ئارامتر بخوێنەوە

ملت، ملت است؛ آیا دولت، ملت است؟ گروه‌های اتنیکی چطور؟

نویسندە: واکر کانر

ترجمە: خوشناو قاضی


رویدادهای دهه‌ی گذشته‌ی میلادی تاکنون حتی ناظران عادی و غیرحرفەای مسائل سیاسی جهان را متوجە نمودە که ملیگرایی اتنیکی تهدیدی بزرگ و رو به رشد برای ثبات سیاسی اکثر دولت‌های [موجود] است. ناظران سیاست جهانی به جای سیر تکامل تدریجی دولت‌ها یا ابردولتی پایدار، مدام شاهد موقعیت‌هایی مبنی بر وفاداری و تبعیت مردم بودەاند کە در آن پیوند حسی آن‌ها نسبت به بدنە‌ی غیررسمی و غیرساختاری بشری بسیار عمیق‌تر و قوی‌تر از پیوندهای ساختار دولتی-رسمی، قانونی و دولتی هستند. خشونت‌ در مقیاسی وسیع کە اکنون یا در سال‌های اخیر در کشورهای جهان سوم مانند برمه، بروندی، چاد، اتیوپی، گویان، هند، عراق، کنیا، مالزی، نیجریه، پاکستان، فیلیپین، سودان، تایلند، ترکیه و اوگاندا (و بسیاری از کشورهای دیگر) شاهد بودە و هستیم، به طور کامل گواهی بر شکست گسترده‌‌ی دولت‌ها در وادارکردن بخش عمده‌ای از شهروندانشان به ترجیح دادن وفاداری از گروه‌های انسانی بر وفاداری بە دولت‌هاست (١). حتی دولت‌های قدیمی‌تر جهان اول کە تکنولوژی بهتر در همە جای کشورشان رسوخ کردە است نیز از این قاعدە مصون نبودەاند. اتریش، بلژیک، کانادا، دانمارک، فرانسه، ایتالیا، هلند، سوئیس و انگلستان همگی ناآرامی‌هایی با انگیزه‌ی اتنیکی را تجربه کرده‌اند (٢)؛ و اگرچه دولت‌های مارکسیست-لنینیست جهان دوم رسماً ادعا می‌کنند که با اجرای صادقانه و صحیح دستورالعمل‌های لنین برای تضعیف و حل ناسیونالیسم در داخل دولت، توانستەاند آنچه را که مسئله‌ی ملی خود می‌خوانند با موفقیت حل کنند، اما ناآرامی گروه‌های ملی عنصر اصلی امور و مناسبات سیاسی داخلی و خارجی اتحاد جماهیر شوروی، چین، چکسلواکی، لائوس، رومانی، ویتنام و یوگسلاوی را تشکیل می‌دهد (٣). در واقع تعداد کمی از محققان می‌توانند ادعا کنند که حتی با وجود احتمال کم، انتظار نداشته‌اند که چنین روندی اتفاق افتد. خرد متعارف و طرز فکر عموم در دو دهه‌ی اول پس از جنگ جهانی دوم این بود که الف) دولت‌های در حال ظهور جهان سوم خواهند توانست وفاداری مردم بە دولت را جایگزین پیوند به اصطلاح «قبیله‌ای» کنند؛ ب) جنگ جهانی دوم به مردم اروپای غربی آموختە است که نگرش ناسیونالیستی برای عصر مدرن تمرکزی محلی بودە و در نتیجه، آگاهی فراملی و فرادولتی اروپایی‌بودن به سرعت به هویت اصلی ساکنان اروپا تبدیل خواهد شد؛ و ج) ساختار مارکسیستی-لنینیستی بسیار متمرکز، حجیم و «یکپارچه»، بە همراە تلقین و شستشوی مغزی مردم در اثر پیادەسازی اصول و انگاشتەهای ایدئولوژی مارکسیستی-لنینیستی، توجه به نیروهایی مانند ملی‌گرایی اتنیکی را به سادگی بی‌ربط کردە است. به همین دلایل، بسیاری از محققین نتوانستند مقاومتی را که در مقابل سیاست ادغام و یکپارچەسازی دولت بە وقوع پیوستە است بە درستی پیش‌بینی کنند. من در مقالەای دیگر، دوازده عنصر همپوشان و تقویت‌کننده‌ی این عامل را فهرست کردەام.(٤) بی‌تردید می‌توان عناصر دیگری بە آن فهرست افزود و آن را وسیع‌تر نمود. اما موضوع و ایدە‌ی ما در این مقاله آن است که مهم‌ترین عاملی که باعث واگرایی بین انتظارات و پیش‌بینی‌های محققین و واقعیت موجود می‌شود، وجود سوءتفاهمی بزرگ و درکی نادرست از ماهیت ناسیونالیسم بوده است.

اساسی‌ترین اشتباهی که در رویکردهای علمی و تحقیقی به ناسیونالیسم رایج بودە این است کە محققان، ناسیونالیسم را بە معنی احساس وفاداری به دولت دانستەاند نە احساس وفاداری به ملت. این اشتباه باعث شده است محققان مربوطە، تصور کنند که رابطه‌ی ناسیونالیسم با ادغام و یکپارچەسازی دولتی، عملکردی و حمایتی است نە رابطەای با کارکرد نامناسب و محکوم بە شکست؛ و از آنجایی که توافق عمومی وجود دارد که ناسیونالیسم یک نیروی انگیزشی غالب و موجە باقی می‌ماند، پیوند ناسیونالیسم با دولت به عنوان تضمین‌کننده‌ی قطعی پیروزی دولت در برابر همه‌ی رقبا از حیث وفاداری ساکنانش، تلقی می‌شود.

خطای یکسان‌دانستن ملی‌گرایی با وفاداری به دولت با روشی نامناسب، پیامد یک بیماری مربوط بە گسترد‌گی اصطلاحات و ژرفای دانش بررسی در سیاست جهانی است که آن را آلوده نموده است. در دانش سیاست جهانی نام بردن از چهار واژه کە مهم‌تر از دولت، ملت، دولت-ملت و ناسیونالیسم باشند، بسیار دشوار است. اما علی‌رغم محوریت این مفاهیم، هر چهار اصطلاح به دلیل استفاده‌ی نادقیق، ناسازگار و اغلب کاملاً اشتباه این اصطلاحات را در هاله‌ای از ابهام قرار داده است. در سال ١٩٣٩ در مطالعه‌ای در مورد ناسیونالیسم که توسط مؤسسه‌ی سلطنتی امور بین‌الملل انجام شد، بە این نکتە اشاره شد که «در میان سایر موانع مطالعه‌ی دقیق ناسیونالیسم، زبان جایگاه اصلی دارد» (٥). در چند دهەای کە از آن تاریخ سپری شدە است، آن جنگل زبان‌شناختی‌ که مفهوم ناسیونالیسم را در بر می‌گیرد، متراکم‌تر و صعب‌العبورتر شده است.

این نکتە به ویژه وقتی متناقض است که در حالی که بسیاری از صاحب‌نظران این رشته هموارە بر نیاز به تعریف دقیق‌تر و علمی‌تر واژگان مربوطە تأکید می‌کنند رواداری گسترده‌ای نسبت به استفاده نادرست و گسترده از اساسی‌ترین اصطلاحات این حوزە رایج است. کارل دویچ گام‌های بزرگی را که قبلاً در این راستا برداشته شده ستایش کرده است:

در علم بە طور کلی از جمله در علوم اجتماعی، یک کلمه در واقع فقط نوعی صوت بی‌معنا است مگر اینکه دیر یا زود از آن بە گونەای استفاده کنیم تا به ایجاد رویه‌ای منجر شود که بیانگر این موضوع باشد که آیا یک رویداد یا واقعیت خاص از این کلمە استنباط می‌شود یا خیر؟ معنای یک کلمه با محدودیت‌های آن تعریف می‌شود، با دانستن این مسئله که چە چیزی به آن کلمە تعلق دارد و به همان وضوح بدانیم، چە مفهومی بە آن تعلق ندارد. کلمه‌ای که بتواند شامل همه چیز و هر چیز باشد در علم جایی ندارد.

امروز وقتی کسی در مورد «بومیان» صحبت می‌کند، فوراً این سؤالات بە ذهن خطور می‌کند که «بومی» را چگونه تعریف می‌کنید؟ «از کجا می دانید که چە کسی یک بومی است؟». هنگامی که برای مثال از «کارگران»، «وطن‌پرستان» یا هر طبقه‌بندی اجتماعی کلی از این دست صحبت می‌کنیم، همین پرسش‌ها مطرح می‌شود. دیگر نمی‌توان از چنین اصطلاحاتی با بی‌توجهی استفادە کرد (٦). با وجود این ادای احترام به دقت در به کارگیری اصطلاحات، همان کار پروفسور دویچ نیز مملو است از استفاده‌های نادرست و متناقض از آن چهار اصطلاحی که ما به عنوان واژگان محوری آن‌ها را توصیف کردیم (٧). ما اینجا پروفسور دویچ را بە این دلیل مورد توجه قرار ندادەایم تا بگوییم او در این زمینه به طور غیرمعمولی بی‌احتیاط بوده است، بلکه بیشتر به منظور نشان دادن شیوع و دامنه‌داری مسئله است کە از او نام بردەایم. اینکه حتی یک محقق شناخته‌شده و تراز اول ناسیونالیسم و ​​کسی که از دقت در انتخاب واژگان دفاع می‌کند، اینگونە به طور نادرست و ناسازگار از این اصطلاحات اساسی استفاده می‌کند، نشان می‌دهد که چنین سهل‌انگاری و بر خلاف اصول حرفەای عمل کردن، تا چه حد گستردە و قابل اغماض تصور شده است.

یکی از متداول‌ترین مظاهر به کارگیری نادرست اصطلاحات، استفاده دو واژه‌ی دولت و ملت بە جای یکدیگر است. این عملی پرابهام و گیج‌کننده است. زیرا در سطحی از آگاهی و شناخت، اکثر محققان به وضوح از تمایزات مهم و بسیار حیاتی بین این دو مفهوم آگاه هستند. دولت واحد تقسیمات سیاسی اصلی بر سطح کرە زمین است. در این صورت، دولت به سهولت تعریف می‌شود و آنچه در بحث حاضر مورد توجە ماست به راحتی از لحاظ کمی مفهوم‌سازی می‌شود. برای مثال، کشور پرو را می‌توان به روشی آسان تصویرسازی و مفهوم‌سازی کرد: به‌ عنوان یک واحد سیاسی-سرزمینی متشکل از سی و چهار میلیون نفر و بە مساحت ٥١٤٠٦٠ مایل مربع که در ساحل غربی آمریکای جنوبی بین ٦٩ درجه و ٨٠ درجه غربی و ٢ درجه و ١٨ درجه و ٢١ دقیقه جنوبی واقع است.

تعریف و مفهوم‌سازی ملت بسیار دشوارتر است، زیرا ماهیت یک ملت ناملموس و غیرعینی است. این جوهر و ماهیت یک پیوند روانی است که مردمی را بە هم وصل کردە و آن را از حیث اعتقاد راسخ در ناخودآگاه اعضای خود، از سایر مردم به اساسی‌ترین شکل ممکن، متمایز می‌کند. ماهیت آن پیوند و منشاء و منبع آن، مبهم و دور از دسترس است و دشواری و صعوبت تعریف ملت، معمولاً مورد اعتراف کسانی است که گامی در صحت تعریف آن برمی‌دارند. از همین روست کە یکی از فرهنگ لغت‌های متداول روابط بین‌الملل، ملت را به شرح زیر تعریف می‌کند:

یک گروه اجتماعی که دارای ایدئولوژی مشترک، نهادها و آداب و رسوم مشترک و احساس همگنی است. تعریف «ملت» به قدری دشوار است که نمی‌توان این اصطلاح را بە دقت از سایر گروه‌های دیگر مانند فرقه‌های مذهبی که دارای برخی از ویژگی‌های مشابه‌اند، متمایز کرد. با این حال، در ملت، یک احساس گروهی قوی بر مبنای تعلق نیز وجود دارد که مربوط به قلمرو خاصی است که به‌طور خاص متعلق به آن ملت تلقی می‌شود (٨). در حالی که کلمه‌ی کلیدی در این تعریف خاص حس است، نویسندگان معتبر دیگر ممکن است شور یا بصیرت و شهود را جایگزین حس بدانند، اما درک درست جوهر انتزاعی ملت در همە‌ی تعاریف رایج است. اما پس از تمرکز بر آن پیوند روانشناختی اساسی، کاوش و تفحص کمی در مورد ماهیت آن پیوند بە دنبال می‌آید. در واقع، همانطور که اشاره کردیم، نویسندگان معتبر با تعریف ملت به عنوان یک پدیده‌ی اساساً روانشناختی، مرتباً آن را مترادف و هم‌معنی با مفهوم بسیار متفاوت و کاملاً ملموس و عینی دولت، به کار می‌برند.

