانیان یا به قهر نیروی نظامی، شیعه شدند و یا تحت تأثیر سیاست «تطمیع» به تشیع گرویدند؛ مانند کلهرهای اهل­حقی که برای حفظ منافعشان شیعه شدند(همان: 156)[109]. عواملی که در پی می­آیند، می­توانند در این چرخش دینی مؤثر باشند:

«دکتر گلمراد مرادی» می­نویسد: اعتمادالسلطنه که روی خوشی به مذاهب اقلیت نداشت و هوادار مذهب حاکم و از سردمداران وقت بوده­است نوشته که «این آیین(اهل­حق) خاص صحرانشینان و مردم کوهستان که کلیتاً از معارف بی­خبر، از حقایق بی­بهره­اند بوده و هست»، اما ایشان نگفته­اند که چرا این مردمان ناآگاه مانده­اند؟ در واقع این ناآگاهی به دلیل سرکوب و پیگرد پیروان این آیین بوده که مجبور به نهان­کاری شده و رهبران دینی اجازه­ی ابراز اطلاعات به بیرون را نداده­اند و بدین ترتیب پیروان قادر به فراگیریِ آیینِ خود نبوده­اند(طاهری، 2009: ذ)؛ گرچه انحصارطلبیِ ساداتِ یارسانی(همان: 11) را نمی­توان این­گونه توجیه نمود.

از دیگر دلایل شدت گرفتن آسیمیلاسیون و حل شدن در تشیع، وجود برخی اشتراکات آیینی بین یارسان و این مذهب است؛ گرچه این اشتراکات مختص تشیع نیست و شامل ادیان و مذاهب دیگر نیز می­گردد[110]، اما سلطه­ی شیعه و سرکوب یارسان توسط تشیع موجب گردیده که یارسانیان برای نجات از فشار موجود به اشتراکات آیینیِ خود با تشیع تأکید کنند که این روش در درازمدت به آسیمیلاسیون این آیین انجامیده­است. از جمله­ی این اشتراکات، اعتقاد به «علی» در جایگاه «تجلی ذات» است[111] که گرچه با بحث «امامت» در تشیع متفاوت است، امّا با توجه به ناآگاهی­هایی که مطرح شد، باعث احساس نزدیکیِ یارسانیان به شیعه­ها شده­است؛ همچنین بحث «شهادت» و ذاتِ «یادگار» که در دوره­ی صدر اسلام در «حسین» تجلی داشته­است.

اساطیر و نمادهای یارسانی آن­چنان از دل فرهنگ کردی برآمده­اند که نشانه­هایش پس از قرن­ها از جنبش ملّیِ کُرد نیز سر برمی­آورند. پیش­تر بحث کوه و اساطیر مرتبطِ با آن، چه در فرهنگ کُردیِ باستان و چه در «راسان» و «یارسان» مطرح شد؛ «دالاهو»- که بعد از «سلطان»، مرکز حکومت «بابایادگار» شد و در دوره­ی اخیرِ جنبش کُردی نیز قهرمانی­ها[112] آفرید -«یافته­کوه» نزدیک «ایلام»(نیک­نژاد: 64) و «شاهو»[113]از کوه­های مقدس در آیین یارسانند؛ آیا می­توان اسطوره­ی جوانانِ سر به کوه نهاده از جور ضحاک که بعد با کاوه هم­داستان می­شوند را، در این آیینِ کُردی که اینچنین بر هویتِ خود پامی‌فشارد، انکار کرد؟ جوانانی که حال آفرینندگانِ «ڕاسانی شاخ» هستند؟ و آیا «جَم» و انسجام و آداب جمعیِ آن در زمان «سلطان اسحاق» نوعی «ڕاسانی شار» نبوده که در مقاومتی ملّی، جنبش را در شهر و با روشی فرهنگی-مدنی پیش می­برده­است؟آیا مفهوم «شهادت» در یارسان، بر رفتاری عملگرا و کنشی حقیقت­جو تأکید نمی­کند؟ «شیخ­امیر» می­فرمایند: «تا جوزی نَدی سَر نه دالاهو     نِمَبو نزدیک شرطِ بالامو[114] ، ترجمه: تا آقا جوزی(آقا تیمور)[115] در راه حق این­بار در دالاهو سر را فدا نکند، آن شرط و اقرارِ کویِ حق تحقق نمی­یابد»(شاه­ابراهیمی، 1375: 23). چه کلامی زیباتر از این کلام شیخ امیر می­تواند پیوند «کوه» و «پیمان» و «حق» و «شهادت» را یک­جا نشان دهد؟ شیخ امیر در کلام دیگری می­فرمایند: «تا تیمور پای طوق نَریژو وَ حوین      پشتِ ظالمان نِمَبو زوین[116] ، یعنی: تا تیمورشاه با خون خود زمین را رنگین نکند، پشت ظالمان به خاک نمی­رسد و زبون و خوار نمی­شوند»(همان: 83).

