ئارامتر بخوێنەوە
تبارشناسی مدرنیته ایرانی: مبانی نظری استبداد در ایران
شاهۆ حسەینی
“در واقع این نوشته بنا دارد تا با بررسی تبار مدرنیته ایرانی به چالشهای پیشروی آن بپردازد. ضرورت توجه به این موضوع از این حیث است، که تلاش برای مدرن شدن از طریق اهتمام به سوبژکتیویسم، ظهور فرد به مثابه فاعل شناسا، خودبنیاد و بازشناسی سوژەها از طریق ارتباط اینترسوبژکتیو میتواند بسترهای مناسب ظهور مدرنیته سیاسی و اقتصادی و به عبارتی گذار از استبداد را فراهم کند. یعنی سوبژکتیویسم به مثابه ظهور فرد خردمند که به مدد عقل و خرد خویش قدرت و توانایی بازشناسی جهان، ایجاد تغییرات در راستای پیشرفت و تحقق اهداف را دارد، میتواند در عرصه اجتماعی منجر به شکلگیری جامعه مدنی، طبقات مستقل از حکومت، جامعه صنعتی، اقتصاد آزاد و مستقل از حکومت و در حوزە سیاسی دولت مدرن دمکراتیک بشود.”
شاهو حسینی[1]
چکیده
اگر گوهر و محور اصلی مدرنیته در غرب به عنوان خاستگاه نظری و عینی آن، “سوژه” به مثابه انسان خودبنیاد، فاعل شناسا و عاقل است و میتوان آن را تحولی سوبژکتیو نام نهاد، گوهر و محور اصلی مدرنیته ایرانی “ابژه” به مثابه انسان مطیع، وابسته و نابالغ است. جامعه به اصطلاح تجدد یافته ایران در کوران تقابل با سویههای ابژکتیو (مشخصاً نظامی و امپریالیستی) مدرنیته و در برابر شکستها و عواقب ناشی از توسعهنیافتگی، خود را ناچار به مدرن شدن دیدند، این روبەرو شدن اما تنها در ویژگیهای عینی مدرنیسم خلاصه شد. جامعه ایران نوین برای تقابل با غرب پیشرفته و صاحب تجهیزات مدرن خود را نیازمند سلاح مدرن دیدند. در فقدان نگاهی رادیکال به تحولات نظری و معرفتی در غرب، که موجد تحولات در ساختارها و روندهای عینی شده بود، جامعه ایران درصدد تحول در ساختارها و روندهای عینی برآمد. بنابراین اگر مهمترین ویژگیهای مدرنیته غربی انسانگرایی، عقلگرایی، اصالت فرد و سکولاریسم بود، مدرنیته ایرانی هیچکدام از این ویژگیها را نتوانست نهادینه کند، زیرا اگر در غرب گسستی معرفتی باعث شد تا اندیشه، جامعه و انسان مدرن شوند، در ایران در غیاب این گسست معرفتی، تنها جلوههای ظاهری مدرنیسم مورد توجه قرار گرفت. به این ترتیب اگر مدرنیته در غرب موجد آزادی، اومانیسم، دمکراسی و پیشرفت شد، شبه مدرنیته ایرانی موجد امپریالیسم، استبداد، شکافهای اتنیکی و بحرانهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی گردید. به عبارتی کوتاه میتوان گفت اگر مدرنیته در بخشی از جهان به رهایی انجامید، در ایران موجد سلطهگری شد.
کلمات کلیدی
سنت، مدرنیته، سوبژکتیویسم، ابژکتیویسم، سوژه، ابژه، امپریالیسم، راسیونالیسم.
مقدمه
مدرنیته، مدرنیزاسیون و تجدد از جمله مفاهیمی هستند، که در تحقیقات حوزەهای مختلف سیاسی، اجتماعی، فلسفی و… مورد تحقیق و بررسی قرار گرفتهاند. شاید بتوان گفت که مدرنیته و نو شدن یکی از چالشهای اساسی جامعه ایران در طی دویست سال گذشته بودە، که در رابطه با آن کتب و مقالات بسیاری نوشته شدە و هر کدام به نوبه خود به جنبههای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آن پرداختهاند. اما همه یک نقطه مشترک داشتهاند و آن تأکید بر مدرنیسم و عوامل ساختاری و مادی بوده است. در این راستا این پژوهش تلاش میکند با دیدگاهی فلسفی به مدرنیته بپردازد؛ زیرا فلسفه یکی از مهمترین ارکان رشد مدرنیته است. در واقع رویکرد فکری و فرهنگی بودن این پژوهش به این دلیل است که عامل فکری و فرهنگی پیشزمینه محوری تغییرات لازم برای ظهور مدرنیته بوده و به تبع آن مدرنیزاسیون و دنیای مدرن است.