حتی وقتی ملت را به معنای درست و غیرسیاسی یک مجموعه‌ی انسانی محدود کنیم، ابهام پیرامون ماهیت آن از بین نمی‌رود. چگونه می‌توان ملت را از سایر مجموعه‌های انسانی متمایز کرد؟ تعریف ذکر شده در بالا از «احساس همگنی» صحبت می‌کند. دیگر مراجع از احساس یکسانی، یگانگی، تعلق یا هوشیاری نسبت بە نوع سخن می‌گویند. اما همه‌ی این تعاریف کمی محتاطانە و خالی از اطمینان به نظر می‌رسند و در نتیجه نمی‌توانند ملت را از گروه‌های متعدد دیگر متمایز سازند. بنابراین، آمیش‌ها[1]، مردم رشتە کوه‌های آپالاش[2]، یا «مین‌های سفلی»[3] همگی کاملاً مطابق با تعاریف قبلی ملت هستند و بر اساس آن تعاریف می‌توان آن‌ها را ملت نامید.

با استثنائات بسیار اندک، نویسندگان معتبر از توصیف ملت به عنوان یک گروه خویشاوندی طفره رفته‌اند و معمولاً به صراحت مفهوم خون مشترک بە عنوان یکی از عوامل تعریف ملت را رد کردەاند. چنین انگاره‌هایی با اطلاعات و داده‌هایی پشتیبانی می‌شوند که نشان می‌دهند بیشتر گروه‌هایی که ادعای ملیت دارند در واقع متشکل از چندین گونه‌ی ژنتیکی مختلف هستند. اما چنین رویکردی حکمت این ضرب‌المثل قدیمی را نادیده می‌گیرد که در تحلیل موقعیت‌های سیاسی_اجتماعی، آنچه در نهایت اهمیت دارد این نیست که فلان چیز چیست؟ بلکه باید بپرسیم آنچه مردم باور دارند چیست؟ و باور ناخودآگاه به منشأ و سیر تکاملی جداگانه‌ی گروه، یکی از مؤلفەهای مهم در روانشناسی ملی است. وقتی کسی بە یقین از چینی بودنش حرف می‌زند، نه تنها خود را با مردم و فرهنگ امروز چین، بلکه با مردم چین و فعالیت‌های آن‌ها در طول تاریخ می‌شناسد. حزب کمونیست چین در سال ١٩٣٧ به چنین احساس منشأ و سیر تکاملی جداگآن‌های متوسل شد:

ما می‌دانیم که برای تبدیل چین به چینی جدید، مستقل، آزاد و شاد و دارای آیندە باشکوە، همه‌ی هموطنان ما، تک تک فرزندان غیور هوانگ تی [اولین امپراتور افسآن‌های چین] باید قاطعانه و بی‌امان در تلاش برای ساختن آن سهیم شوند. ملت چینی با عظمت ما، با تاریخ طولانی خود، شکست‌ناپذیر است (٩).

 توصیە‌ی معروف بیسمارک به مردم آلمان، بدون توجە بە ارادە‌ی هر یک از رهبران سیاسی، این بود کە «با خون خود فکر کنید». این نصیحت تلاشی مشابه بود برای بە ارتعاش درآوردن روانی توده‌‌های آلمان و بر حس شهودی خویشاوندی و هم خونی مبتنی بود. استنباط و پیش‌فرض اعلام‌نشده‌ی این گزارە درباره‌ی یک ملت چینی یا آلمانی این است که در دوره‌ای پیشاتاریخی و پر رمز و راز، آدم و حوایی چینی یا آلمانی وجود داشتەاند و این که نسل این زوج تا به امروز به شکلی اساساً بدون دستکاری و با همان غلظت تکامل یافته و بە امروز رسیدە است. شناخت و پذیرفتن این جنبە از ملت بود که باعث شد بسیاری از نویسندگان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، نژاد را مترادف ملت به کار ببرند و ارجاع به نژاد آلمانی یا نژاد انگلیسی کاملاً رایج شد.

از آنجایی که ملت یک گروه‌بندی خود تعریف شده است و نه یک گروه تعریف شده توسط دیگران، اعتقاد عمومی در مورد منشأ منحصر به فرد این گروه نیازی بە داده‌های واقعی نداشتە و بە ندرت با آن دادەهای علمی مطابقت دارد. بنابراین، ممکن است یک دانشمند انسان‌شناس به یقین ثابت کند که چندین گونه‌ی ژنتیکی مختلف در قوم پشتون که در منطقه‌ی مرزی افغانستان-پاکستان سکونت دارند وجود داشته و از آن دادەهای علمی به این نتیجه برسد که این گروه فرزندان و نوادگان متنوع چندین تبار مختلف هستند که بە آن منطقه نقل مکان کرده‌اند. اما واقعیت مهم‌تر این است که خود پشتون‌ها متقاعد شده‌اند که همه پشتون‌ها از یک منبع و منشاء سرچشمە گرفتەاند و اساساً بدون هرگونە اختلاط ژنتیکی باقی مانده‌اند. این امری است که توسط آن‌ها به طور شهودی، احساسی و بی چون و چرا پذیرفتە شدە، یعنی امری است مرتبط بە عقاید و احساسات، نە واقعیت‌ها و دادەهای علمی. این موضوعی است که حتی با پذیرش منطقی شواهد انسان‌شناختی یا سایر شواهد خلاف آن موضوع اعتقاد و باور ذهنی بە آن به‌طور اساسی از میان نمی‌رود و همچنان در ناخودآگاە معتقدان وجود دارد. بسته به پیچیدگی و سطح علمی مقالە، این نوع معرفت حسی ممکن است در مقالاتی به عناوینی مانند «از علت بە معلول رسیدن»، «یک باور عاطفی و نه عقلانی»، «ازلی و خاستگاهی»، «اندیشیدن با قلب (یا با خون) به جای ذهن»، یا «یک عکس‌العمل “غریزی” یا “غیرارادی” و بدون تفکر از نوع زانو پرشی» توصیف شود. صرف‌نظر از سیستم نامگذاری این معرفت مبتنی بر حس، یک پیوست فوق‌العاده مهم بە ایده‌ی ملی است (١٠). همین اعتقاد شهودی و وهم‌آمیز است که می‌تواند به ملت‌ها چنان بعد روانشناختی‌ای دهد کە اعضای آن خود را متعلق بە یک خانواده‌ی گسترده بدانند و احساس تبار خونی مشترک داشتە باشند.

کلمه‌ی ملت (nation) از زبان لاتین وارد زبآن‌های اروپایی شدە است و وقتی برای اولین بار ابداع شد به وضوح ایده‌ی پیوندهای خونی مشترک را بیان می‌کرد. این کلمە از اسم مفعول فعل nasci به معنای به دنیا آمدن گرفته شده است. از این رو اسم لاتین nationem به معنای اولاد یا نژاد است. متأسفانه اصطلاحاتی که برای توصیف گروه‌های انسانی (اصطلاحاتی مانند نژاد و طبقه) به کار می‌روند، درجەای نامعمول از عدم محدودیت ادبی و امکان انحراف را به همراه دارند و مسلماً کلمە‌ی ملت نیز از این قاعده مستثنی نیست (١١). بنابراین، در برخی از دانشگاه‌ها و دارالعلم‌های قرون وسطی، nationem یک دانشجو یا طلبە، بە معنی بخشی از کشور بود کە آن دانشجو از آنجا آمده بود. اما در اواخر قرن سیزدهم این واژە هنگامی که به زبان انگلیسی معرفی و وارد آن شد، با مفهوم اصلی خود کە بە معنی یک گروه مرتبط با خون [در تناسب] بود. با این وجود یکی از متخصصان علم ریشه‌شناسی لغات خاطرنشان می‌کند که تا اوایل قرن هفدهم، ملت برای توصیف ساکنان یک کشور، صرف نظر از ترکیب اتنیکی-ملی آن جمعیت استفاده می‌شد و در نتیجه، جایگزینی برای دسته‌های انسانی عام‌تر مانند مردم یا شهروندان شد (١٢). این رویەی نادرست و نامبارک تا به امروز ادامه دارد و دلیلی است بر اینکە اغلب شهروندان آمریکایی از خود به عنوان ملت آمریکا نام می‌برند. مردم آمریکا هر چه که باشند (و ممکن است منحصر بە فرد هم باشند) یک ملت به معنای واقعی و دقیق کلمه نیستند. با این حال، عادتِ مایە‌ی تأسف و ناگوار ملت نامیدن آن‌ها و در نتیجه برابری لفظی آمریکایی با آلمانی، چینی، انگلیسی و امثال این‌ها، محققان را به قیاس‌های نادرستی از این دست اغوا کرده است. در واقع، اگرچه آمریکایی‌ها به «ملتی از مهاجران» با سنت «دیگ ذوب»بودن افتخار می‌کنند، اما فقدان یک منشأ مشترک ممکن است درک غریزی ایده‌ی ملت در همان بُعد و با همان وضوح نیشداری که ژاپنی‌ها، بنگالی‌ها یا کیکویوهای کنیا دارند را برای آمریکایی‌ها دشوارتر و غیرممکن کند. درک معنای متمایز آلمانی‌بودن برای یک آلمانی یا معنای فرانسوی‌بودن برای یک فرانسوی، برای یک آمریکایی دشوار است، زیرا مفهوم روانی آمریکایی‌بودن دقیقاً قابل مقایسه با آن‌ها نیست. برای یک آمریکایی، برخی از این وابستگی‌ها و تداعی معنی‌ها، یا در اساس وجود ندارند یا نوع آن‌ها کاملاً متفاوت است.

با این حال، در مطالعه‌ی ناسیونالیسم بسیار زیان‌بارتر از این هم وجود دارد و آن گرایش به استفاده از واژه ملت به عنوان جایگزینی برای واحد دارای قلمرو قضایی یعنی دولت، بوده است. چگونگی بسط و توسعه‌ی این رویە مشخص نیست، اگرچه به نظر می‌رسد که در اواخر قرن هفدهم به یک رویە‌ی نسبتاً رایج تبدیل شده بود. دو توضیح احتمالی برای این انتقال معنی می‌شود ارائه داد. اولین توضیح شامل گسترش سریع دکترین حاکمیت عامە است که در آن زمان توسط نوشته‌های مردانی مانند جان لاک همە‌گیر شدە بود. این دکترین انقلابی در شناسایی مردم به عنوان سرچشمە‌ی تام قدرت سیاسی، مردم و دولت را تقریباً مترادف کرد. الدولة أنا، و أنا الدولة (دولت منم و من دولتم[4]) تبدیل شد بە مردم-دولت است[5]. از این رو، ملت و دولت تقریباً مترادف شدند، زیرا ما قبلاً گفتە بودیم کە تمایل به یکسان دانستن ملت با کل مردم یا شهروندان وجود داشت. بنابراین، اعلامیه‌ی حقوق بشر و شهروندی فرانسه اعلام می‌کند که منبع تام فرمانفرمایی و حاکمیت اساساً ملت است. هیچ گروهی و هیچ فردی نمی‌تواند اعمال قدرت و حاکمیت کند مگر آنکە صریحاً از آن سرچشمه گرفتە باشد. گرچه ممکن است تهیه‌کنندگان اعلامیه واقف نبوده باشند، آن «ملت»ی که آن‌ها به آن اشاره می‌کردند شامل آلزاسی‌ها، باسک‌ها، بریتون‌ها، کاتالآن‌ها، کرسی‌ها، فلاندری‌ها، اکسیتانی‌ها و همچنین فرانسوی‌ها بود.