نمادهای مفاهیمِ یارسانی را در پرچم جمهوری کردستان و یا حزب دمکرات کردستان ایران می­بینیم؛ آیا غیر از این است که این نمادها یادآور اساطیر کردستانند؟ و آیا غیر از این است که یارسان بر مبنای این مفاهیم شکل گرفته است؟ «ایزد مهر» و سنبل آن «خورشید» که خود رمزی از «حقیقت» است؛ کوه و استواری و پناه آن در مقاومت، و یا اسطوره­ی «عقاب» – که پیش­تر مطرح شد – به عنوان بلندپروازترینِ پرندگان، نزدیک­ترین به «خورشید» یعنی «حقیقت»، جایگاه آن در کلام­های مقدس یارسان و تطبیقش با نامِ «هەڵۆکانی زاگرۆس» در جنبش کُردیِ متأخر، چه مفهومی را به ذهن متبادر می­کند؟ غیر از این است که این عقابان در جستجوی «حقیقت»اند؟

«سرانجام» می­فرماید:

«برگِ خودرنگی یادگار پوشا          غلامان دیشان شاه پَنَش بَخشا

غلامان دیشان وَ معجزاتش            برگ خودرنگی بی وَ خلاتش

                       تمام کردستان دا و براتش

یَکسَر کِردَه­وَه کُرد و کُردستان        هَم وَ معجزات هم وَ سِفره و خوان»(سرانجام، ص 214)[117]

می­بینیم که هویت­خواهی برای کُرد و جنبش ملّی در راستای احقاق آن، بسیار پیش­تر از جنبش­های مدرنِ اخیر در کردستان، از طرف آیین و نهضت «یارسان» آغاز شده و در این کلام نیز به حوزه­ی حکومت و فعالیت و در واقع «حوزه­ی مأموریت»ِ«بابایادگار» اشاره شده­است؛ آنجا که «سلطان» رختِ خود را بر تن «یادگار» می­پوشاند، به عبارتی ذات خود را به «یادگار» می­بخشد و او را حکمران «کُرد و کُردستان» می­کند. قرن­ها گذشت تا «هویت ملّی» در «کردستان» نسبت به «دین» در الویت قرار گیرد؛ آن­هنگام که یهودیان در جشن جمهوری کردستان شرکت کردند(مسته­فا ئه­مین، 2007: 146)، امّا یارسانیان از همان ابتدا نهضت خود را بر اساس «هویت ِ کُردی» و مقاومت برای حفظ آن پایه نهادند و «کُردیّت» برایشان محور بود.

«کلهون» می­نویسد: «فرهنگِ ملّی(مثل تمامی فرهنگ­ها) نه میراثی است تغییر ناپذیر و نه جعلی است نفع­طلبانه، بلکه زنده است، به این خاطر که نوآورانه بازتولید می­شود»(کلهون، 1395: 302). آیا غیر از این است که «راسان» و «یارسان» از بدو جنبشِ خود، قصد بازتولیدی نوآورانه را داشته­اند؟ آیا «یارسان»، «راسان»ی از نوعِ خود نبوده­است؟ چه شد که «یارسان» طی قرون از حقیقتِ وجودیِ خود جدا شد؟ آن سرکوب­ها و فشارهایی که نَقلشان رفت، چگونه توانستند این نهضت را به «انفعالِ اجتماعی» بکشانند؟ «سادات» و «پیرانِ جعلی» چگونه توانستند مفاهیمِ «پیرانِ واقعی» را به انحراف بکشانند و «جامع­الاطرافی»ِ «یارسان» را در بُعدی صرفاً «آیینی» خلاصه نمایند؟ آن­هم بُعدی با شباهتِ به «عرفانِ شیعی» و نه امتدادِ مفاهیم و اساطیرِ باستان!

با پیوند «راسان و یارسان»، «راسان و کُرد بودن»، «یارسان و کُرد بودن»، «یارسان و زاگروس» و «راسان و زاگروس» می­توانیم جنبش ملّیِ کُرد در جنوب زاگرس را بار دیگر به تلاطم و خروش بیندازیم؛ هر آنچه پیش­تر در این مقاله از نظر گذشت، صرفاً مقدمه­ای برای پرداختن به این موضوع بود. نباید واقعیت امروزه­ی «یارسان» را انکار کرد و در خیالِ «یارسان»ِ گذشته ماند و در پیِ سراب رفت؛ بلکه باید با توجه به انحرافات و «احیا»یِ «یارسان»ِ واقعی، از این پتانسیل جهتِ جنبش ملّیِ کُرد در شرق کردستان بهره گرفت.

امروزه در پی سیاست­های حکومت­های مرکزی شیعی، اکثریتِ یارسانیان خود را مسلمان و شیعه می­دانند. تنها در مناطق محدودی از جمله گوران کرماشان، یارسانیان بر استقلال دینیِ خود پا می­فشارند. در این حالت هم به دلیل سیاست «پیران» و «سادات» از هرگونه کنش اجتماعی-سیاسی مخصوصاً در رابطه با احزاب کُردِ اپوزیسیون، منع می­گردند. مشکلِ «منفعت­گزینی» به جایِ «حق­طلبی» نیز همچنان به مثابه­یِ معضلی اساسی دست به گریبان جنوب زاگرس است؛ از آن مفاهیمِ عظیمِ «شهادت» و «قربانی» جز «انفعال» چیزی باقی نمانده­است.