در واقع این نوشته بنا دارد تا با بررسی تبار مدرنیته ایرانی به چالشهای پیشروی آن بپردازد. ضرورت توجه به این موضوع از این حیث است، که تلاش برای مدرن شدن از طریق اهتمام به سوبژکتیویسم، ظهور فرد به مثابه فاعل شناسا، خودبنیاد و بازشناسی سوژەها از طریق ارتباط اینترسوبژکتیو میتواند بسترهای مناسب ظهور مدرنیته سیاسی و اقتصادی و به عبارتی گذار از استبداد را فراهم کند. یعنی سوبژکتیویسم به مثابه ظهور فرد خردمند که به مدد عقل و خرد خویش قدرت و توانایی بازشناسی جهان، ایجاد تغییرات در راستای پیشرفت و تحقق اهداف را دارد، میتواند در عرصه اجتماعی منجر به شکلگیری جامعه مدنی، طبقات مستقل از حکومت، جامعه صنعتی، اقتصاد آزاد و مستقل از حکومت و در حوزە سیاسی دولت مدرن دمکراتیک بشود. به این ترتیب چالشهای سیاسی موجود در جامعه ایران را بهبود بخشیدە و تعارضات شکل گرفته، که مبنای برخوردهای سختافزاری شدە، تبدیل به تفاهم و برخوردهای نرمافزاری شود. هدف این پژوهش این است که با بررسی تبار مدرنیته ایرانی، چالشها و پیامدهای برآمدە از آن را بیان کردە، تا متوجه خسارتها و آسیبهای آن گشته و بتوان نقشهراهی را برای تحقق خواستههای دمکراتیک و کاهش آسیبها و خسارتهای ناشی از استبداد موجود را ترسیم کرد.
درباره چیستی تبارشناسی مدرنیته ایرانی، پژوهش حاضر مبتنی بر این پرسش اصلی است که تبار مدرنیته ایرانی چیست؟ در راستای سؤال اساسی پاسخ فرضی این است که زمینههای فرهنگی، اجتماعی، ارزشها و زیربناهای ذهنی موجود در جامعه ایران به دلیل فقدان اپیستمه مدرن و مبانی نظری سازگار با مدرنیته، منجر به تماس با بعد ابژکتیو (محصولات و پدیدەهای ظاهری) مدرنیته گردید، به طوریکه مدرنیته در ایران منحصر به ظهور ارتش منظم و مجهز به سلاح نو، ظهور دارالفنون و به طور کلی نو شدن در ظواهر گردید، بدون اینکه تغییری در نگرشها، ارزشها، باورها و ذهنیت سنتی جامعه ایجاد گردد. در واقع این ظواهر نو بیگانه به یک فرهنگ سنتی محلی پوشاندە شدند. به این ترتیب تظاهر به مدرنیته جای گذار به مدرنیته را در ایران گرفت، این تحولات در ظواهر بعدها در همه ابعاد اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی ظهور کرد. در این پژوهش ابژکتیویسم، پوزیتویسم و امپریالیسم به عنوان متغیرهای مستقل و استبداد، آزادیزدایی، شکست مدرنیزاسیون و ظهور انواع بحرانهای سیاسی، اجتماعی و تعارضهای گوناگون به عنوان متغییر وابسته جای گرفتهاند. در واقع آنچه در ایران از مدرنیته مورد توجه قرار گرفت، آن بخشهای محدود و گزینش شدەای بود که به مثابه ابزار توانست تا اقتدار حاکم، هژمونی قدرت حکومتی و دوام اطاعت جامعه به مثابه رعیت را تداوم ببخشد. (ميلاني، ١٣٨٧: ١٩) اگر مدرنیته در غرب دارای سه محور اساسی سوبژکتیویسم، خردگرایی و آزادی بود، به عبارتی اگر اصالت فرد (که بستر امانیسم شد)، اعتماد به خرد انسانی (که انسان را بالغ کردە و از تکیه بر یک موجود ماورایی رهانید) و آزادی (به معنای آزادی ارادە درونی و عمل خارجی که محصول سوبژکتیویسم و خردگرایی بود) منجر به تحولات شگرف و توسعه غرب گردید، در ایران فقدان این سه پایه اساسی منجر به این شد که هیچگاە آن نوع و فرم از مدرنیته که در غرب ظهور کرد شکل نگیرد. میتوان گفت که مدرنیته به مثابه یک مولود ناخواسته و تحت تأثیر جبر زمانه در ایران در یک محیط فرهنگی، فکری و اجتماعی به شدت نامتجانس با مدرنیته شکل گرفت. روندی که در طول سالهای متمادی هنوز در تقابل و چالش با بخش سنتی جامعه ایران است و هنوز نتوانسته هژمونی و اقتدار فرهنگی، فکری و اجتماعی آن را به چالش بکشد. به عبارتی هنوز مدرنیته به مثابه بستری نظری برای تحول در روندها و ساختارهای دیگر جامعه منجر به سوبژکتیویسم، استبداد زدایی، آزادیزایی و مدنیتزایی در جامعه نشده است.
مبانی نظری
الف: مدرنیته
مدرنیته به مثابه نقشه ذهنی، توصیفگر روند توسعه و استقرار جهان بینی سوژە محور است، که از قرن شانزدهم جایگزین فئودالیسم در اروپا شد و امروزه به اَشکال مختلف در سراسر جهان گسترش یافته و برآیند و نتیجهاش مدرنیزاسیون میباشد. مدرنیته در واقع تلاشی نظری برای مدرنیزه کردن جهان از طریق عقلانی کردن بود، که در ارتباط با معرفتی غالب، بر موضوع سوژە شناسا متمرکز است. با این مفهومسازی، سوژه به عنوان مصداق اصلی تشکیل دهنده معنا، تفکیککننده آنچه تعیین شده و آنچه تعیین میشود است. در جهانبینی مدرن، چیزها آشکارا معنا ندارند، بلکه برای سوژە معنا دارند؛ یعنی سوژە به آنها معنا میبخشند. اصطلاحات بر اساس قراردادها به اشیایی اطلاق میشوند. از نظر سیاسی، مدرنیته به معنای گذار از جامعه شرکتی (نابرابریهای اجتماعی) به جامعه مدنی لیبرال با محوریت افراد مسئول است، با پیش شرط عملی شدن دموکراسی. بنابراین لیبرالیسم و فردگرایی از ویژگیهای مهم یک جامعه مدرن هستند.