همچنین این احتمال وجود دارد که عادت به کار بردن واژەهای ملت و دولت برای آن جایگزین اختصاری عبارت دولت_ملت ایجاد کرده باشد. در حالی کە ابداع این خط فاصله بین دو کلمە‌ی دولت و ملت نشان دهنده‌ی این است کە مبدعان این عبارت از تفاوت‌های حیاتی بین ملت و دولت آگاە بودەاند. این عبارت برای توصیف یک واحد سیاسی-سرزمینی (یک دولت) طراحی شد که مرزهای آن با توزیع سرزمینی یک گروه ملی منطبق یا تقریباً منطبق بود. به طور مختصر، این عبارت وضعیتی را توصیف می‌کند که در آن یک ملت، دولت خاص خود را دارد. با این وجود، متأسفانه عبارت دولت-ملت کورکورانە و بدون تفکیک، برای اشارە بە همه‌ی دولت‌ها به کار رفتە است. یکی از محققان معتبر در این رابطە بیان کرده است که «یک واقعیت اصلی در مورد جهان امروز این است که تا حد زیادی از دولت-ملت‌ها تشکیل شده است» (١٣). واقعیت این است کە ​​این بیانیه باید این گونه باشد که «یک واقعیت اصلی در مورد جهان امروز این است که تا حد زیادی از دولت-ملت‌ها تشکیل نشده است». از بررسی ١٣٢ نهادی که عموماً تا سال ١٩٧١ به عنوان دولت در نظر گرفته می‌شوند یافتە‌های زیر حاصل شد:

(١) تنها ١٢ دولت (٩٪) را می‌توان به طور قابل دفاعی به عنوان دولت-ملت توصیف کرد.

(٢) بیست و پنج (١٩٪) شامل یک ملت یا ملت بالقوه است که بیش از ٩٠٪ از کل جمعیت دولت را تشکیل می‌دهد، اما آن دولت شامل یک اقلیت مهم نیز هست.

(٣) ٢٥ مورد دیگر (١٩٪) شامل یک ملت یا ملت بالقوه است که بین ٧٥٪ تا ٨٩٪ از جمعیت را تشکیل می‌دهد.

(٤) در ٣١ مورد (٢٤٪)، بزرگ‌ترین عنصر اتنیکی ٥٠٪ تا ٧٤٪ از جمعیت آن دولت را تشکیل می‌دهد.

(٥) در ٣٩ مورد (٣٠٪)، بزرگ‌ترین ملت یا ملت بالقوه کمتر از نیمی از جمعیت آن دولت را تشکیل می‌دهد (١٤).

 اگر همه‌ی دولت‌ها، دولت-ملت بودند، هیچ آسیب بزرگی از ملت خطاب کردن آن‌ها حادث نمی‌‌شد و افرادی که اصرار داشتند که باید تمایز بین دو کلمە‌ی ملت و دولت حفظ شود، صرفاً به عنوان طرفداران خلوص زبانی یا خردەگیران معنایی دیدە شدە و اظهاراتشان نادیدە گرفتە می‌شد. در جایی که ملت و دولت اساساً منطبق باشند، استفاده‌ی شفاهی آن‌ها بە جای هم بی‌اهمیت است، زیرا این دو کلمە به طور غیرقابل تشخیصی در ادراک عمومی ادغام شدە و یکسان می‌شوند. در آن صورت، دولت به ‌عنوان گسترش سیاسی ملت تلقی می‌شود و اشارە به یکی از این دو مورد عکس‌العمل‌های روان‌شناختی مثبت و یکسانی را بە ذهن متبادر خواهد کرد. پرسیدن این سؤال از یک خلبان کامیکازه ژاپنی یا یک سرباز شرکت‌کننده در حملات موج انسانی (بانزای شارژ) که در شرف انجام عملیات انتحاری بود کە دارد برای نیپون (نام محلی کشور ژاپن) تن بە شهادت می‌دهد یا برای مردم نیپون، سوالی غیرقابل درک خواهد بود زیرا برای او این دو، به یک کل جدایی‌ناپذیر تبدیل شدەاند. هیتلر می‌توانست از مردم آلمان به نام دولت (Deutsches Reich)، ملت (Volksdeutsch) یا وطن ‌مادری (Deutschland) آلمان یاد کند، زیرا همگی تداعی‌های عاطفی یکسانی را برمی‌انگیختند. عکس‌العمل‌های مشابهی را می‌توان در اعضای ملتی مشاهدە کرد که به وضوح ملت آن‌ها در یک دولت غالب و حکمفرما است. اما استناد به چنین نمادهایی تأثیر کاملاً متفاوتی بر اقلیت‌ها دارد. بنابراین، در اتحاد جماهیر شوروی کلمە‎ی «روسیه مادر یا وطن روس» واکنش کاملاً متفاوتی در یک روسی ایجاد می‌کرد تا مثلاً در یک اوکراینی. اشاره‌های عاطفی مارشال دوگل بە لافرانس (La France) احساسات کاملاً متفاوتی در ایل دو فرانس (Ile de France) بر می‌انگیخت تا در بریتانی یا کرس.

منشاء و دلیل اصلی استفاده‌ی متقابل از دو واژە‌ی ملت و دولت هرچه باشد، حتی مختصرترین تأمل کافی است تا اثبات شود که این استفاده بی‌دقت از اصطلاحات بر این محیط فکری-فرهنگی که بررسی ناسیونالیسم بە ناچار در آن انجام می‌شود، چە تأثیر عمیق و همەجانبه‌ای دارد. جامعه ملل و سازمان ملل متحد آشکارا نامناسب و نادرست نامگذاری شدەاند. رشته‌ای موسوم به روابط بین‌الملل باید روابط بین‌الدول نامگذاری می‌شد. فهرست‌های سازمان‌های معاصر در زمان نگارش این مقالە شامل شصت و شش مدخل است که با کلمه‌ی بین‌المللی شروع می‌شوند (مثلاً دیوان بین‌المللی دادگستری و صندوق بین‌المللی پول) که هیچ‌کدام نە در عضویت و نە در عملکرد، ارتباطی با ملت‌ها ندارند. مفاهیمی مانند حقوق بین‌الملل و سازمان بین‌الملل همچنان نمونه‌های مهم دیگری از گرایش رایج اما نادرست به یکسان دانستن دولت و ملت هستند. درآمد ملی، ثروت ملی، منافع ملی و مانند آن در واقع منعکس‌کنندە‌ی موضوعات دولتی هستند. لغت فراملی (و حتی فراملی‌گرایی) که اخیراً ابداع شده است نیز از سوء استعمال در امان نماندە و برای توصیف روابط بین‌دولتی و فراحکومتی به کار می‌رود. ملی‌سازی نیز یکی دیگر از نام‌‌گذاری‌های اشتباه متعددی است که ارتباطی با پدیده ملی ندارد.

از آنجایی که مفاهیم ملت و دولت به گونه‌ای ناامیدکننده اشتباه فهمیدە شده‌اند، شاید چندان تعجب‌آور نباشد که ملی‌گرایی به جای وفاداری به ملت به معنای همذات‌پنداری با دولت باشد. حتی همین فرهنگ لغت روابط بین‌الملل که تعریف ملت را برای درک درست از جوهر روانی ملت، از آن وام گرفته‌ایم، مرتکب این اشتباه شده است. این فرهنگ پس از توجه دقیق به این نکته که «یک ملت ممکن است بخشی از یک دولت را تشکیل دهد یا فراتر از مرزهای یک دولت واحد گسترش یابد»، در جایی دیگر درباره‌‎ی ملی‌گرایی می‌گوید که «ناسیونالیسم دولت را در کانون نهایی وفاداری افراد قرار می‌دهد» (١٦). همچنین می‌گوید: ناسیونالیسم که «به عنوان یک احساس توده‌ای، قدرتمندترین نیروی سیاسی فعال در جهان است» (١٧). کمتر کسی از محققان با این ارزیابی از قدرت ناسیونالیسم مخالف است و مشکل دقیقاً اینجاست. بە عنوان مثال یک محقق توسعه‎ی سیاسی که تحت تأثیر نیروی ناسیونالیسم قرار گرفته است و فرض را بر آن گذاشتە کە ملی‌گرایی در خدمت دولت است را در نظر بگیرید. او از قبل برنامه‌ریزی شده است تا چنین فرض کند که دولت‌های جدید آفریقا و آسیا به طور طبیعی شاهد وفاداری ساکنان خود خواهند بود. ناسیونالیسم، در اینجا نیز مانند هرجای دیگری قوی خواهد بود و بنابراین دیگر کانون‌های وفاداری، در رقابت با آن ساختار سیاسی که به طور متناوب ملت، دولت یا دولت-ملت نامیده می‌شود شکست خواهد خورد. بازتاب این سندرم مفروضات و سردرگمی اصطلاحات، که عموماً مشخصه‌ی مکتب توسعه‌ی سیاسی است در مراحل اولیە‌ی تلاش‌هایی کە برای توصیف «ملت‌سازی» می‌شد، دیدە می‌شود. مکتب «ملت‌سازی» برخلاف نام‌گذاری آن، در واقع به ساختن دولت‌های پایدار و باثبات می‌پردازد و با استثناهایی بسیار کم، بزرگ‌ترین مانع در راە وحدت دولت این واقعیت بوده است که دولت‌ها عموماً دارای بیش از یک ملت و گاهی صدها ملت هستند. با این وجود، مرور ادبیات موضوع اطلاعات زیادی در مورد چگونگی از بین رفتن پیوندهای روانی که در حال حاضر بخش‌هایی از جمعیت دولت را به هم پیوند دادە است بە دست نخواهد داد. در ادبیات [مربوطه] بیهوده به دنبال تکنیک‌هایی می‌گردیم که به ‌وسیله آن‌ها پیوندهای گروهی مبتنی بر عواملی مانند احساس منشأ، تکامل و سرنوشت جداگانه، تبدیل بە وفاداری به ساختار دولتی شوند که جامعە‌ی آن دولت هرگز چنین احساسات مشترکی را تجربە نکردە است. ماهیت و قدرت آن پیوندهای انتزاعی که ملت واقعی را مشخص می‌کند اگر نگوییم که بررسی نشدە، تقریباً ناگفته مانده است. این گمان که نیروی قدرتمندی به نام ناسیونالیسم در خدمت دولت است بررسی این گونه انتزاعات دشوار را غیرضروری می‌سازد.

درست همانطور که در جایگزینی کلمه‌ی ملت به جای دولت دیدیم، تعیین منشأ گرایش به یکسان دانستن ناسیونالیسم با وفاداری به دولت نیز دشوار است. بدون شک و تردید این یک تحول بسیار جدید است، زیرا ابداع خود مفهوم ناسیونالیسم عمر چندانی ندارد. تاریخ‌نگار فرانسوی گیوم دبرتیە دساونی معتقد بود که این کلمە برای اولین بار در سال ١٧٩٨ مورد استفادە واقع شدە و وارد ادبیات علمی گردید و تا سال ١٨٣٠ دوباره در جایی دیگر ظاهر نشد. علاوه بر این، این موضوع کە شاهد غیبت آن در فرهنگ‌‌های لغات تا اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بودیم، نشان می‌دهد که استفاده از آن تا همین اواخر بسیار رایج نبوده است. علاوه بر این، تمام موارد اولیه استفاده از این کلمە، ایده‌ی هم‌ذات‌پنداری را نه با دولت، بلکه با ملت القاء می‌کند کە [این] نشان می‌دهد [در آغاز] درست فهمیدە شدە است (١٨). در حالی که [آغاز] زمان ربط دادن ناسیونالیسم به دولت نامشخص است، اما بی‌تردید تمایل به معادل‌سازی دولت و ملت این ارتباط را بە وجود آورد. همچنین بی‌تردید مجموعه‎‎‎ی بزرگ ادبیاتی کە منجر به رشد ناسیونالیسم نظامی در آلمان و ژاپن طی دهه‌های ١٩٣٠ و اوایل دهه ١٩٤٠ شد، سهم بەسزایی در این ارتباط داشتە است.

ناسیونالیسم آلمانی و ژاپنی این دوره به عنوان نمونه‌های برجسته از واکنش‌های دیوانەواری که ناسیونالیسم می‌تواند ایجاد کند جایگاه مهمی را در تمام تحقیقات بعدی در مورد ناسیونالیسم به خود اختصاص داده‌اند و متأسفانه این مظاهر ناسیونالیسم افراطی با وفاداری به دولت گرە خوردەاند. رایج‌ترین واژه‌ای که در مورد آن‌ها به کار می‌رود فاشیسم است، دکترینی که اطاعت بی‌‌چون و چرا از یک دولت ارگانیک و مستقر را مسلم فرض می‌کند. محبوب‌ترین عبارت توصیفی جایگزین برای فاشیسم، توتالیتاریسم است کە حتی قوی‌تر از آن ایده‌ی‌ همذات‌پنداری و هویت‌پذیری کامل (کل) فرد با دولت را توصیف می‌کند.