در اینجاست که نقش «راسان» آن­هم «ڕاسانی شار» در این باره می­تواند کارساز باشد.«ڕاسانی شار» می­تواند حقیقتِ وجودیِ یارسان را با «آگاهی­بخشی» احیاء نماید و این «یارسانِ احیاءشده» متقابلاً به «ڕاسانی شاخ و شار» بپیوندد. می­باید که با تکیه بر متون­ مقدس و روایات شفاهی و اساطیریِ یارسان، با تکیه بر علم و پژوهش و آموزش، گوهره­ی اصلیِ این آیینِ اجتماعی و کنشگر را مقابل دیدگان یارسانیان و دیگر آحادِ کُرد قرار داد. نباید اجازه داد که یارسان بیش از این در تشیع حل شود و نباید فرصت داد که عرفانِ منفعل به جای مفاهیمِ اساسی و پراگماتیک یارسان بنشیند؛ این رسالت به عهده­ی «ڕاسانی شار» است. تأکیدِ «راسان» و «یارسان» بر هویتِ ملّی و تکیه­ی هر دو بر جنبش کوه و شهر می­تواند جامعه­ی کُردیِ جنوب زاگرس را بار دیگر به حرکت درآورد.

نتیجه

جنبش ملّیِ کُرد در شرق کردستان – هم­زمان با شروع این جنبش در دیگر بخش­های کردستان – به دنبال «هویت­خواهی» و احقاق حقوق ملّیِ ملّتِ کُرد در ایران بوده­است. شرایط متفاوتِ سیاسی-اجتماعی در بخش­های مختلفِ شرقِ کردستان، از جمله جنوبِ زاگرس باعث شده تا این جنبش در مناطق مختلف، شرایط و تجربیات مختلفی داشته­باشند. از طرفی وجود آیین یارسان در این منطقه– با تمام فراز و نشیب­ها و قوت و ضعف­های کنونی – نیروی بالقوه­ی اعتقادی-اجتماعی عظیمی است که می­تواند به بالفعل شدنِ جنبش تازه­ی ملّیِ کُرد تحت نامِ «راسان» در منطقه­ی مذکور کمک شایانی نماید. از طرفی «یارسان» بر اثر فشارهای تاریخی به نسبت زیادی دچار آسیمیلاسیون گشته، بر جنبشِ «راسان» در قالب «ڕاسانی شار» است که با آگاه نمودن پیروان این آیین، مشارکت آنان را در جنبش ملّیِ کُرد بالا ببرند.

 

 

منابع

  • سرانجام(دفتر پردیوری)(1367) دست­نویس به خط معارف امیری.
  • چووکەڵی، برایم(١٣٩٦) فەرماندەرانی شەهید.
  • دانش، یوسف(1395) مبارزات دمکراتیک ایران پیش از انقلاب 1357(روس­ها، انگلیسی­ها و آمریکایی­ها، نیروهای بازدارنده در راه برقراری دمکراسی)، ترجمه­ی بهروز اهدائی، تهران: اطلاعات.
  • رسایی­گوره­جویی، سید امین(1391) پیر نرگس­چَم، نسخه دست­نویس.
  • سلطانی، محمدعلی(1382) قیام نهضت علویان زاگرس در (همدان، کرماشانان، کردستان، خوزستان، آذربایجان)یا (تاریخ تحلیلی اهل­حق)، تهران: نشر سها.
  • شاه­ابراهیمی، سید امرالله(1375) دیوان حضرت شیخ­امیر، دست­نویس(به اهتمام مهندس سیاوش تیموری).
  • شەریفی، سمایل، ڕاسان و ڕەهەندە تیۆرییەکانی(ئاوردانەوەیەکی تیۆری لە خەباتی نوێی کوردستانی ڕۆژهەڵات)
  • طاهری، طیب(2009) تاریخ و فلسفه­ی سرانجام، فرهنگ یارسان(شرحی بر اعتقادات و نحله­های فکری در کردستان)، هەولێر: دەزگای توێژینەوە و بڵاوکردنەوەی موکریانی.
  • قاسملو، عبدالرحمان(1996) کردستان و کرد، ترجمه­ی طه عتیقی، سوئد: کمیسیون انتشارات حزب دمکرات کردستان ایران.
  • کلهون، کریگ(1395) ملّت­ها مهم­اند(فرهنگ، تاریخ و رؤیای جهان­وطنی)، ترجمه­ی محمدرضا فدایی، تهران: شیرازه کتاب ما.
  • کوچرا، کریس(1377) جنبش ملی کرد، ترجمه­ی ابراهیم یونسی، تهران: نگاه.
  • مسته­فا ئه­مین، نه­وشیروان(2007) حکومەتی کوردستان(کورد لە گەمەی سۆڤێتی­دا)، سلێمانی: سەنتەری لێکۆڵێنەوەی ستراتیجی­د کورد.
  • مک­داول، دیوید(1383) تاریخ معاصر کرد، ترجمه­ی ابراهیم یونسی، تهران: پانیذ.
  • مورادی، ناسر(٢٠١٩) ڕاسانی ڕۆژهەڵات، ئوپوزسیۆنی وەفادار و ئەگەرەکان، تیشک، ژمارەی ٥٠(٥٥-٥٢).
  • نیک­نژاد، سید کاظم، گنجینه­ی یاری، دست­نویس.