مدرنیته در مقایسه با سنت، بیانگر تغییرات گسترده در حوزەهای زندگی است که زاییده انقلاب صنعتی، روشنگری و سکولاریزم میباشد. در تاریخ فلسفه مصادف است با بدبینی پیشگامان روشنگری (دومونتی، دکارت، اسپینوزا). در واقع در فلسفه، مدرنیته همزمان با عصر روشنگری است. با توجه به اینکه روشنگری به مثابه تلاشی نظری برای آزادی، خردگرایی و ظهور خودآگاهی، یک جنبش بورژوازی بود. بنابراین میتوان گفت که آزادیخواهی، خردگرایی، خودآگاهی، تحکیم و گسترش بورژوازی از مهمترین پیامدهای مدرنیته هستند. مدرنیته همزمان هم یک دوره از ذهن است و هم زمانی برای پایهریزی یک ذهن نو. تونیس در اثر مشهور خود “روح عصر جدید” مدرنیته را با دوران جدید برابر میدانست و ماهیت مدرنیته را با این واقعیت توضیح میداد که ذهنیت “جماعتی” (گماینشافت) پس زدە شدە و به وسیله ذهنیت جامعهای جایگزین میشود.[2] (Tönnies, 1920: 21-24).
ب: سوبژکتیویسم
سوبژکتیویسم به معنای اصالت سوژە (فاعل شناسا، خودبنیاد و مستقل) بدون شک گوهر مدرنیته است و بدون سوبژکتیویسم توسعه مدرن و تحقق مدرنیته عملاً غیر ممکن بود. اساس سوبژکتیویسم باور به انسان به مثابه یگانه موجود قائم به ذات است که از طریق جایگزینی عقل خویش به جای عقل دینی، به عنوان وجودی مستقل و بالغ قابلیت و مشروعیت فهم و معنابخشی را پیدا کرد. سوبژکتیویسم به معنای ذهنگرایی، اصالت ذهن و موضوعیت ذهن به شک دکارتی ظهور کرد (بریجانیان،١٣٩٠: ٨٥٤ \٢) در واقع شک کردن دکارت تنها یک کنش یا عمل ذهنی نبود، بلکه اصالت بخشی به ذهن، سوژە و محور قراردادن ذهن و مشروعیت بخشی به ذهن انسانی بود برای فهم و شناخت ازطریق اندیشه. سوژە (من انسان فاعل شناسا) برای دکارت تنها موجود هستی است که وجود همه موجودات به مثابه ابژە، قائم به ذات او هستند. زیرا انسان است که به آنها معنا بخشیدە و همه متعلق شناخت انسان هستند، به این ترتیب حقیقت ابژەها چیزی خارج از آن حقیقتی نیست که انسان برای آنها مینمایاند. (اسفندیاری، ١٣٨٨: ٤)
از آنجا که عقل انسانی از نظر دکارت مستقل از هر نیرو و سرچشمه بیرونی است و تنها عقل انسانی است که توانایی شناخت و فهم همه مسائل فلسفی را دارد، بنابراین انسان به مثابه سوژە سرچشمه و اساس وجود همه موجودات دیگر است. در این روند دو اتفاق روی میدهد، اتفاق اول این است که انسان با اندیشیدن به جهان، جهان را خلق میکند، دوم اینکه این خلق در ذهن من انسان روی میدهد. (نویهاوزر، ١٣٩١: ٢٨٤) با توجه به اینکه مدرنیته در همه ابعاد اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مستلزم تغییر در شناخت و در نتیجه شناخت صحیح است و با توجه به آموزەهای سوبژکتیویسم که این تنها ذهن انسانی است که شناخت صحیح را ممکن میکند، بنابراین عقلانیت برآمدە از سوبژکتیویسم و اصالت انسان به مثابه فاعل شناسا تبدیل به محور و اساس مدرنیته میشود. یعنی در واقع عقلانیت و خردگرایی برآمدە از اصالت ذهن انسانی، توانایی و استقلال ذهن انسانی در فهم و شناخت مدرنیته را شکل میدهد.