ارتباط دادن دولت به این نمونه‌ها کە بالاترین درجە‌ی ناسیونالیسم افراطی هستند، این احتمال را مطرح می‌کند که دولت‌های دیگر نیز این میزان جانسپاری توده‌ای را تجربە کنند. [خب] اگر برخی از دولت‌ها می‌توانند چنین ارادت متعصبانه‌ و دیوانەواری را برانگیزند، چرا دولت‌های دیگر نتوانند؟ فرض کنیم که کمتر کسی دوست دارد چنین حد از وفاداری افراطی و انحرافی به دولت را بازهم در جای دیگری از این کرە خاکی مشاهده کند. اما اگر مفهوم دولت ژاپن در طول جنگ جهانی دوم می‌توانستە بە حملات موج انسانی بانزای شارژ، عملیات کامیکازه‌ها و موارد متعددی از خودکشی به جای تسلیم انگیزە دهد (همچنین موارد بسیاری از سربازان ژاپنی‌ کە پس از جنگ سال‌ها مانند حیوانات در غارهای جزایر اقیانوس آرام زندگی می‌کردند) و وفاداری به دولت ژاپن که آنقدر رسوخ‌ناپذیر بودە که شکست آن دولت را فراتر از درک و تصور قرار دهد پس مطمئناً کشورهای جهان سوم نیز حداقل باید بتوانند شاهد وفاداری بە دولت در آن حد قوی باشند کە ساکنانش، آن را بر هر گونه وفاداری گروهی دیگری ترجیح دهند. اگر وفاداری به دولت آلمان مدت‌ها پس از آشکارشدن ناامید‌کننده بودن علت جنگ و اینکه استقامت آن‌ها تنها می‌تواند منجر به محرومیت، ویرانی و مرگ بیشتری شود می‌توانستە آلمانی‌ها را برای ادامه جنگ ترغیب کند، پس باید دولت‌های دیگر حداقل نیز بتوانند آن مقدار حس هدف و هویت مشترک در ساکنان برانگیزند کە از هر گرایش متضادی کە باعث ایجاد تمایز میان بخش‌های مردم می‌شود، قدرتمندتر باشد. اگر تجارب آلمان و ژاپن در جاهای دیگر مناسبت می‌داشت آنگاه خوش‌بینی در مورد ثبات و ماندگاری ساختارهای دولتی کنونی کاملاً موجه می‌نمود.

اما چیزی که به راحتی نادیده گرفته شده این واقعیت است که آلمان و ژاپن از جمله محدود دولت‌هایی هستند که به وضوح در تعریف دولت-ملت می‌گنجند. همانطور که قبلاً اشاره شد در چنین مواردی دولت و ملت در ادراک عمومی به طور لاینفک به هم وابستە و مرتبط هستند. ژاپن برای ژاپنی‌ها، درست مانند آلمان برای آلمانی‌ها، چیزی بسیار شخصی‌تر و عمیق‌تر از یک ساختار سیاسی سرزمین‌محور به نام دولت بود. این مفهوم در واقع تجسم و عینیت‌بخشی بە ایده‎ی ملت و در نتیجه دولت تعمیم و تداوم احاد ملت انگاشته می‌شد. همانطور که دکترین فاشیستی مسلم می‌داند این دولت‌ها در واقع به‌عنوان ارگانیسم‌های تأسیس‌یافتە تصور می‌شدند و آن دولت‌ها دقیقاً معادل دولت‌های ژاپنی و آلمانی بودند. همانطور که هیتلر در کتاب نبرد من نوشتە است: «ما به عنوان مردمان آریایی‌ می‌توانیم دولت را تنها بە عنوان ارگانیسمی زنده از یک ملیت تصور کنیم که نه تنها از موجودیت آن ملیت محافظت می‌کند، بلکه با ممارست و تقویت توانایی‌های معنوی و ایده‌آل خود، آن را به بالاترین درجە آزادی خود می‌رساند» (١٩). اما آیا چنین تصور پراحساسی از دولت می‌تواند در جایی ریشه بدواند که ملت و دولت در اذهان عموم برابر و معادل هم نیستند؟ عنوان فاشیسم بە آلمان هیتلری، ژاپن دوران توجو، ایتالیای موسولینی، اسپانیای فرانکو و آرژانتین دوران پرون اطلاق شدە است. با این حال، بدیهی است که توسل به نام اسپانیا، هیچ احساسات بزرگ و متعالی در باسک‌ها، کاتالان‌ها و جلالقە (گالیسین‌ها[6]) اسپانیا برنیانگیخته است. در آرژانتین چندتباری، پیام پرون برای همه‌ی آرژانتینی‌ها یک جذبە وحدت‌بخش نبود، بلکه در واقع فراخوانی تفرقه‌انگیز از طرف یک طبقه اجتماعی-اقتصادی خاص بود. در ایتالیا، احساس وفاداری به دولت در مواجهه با اولین آزمون بزرگ آن، یعنی تهاجم نیروهای متفقین، به طرز تاسف‌بار و شگفت‌آوری ناکافی جلوە نمود. به نظر می‌رسد دلیل آن این است که مفهوم یک مردم واحد (آگاهی ملی) هنوز به همان اندازه که این مفهوم در مردم آلمان و ژاپن رخنه کرده، در ناخودآگاه ایتالیایی‌ها نفوذ نکرده است (٢٠).محققینی کە ناسیونالیسم را با وفاداری بە دولت برابر دانستەاند، هنوز بە اندازە کافی تحقیق نکردەاند که چند مورد وجود داشته است که در جایی کە تصور عمومی از دولت به ‌عنوان دولتی متعلق بە یک ملت خاص وجود ندارد، مردم جانسپاری دیوانەواری از خود نشان دادە باشند. تجارب آلمان و ژاپن به جای آنکە نشان‌دهندە‌ی پیروزی قطعی دولت‌های جدید بر دیگر رقیبان وفاداری [مردم] باشد، در واقع نشان‌دهندە قدرت بالقوه آن پیوندهای عاطفی فرد با ملت خود است که دولت‎های چند اتنیکی باید با آن بە مبارزە برخیزند. ناسیونالیسم آلمانی و ژاپنی، در میان دیگر موارد بیشتر بشارت‌دهندە‎ی پیامبرگونە‌ی رشد مفاهیمی مانند نمونە‌ [ناسیونالیزم اتنو-ملت] ایبوهای نیجریە، بنگالی‌های پاکستان، کیکویوهای کنیا، ناگاهای هند و میانمار، کارن‌های میانمار و تایلند، لائوهای لائوس و تایلند، باهوتوهای منطقە دریاچەهای بزرگ آفریقا، کوردهای عراق و باگانداهای اوگاندا بودەاند، تا مفاهیمی مانند ملت نیجریە، ملت پاکستان، ملت کنیا، ملت هند، ملت میانمار، ملت تایلند، ملت رواندا، ملت عراق و ملت اوگاندا.

معادل‌سازی اشتباه ملی‌گرایی با وفاداری به دولت، تنها به گمراه‌سازی بیشتر اصطلاحات و ابداع واژگان گیج‌کننده‌ی دیگر کمک کرده است. با رواج ناسیونالیسم به این مفهوم [وفاداری به دولت] متخصصان در یافتن اصطلاحات مورد توافق برای توصیف و تمایز وفاداری مردم به ملت خاص خود از دولت [حاکم] بە مشکل برخوردەاند. اتنیسیتە، ازلی‌گرایی، کثرت‌گرایی، قبیله‌گرایی، منطقه‌گرایی، کمونالیسم و ​​منطقه‌گرایی (پروکیالیزم) از جمله رایج‌ترین مواردی هستند که محققان برای توصیف این نوع وفاداری‌ها بە کار می‌برند. این واژگان متنوع با ایجاد این تصور که گویا هر یک از آن‌ها برای توصیف یک پدیده جداگانه به کار می‌روند مانع درک ناسیونالیسم می‌شوند. علاوه بر این، تخصیص ناسیونالیسم به توصیف وفاداری به دولت (یا به طور عمومی به کلمه ملت زمانی که به طور نامناسبی جایگزین واژە دولت می‌شود) و در عین استفاده از کلماتی با ریشه‌ها و معانی اساساً متفاوت برای اشاره به وفاداری به ملت، میزان زیادی بە این سردرگمی می‌افزاید. هر یک از اصطلاحات فوق تأثیر منفی خاص خود را بر مطالعه ملی‌گرایی گذاشته است و لازم است ما جداگانە هر کدام را بررسی کنیم.


اتنیسیتە

اتنیسیتە (احساس هویت بە یک گروه اتنیکی) هر چە که باشد از لحاظ تعریف بیشتر از کلمە‌ی ملت، مایە‌ی متعددالمعنی‌بودن و سردرگم کننده است. این واژه از Ethnos مشتق شده است که یک کلمه یونانی برای اشارە بە ملت کە در معنای بکر خود به گروهی از مردم با نسب مشترک اطلاق می‌شود. بر اساس این اشتقاق، یک توافق عمومی حاصل شده است که یک گروه اتنیکی به یک دسته‌ی انسانی اصلی (نه یک زیر گروه) اشاره می‌کند. اما متأسفانه جامعه‌شناسان آمریکایی گروه اتنیکی را برای اشارە به «گروهی با سنت فرهنگی مشترک و احساس هویت به عنوان زیرگروهی از یک جامعه‌ی بزرگتر» به کار گرفتند (٢١). این تعریف گروه اتنیکی را مترادف اقلیت می‌سازد و در واقع با توجه به وجود روابط گروهی خاص در ایالات متحده، تقریباً از این واژە برای اشارە بە هر اقلیت قابل تشخیص مذهبی، زبانی یا غیره استفاده شده است.

تعریف گروه اتنیکی توسط جامعه‌شناسان آمریکایی، حداقل با توجه به دو ویژگی مهم، معنای اصلی آن را نقض می‌کند. اولاً اگر مفهوم سنتی یک واحد مرتبط با اجداد را در نظر بگیریم بدیهی است که یک گروه اتنیکی نیازی به این ندارد کە عضو یک جامعه سیاسی بزرگتر باشد بلکه خود می‌تواند عنصر مسلط در یک دولت (برای مثال چینی، انگلیسی، یا فرانسوی) باشد یا ممکن است مانند اعراب در چندین دولت گسترش یابد. ثانیاً بە‌کارگیری بی‌رویه و بدون تفکیک واژە گروه‌های اتنیکی برای اشارە بە انواع مختلف گروه‌ها، تمایزات حیاتی بین اشکال مختلف هویت‌ها را پنهان می‌کند. ناتان گلیزر و دانیل پاتریک مونیهان در مقدمه‌ای مهیج و بسیار مورد استناد از کتابی با عنوان اتنیسیتە، ضمن رد این تصور که اتنیک تنها به اقلیت‌ها اطلاق می‌شود از گنجاندن چندین شکل هویت در ذیل این عنوان واحد دفاع کردەاند.

بنابراین مشروعیتی برای یافتن این موضوع وجود دارد که اشکال هویت‌پذیری مبتنی بر واقعیت‌های اجتماعی متفاوت مانند مذهب، زبان و منشاء ملی همگی دارای اشتراکاتی هستند، به طوری که اصطلاح جدید «اتنیسیتە» برای اشاره به همه‌ی آن‌ها ابداع شده است. وجه مشترک آن‌ها این است که همه‌ی آن‌ها به کانون‌های مؤثر بسیج گروهی برای اهداف سیاسی مشخص تبدیل شده‌اند (٢٢). اما علی‌رغم سودی که این طبقه‌بندی برای مطالعه‎ی سیاست گروه‌های ذینفع خاص دارد در عین حال تردیدی وجود ندارد کە این طبقەبندی تأثیر مخربی بر مطالعه ناسیونالیسم داشته است. یکی از نتایج مخرب این است که محقق، در هنگام مواجهە با هزاران مدخل در فهرست مشترک کتابخانەها، نمایە‎ی نشریات، و مواردی از این دست نمی‌تواند مطمئن باشد که آیا یک مطالعه‌ی به اصطلاح اتنیکی ارتباطی با مطالعه‌ی ملی‌گرایی دارد یا خود موضوع جداگانەای است و یا موضوع مورد بررسی، یک گروه ملی یا بالقوه ملی است. در موارد دیگر این گروه یک گروه فراملی (بین یا فرا دولتی) مانند سرخپوستان است. در بیشتر موارد موضوع مورد مطالعە گروهی است که اگر مرتبط باشد فقط به طور جزئی با ملت مورد بحث مرتبط است (مثلاً جامعه کاتولیک در هلند پروتستان). علاوه بر این، با مروری بر شاخص‌ها و کتاب‌شناسی‌های موجود در مطالعات اتنیکی که به یک گروه ملی یا بالقوه ملی می‌پردازند، اغلب درمی‌یابیم که نویسنده از رابطه‌ی اثر خود با ملی‌گرایی بی‌اطلاع است. محقق ملی‌گرایی و محقق رشتە‎ی اتنیسیتە به ندرت موجب غنای رشتە‌های تخصصی دیگری می‌شوند. برای مثال، مجله آمریکایی اتنیسیتە و مجلە کانادایی بررسی مطالعات ناسیونالیسم با توجه به الف) پیشینه‌ی دانشگاهی همکارانشان و ب) مطالب و ارجاعات پاورقی، به طور قابل ملاحظه‌ای فاقد یک همپوشانی قابل توجە هستند.