 

 

 

[1]– Geopolitical

[2]-Ethnic identity

[3]– Identity-Language Assimilation

[4]-Strategy

[5]-Collective identity

[6]-Nation

[7]– Identity

[8]-Nationalism

[9]– Cosmopolitan

[10]– ن.ک. کلهون، کریگ(1395) ملّت­ها مهم­اند(فرهنگ، تاریخ و رؤیای جهان­وطنی)، ترجمه­ی محمدرضا فدایی، تهران: شیرازه کتاب ما.

[11]– Ethnicity

[12]– Category identity

[13] – Calhoun, Craig

[14]-Modernity

[15]– Tilly, Charles

[16]– ملت­ها مهم­اند(فرهنگ، تاریخ و رؤیای جهان­وطنی)، ص 119 ،

Tilly, Charles (ed.). Coercion, Capital and European States, ad 990-1990. Oxford: Blackwell, 1990.

[17]– ن.ک. کردستان و کرد، ص 111.

[18]-Multiplicity

[19]– Macdowall, David

[20]– به ترکی استانبولی: Mustafa Kemal Atatürk

[21]– همچنین ن.ک. جنبش ملی کرد، ص 27.

[22]– William Abbott

[23]– Sykes–Picot Agreement

[24]– Sevres

[25]– همچنین ن.ک. کردستان و کرد، ص61 و 57-56.

[26]– Strategic

[27]– ن.ک. تاریخ معاصر کُرد، ص 386 / جنبش ملی کرد، ص 68.

[28]– Bolshevik

[29]– ن.ک. کردستان و کرد، ص 90.

[30]– سمکو با گفتن این جمله به روش خشن خود اعتراف می­کند: «سعی می­کنم از دل مردم در بیاورم». ظاهراً کوشش­های سمکو در دلجویی از اعیان و بزرگان مهاباد عبث مانده، زیرا تا به امروز هم بزرگان مهاباد درباره­ی او، که از جهتی یکی از پدران ناسیونالیسم کرد ایران است، با تلخی و تندی داوری می­کنند» ن.ک. جنبش ملی کرد، صص 62-61.

[31]– بعد از تشکیل حزب دمکرات کردستان در عراق، این حزب به «حزب دمکرات کردستان ایران» تغییر نام داد.

[32]– البته «کوچرا» این مخالفت شوروی با استقلال کردستان در آن مقطع را مربوط به اولین سفر به باکو در نوامبر 1941 می­داند.ن.ک. جنبش ملی کرد صص 198-197. و تاریخ سفر دوم به باکو را سپتامبر 1945 می­نویسد.ن.ک. همان، ص 209.

[33]– همچنین ن.ک. حکومەتی کوردستان(کورد لەگەمەی سۆڤێتی دا)، ص 178.

[34]– Agence France-Presse (AFP)

[35]– برای نمونه: ن.ک. تاریخ معاصر کُرد، ص 401.

[36]– جای بسی تأمل است که مرکزگراهای ایرانی چشم بر مبارزات دمکراتیک و مترقیانه­ی کردها علیه دیکتاتوری می­بندند و با سکوتی معنادار سعی در انکار حضور چنین جریان پویا و زنده­ای در ایران دارند؛ گویی با پاک کردن «صورت مسئله»، «مسئله» حل می­شود. برای نمونه: ن.ک. دانش، یوسف(1395) مبارزات دمکراتیک ایران پیش از انقلاب 1357(روس­ها، انگلیسی­ها و آمریکایی­ها، نیروهای بازدارنده در راه برقراری دمکراسی)، ترجمه­ی بهروز اهدائی، تهران: اطلاعات.

[37]– از جمله می­توان به عادله­خان که قبل از جنگ جهانی اول رئیس عشیره­ی جاف بود اشاره کرد.ن.ک. کردستان و کرد، ص 133.

[38]– Rosita Farbes

[39]– «دستیابی ملّت­های مختلف به دمکراسی، منطقاً خودسرانه، اما تاریخاً هدفمند است. ملّت­ها نه محصول تقدیر، بلکه محصول احساس مسئولیت مشترک و جمعی­اند» ن.ک. ملّت­ها مهم­اند(فرهنگ، تاریخ و رؤیای جهان­وطنی، ص 313.