تاریخچه روبهرو شدن ایران به مدرنیته
مدرنیزاسیون سریعِ کشورهای اروپایی و نیاز به مواد خام و بازارهایی برای فروش محصولات خود در دورە مرکانتلیسم منجر به حضور قدرتهای تحول یافته و مدرن شدە اروپایی در خلیج فارس شد، ابتدا پرتغالیها و سپس هلندیها، انگلیسیها و فرانسویها وارد آن شدند. بعدها روسیه نیز با تقابلات فراوان نظامی با ایران، چالشهای ایران سنتی و عقبماندە را بیشتر نمایان کرد. در واقع میتوان گفت که ایران جسته و گریخته از سده شانزدهم به بعد با حضور اروپائیها در خلیج فارس با مظاهر دنیای مدرن روبهرو شد. (وثوقی، ١٣٨٤: ١٧٩) هر چند این روبهرو شدن بعدها و با جنگهای ایران و روس به تقابلاتی سنگین انجامیدە و ایران را به طور مستقیم روبهروی مدرنیسم قرار داد، این در حالی بود که ایران چه از لحاظ نظری و چه از لحاظ مادی به هیچ وجه آمادگی این روبهرو شدن را نداشت. در واقع در ابتدای قرن نوزده ایران از طرف شمال، خود را در برابر سویه امپریالیستی مدرنیتە (حمله نظامی روسیه به ایران) میدید و در ادامه و در نیمه همین قرن نیز بریتانیاییها از جنوب به مدد جنگافزارهای مدرن وارد ایران شدند. به این ترتیب جنگهای ایران با روسها در شمال موجد معاهدات گلستان، ترکمانچای، آخال، پاریس و… گردید که ایران قلمروهای بسیاری را نه تنها در ماواری قفقاز که در پیرامون دریاچه آرال، مناطق سمرقند، تاشکند، خانات هرات و افغانستان را از دست داد. (شمیم، ١٣٧١: ٢٥١-٢٤٨)
در این اوضاع و احوال حکومت ایران علاوه بر استخدام مستشار و مشاور نظامی اروپایی برای رویارویی با هژمونی سلطه نظامی در حال گسترش روسها، تعدادی دانشجو نیز برای تحصیل در رشتههای نظامی (توپخانه)، مهندسی، شیمی و تفنگسازی به اروپا اعزام نمود. این اقدامات ایران در واقع بیانگر نگرانی شدید حکومت قاجار در امور نظامی بود. بنابراین مشخص است که نخستین رویارویی ایران با مدرنیته مربوط به حوزههای نظامی و رشتههای مرتبط به امور نظامی است. اگر چه کسان دیگری نیز بودند که به جنبههای سیاسی، اجتماعی مدرنیته در اروپا شامل آزادی بیان، نهادهای دمکراتیک، قانون و… اهمیت نشان میدادند. (آدمیت،١٣٤٠،٣٠-٣٣) اما به دو دلیل این توجهات به جنبههای غیرنظامی نتوانست هژمونی پیدا کرده و موجد تغییرات مدرن گردد. اول اینکه ایران در حال جنگ با روسها در شمال و هژمونی نفوذ بریتانیا در جنوب بود، بنابراین حوزه نظامی اولویت اول حکومت و حتی علما بود که از این دو ابرقدرت تحت عنوان کفار یاد میکردند، دوم اینکه ذهنیت دینی و به شدت محافظهکار علمای متنفذ به شدت مانع گسترش و تحیکم جنبههای غیرنظامی بود.
ماهیت مدرنیته ایرانی
بدون تردید نگاه مصلحان و روشنفکران ایرانی به مدرنیته نگاهی پوزیتیویستی بود. زیرا مدرنیتهای که ایرانیها خواستار آن بودند و به دنبال آن بودند، محدود به توسعه فنآوری و به شکل محدودی علمی بود. برای نمونه ایرانیها در حوزه نظامی تنها خواستار توپ، تفنگ و ارتش مدرن بودند. یا وقتی میرزا ملکم خان بحث از قانون را به عنوان پروبلم برجسته میسازد، نگاهش بیشتر متوجه نظم، مقررات و نظاممندی در ساختارهای عینی است تا آزادی، حقوق شهروندی و مسئولیتهای شهروندی. یا در مورد انگاره دولت-ملت غلبه رویکرد پوزیتیویستی منجر به غلبه جوهرگرایی و تأکید بر هویت قومی و تاریخی در ناسیونالیسم ایرانی میگردد که خصوصیتی باستانگرایانه دارد و بر هویت آریایی تأکید میکند. بجای تأکید بر حاکمیت مردم، قرارداد اجتماعی و ارادە آزاد و اختیاری مردم در شکلدادن به هویت ملی خود. (وحدت، ١٣٨٣: ٦٠)
در واقع غلبه پوزیتویسم منجر به شکلگیری چارچوبی معرفتی در اندیشههای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شد که تحول در ایران را یکسره منحصر به اندیشه تنظیمات کرد، طوریکه میتوان گفت بخش عمدهای از نوشتەجات آن دورە نگرشی پوزیتیویستی دارند. دلیل عمده آن هم این است که مدرنیته نه در تناسب با اهداف فردی و اجتماعی آنگونه که در غرب ظهور کرد، که در نسبتی عمیق با اهداف حکومت و سلطه حاکم متولد شد. خصوصیت برجسته پوزیتیویسم ایرانی ارائه روش، موضوع و مسئلهای واحد برای تمامی حوزەها جهت اداره کردن و تنظیمات است، چارچوبی برای همه فصول، زمانها، مکانها و ابژەها، شامل همه آحاد جامعه در هرموقعیت، مقام و وضعیتی. (حیدری، ١٣٩٤: ٧-٩) به این ترتیب مدرنیتهای کاملاً حکومتی متولد میشود که با مهندسی فرهنگی، فرهنگسازی حکومتی و خلق پروبلمهای حکومتی درصدد ادارە و تنظیمات جامعه برمیآید. بنابراین این پوزیتیویسم ایرانی راە را بر هرگونه انتخاب آگاهانه، خردمندانه، ارادی و سوبژکتیویستانه میبندد. از این رهگذر میتوان ریشهها و علل تاریخی این نوع پوزیتیویسم را به ترتیب زیر شمرد.