حتی اگر نویسنده واژه‎ی اتنیسیتە را صرفاً در رابطه با گروه‌های ملی به کار ببرد، معادل‌کردن ملی‌گرایی با وفاداری به دولت او را به سوی دست‌کم گرفتن جذبە‌ی نسبی اتنیسته سوق می‌دهد (٢٣). اما رویه‎ی بسیار رایج‌تر استفاده از اتنیسیتە به عنوان ردایی برای چندین نوع مختلف هویت و شناسایی جمعی تأثیر بە مراتب زهرآلودتری دارد. در چنین گروه‌بندی واحدی فرض می‌شود که همه هویت‌ها از یک دستە هستند. ما اظهار نظر بیشتر در مورد پیامدهای نامطلوب این پیش فرض را به بحث بعدی در مورد ازلی‌گرایی و کثرت‌گرایی موکول می‌کنیم و در اینجا فقط به این نکته توجه می‌کنیم که این پیش فرض مانع از طرح این سؤال کلیدی می‌شود که کدام یک از این چند هویت یک فرد در آزمون وفاداری برنده می‌شود.

انسان‌شناسان، اتنیک‌شناسان و محققانی که به همسنجی‌های جهانی اهمیت می‌دهند تمایل بیشتری به استفاده از اتنیسیتە و گروه اتنیکی در مفهوم بکر خود که شامل احساس نیا و نسب مشترک است داشته‌اند (٢٤). بە عنوان مثال ماکس وبر اشارە می‌کند:

ما آن گروه‌های انسانی را «گروه‌های اتنیکی» می‌نامیم که اعتقاد ذهنی به نسب مشترک خود دارند، این اعتقاد باید برای گسترش و تشکیل گروه مهم باشد. برعکس مهم نیست که رابطه خونی عینی وجود داشته باشد یا نه. عضویت اتنیکی (Gemeinsamkeii) با گروه خویشاوندی دقیقاً به دلیل داشتن هویت فرضی، متفاوت است (٢٥). به نظر می‌رسد که این تعریف گروه اتنیکی و ملت را برابر می‌داند و همانطور که قبلاً اشاره شد، وبر در واقع این دو مفهوم را به هم مرتبط کرد (٢٦). با این وجود وبر جایی دیگر تمایز مهم و مفیدی بین این دو قائل می‌شود:

ایده‌ی ملت مستعد آن است که هر دو مفهوم نسب مشترک و یک همگنی اساسی هرچند اغلب نامعین را در بر‌گیرد. «ملت» این مفاهیم را با احساس همبستگی موجود در جوامع اتنیکی مشترک دارد که از منابع مختلف نیز تغذیه می‌شود، درست همانطور که قبلاً گفتەایم. اما احساس همبستگی اتنیکی به خودی خود «ملت» را نمی‌سازد. بدون شک، حتی روس‌های سفید در مواجهه با روس‌های دیگر، همیشه احساس همبستگی اتنیکی داشته‌اند اما با همه این‌ها در زمان کنونی نیز به ندرت ادعا می‌کنند که واجد شرایط هستند که «ملت» جداگانه‌ای باشند. تا همین اواخر، لهستانی‌های سلزیای علیا به ندرت احساس همبستگی با «ملت لهستان» داشتند. آن‌ها خود را یک اتنیک جداگانه در مقابل آلمانی‌ها احساس می‌کردند اما برای بقیه، آن‌ها چیزی بیش از رعایای پروس نبودند (٢٧). وبر در اینجا به وضوح از مردمان پیشا ملی یا آنچه قبلاً تحت عنوان ملت‌های بالقوه نام بردیم، صحبت می‌کند (٢٨). توصیف او از مردمانی است که هنوز به تعلقشان بە یک عنصر اتنیکی بزرگ‌تر آگاە نیستند. آگاهی و هوشیاری گروه که مورد اشارە او است، یعنی آن سطح نسبتاً پایین همبستگی و انسجام اتنیکی که بخشی از عناصر اتنیکی در مواجهه با یک عنصر خارجی احساس می‌کنند به درجه‌ای نرسیده کە اهمیت سیاسی داشتە باشد و بیشتر به بیگانه هراسی نزدیک است تا ملی‌گرایی. اما این انسجام به میزانی که نمایانگر گامی در روند تشکیل ملت است نشان می‌دهد که گروهی از مردم قبل از اینکه بدانند چه هستند باید از نظر اتنیکی بدانند چه چیزی نیستند. بنابراین به توصیف وبر می‌توانیم اسلواک‌ها، کروات‌ها و اسلوونیایی‌ها را اضافه کنیم که در زمان امپراتوری هابسبورگ، مدت‌ها قبل از داشتن نظری مسلم در مورد هویت اتنیکی یا ملی خود، آگاه بودند که نه آلمانی هستند و نه مجاری. در چنین مواردی هویت معنادار با ماهیت مسلم به ناحیە، منطقه، قبیله یا طایفە محدود می‌شود. بنابراین اعضا نباید از تعلق به گروه اتنیکی آگاه باشند. ارنست بارکر در مورد مردم قبل از قرن نوزدهم همین نکته را بیان کردە است:

خودآگاهی ملت‌ها محصول قرن نوزدهم است. این موضوع در درجه‎ی اول اهمیت قرار دارد. ملت‌ها از قبل آنجا بودەاند. آن‌ها در واقع قرن‌ها آنجا بودەاند. اما چیزهایی که به سادگی «آنجا» هستند آن چیزهایی نیستند کە در زندگی انسان اهمیت دارند. آنچه واقعاً و در نهایت اهمیت دارد چیزی است که به عنوان یک ایده درک می‌شود و به عنوان یک ایده با عواطف و احساسات رسمیت می‌یابد تا اینکه تبدیل بە سبب و علت و در نهایت سرچشمه‌ی عمل و کنش شود. در دنیای عمل، ایده‌های درک شده صرفاً شور و شوق هستند و یک ملت باید یک ایده و همچنین یک واقعیت باشد تا بتواند به یک نیروی پویا تبدیل شود (٢٩). اگر بخواهیم بدون اندک تغییری در معنای آن، عبارت‌بندی بارکر را اندکی اصلاح کنیم می‌توانیم بگوییم یک ملت یک گروه اتنیکی خودآگاه است. یک گروه اتنیکی ممکن است به آسانی توسط یک انسان‌شناس یا ناظر بیرونی دیگر تشخیص داده شود اما تا زمانی که اعضا خودشان از منحصر به فرد بودن گروهشان آگاه نباشند، گروه آن‌ها صرفاً یک گروه اتنیکی است و نه یک ملت. بنابراین، در حالی که یک گروه اتنیکی ممکن است توسط دیگران تعریف شود، ملت باید خود، تعریفی از گروه خود داشتە باشد (٣٠). بنابراین استفادە از گروه اتنیکی یا اتنیسیتە برای اشارە بە چندین نوع هویت مختلف، روابط بین گروه اتنیکی و ملت را مبهم یا مخفی می‌کند و همچنین این رشتە‌ی تخصصی را از یک اصطلاح عالی برای اشاره به ملت‌ها و ملت‌های بالقوه محروم می‌کند و از ارزش این اصطلاح می‌کاهد.


ازلی‌گرایی

ازلی‌گرایی، کە جایگزین رایج دیگری برای ملی‌گرایی است معمولاً با کارهای کلیفورد گیرتز شناختە می‌شود. اگرچه خود پروفسور گیرتز اعتراف کردە کە آن را مدیون ادوارد شیلز است (٣١). علاوە بر این گیرتز در واقع در مورد ازلی‌گرایی ننوشتە است بلکە از احساسات خاستگاهی، اولیه و ازلی سخن گفتە است. استفاده از واژە‌ی جمع احساسات تصادفی نیست، زیرا گیرتز موضوع رقابت وفاداری را به صورت دوگانه یعنی وفاداری به دولت در مقابل وفاداری به ملت تصور نمی‌کند. بلکە او «احساسات ازلی» یا «وابستگی‌های اولیه» را به عنوان تعدادی از پدیده‌های متمایز کە تنها گاهی اوقات همپوشانی دارند، تصور می‌کند. پیوندهای روانشناختی ناشی از یک پیشینه‎ی مشترک زبانی، نژادی، قبیله‌ای، منطقه‌ای یا مذهبی، توسط گیرتز به عنوان هویت‌های بنیادی کاملاً قابل تفکیک و اما گاهاً تقویت‌کننده، تلقی می‌شوند.

همانطور که در توضیحات ما در مورد اتنیسیتە ذکر شد گیرتز مطمئناً تنها کسی نیست که پیوندهای بنیادین را چند ماهیتی تلقی می‌کند. بنابراین تعدادی از نویسندگان تعارض بین والون‌های فرانسوی زبان و فلم‌های هلندی زبان در بلژیک را اساساً زبانی توصیف کردەاند، زیرا [بین آن‌ها] هیچ اختلاف مذهبی یا تقسیم‌بندی مهم دیگری وجود ندارد که به راحتی قابل تشخیص باشد. در مقابل، مشکل ایرلند شمالی هموارە مذهبی قلمداد شدە است زیرا مشکل زبان یا نژاد در آنجا وجود ندارد. کشمکش‌های سنگاپور اغلب به عنوان نژادی توصیف می‌شوند زیرا تمایزات قابل مشاهده‌ای بین مالایی‌ها و یک چینی نوعی می‌توان قائل شد. مشکلات و مسائل هویتی اندونزی اغلب به عنوان مسائل منطقه‌ای توصیف می‌شوند زیرا ویژگی جغرافیایی و جزیرەای آن به راحتی باعث ایجاد تقسیم‌بندی شدە است. هویت تایوانی فقط به این دلیل خودتعریف است که هیچ تفاوت محسوسی بین تایوانی‌ها و هان‌های سرزمین اصلی چین وجود ندارد. اما سؤال این است که آیا هر یک از این نمونه‌هایی کە ذکر شد در واقع گونه‌ای جداگانه و قابل تفکیک هستند یا اینکه توصیف آن‌ها به عنوان اساساً دینی، زبانی و غیره ناشی از اشتباه گرفتن مظاهر عینی ملت با ماهیت روانی آن نیست؟

هر ملتی البته، ویژگی‌های عینی و ملموسی دارد و پس از آنکە شناسایی شدند، می‌توان آن‌ها را با عبارات ملموس توصیف کرد. ملت آلمان را می‌توان برحسب تعداد، ترکیب مذهبی، زبان، موقعیت مکانی و تعدادی عوامل عینی دیگر توصیف کرد. اما هیچ یک از این عناصر برای ملت بودن آلمان ضروری نیست. بلکە جوهر ملت، همانطور که قبلاً ذکر شد، موضوع خودآگاهی یا خودهوشیاری است. بسیاری از مشکلات مربوط به تعریف یک ملت دقیقاً به این واقعیت مربوط می‌شود که ملت یک گروه خود-تعریف‌کننده است یعنی آن‌ها خودشان خودشان را در قالب یک ملت تعریف کردەاند. به همین دلیل است که محققانی مانند ارنست بارکر، روپرت امرسون، کارلتون هیز و هانس کوهن هنگام تحلیل و توصیف ملت به طور مداوم از اصطلاحاتی مانند خودآگاهی و خودهوشیاری استفاده می‌کنند. این تصور خویشاوندی و یگانگی گروه است که جوهره‌ی ملت است و ویژگی‌های ملموس و عینی مانند مذهب و زبان تنها به میزانی برای ملت مهم است که در این تصور یا احساس خودآگاهی و یگانگی گروهی نقش داشته باشد. همچنین شایان ذکر است که یک ملت می‌تواند یک یا همه‌ی ویژگی‌های ظاهری خود را از دست دادە یا تغییر دهد بدون آنکە حس یگانگی حیاتی که آن را به یک ملت تبدیل می‌کند، از بین برود. بنابراین، ایرلندی‌ها و اسکاتلندی‌ها می‌توانند زبان خود را بدون از دست دادن اعتقاد خود به هویت ملی جداگانه از دست بدهند. به همین نحو، یهودیان می‌توانند وابستگی به آیین یهودیت نداشتە باشند، اما بسیار آگاهانه با ملت یهود پیوند داشتە باشند. در واقع، اکنون در دوره‌ای قرار داریم که لباس‌های سنتی، مراسم و دیگر آداب و رسومی که قبلاً به خارجی‌ها کمک می‌کردند تا ملل متمایز را بە آسانی شناسایی کنند، کم کم از بین رفتە و شاهد یکدست شدن فزاینده جهانی هستیم، اما ناسیونالیسم علی‌رغم این یکدست شدن، به معنای واقعی آن، آشکارا در حال افزایش و قدرت گرفتن است. بنابراین، برای مثال‌هایی کە در بالا ذکر کردیم ویژگی‌های ملموس و عینی عامل اساسی نیستند اگرچه بر أساس تفاوت‌های زبانی، مذهبی، نژادی و غیره شناختە می‌شوند؛ در حالی که در نهایت هویت‌های ملی بر چنین تفاوت‌هایی بنا نهاده شده‌اند، در واقع همه از یک جنس هستند.