[40]– فتوای جهاد خمینی علیه کردها مورخ 28 مرداد 1358.

[41]– 22 تیر 1368 خورشیدی.

[42]– 26 شهریور 1371 خورشیدی.

[43]– در 5 دسامبر قاضی محمد در «شورای جنگ» موفق شد نظر خود را به حاضران بقیولاند و فردای آن سندی دایر بر ضرورت مقاومت مسلحانه در برابر تعرض نیروهای ایران در مسجد عباس­آغا خوانده­شد؛ گرچه در نهایت، در 16 دسامبر 1946 به ناچار خود را تسلیم کرد. ن.ک. جنبش ملی کرد، صص224-223).

[44]– «در 21 ژوئن 1930 تحت عنوان مذاکره با نماینده­ی نیروهای ایران او را به اشنویه دعوت کردند و ناجوانمردانه به قتل رساندند» ن.ک. کردستان و کرد، ص90.

[45]– خیزش کوه و شهر

[46]– «گفتن این که حزب دمکرات کردستان ایران در دهه­ی 1970 اهمیت چندانی نداشته، زیرا موجباتی برای نگرانی شاه فراهم نمی­کرده، چشم بستن بر تأثیر روانیِ مبارزه­ای است که این حزب در طی دهه­ی مذبور دنبال می­کرد. مردم عادی کرد از این نکته آگاه بودند که اگرچه چشم­انداز امیدبخش نیست، با این همه گروهی کوچک رؤیای ملّی را به کناری ننهاده­اند و آماده­اند جان خود را در راه تحقق آن فدا کنند. وقتی رژیم شاه در سال 1978 ناگهان ایمان و اقتدار خود را از دست داد این استحاله­ی روانی ثمر داد و جماعات وسیعی از مردم کردستان را با درخواست خودمختاری به کوچه و خیابان کشید» ن.ک. تاریخ معاصر کرد، ص 433.

[47]– «تاریخ و افسانه نقش مهمی را در بنیاد­گذاری ملت­ها ایفا می­کنند و تصادفی نیست که تاریخ به مایه­ی اشتغال خاطر و دل­مشغولی عمده­ی ملّی­گرایان کرد بدل شده­است» ن.ک. تاریخ معاصر کرد، ص 44.

[48]– خۆی بوون ، استقلال

[49]-Foyer Revolutionnaire

[50]– کوه

[51]– به­طور مثال کوچرا می­نویسد: «بدیهی است تنها در 1973 و پس از گذراندن تلاطمات و تحولات بسیار است که حزب دمکرات کردستان ایران سرانجام «رسماً» بر له «مبارزه­ی مسلحانه» علیه رژیم شاه اعلام نظر می­کند» ن.ک. جنبش ملی کرد، ص 233. همچنین ن.ک.همان، صص431-430/ ن.ک. تاریخ معاصر کرد، صص 433-432.

[52]– ن.ک. مقاله­ی «ڕاسان و ڕەهەندە تیۆرییەکانی(ئاوڕدانەوەیەکی تیۆری لە خەباتی نوێی کۆردستانی ڕۆژهەڵات)» نوشته­ی «سمایل شەریفی».

[53]– «راز توانایی مرکز در تحمیل حکم و اراده­ی خود بر حواشی، در تکنولوژی نظامی نهفته بود» ن.ک. تاریخ معاصر کرد، ص 371.

[54]– حزب دمکرات کردستان ایران در زمان اعلام جمهوری مهاباد مسلح بود. «وەزارەتی هێزی دیموکراتی کوردستان» یکی از نام­هایی بود که برای وزارت جنگ این جمهوری استفاده می­شد. این نیروی نظامی سربازگیری نداشت و پیشمرگایتی کاری داوطلبانه بود. وزارت جنگ جمهوری، دوره­های تعلیماتی و مشق­های نظامی را برای پیشمرگه­ها برگزار می­کرد و استراتژی سیاسی و پیشمرگه­یی حکومت کردستان، همان استراتژی حدکا بود. ن.ک. حکومه­تی کوردستان، صص 181-177. همچنین، قاضی محمد ارتش مهاباد یعنی نخستین ارتش منظم در تاریخ جنبش ملی کرد را ایجاد کرد. ن.ک. جنبش ملی کرد، ص 213.

[55]– به­طور مثال یکی از دلایل شکست جنبش آرارات را تصمیم اشتباه مبنی بر جنگ منظم به جای جنگ چریکی دانسته­اند.ن.ک. جنبش ملی کرد، ص128. / ن.ک. همان، ص 439، درباره­ی جنبش بارزانی. / ن.ک. تاریخ معاصر کرد، ص 81 ، توانایی چریکی کردها در ارتش عثمانی.

[56]– شهر

[57]– حزب دمکرات کردستان ایران

[58]– خیزش شهر

[59]– از جمله اشتباه انقلابیون 1967 در محدود کردن میدان عمل، در مثلث مهاباد، بانه، سردشت(کوچرا، 1377: 430-429)؛ همچنین ن.ک. تاریخ معاصر کُرد، ص432.