الف: مشروطیت و مدرنیته
شکستهای نظامی ایران از روسیه در شمال، حکومت قاجار را به این نتیجه رساند که برای تقابل با ارتش مدرن روسیه ایران نیازمند، اصلاحات ساختاری در نیروی نظامی و ارتش خویش است، ارتش ایران از لحاظ ساختاری ارتشی مقطعی بود که نیروی عشایر و اتنیکهای دیگر در دوران جنگ، برای نبرد فراخوانده میشد و فاقد سلاح نو بود، در حالیکه ارتش روسیه یک ارتش مدرن دارای رستههای گوناگون، دائمی و بهرەمند از سلاحهای مدرن بود. برای جبران شکستها حکومت ایران علاوه بر استخدام مستشار نظامی از بریتانیا و فرانسه، تأسیس دارالفنون، ترجمه کتب فرنگی، تعدادی دانشجو نیز به اروپا فرستاد. آنچه در این میان میتوان استدلال کرد این است که درک دولتمردان ایران از مدرنتیه مختص به عرصههای نظامی و فناوریهای مربوط به آن بود و فهم آنان در آن دوران از مدرنیته فهمی تماماً نظامیگرایانه جهت تقابل با امپریالیسم نظامیگرایانه روسها و انگلیسیها بوده است. (وحدت، ١٣٨٣: ٥٧-٥٨) اما این درک از مدرنیته نتوانست مانع از پیامدها و شکستهای بعدی ایران در برابر روسها گردد، دانشجویان فرنگ رفته و تحصیلکرده غرب این بار شروع به انتقاد از استبداد داخلی و ساختار ایلی حکومت در ایران کرده و خواستار قانون اساسی، پارلمان و نظام مشروطه شدند. از جمله اصلاحطلبان آن دوران میرزا ملکم خان بود، وی به تنظیمات و قانون اهمیت زیادی میداد؛ او اگرچه خواستار اصلاح ارتش ایران بود، اما تنظیمات دولتی را اساس و پایه موفقیت آن میدانست، او در گفتمان متأخر خود بر نقش قانون متمرکز بود، لیکن دیدگاهی ابزاری درباره قانون داشت، به عبارتی او دیدگاهی پوزیتویستی به قانون داشت، دیدگاهش متمرکز بر تنظیمات دولتی بود نه بر حقوق فردی و شهروندی. میرزا آقاخان نیز از دیگر روشنفکران آن دوران بود، کاربرد روشهای علوم طبیعی در اندیشههای سیاسی و اجتماعی او مشهود است. از نظر او حقیقت روح و نفس حیوانی حس و حرکت است و مرکز حرکت اسباب مکانیکی است. (وحدت، ١٣٨٣: ٦٩-٧٧) از این رهگذر میتوان اثبات کرد که مهمترین خصلت منتقدان و اصلاحگران ایران در این دورە فقدان منظومه اندیشگی، فلسفی و معرفتی بود، منظومههایی شبیه آنچه که در فلسفه فیلسوفان مدرن اروپایی موجد مدرنیته شد، آنها بیشتر مقلد سطحی و فرمالیته اندیشمندان غربی بودند، به طوریکه هیچکدام در غیاب درک عمیق جامعه ایرانی آن روزگار مولد فکر و اندیشهای نشدند. اگرچه مدرنیته پوزیتویستی در ایران ابتدا در قالب مشروطه، که خود را در قالب گشودن پارلمان، نوشتن قانون اساسی و برخی دیگر از پدیدهای ظاهری یافت، ظهور کرد. اما هیچ گاه این تحولات در حوزە اجتماعی موجد جامعه مدنی مستقل و طبقات اجتماعی، در حوزە سیاسی موجد دولت مدرن دمکراتیک در ایران، با توجه به پلورالیسم ملیتها، فرهنگها و زبانها در ایران و مدرنیزاسیون در دیگر حوزەها نشد. نهایتاً چالشهای پیشروی مشروطه در ایران و شروع جنگ جهانی اول خیلی زود زمینه را برای ظهور دولت شبه مدرن پهلوی فراهم کرد.