دلایل متعددی وجود دارد که مظاهر ملموس ملت را با جوهر روانی آن اشتباه بگیرند. یکی از عوامل این است که عناصر ملموس به آسانی قابل مشاهده و مفهوم‌سازی هستند. علاوه بر این، برای مفسران برنامەهای تلویزیون، گزارشگران خبری و حتی محققان، ملاحظات ملموس نه تنها راحت‌تر درک می‌شوند، بلکه به آسانی با عباراتی قابل فهم به عوام و مخاطبین معمولی منتقل می‌گردند. تأکید رویە‌ی علمی جدید بر کمی‌سازی نیز در این کج‌فهمی دخیل است، زیرا محققان تلاش‌های خود را بیش از حد بر جستجوی عوامل تعیین‌کننده قابل سنجش ملی‌گرایی متمرکز کرده‌اند (٣٢).

با این حال، مشکل را نمی‌توان به طور کامل به گردن بیگانگان انداخت. کسانی که بیش از همە درگیر منازعات هویت ملی هستند نیز می‌توانند حداقل از سه طریق در این تأکید بر عناصر آشکارتر سهیم باشند. اول اینکە یک ویژگی خاص از یک ملت غالباً به نقطه‌ی تجمع یک مبارزه‌ی ملی تبدیل می‌شود و در چنین حالتی آن ویژگی بە عنوان بخش جدایی‌ناپذیری از ملت توصیف می‌شود. اوکراینی‌ها، کانادایی‌های فرانسوی زبان و چندین گروه ملی در هند و پاکستان اصرار دارند که زبان خاص آن‌ها باید حفظ شود و گرنه هویت ملی آن‌ها بە همراه آن ناپدید خواهد شد. بنابراین، امر «ازلی» در این گونە موارد به عنوان امری زبانی توصیف می‌شود. با این حال، همانطور کە گفتیم که چندین ملت وجود دارند کە بدون از دست دادن آگاهی ملی خود زبان خود را از دست داده‌اند. به ویژه قابل ذکر است که ناسیونالیست‌های ایرلندی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم همین ادعا را در مورد پیوند زبان و یگانگی ملی مطرح می‌کردند، اما تلاش‌هایی کە پس از استقلال برای احیای زبان گیلیک انجام شد مورد استقبال اکثریت مردم ایرلند که به وضوح هویت ملی خود را حفظ کردە بودند، قرار نگرفت (٣٣). عنصر دوم سهیم در این امر این است که مردم یک ملت، به عنوان روشی دم‌دستی برای توصیف مجموعه‌ی پیچیده‌تری از الگوها که براساس آن بتوانند گروه دیگری را متمایز کنند، تمایل به انتخاب یک ویژگی خاص و برجستە کردن آن دارند. بنابراین از نظر مردم اسکاتلندی و انگلیسی حاضر در ایرلند شمالی، ایرلندی‌ها «کاتولیک» هستند (٣٣). معکوس این فرآیند موجب برانگیختن ایرلندی‌ها خواهد شد. بنابراین، ناظر خارجی به راحتی بە این باور می‌رسد که می‌توان این موضوع را به یک مبارزه‌ی مذهبی تقلیل داد، هرچند ریشە‌ی مسئله‌ی واقعی در تفاوت‌هایی نهفتە است کە در وحدت ملی وجود دارند (٣٤). سومین و دشوارترین نکتە اساساً موضوعی روان‌شناختی است. افرادی که درگیر یک منازعه هویت ملی هستند، نیاز به این دارند کە عکس‌العمل‌های احساسی خود را به شکل «منطقی‌تر» و واقعی‌تر برای گروه دیگر بیان و تشریح کنند. هیجان یا حس یگانگی که بین آن‌ها شکاف ایجاد می‌کند باید به شکل ملموس‌تری بیان شود، مانند تفاوت‌های مذهبی، آداب و رسوم یا گویش. یک پدیده آشکارا مرتبط با موضوع، اجباری است که افراد احساس می‌کنند تا پیش‌داوری‌های خود (یعنی پاسخ‌های عاطفی به محرک‌های خارجی) را با نسبت دادن ویژگی‌های متمایز بە گروە دیگر کە بە آسانی قابل درک‌ (یا به راحتی قابل سوءدرک) هستند «توجیه» کنند.

جدای از پنهان کردن علت اصلی و عمق روانشناختی آن موضوع خاص، عمل توصیف چنین وضعیت‌هایی بە عنوان مسایلی اساساً زبانی، نژادی یا مذهبی، همان خطری را در بردارد که ما در بحث استفاده از اصطلاحات متعدد برای اشارە بە یک موضوع خاص بە آن اشاره کردیم. این خطر وجود دارد به این نتیجه برسیم که هر اصطلاح یک پدیده‌ی اساساً جداگانه را توصیف می‌کند. تحلیل‌هایی که بر یک عنصر ملموس تأکید می‌کنند اغلب مملو از عباراتی مانند «ناسیونالیسم فرهنگی»، «ناسیونالیسم مذهبی» یا «ناسیونالیسم زبانی» هستند. اگرچه چنین اصطلاحاتی بە خوبی نشان می‌دهند کە ناسیونالیسم در جایی وجود دارد، اما این تصور را نیز به وجود می‌آورند که آن نوع ملی‌گرایی یکی از چندین گونه‌ مختلف است و با ناپدید شدن عوامل ملموس بە آسانی ملی‌گرایی هم فروکش می‌کند.

بنابراین، استفاده از ازلی‌گرایی حداقل بر «احساسات ازلی» ترجیح داده می‌شود، زیرا مفهوم امر ملی را بیشتر از این تکه تکه نمی‌کند. بزرگ‌ترین انتقاد بر ازلی‌گرایی این است که فرض ازلی بودن آن، درست مانند مورد قبیلهگرایی، دلالت بر این دارد که با پیشرفت مدرنیزاسیون، بە تدریج از بین خواهد رفت. یک فرض قوی وجود دارد که ازلی‌گرایی بر جوامع «مدرن» تأثیر نمی‌گذارد. اما فهرستی از کشورهای اروپایی که اخیراً اصطکاک ملی را تجربه کرده‌اند، نشان می‌دهد که آگاهی ملی به جهان سوم محدود نمی‌شود. اتحاد جماهیر شوروی، رومانی، قبرس، چکسلواکی، یوگسلاوی، ایتالیا، فرانسه، اسپانیا، سوئیس، بلژیک و بریتانیا همه اخیراً معضلاتی ناشی از رشد آگاهی ملی در بخش‌هایی از جمعیت خود را تجربە کردەاند. «ناسیونالیسم سیاه‌پوستان» در ایالات متحده و ناآرامی‌های کانادایی‌های فرانسوی زبان در کانادا شواهد بیشتری هستند بر این که صنعتی‌شدن، سیستم‌های ارتباطی سریع، رتبه‌بندی بالا در شاخص آموزش جهانی و تولید ناخالص ملی چشمگیر، تدابیری مطمئن برای حذف اصطکاک‌های ناشی از رشد آگاهی ملی نیستند.


کثرت‌گرایی

منشأ پلورالیسم یا کثرت‌گرایی معمولاً به انسان‌شناس برجستە، جی. اس. فرنیوال برمی‌گردد. فرنیوال به‌ویژه به بستر اجتماعی استعمار علاقه داشت که در آن بومیان، استعمارگران، و افراد غیربومی که توسط استعمارگران وارد آنجا شده بودند، در کنار هم زندگی می‌کردند. او چنین واحدی را جامعه متکثر نامید:

این به معنای دقیق یک مخلوط است، زیرا این گروه‌ها قاطی می‌شوند اما در هم حل نمی‌شوند. هر گروه مذهب خود، فرهنگ و زبان خود، عقاید و روش‌های خاص خود را حفظ می‌کند. آن‌ها به عنوان افراد با هم ملاقات می‌کنند، اما فقط در بازار، در هنگام خرید و فروش. این جامعه‌ای متکثر است که بخش‌های مختلف جامعه در کنار هم، اما بە وضوح جدا از همدیگر در یک واحد سیاسی زندگی می‌کنند (٣٥).

اگرچه فورنیوال شکل بسیار خاصی از جامعه را توصیف می‌کرد و دوران آن تا حد زیادی گذشتە بود، اما اصطلاحی کە او ساخت به زودی توسط دیگران برای توصیف هر جامعه‌ای که دارای ویژگی‌های ناهمگن باشد به کار برده می‌شود. بنابراین، ویرایش سوم فرهنگ لغت بین‌المللی جدید وبستر (١٩٧١) شامل تعریف زیر از پلورالیسم است که هیچ شباهتی با تعریف نسخه قبلی آن ندارد: «وضعیت یا شرایطی از جامعه که در آن اعضای گروه‌های مختلف اتنیکی، نژادی، مذهبی، یا اجتماعی، مشارکت مستقل بە خود داشتە و توسعه فرهنگی یا علایق سنتی خود را در محدوده‌ی یک تمدن مشترک حفظ می‌کنند». گنجاندن گروه‌های اجتماعی در این تعریف باعث می‌شود که پلورالیسم اصطلاحی فراگیرتر از اتنیسیتە باشد، زیرا گروه‌های اتنیکی بر اساس طبقات اجتماعی-اقتصادی تعریف نشدەاند. بنابراین کثرت‌گرایی ظاهراً همه اشکال هویت گروهی کە از سطح دولت پایین‌ترند را در بر می‌گیرد و صفت فرهنگی مندرج در تعریف، که معمولاً مقدم بر آن است، در کاهش ماهیت فراگیر آن کار چندانی انجام نمی‌دهد (٣٦). این عدم تفکیک و تمایز بە این معنی است کە در کثرت‌گرایی همە‌ی هویت‌های گروهی در یک سطح قرار دارند و هنگامی که این تعریف به پذیرش قیاسی کثرت‌گرایی از جامعه، به عنوان یک مفروض پایدار پیوند می‌خورد، بە مفهوم مدیسونی توازن بین منافع متقابل نزدیک می‌شود. از آنجایی که همە‌ی هویت‌های منطقه‌ای، اقتصادی، اجتماعی، مذهبی، اتنوملی، نژادی و سایر هویت‌های فرد کاملاً با فرد دیگری منطبق نیستند، این نظریه مسلم فرض می‌کند که منافع برخاستە از مجموعە‌ی همه‌ی این هویت‌ها، با گرایش مبتنی بر گسیختگی هر هویت واحد، مقابلە کردە و بنابراین تداوم و پایایی دولت تضمین می‌شود. اما چنین پیش‌بینی‌هایی، شواهد ارائه شده توسط چندین جنبش جدایی‌طلب اتنوملی را کە در آن‌ها سرچشمه‌های هویت ملی بسیار عمیق‌تر از مذهب، طبقه و امثال آن بودە است، نادیدە می‌گیرد و بنابراین [پلورالیسم] ممکن است حتی با وجود سایر منافع مشترک، نتواند بە خوبی برای حفظ دولت عمل کند. اینکه فرد به طور همزمان چندین هویت گروهی مشترک دارد، قابل کتمان نیست. اما این که این هویت‌ها از ترتیب یکسانی برخوردار نیستند، [چرا که] طبق توصیف حکیمانه روپرت امرسون، ملت بە عنوان «بزرگ‌ترین اجتماع در هنگام خطر خواستار وفاداری مردانش است و ادعاها و حقوق جوامع کوچک‌تر درون خود و آن‌ جوامعی کە با آن‌ها مشکل دارد را پایمال می‌کند یا به طور بالقوه آنان را به درون اجتماع بزرگتر فرو می‌بلعد» (٣٧).