[60]– جنگ جهانی دوم، همچون جنگ جهانی اول نقطه­ی عطفی را در تاریخ کرد تشکیل می­دهد… بریتانیا و اتحاد شوروی در اوت 1941 غرب ایران را اشغال کردند… مرکز منطقه­ی اشغالی بریتانیا که در نظر بود تا جناح شرقی عراق را حمایت کند، کرمانشاه بود. ن.ک. تاریخ معاصر کرد، ص 395.

[61]– ن.ک. تاریخ معاصر کُرد، ص 383.

[62]– شاهو خبر، کد خبر: 884 ، 24 دی 1394.

[63]– جوان­آنلاین، کد خبر: 943820 ، 08 بهمن 1397.

[64]– ن.ک. کردستان و کرد، صص328، 323، 59.

[65]– «تا سال 1959 عامل دیگری نیز در این صنعت ایفای نقش کرده­است و آن اتصال چاه­های نفت کرمانشاه با کردستان عراق است» ن.ک. کردستان و کرد، ص 228.

[66]– ن.ک. کردستان و کرد، صص 157-154.

[67]– «رؤسای قبایل به جزء مشکّله­ی مهمی از «سیاست شهری» بدل شده­بودند و وسیله­ی این تبدّل نه فقط موجبات سنتی از قبیل ایجاد آشفتگی­ها و اغتشاشات عشیره­ای و اعمال قدرت و غرض ملاکین، بلکه همچنین دریافت این واقعیت بود که با سیاست «مرکزگرایی» و ادغام در نظام و اقتصاد کشور، منافعشان بیشتر و بهتر تأمین خواهد شد. عباس قبادیان نمونه­ی خوب این تبدّل و تحوّل بود با این جریان رؤسای قبایل میل و رغبتی به زندگی شهری پیدا کردند. در واقع شهر کرمانشاه به میدان جنگ و رقابت آغاها بدل گردید. مستشاری انگلیسی شهر کرمانشاه را با وجود رؤسای قبایل بسیار آن به برکه­ی کوچکی تشبیه می­کند که گنجایش این همه ماهی بزرگ را ندارد» ن.ک. تاریخ معاصر کرد، ص 404.

[68]– «دیری نمی­گذرد که در انتخابات سال 1952 به­رغم تضییقاتی که از سوی پلیس اعمال می­شود، صادق وزیری، یکی از اعضای حزب دمکرات، از مهاباد به نمایندگی مجلس برگزیده می­شود؛ اما با مداخله­ی شخص شاه انتخابات باطل می­شود و امام جمعه­ی تهران که شیعی مذهب است و بر مردم مهاباد مطلقاً ناشناخته است، به جای او «انتخاب» می­شود» ن.ک. جنبش ملی کرد، ص 230. همچنین ن.ک. تاریخ معاصر کرد، ص 428.

[69]– همچنین، ن.ک. تاریخ معاصر کُرد، ص 398.

[70]– در ایران و در سال­های اخیر به «اهل­حق» هم شناخته می­شوند.

[71]– مک­داول می­نویسد: تا کنون درباره­ی کردهای کرمانشاه مطالب چندانی منتشر نشده­است. در اینجا کردها مانند اکثریت ایرانیان پیرو مذهب شیعه­ی اثنی­عشری­اند یا به «اهل­حق» تعلق دارند….گرویدن مردم اهل­حق به تشیع ظاهراً امری ساده بود و به مقتضای مصلحت صورت می­گرفت. برای مثال، خاندان اردلان شاید خود یک­وقت پیرو مذهب اهل­حق بود، اما در حوالی دهه­ی 1820 شخص والی و اعضای ارشد خاندان متعرف به کیش شیعی بودند و خود را شیعی مذهب معرفی می­کردند. این امر دامنه­ی وصلت­های زناشویی را توسعه می­داد و موقع خاندان را برای حکومت تحکیم می­کرد.ن.ک تاریخ معاصر کرد، ص 155.همین­طور شیعه شدن کلهرها که «یارسان» بودند: ن.ک. همان، ص 156.

[72]– «مک­داول» می­گوید: در جبهه­ی جنوب، نیروهای انگلیسی تا ماه دسامبر نتوانستند خانقین را تصرف کنند. در بهار به سوی شمال پیش رفتند؛ کفری و توز و کرکوک را اشغال کردند و در مورد شناخت حکم و نظارت بریتانیا در سلیمانیه با اعیان و اشراف محل به مذاکره پرداختند… در این ضمن، فروپاشی روسیه بریتانیا را بر آن داشت که برای حفظ بی­طرفی ایران و در واقع «حفظ» ایران از سلطه­ی دشمن، سیاست فعال­تری در پیش گیرد. در دسامبر 1917 بریتانیا بر آن شد که قصرشیرین را اشغال کند. ن.ک. تاریخ معاصر کرد، ص 202.