ب: پهلوی و مدرنیته
با ظهور نشانههای افول حکومت قاجار و با ظهور رضاخان در افق سیاسی ایران (قبل از شکلگیری حکومت پهلوی و بر تخت نشستن رضاخان)، حلقهای از روشنفکران ایرانی شکل گرفت، که بعد از حلقه اول که بانی مشروطه بودند، به عنوان حلقه دوم شناخته شدند، این طیف از روشنفکران برخلاف روشنفکران حلقه اول با تأکید بر ویژگیهای قومی-تاریخی ناسیونالیسم در ایران که متأثر از ناسیونالیسم آلمانی بود، با نگاهی جوهرگرایانه، مروج ناسیونالیسمی باستانگرایانه و موجد حکومتی سانترالیستی، اقتدارگرا و مستبد به مدد میلیتاریسم رضاشاهی در ایران شدند. (اتابكي و يان زوكر، ١٣٨٥: ١٣) روشنفکران حلقه دوم از جمله حسین کاظمزاده ایرانشهر، محمود افشار یزدی، احمد کسروی، ابراهیم پورداوود، مشفق کاظمی و دیگران بر این عقیده بودند که دیگر آرزوهای دمکراتیک مشروطه مطلوب نیست و به اقتضای اوضاع کنونی ایران باید به سمت یک حکومت مستبد رفت. در واقع ناكامی سیستم مشروطه برآمدە از مشروطیت در ایران، صدراعظمهای ضعيف گرفتار دسته بنديهای تحت نفوذ روس و انگلیس، شکست آمال و آرزوهای وعدە دادە شدە در جریان جنبش مشروط و درماندگی كشور و نقض مرزهای بی طرفی، بستر مناسب را برای طرح و پیگیری ايده حکومتی سانترالیست و مطلق فراهم آورد. توسل روشنفكران و نظریهپردازان حلقه دوم به «يك شخصيت نيرومند»، «فرمانروای مستبد روشن انديش»، «يك نفر مصلح»، «يك دماغ منور و فكرباز» بيانگر درک جدیدی از مدرنیته بود (وحدت، ١٣٨٣: ١٢٨-١٢٩) در دورە پهلویها تأکید بر ساختارهای ظاهری و تحول در آنها برای مدرنیزاسیون اهمیت زیادی داشت، در بحث هویت ایرانی و ناسیونالیسم ایرانی، تأکید بر وحدت زبانی، لباسی و تاریخی اصول محوری بودند. تأکید بر اعیاد و سنن باستانی پیش از اسلام، بجای تحول در مبانی نظری و اپیستمههای سنتی و جایگزینی آن با اپیستمهها و اندیشههای مدرن سوژه محور اهمیت زیادی داشت. در دورە پهلوی دوم نیز همین رویه پوزیتویستی ادامه داشت. ایجاد احزاب فرمایشی، انتخاباتهای فرمایشی و مجالس فرمایشی، جشنهای دوهزار و پانصد ساله ناشی از غلبه نگرش پوزیتویستی در مدرنیزاسیون و مدرنیته ایرانی بود. میتوان گفت که پوزیتویسم ایرانی در دورە حکومتهای پهلوی با تأکید بر یکپارچگی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی نیز تداوم یافت. در واقع مدرنیزاسیون در دورە پهلویها با تأکید بر مدرنیسم به صورت نظامی استبدادی ظهور کرد، که اگرچه برخی از ساختارهای مادی و ظواهر عینی جامعه را نو کردند، اما از مدرنیته به عنوان روندی سوبژکتیویستانه به شدت دور بود و همین تناقض هم یکی از عوامل سقوط آن بود.
پ: چپ و مدرنیته
چپ در ایران بخشی دیگر از جریان روشنفکری برون حکومتی برای ایجاد تحول و مدرن کردن بود. بخش هژمون چپ ایرانی به دلیل رویکرد لنینیستی که داشت میتوان گفت که صبغهای پوزیتویستی داشت. موضوع محوری که حزب کمونیست در سالهای آغازین ١٣٠٠ دنبال میکرد، مخالفت با نظام پارلمانی، بورژوازی و اصلاحات ارضی بود، آنها در واقع انقلاب مشروطه را یک انقلاب بورژوازی میدانستند که مسئله دهقانان را حل نکرده است. (شاکری، ١٣٧٢: ٥٥) حزب کمونیست در دهه ١٣١٠ در عمل منحل شدە بود، پس از حزب کمونیست، نسل جوانی از مارکسیستها که عموماً از طبقه متوسط و داری تحصیلات عالیه بودند ظهور کرد، که پس از ١٣٢٠ و پس از اضمحلال گروه ٥٣ نفر، باقی مانده آنها حزب توده را بنیانگذاری کردند. از برجستهترین چهرەهای فکری گروە ٥٣ نفر بدون تردید تقی ارانی فیزیک و شیمی خوانده برلین بود. ارانی به شکل جبر باورانهای منکر ذهنیت فردی (سوژە) بود، او علوم انسانی را زیرمجموعه علوم طبیعی میدانست و آن را نیز زیرمجموعه ماتریالیسم دیالکتیک، به نظر او زنجیرە علوم طبیعی یک ریسمان به هم پیوسته است که با مادیترین علوم که علوم طبیعی است آغاز میشود. ارانی با تلفیق اثباتگرایی با کارپرستی امکان هر گونه اندیشه خلاق را انکار میکرد. (وحدت، ١٣٨٣: ١٥١-١٥٣) احمدزادە و جزنی از دیگر نمایندگان ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم البته خارج از حزب تودە بودند. آنها بر پراکتیک به عنوان موتور جنبش انقلابی تأکید میکردند. آنها برای انقلاب، بر مشارکت در انقلاب و عمل انقلابی بسیار بیشتر از تئوری تأکید داشتند. منظور آنها نیز بدون شک از عمل و پراکتیک، مبارزە مسلحانه برای براندازی حکومت بود. (احمدزادە، ١٣٥٧: ٤٩) بدون تردید منظور مارکسیستهای ایرانی از رهایی، رهایی برآمدە از رویکرد سوبژکتیویستانه نبود، به عبارتی منظور آنها از فرد، فرد جامعه به عنوان سوژە، فاعل شناسا و خودمختار نبود. در واقع ارجحیت جمع بر فرد، ماتریالیسم و اهمیت علوم طبیعی در غیاب اندیشهای راجع به فرد به مثابه سوژە و به نوعی انکار سوبژکتیویسم فردی در افق ایدئولوژیک چپ، منجر به هژمونی پوزیتویسم گردید.