قبیلە‌گرایی

کلمات قبیله و قبیله‌گرایی بە آن صورت کە اکنون بە کار می‌روند معمولاً بە برخی مردم آفریقای غیرعربی اشارە دارند، جایی که این مردمان بعد خاصی به ابهام پیرامون مطالعه ناسیونالیسم اضافه کرده‌اند. اگرچه واژه قبیله چندان دقیق نیست و معنای آن مورد مناقشه انسان‌شناسان است، اما به طور سنتی برای توصیف یک واحد سیاسی-اجتماعی همگن اتنیکی استفاده می‌شود، اما واحدی که تنها بخشی از یک گروه‌بندی بزرگتر و بە هم‌پیوستە‌تر است. این مفهوم از قبیله به عنوان یک واحد اتنیکی زیردست معمولاً در خارج از آفریقا مورد استفادە قرار می‌گیرد. از این رو برخی از واحدهای کلیدی اجتماعی-سیاسی مانند آذربایجانی‌ها، کوردها و پشتون‌های مردم آسیا به عنوان قبیله قلمداد شده‌اند. با این نامگذاری این معنا بە ذهن متبادر می‌شود که در هر یک از این موارد یک گروه اتنیکی وجود دارد که در برگیرنده‌ی همه این واحدهای قبیله‌ایست. از سوی دیگر، در آفریقای غیرعربی، تعداد زیادی دسته‌های انسانی که اصطلاح قبیله بیشتر به آن‌ها نسبت دادە می‌شود، که در واقع ملت‌های جداگانه یا بالقوه هستند. نمونه‌های معروف این قبایل عبارتند از اشانتی‌های غنا، باکنگوهای کنگو، هوسە‌های نیجر و نیجریە، ایبوهای نیجریە، زولوها و همچنین کوساهای آفریقای جنوبی. درست به همان اندازه که -از نظر روانی و همچنین به طور ملموس- بین فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها تفاوت وجود دارد بین دو «قبیله»‌ی آفریقایی هم این مقدار فرق دیدە می‌شود. محققان با نام بردن از آن‌ها به عنوان قبیله و نه به عنوان ملت یا ملت‌های بالقوه، به طرز بسیار ناشیانه‌ای جذبە‌ی عاطفی کە این اجتماعات در قلب افراد خود کاشتەاند را تقلیل دادەاند. قلمداد کردن این جذبە بە عنوان قبیله‌گرایی و در عین حال اختصاص دادن ناسیونالیسم برای توصیف دلبستگی به دولت‌های جدید، هم منعکس‌کننده و هم تقویت‌کنندە این پیش‌فرض [غلط] است که وفاداری فرد بە یقین در طول زمان از جزء (که در واقع ملت است اما قبیله نامیده می‌شود) به کل (کە در واقع دولت است اما ملت نامیده می‌شود) منتقل می‌گردد. این موضوع بە این علت پیش‌فرض مذکور را تقویت می‌کند کە «قبیله» علاوه بر اینکە ایده وضعیت زیراتنیکی را بە ذهن متبادر می‌کند، بلکە به طور عامیانه به مرحله‌ای ابتدایی و تکاملی در سازمان بشری نیز اشاره می‌کند. با این فرض، قبایل سلتیک و ژرمن در نهایت در یک واحد فراقبیله‌ای و ملی جذب شدەاند. بر همین قیاس، می‌توان فرض کرد که «قبایل» آفریقا به عنوان مثال در «ملت نیجریه» جذب خواهند شد. بنابراین زمان به وضوح بە نفع دولت‌ها در نظر گرفتە می‌شود و به دولت‌ها، نه قبایل، به عنوان موج آینده نگریسته می‌شود.

یک مشکل نهایی در مورد تعمیم معنای قبیله بە خارج از آفریقای غیرعرب وجود دارد. اکثر گروه‌های اتنیکی متمایز، حتی اگر قبیلە هم نامیده ‌شوند، خود متشکل از چندین قبیله دیگر هستند. در نتیجه، گروه‌های اصلی و زیردستان آن‌ها اغلب به طور یکسان و با یک نام توصیف می‌شوند. این استفاده دوگانه از این اصطلاح، تعمیم در ارتباط با احتمال جذب شدن همه به اصطلاح قبایل در یک هویت بزرگتر را بسیار خطرناک می‌کند. فرض بر این است که افزایش تماس‌ها باعث شود که واحدهای زیردست اتنیکی به طور فزاینده‌ای از مشترکات خود آگاه شوند و در نتیجه مفهوم ملت را به وجود آورند. در حالی که افزایش تماس بین اتنیک‌های مختلف نمی‌تواند چنین تأثیری داشته باشد.


منطقه‌گرایی

بسیاری از آنچه در مورد قبیله‌گرایی گفته شده است بە منطقه‌گرایی به عنوان جایگزینی برای ناسیونالیسم نیز مربوط می‌شود. بخشی از سردرگمی به این دلیل است که منطقه‌گرایی در اصطلاح امروزی دو معنای کاملاً ناسازگار دارد، یکی هویت فرادولتی و دیگری هویتی درون دولتی. بنابراین، اتحاد فرادولتی بخشی از جهان، برای مثال، منطقه‌گرایی اروپایی نامیده می‌شود و از ساختارهایی مانند ناتو، سازمان پیمان آسیای جنوب شرقی، اتحادیە اقتصادی اروپا و اتحادیه عرب بە سازمان‌های منطقه‌ای نام می‌برند. از سوی دیگر، منطقه‌گرایی برای توصیف تقسیمات درون دولتی بر اساس پیوندهای عاطفی با نواحی نیز استفاده می‌شود. در معنای دوم، یعنی بخش یا ناحیەگرایی، ناسیونالیسم اغلب به صورتی نادرست به عنوان منطقه‌گرایی نامیده می‌شود.

منطقه‌گرایی حتی بیشتر از ازلی‌گرایی و قبیله‌گرایی، در انتقال احساس تعهد عاطفی به آن میزان کە ناسیونالیسم منتقل می‌کند، ناتوان است و بنابراین استفاده از این کلمە این اعتقاد را منعکس و تقویت می‌کند که منطقەگرایی رقیبی شایسته برای اساسی‌ترین وفاداری یک فرد یعنی ناسیونالیسم نخواهد بود (٣٨). به علاوه، معادل‌سازی منطقه‌گرایی با ناسیونالیسم گیج کننده است زیرا منطقه‌گرایی، اگر به درستی استفاده شود، اغلب می‌تواند با ناسیونالیسم واقعی همزیستی داشتە باشد. برای مثال، ناسیونالیسم آلمانی، مانع تفاوت در نگرش‌های منطقه‌ای در میان پروس‌ها، راینلاندی‌ها، باواریایی‌ها و غیره نشده است. اما واقعیت مهم این است که در هر آزمون وفاداری، آن عواملی که همه اعضای ملت آلمان احساس می‌کنند در آن‌ها اشتراک دارند مهمتر از تمایزات منطقه‌ای تلقی می‌شوند.

مطمئناً مواردی وجود دارد که در آن‌ها امر ملی (آگاهی ملی) هنوز به طور کامل منعقد نشده است و بنابراین هویت منطقه‌ای، رقیب واقعی ملی‌گرایی برای وفاداری مردم است. بنابراین، مفهوم المغرب العربی هنوز هم تأثیر فوق‌العادەای بر هویت اعراب در غرب لیبی دارد. در حالی که ناسیونالیسم عربی در حال نفوذ در این منطقه است، اما برخی از ساکنان آن هنوز احساس می‌کنند که تفاوت‌های اساسی بین اعراب غرب و شرق وجود دارد کە بر نقطە اشتراک آن‌ها کە عرب بودن است، می‌چربد (٣٩). با این حال، به طور کلی پذیرفته شده است که بخش و ناحیەگرایی با افزایش تماس در میان بخش‌های مختلف یک جمعیت همگن اتنیکی کاهش می‌یابد. تحولات در برخی از موقعیت‌ها و مناسبات، در تأیید این فرض است که تماس‌های فشرده‌تر میان بخش‌هایی از جمعیت که پایه‌ای برای احساس منشأ مشترک دارند، این آگاهی را افزایش می‌دهد. ملل امروزی زمانی متشکل از مردمانی در بخش‌های متمایز بودند که حس اساسی هویت آن‌ها فراتر از خانواده، روستا، طایفە یا قبیله نبود. علاوه بر این، هنگامی که احساس آگاهی ملی ایجاد می‌شود، افزایش تماس‌های بین منطقه‌ای به وضوح موجب یکسان‌سازی آداب و رسوم، سلیقه‌ها و نگرش‌های این جمعیت خواهد شد. اما در جایی که نه با یک ملت بالقوه، بلکه با گروه‌هایی سروکار داریم که آداب و رسوم و باورهایشان به طور کلی، حاکی از تاریخی مشترک نیست، بلکه نشان‌دهندە‌ی ریشه‌های متمایز و رشد و نمو جداگانە است، افزایش تماس‌ها تأثیر معکوس دارد. در این حالت به جای آنکە جذابیت آن صفات مشترک تقویت شود، گرایش به تأکید بر ویژگی‌هایی وجود دارد که عامل تقسیم و جدایی هستند. افزایش شدید تنش‌هایی که بسیاری از دولت‌های چند اتنیکی تجربه کرده‌اند، بر این دوگانگی تأکید می‌کند. ارتباطات و تماس‌های گسترده، کوردها، لائوها، کیکویوها، فلاندری‌ها، ولزی‌ها و فرانسوی-کانادایی‌ها را از نظر ملی آگاه‌تر و هوشیارتر کرده است و باعث شدە آن‌ها به ترتیب با اعراب و ترک‌ها، تایلندی‌ها، کنیایی‌ها، والون‌ها، انگلیسی‌ها و انگلیسی‌زبان‌ها در‌بیافتند. بنابراین تأثیر افزایش ارتباطات و حمل و نقل در داخل یک دولت بین اعضای یک ملت یا ملت بالقوه با تأثیر همین ارتباطات بین اعضای ملت‌های جداگانه در داخل همان دولت تفاوت اساسی دارد. بنابراین، اشتباه در ارجاع به ناسیونالیسم به عنوان منطقه‌گرایی، اولیای امور را به این تصور واداشته است که گوناگونی‌های هویتی که با آن سروکار دارند، بە وسیلە‌ی مدرنیزاسیون از بین خواهد رفت. اما مجموعه شواهد واقعی درست خلاف آن را نشان دادە است.


کمونالیسم (جماعت‌گرایی)

کمونالیسم نیز به عنوان یکی دیگر از جایگزین‌های ناسیونالیسم واقعی، مسائل و مشکلاتی را به وجود می‌آورد. در نتیجە‌ی تحولات سیاسی در جنوب آسیا (جدایی پاکستان و هند و بنگلادش)، واژە کمونالیسم وارد ادبیات ناسیونالیسم معاصر شد. کمونالیسم تبدیل شد بە راهی برای توصیف گرایش مردم آسیای جنوبی به جدا شدن در امتداد یک شکاف اسلامی-هندویی. قبل از خروج بریتانیا از هند، کمونالیسم در آنجا به معنای تمایل فزاینده مردم بە تأکید بر اهمیت هویت مرتبط با مذهب به جای تأکید بر آنچه که معمولاً و به اشتباه «ناسیونالیسم هندی» نامیده می‌شد، بود. پس در این منطقه، کمونالیسم به عنوان رقیبی با آنچه کە «ناسیونالیسم» نامیده می‌شد (یعنی آنچه در واقع همان چیزی بود که ما آن را وفاداری دولتی نامیدیم) تلقی می‌گردید، اما از آن (مانند ازلی‌گرایی، قبیله‌گرایی و منطقه‌گرایی در جاهای دیگر) مترادف با چیزی که ما آن را بە عنوان «ناسیونالیسم واقعی» می‌شناسیم، استفادە نمی‌شد. در عوض، کمونالیسم، با مسلم دانستن هویتی بنیادین در امتداد خطوط مذهبی که هم چندین ملت را در بر می‌گیرد و هم ملت‌های دیگر را از هم جدا می‌کند، اهمیتی که ما برای مفهوم ملت قائل شده‌ایم را مردود شمرد.