[73]– همچنین، ن.ک. جنبش ملی کرد، ص 196.

[74]– «در محل شایع بود که انگلیسی­ها برای ناتوان کردن اهالی و از بین بردن امکان هرگونه شورش و اغتشاشی، مواد خوراکی را می­خریدند و می­سوزاندند» ن.ک. جنبش ملی کرد، ص 204.

[75]– دامنه­ی این سیاست­های مرکزگرا چنان وسیع بود که عباس کلهر از بزرگترین ملاکین منطقه، که در سال 1922 ایلخان کلهر شد، در سال 1926 به حکم مرکز مجبور به اقامت اجباری در تهران گردید و تا سال 1941 اجازه نیافت به کرمانشاه بازگردد! ن.ک. تاریخ معاصر کرد، صص 340-399.

[76]– اینکه تا زمان نوشتن کتاب «کردستان و کرد» توسط دکتر قاسملو، کرمانشاه تنها شهر شرق کردستان بود که اتاق بازرگانی داشت(ن.ک. کردستان و کرد، ص232)، نشان­دهنده­ی توفیق سیاست­های مذکور است!

[77]– کۆمەڵەی ژیانەوەی کوردستان/کمیته­ی احیای کردستان؛ فعالیت آن سرّی بود و سپس تحت نام حزب دمکرات کردستان(ایران)، آشکار گردید. ن.ک. جنبش ملی کرد، ص 208.

[78]– همچنین:«کومله» در قالب سلول­های حزبیسازمان یافته­بود. ظرف شش ماه صد عضو پیدا کرد. در آوریل 1943 نخستین کمیته­ی مرکزی آن انتخاب شد و به اعزام فرستادگانی به شمال و جنوب آغاز کرد: در شمال تا مرز شوروی و در جنوب تا حوالی سنندج، یعنی تا آخرین حدّ حوزه نفوذ مهاباد» ن.ک. تاریخ معاصر کرد، صص 405.

[79]– ن.ک. کردستان و کرد، ص 302.

[80]– وضعیت خوانین که مشخص بود؛ تن به تطمیع تهران و بریتانیا داده و  برای تأمین منافع خود، به همراهی با حکومت مرکزی دلخوش ­بودند. جنبش کردی به دلیل ضعف ارتباطات، حتّی راه­ها، نمی­توانست نفوذ فراگیری بین آحاد کردهای جنوب زاگرس پیدا کند.

[81]– 19 اوت 1953 میلادی.

[82]– پیروان یارسان به نام­های «کاکه­ای»، «اهل­حق»، «طایفه» نیز خطاب می­گردند. اما «شاملو»، «صارلی»، «اهل­سرّ»، «گوران»، «چراغ­سندرون»، «علوی»… و یا حتی مغرضانه خطاب کردن آنان همچون «شیطان­پرست» و «خورشیدپرست» نیز از دیگر نام­هایی است که به اشتباه بر یارسانی­ها نهاده­اند.ن.ک. تاریخ و فلسفهء سرا­نجام، صص 11-10.

[83]– Pragmatism

[84]– همچنین ن.ک. گنجینه­ی یاری، ص 103.

[85]– همچنین ن.ک. گنجینه­ی یاری، صص 50، 58، 70، 86، 87، 103.

[86]– دو اصطلاح یارسانی «چکیده» و «چسبیده» – که متأسفانه هر دو هم فارسی هستند – به دو گروه متفاوت از سرسپردگان یارسانی اطلاق می­گردد: «چکیده» به سرسپردگانی اطلاق می­گردد که پدرشان یارسانی بوده و این آیین میراث­وار به اینان رسیده­است؛ امّا «چسبیده» به کسانی اطلاق می­شود که پدر یارسانی نداشته و تحقیقی این آیین را پذیرفته و طی مراسم «سرسپاری» به آن مشرّف گردیده­اند.

[87]– Monologue discourses

[88]– ن.ک. گنجینه­ی یاری، ص 11.

[89]– مناسک عبادی یارسانیان که به صورت جمعی برگزار می­شود.

[90]– «پیر بنیامین» در «یارسان» مسئول شفاعتِ یاران نزد «سلطان» یعنی نزد «مظهر حق» است.

[91]– ڕووی کرد وە کەرەم مێردانێ قەتار     بنیام موازوو شفای گوناکار    ئزی موەخشی یار شەرتێ تەیار

[92]– ن.ک. تاریخ و فلسفه­ی سرا­نجام، ص 62

[93]– به نقل از شناخت اساطیر ایران، جان راسل هیلنلز، ص 330؛ همچنین در بحث شهادت و قربانی و ارتباط آن با مفاهیم مهری ن.ک. گنجینه­ی یاری، صص 15-14.

[94]– ن.ک. رسایی گوره­جویی، سید امین،  پیر نرگس چم.

[95]– ن.ک. تاریخ و فلسفه­ی سرا­نجام، صص 42، 46، 57-56.