ت: اسلامگرایان و مدرنیته
در سطور بالا نگرشها و دیدگاههای روشنفکران غیرمذهبی در رابطه با مدرنیته به اختصار توضیح دادە شد، در این بخش نگرش اسلامگرایان در رابطه با مدرنیته توضیح دادە خواهد شد. نظرات اسلامگرایان که از برجستهترین آنها میتوان به شریعتی اشارە کردە، واکنشی سلبی به گفتمان مدرنیته در ایران بود، در واقع محور اصلی اندیشه اسلامگرایان نفی گفتمان مدرنیته بود. آنها در واقع با تئوریزە کردن گفتمان انقلاب اسلامی در برابر مدرنیته پوزیتویستی با آن به مبارزە برخواستند. میتوان گفت که انقلاب اسلامی واکنشی سلبی به چالشهای مدرنیته پوزیتویستی چه سکولار و چه چپ بود، که در روند تلاش برای مدرنیزاسیون در ایران عملاً موفقیتی کسب نکردە بودند. ریشه عمیق فرهنگ دینی در میان تودەهای مردم که به هیچ عنوان در طول تلاشها برای مدرنیزاسیون هیچ تغییری در اپیستمه و اندیشه آنها ایجا نشدە بود، منجر به هژمونی گفتمانی اسلامگرایان نسبت به مدرنگرایان پوزیتویست شد. در اندیشه اسلامگرایان ذهنیت فرد به مثابه یک ذهنیت مستقل، قابل اعتماد و توانا برای فهم، درک و شناخت جهان انکار میشود و ذیل ذهنیت خدا قرار میگیرد. آنها در تلاش برای مبارزه با مدرنیته پوزیتویستی که از آن با عنوان غربزدگی یاد میکردند، نهضت بازگشت به خویشتن (انسان مسلمان شیعه) را پیشنهاد میکردند. این خویشتن در واقع در تضاد کامل با خود دکارتی است که یک سوژە مستقل، فاعل شناسا و یک ذهن آگاه میباشد، بلکه این خویشتن یک انسان ابژه، مطیع، صغیر و وابسته به یک وجود ماورایی است که خالق و آفریننده اوست. اسلامگرایان اگرچه انسان را دارای ارادە، آزادی، مسئولیت و عقل میدانستند، اما همه آنها به اطاعت از ارادە خدا ملزم بودند. (وحدت، ١٣٨٣: ١٩٥-٢٣٥)
اسلامگرایی اگرچه از یک سو واکنشی سلبی به مدرنیته در ایران بود و در اندیشه به شدت آن را نفی میکرد، از سوی دیگر اگرچه در مقابل مدرنیته ایرانی که رویکردی پوزیتویستی داشت و بر علمباوری، مادیگرایی و ابعاد ابژکتیو زندگی اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی تأکید داشت، اسلامگرایی ذهنگرا بود، به عبارتی نافی مادیگرایی، علمگرایی و به قول خودشان غربزدگی بود؛ اما به نوعی نیز پوزیتویست بودند، زیرا آنها درصدد قبضه قدرت، سامان دادن سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جامعه در ساختارهای مطابق الگوهای ظاهری غرب بودند. چناچه بعدها و پس از شکلگیری جمهوری اسلامی، در ظاهر هم جمهور به سیستم حکومتی اضافه شد، هم انتخابات، هم پارلمان، و هم تفکیک قوا، قانون اساسی نوشته شد، بوروکراسی غربی تداوم پیدا کرد، سیستم آموزش مدارس و دانشگاهی غربی تداوم پیدا کرد، علمگرایی عینی و نه علمگرایی انتقادی تدوام پیداکرد. در واقع میتوان گفت که بعد از انقلاب نیز با برآمدن جمهوری اسلامی مدرنیسم به معنای اهمیت ابعاد ظاهری و ساختارهای عینی تجدد و غرب تداوم پیدا کرد. یعنی اگرچه اسلامگرایی واکنشی به مدرنیته پوزیتویستی در ایران بود، اما خود به ادامه دهندە آن تبدیل شد.