[96]– ئەو کووی دەوام    بارگای شام وستەن ئەو کووی دەوام   نە ڕەمز خواجام بەیانم سەرسام    ئەو قوربان ویم بیم نە گۆهەر ئامام    تەکبیر کاردم وانام سراسەر   کاردم ئاماوە ویمش بڕی سەر.

[97]– از مناسک قربانی در آیین یارسان که کارد پیش از انجام قربانی، با دعا متبرک می­شود.

[98]– ن.ک. سلطانی، محمدعلی، قیام و نهضت علویان زاگرس در(همدان، کرمانشاهان، کردستان، خوزستان، آذربایجان)، یا، (تاریخ تحلیلی اهل­حق). همچنین: طاهری می­نویسد: «وجود ذهنیات مختلف از زوایای گوناگون، همچنین شخصیت­های اصلی در اسلام که تماماً جزء افراد شاخص یارسانی می­باشد[می­باشند] این امر را القاء می­کند که یارسانی را از شیعیان تندرو معرفی کنند و همین امر سبب گردیده تا اغلب محققین را بر آن دارد که به اشتباه اینان را علویان و یا غلات معرفی کنند، در صورتی­که الزاماً به این نام­ها خطاب نمی­گردند». ن.ک. تاریخ و فلسفه­ی سرانجام، صص 13-12.

[99]– همچنین: «نمی­توانند به نام دین یاری تشکیلات جدید ارائه دهند». ن.ک. گنجینه­ی یاری، ص 109.

[100]– به اعتقاد نگارنده، بینش و جنبش یارسانی از همان قرن دوم و دوره­ی بهلول تحت فشار حکومتی بوده­است.

[101]-Opposition

[102]– گرچه یارسانیان  همواره از طرف مسلمانان نیز تحت فشار بوده­اند، از جمله، فشار نومسلمانان هورامان که باعث مهاجرت یارسانیان از هورامان شد. ن.ک. تاریخ و فلسفه­ی سرا­نجام، ص 27.

[103]– برخی از این نحله­ها، نهضت­هایی با اقدام سریع در جهت اصلاحات بوده­اند.ن.ک. تاریخ و فلسفه­ی سرا­نجام، ص 9.

[104]– «تصادفی نیست که پروژه­ی اصلاح زبان، ویژگیِ تمام پروژه­های ملّت­گرا (و دمکراتیک) است»ن.ک.ملّت­ها مهم­اند(فرهنگ، تاریخ و رؤیای جهان­وطنی)، ص 311.

[105]– همچنین ن.ک. تاریخ معاصر کرد، ص 54

[106]– Ideology

[107]– رشته­کوه­ها سرعت تبلیغات دینی را کم می­کنند.ن.ک. ملّت­ها مهّم­اند(فرهنگ، تاریخ و رؤیای جهان­وطنی)، ص 294؛ اما به نظر نگارنده به آن «عمق» و «ماندگاری» می­بخشند.

[108]– همچنین ن.ک. تاریخ معاصر کرد، صص 418-417.

[109]– همچنین ن.ک. تاریخ معاصر کرد، ص 55.

[110]– برای مثال به اعتقاد یارسانیان، «یحیی» در زمان مسیح و یا «سیاوش» در ادیان ایران باستان، جامه­ای از ذات «یادگار» بوده­اند.

[111]– ن.ک. گنجینه­ی یاری، صص 26-23؛ از جمله: نَه بَرّ تا وَ بار     علی بی گِردِش نَه بَرّ تا وَ بار ؛ ترجمه: از آب تا خشکی، علی بود صاحب زمین و دریاها.

[112]– لشگر دالاهو، حزب دمکرات کردستان ایران.

[113]– «از دیه(داریان) در اورامان تا (میان­دربند کرمانشاه) شاهو نامیده می­شود. بعید نیست که واژه­ی شاهو در کلام­های کُردی یادآور این سرزمین باشد» ن.ک. گنجینه­ی یاری، ص 82؛ البته بحث کوهستان «شاهو» به­طور اخص در جای خود باقی است.

[114]– از کوه­های مقدس یارسان.

تا جۆزی نەدی سەر نە داڵاهوو      نمەبوو نزدیک شەرت باڵاموو

[115]– «تیمور بانیارانی» که در سبزه­میدان کرمانشاه اعدام شد؛ به باور بخشی از یارسان، جامه­ای از ذات «یادگار» بوده­است.

[116]– تا تەیموور پای تەوق نەریژوو وە هوین      پشت زالمان نمەبوو زەوین

[117]– نسخه­ی دستنویس منطقه­ی گوران معروف به دفتر پردیوری به خط معارف امیری، سال 1367.

بەرگ خۆدرەنگی یادگار پووشا     ‌غوڵامان دیشان شا پەنەش بەخشا

‌غوڵامان دیشان وە مەعجزاتش       بەرگ خۆدرەنگی بی وە خەڵاتش

                  تەمام کوردستان دا وە بەراتش

یەکسەر کردەوە کورد و کوردستان هەم وە مەعجزات هەم وە سفرەو خان