نتیجه
در غرب اکتشافات علمی و تحولات معرفتی که با انقلاب علمی کپرنیک و تحول فلسفی دکارت آغاز شدند، منجر به محوریت جهان در علم و انسان در فلسفه گردید، و این روند بنای مدرنیته را شکل داد. اعتماد به عقل انسان نشأت گرفته از اکتشافات علمی و عقلانیسازی برآمده از سوبژکتیویسم فلسفی منجر به تغییر دیگر حوزەهای زندگی اجتماعی از جمله حوزە سیاست گردید و محوریت و اصالت فرد به گوهر و محور مدرنیته تبدیل شد، به عبارتی مدرنیته به مثابه نظام اندیشهها و ارزشها بستر گسترش و تحکیم سوبژکتیویسم را فراهم کرد و سوبژکتیویسم اساس تحولات دیگر گردید. برخلاف غرب اما در ایران هیچ انقلاب علمی و فلسفی روی نداد، بلکه نیاز به تداوم یک حکومت و ضرورت پاسداری از هژمونی آن که به دلیل شکستهای نظامی به مخاطرە افتادە بود، نیاز به تحول در برخی مظاهر را به وجود آورد. در واقع در ایران تحولی در عقل علمی و عقلانیت فلسفی روی نداد و انسان به عنوان محور و گوهر هستی دوبارە به کانون توجهات برنگشت، سوبژکتیویسم به جریان غالب اندیشههای فلسفی تبدیل نگشته و ضرورتی برای سامان دادن امور در راستای منافع فرد و پاسداری از آزادیهای او شکل نگرفت. بلکه لزوم حفظ ارزشهای موجود که توسط هجوم نظامی یک قدرت خارجی مدرن به مخاطرە افتادە بود موجب درک ضرورت مدرنیسم شد، همان ارزشهایی که توسط حکومت بسط و گسترش دادە میشد و ابژکتیویسم رادیکالی که فرد را در جامعه و به مثابه ابزار مضمحل کردە بود. یعنی اگر کانون مدرنیته در غرب فرد بود، در ایران حکومت بود. به همین دلیل هم بود که نگرش پوزیتیویستی به مدرنیسم در ایران شکلگرفت و این نگرش برخلاف نگرش سوبژکتیویستی نه تنها موجد آزادی، فردگرایی، پلورالیسم، دولت مدرن دمکراتیک، توسعه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نشد، که موجد حکومتهای مستبد، اقتدارگرا و دیکتاتوری شد، که هموارە در صدد مضمحل کردن فرد در جمع، اصالتزدایی از فردیت، ابژکتیویسم و به طورکلی استثمار فرد بودند. بنابراین اگر تبار مدرنیته غربی سوبژکتیویستی بود، تبار مدرنیته ایرانی ابژکتویستی بودە که هموارە نگرشی ابزاری به انسان داشته و انسان را موجودی مطیع، صغیر و ابژەای در خدمت سوژەای ماورایی میپنداشت. فرجام سخن، با نگاه به تبارشناسی تاریخی و علل شکل نگرفتن مدرنیته، ایران برای گذار به مدرنیته و توسعه آزادی، دمکراسی و موفقیت مدرنیزاسیون ناچار از رویگردانی از شبهمدرنیته پوزیتیویستی است. تا ذهنیت مدرن، فرد به مثابه سوژە و ارزشهای ذهنی مدرن به کانون تحولات برنگردد، هیچ تحول شبه مدرنی در ایران موجد آزادی، دمکراسی و توسعهیافتگی نخواهد شد.
منابع
فارسی
اتابکی، تورج و اريك يان زوركـر (١٣٨٥)، تجدد آمرانه: جامعه و دولـت در عـصر رضاشاه، مهدی حقيقت خواه. تهران: ققنوس.
احمدزادە، مسعود (١٣٧٥)، مبارزە مسلحانه: هم استراتژی هم تاکتیک، بیجا، ستیغ.
آدمیت، فریدون (١٣٤٠)، فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطیت، تهران: سخن.
اسفندیاری، سیمین (١٣٨٨)، سوبژکتیویسم دکارت، نقطه عزیمت فلاسفە عصرجدید، مجله حکمت و فلسفە، س٥، ش١، صص ١٢٥-١١٣.
بریجانیان، ماری (١٣٩٠)، فرهنگ اصطلاحات و علوم اجتماعی، ج٢، تهران: موسسە مطالعات و تحقیقات فرهنگی.
حیدری، آرش (١٣٩٤)، برآمدن و بازتولید پوزیتیویسم ایرانی؛ مطالعهای در تاریخ جامعهشناسی ایران، سایت پروبلماتیک.
شاکری، خسرو (١٣٧٢)، اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال دمکراسی و کمونیستی ایران، ج٢٢، بیجا: آنتی دوت.
شمیم، علیاصغر (١٣٧١)، ایران در دوره سلطنت قاجار، تهران: انتشارات علمی.
ميلانی، عباس (١٣٨٧)، تجدد و تجددستيزی در ايران، تهران: نشر اختران، چاپ هفتم.
نویهاوزر، فردریک (١٣٩١)، نظریە سوبژکتیویسم در فلسفە فیخته، ترجمه: سیدمسعود حسینی، تهران: ققنوس.
وثوقی، محمدباقر (١٣٨٤)، تاریخ خلیج فارس و ممالک همجوار، تهران: سمت.
وحدت، فرزین (١٣٨٣)، رویارویی فکری ایران با مدرنیت، مهدی حقیقتخواه، تهران: ققنوس.
لاتین
Tönnies, Ferdinand (1920), Gemeinschaft und Gesellschaft. Grundbegriffe der reinen Soziologie, Karl Curtius, Berlin.
[1] – روزنامهنگار/ ایمیل نویسنده: shaho_huseni@yahoo.com
[2] – در اندیشه تونیس گماینشافت (جماعت و اجتماع) برخلاف گزلشافت (جامعه) نوعی از همبستگی طبیعی، احساسی و ارگانیک میان انسانها میباشد، که روابط درون آن مبتنی بر خون، نسب و فامیلی است. این پدیده بطور طبیعی و به تدریج در طول تاریخ شکلگرفته است. اما گزلشافت (جامعه) نوعی از همبستگی میان انسانهاست که به طور ارادی و خردمندانه شکل گرفته که روابط میان انسانها و افراد در آن مکانیکی میباشد، در گزلشافت برخلاف گماینشافت تشکیلات اجتماعی فراوان و مقرارت حقوقی برای دوام و برقراری نظم و دوام آن شکل میگیرد. اگر مهمترین نهاد در گماینشافت خانواده، عشیره و طایفه است، مهمترین نهادهای گزلشافت دولت و اقتصاد هستند.
داگرتنی بابەت