استدلال ما برای پشتیبانی از این ادعا بە این شرح است: اول، تهییج مردم برای تقسيم هند به دو دولت حتی قبل از استقلال، كه يكی از آن‌ها علناً خواستار استقرار یک جمهوری اسلامی بود، دوم، در چند همه‌پرسی که در آن ملت‌هایی کە بر اساس خطوط مذهبی تقسیم شدە بودند تمایل به پیوستن بە پاکستان نشان دادند، و سوم، خونریزی‌ها و اقدامات خشونت‌باری که گروه‌های مذهبی در زمان خروج بریتانیا و پس از آن در فواصل زمانی متناوب انجام دادند. با این حال واضح است که آگاهی ملی رو به رشد مردم از مشخصەهای بارز این منطقە است. این واقعیت که اتحادیه چندملیتی هند هنوز از نظر سرزمینی دست نخورده است حائز اهمیت است، اما بهای ادامه‌ی این اتحادیه، اعطای مجموعه‌ای از امتیازات به ملت‌های مختلف ساکن در داخل هند، اعطای میزانی از خودمختاری گروهی و غیره بوده است. در برخی موارد، به عنوان مثال در میان کشمیری‌ها، میزوها و ناگاها، اعطای چنین امتیازاتی برای ساکت کردن مردم کافی نبوده است. در پاکستان نیز، تحرکات جدایی‌طلبانە در میان سندی‌ها و پشتون‌ها، به‌طور جدی برتری مذهب را بر احساسات ملی زیر سؤال می‌برد. اما آشکارا جدی‌ترین مورد مردود شماری برتری کمونالیسم بر ایده‌ی ملت، در بنگلادش اتفاق افتاد. تنها جدایی بنگالی‌ها از پاکستان نیست که بیش از همه قابل توجه است، بلکه بسیاری از مصادیق تکان‌دهندە‌ی دیگر نیز به ویژه در طول مبارزات جدایی، حائز اهمیت فراوان هستند. این موضوع نشان می‌دهد که پیوند مشترک بنگالی نە در تقسیم‌بندی هندو-اسلامی می‌گنجد و نە در تقسیم‌بندی پاکستان-هندوستان از مردم بنگال (٤٠).

در حالی که کمونالیسم به عنوان رقیب و جایگزینی برای مفهوم ملت در ادبیات مربوط بە آسیای جنوبی در نظر گرفتە می‌شود، گرایش روزافزونی بە معادل‌سازی این دو در جاهای دیگر وجود دارد (٤١). بنابراین، این اصطلاح دارای تطبیق‌پذیری قابل توجهی است که به تعدادی از مفاهیم اشاره می‌کند که به هیچ وجه بە ملی‌گرایی مربوط نیستند، یا اینکە دلالت بر هویت مذهبی دارد که اعتبار ناسیونالیسم را به چالش می‌کشد، یا اینکە مترادف با ناسیونالیسم بە کار می‌رود، در حالی که هرگز به عنوان چنین هویتی شناخته نشدە است. کمتر کلمەای وجود دارد کە تا این میزان باعث سردرگمی شود.


پروکیالسم[7] یا کوته نظری

اگر ازلی‌گرایی و قبیله‌گرایی بە عنوان جایگزینی برای ناسیونالیسم در جهان سوم با کمی اغماض نشان‌دهندە‌ی پژواک غریب چیزی باشد که اروپایی‌ها پیش از پایان «عصر تاریکی» دور ریخته بودند، آنگاه مفهومی که کلمه‌ی پروکیالیسم در محافل فکری آمریکایی پیدا کرده است باعث برابری آن با ناسیونالیسم در مفهومی شدە است هر کسی که این نوع حس وفاداری به ملت خود را نشان دهد، انگشت اتهام بە سوی او دراز می‌شود. ویرایش سوم فرهنگ لغت بین‌المللی جدید وبستر، پروکیالیسم را چنین تعریف می‌کند: «کیفیت یا وضعیت ناحیەای یا محلی، بە خصوص کوتەفکری یا تنگ نظری خودخواهانه (از حیث علایق، نظرات یا دیدگاه‌ها)». استفاده از چنین اصطلاحات حاکی از پیش‌داوری، بیش از آن که مطلبی در مورد پدیده ملی بیان کند، سوگیری‌های احساسی نویسنده در مورد مسئلە دولت و ملت را بە ما نشان می‌دهد. همچنین این نکتە نشان می‌دهد که تحلیل و ارزیابی بی‌طرفانه از آن پیوند ملی بە صورت مناسبی صورت نگرفتە است.


ساب‌ناسیونالیسم

شایسته است که این فهرست از جانشین‌های نادرست ملی‌گرایی را با ساب‌ناسیونالیسم یا ناسیونالیسم خُرد به پایان برسانیم (٤٣). مسلماً، استفاده‌کنندگان از این اصطلاح حداقل نشان می‌دهند که دارند از نوعی ملی‌گرایی حرف می‌زنند. با این حال، ساب‌ناسیونالیسم در این فرض واضح خود که ناسیونالیسم در خدمت دولت است و در تنزل وفاداری بە گروه اتنوملی به یک نظم فرعی از پدیده‌ها، همتا ندارد. ساب‌ناسیونالیسم فی‌النفسە تأییدی است بر پیروزی نهایی وفاداری دولت بر وفاداری اتنیکی.

اما امروزه مطالعه‌ی ناسیونالیسم در کجا قرار دارد؟ در این جهان شبیە دنیای آلیس در سرزمین عجایب که در آن ملت معمولاً به معنای دولت است، در آن دولت-ملت معمولاً به معنای دولت چند ملتی است، که در آن ناسیونالیسم معمولاً به معنای وفاداری به دولت است، و در آن اتنیسیتە، ازلی‌گرایی، پلورالیسم، قبیله‌گرایی، منطقه‌گرایی، کمونالیسم، پروکیالیسم و ساب‌ناسیونالیسم معمولاً به معنای وفاداری به ملت است، جای تعجب نیست که ماهیت ناسیونالیسم اساساً ناشناخته باقی بماند. در واقع، به کارگیری بی‌دقت واژگان حتی مانع از ارزیابی واقع‌بینانه از میزان پتانسیل انقلابی ناسیونالیسم شده است. ناسيوناليسم کە چنین ناشناخته ماندە است، در ادبيات توسعە سياسی ناديده گرفته می‌شود و يا بە خوبی فهمیدە نمی‌شود. هنگامی که نامی نامناسب بە آن دادە می‌شود، به عنوان چیزی که با پیشرفت مدرنیزاسیون از بین می‌رود یا به عنوان چیزی بسیار ناخوشایند که قابل دفاع نیست، مردود شمردە می‌شود. تا زمانی که ناسیونالیسم بە خوبی شناخته نشده و چند عنوانە باقی بماند، دلالت‌های آن درک نشدە باقی می‌ماند و تا ناسیونالیسم و دلالت‌های آن ناشناخته بمانند، پس درک بهتر ماهیت ناسیونالیسم امکان‌پذیر نخواهد بود.

اما در حالی که اصطلاحات فاقد ‌دقت بە عنوان یک عنصر اصلی بر ابهام ناسیونالیسم می‌افزایند، خود نیز بازتابی از ماهیت ناملموس ناسیونالیسم است. همانطور که فیلسوفان به خوبی می‌دانند، لاابالیگری اصطلاحی، خاک حاصلخیزی برای رشد و نمو در حوزه‌ی انتزاع می‌یابد. کیفیت انتزاعی و فریبای پیوند ملی به خودی خود مانع از تحقیقات دقیق علمی می‌شود. بنابراین، ممکن است دانش ماهیت ناسیونالیسم همچنان گریزان باقی بماند. لادیس کریستوف در یک مقاله‌ی تأمل‌برانگیز، عنوان کرده است که شکل علمی تحقیق و بررسی ممکن است برای پدیده‌هایی از این نوع نامناسب باشد (٤٤). ممکن است منطق و تجزیە و تحلیل علمی، حتی در هماهنگی با هم، زمانی که برای مطالعه‌ی وفاداری حسی به کار می‌روند، نه تنها کافی نباشند بلکه گمراه کننده هم باشند. روپرت امرسون، که تعهد علمی و بینش حساس او در مورد ناسیونالیسم به همه‌ی کسانی که در آثار او تأمل کرده‌اند، سخت یاری رسانیدە است اساساً همان احساسات را در مقدمەای کوتاه برای بررسی عناصری که معمولاً با ناسیونالیسم همراه هستند، بە زیبایی بیان کرده است:

ساده‌ترین جمله‌ای که در مورد یک ملت می‌توان گفت این است که آن ملت مجموعه‌ای از مردم است که احساس می‌کنند یک ملت هستند؛ و ممکن است زمانی که تمام تحلیل‌های ظریف و با دقت به نتیجه رسیدند، بیانیه‌ی نهایی آن تحقیقات نیز همین باشد. برای آنکە از آن فراتر رویم، باید در اجزای سازندە‌ی ملت کاوش کرد و نیروها و عناصر دارای بیشترین تأثیر در ایجاد حس هویت مشترک که در ریشه‌های آن نهفته است را برای بررسی جداگانه بیرون کشید. یعنی آن حس وجود یک «ما»ی ملی مهم و منحصربفرد که از همه‌ی افراد دیگر کە «آن‌ها»ی بیگانه را تشکیل می‌دهند متمایز است. این عملیات لزوماً یک فرآیند بیش از حد مکانیکی است، زیرا ناسیونالیسم مانند سایر احساسات عمیق دیگر از جملە عشق و نفرت، بیش از مجموع اجزایی است که مورد تحلیل سرد و منطقی قرار می‌گیرند (٤٥).

نظرات امرسون نشان می‌دهد که پیش‌نیاز اساسی برای درک بیشتر ناسیونالیسم ممکن است نوعی معیار فروتنی[8] و تواضع فرد در مقابل جمع باشد. برخی تردیدها در خصوص توانایی فرد بە نفوذ به درونی‌ترین هسته‌ی ناسیونالیسم ممکن است از اطمینان کاذب به داشتن بینش به پدیده‌ی ملی مناسب‌تر باشد. اذعان به اینکه درک کامل ممکن است همچنان گریزان بماند به بهترین نحو تضمین می‌کند که شخص هموارە درک درستی از پیچیدگی موضوع دارد و مانند اغلب موارد، آشکارترین مظاهر آن را با ماهیت اشتباه نمی‌گیرد. اذعان به اینکه نمی‌توان ماهیت و جوهر ناسیونالیسم را توضیح داد، نباید مانع پیشرفت در فهم آن شود. بە عنوان مثال در یک زمینه‌ی‌ کاملاً فیزیکی، پزشکان در درک علائم و پاسخ به محرک‌های سرطان ملانومیک گام‌های بزرگی برداشته‌اند، در حالی که از علت اصلی و ماهیت این نوع سرطان ناآگاه مانده‌اند. اما برای شناختن آن ابتدا لازم بود که ملانوم شناسایی و از سایر پدیده‌های مشابە متمایز شود. به همین ترتیب، پیش‌نیازهای درک بیشتر ناسیونالیسم این است که الف) به خوبی شناخته شود و ب) آن و فقط آن به چنین عنوانی شناخته شود.


یادداشت‌ها

  1. For a more complete listing and additional details concerning the states of Asia, see this writer’s ‘An Overview of the Ethnic Composition and Problems of Non Arab Asia’, Journal of Asian Affairs, I (Spring 1976), 9-25, and, for the states of Africa, this writer’s ‘Nation-Building or Nation-Destroying?’, World Politics, XXIV (April 1972), particularly pp. 352-354.
  2. For details, see this writer’s ‘The Political Significance of Ethnonationalism within Western Europe’ in Abdul Said and Luiz Simmons (eds), Ethnicity in an International Context (Edison, N.J.: Transaction Books, Inc., 1976), pp. 110-133, and ‘Ethnonationalism in the First World: The Present in Historical Perspective’ in Milton Esman (ed.), Ethnic Pluralism and Conflict in the Western World (Ithaca, N.Y.: Cornell University Press, 1977), pp. 19-45.
  3. For details, see this writer’s forthcoming The National Question in Marxist Theory and Strategy (Princeton, N.J.: Princeton University Press).
  4. ‘Nation-Building or Nation-Destroying?’, World Politics, XXIV (April 1972), particularly pp. 332-355.
  5. Nationalism: A Report by a Study Group of Members of the Royal Institute of International Affairs (London: Oxford niversity Press, 1939), p. xvi.
  6. Nationalism and Its Alternatives (New York: Alfred A. Knopf, 1969), p. 138.
  7. Nation, for example, is used to denote (a) the total population of a country, regardless of its ethnonational composition (pp. 23, 33); (b) only the assimilated part of the country’s population (pp. 40, 43); the state (pp. 32, 33, 79); and specific multinational states such as Belgium and Switzerland (p. 70). Nation-state is fust correctly defined as ‘a state that has become largely identical with one people’ (p. 19) and then is employed indiscriminately to describe all states (pp. 32, 33, 35, 49, 60, 61, 63, 112, 113, 114, 120, 125, 171, 172, and 176), specifically including such multinational states as Czechoslovakia, Romania, and Yugoslavia (p. 62); it is also used to connote a unitary in contra-distinction to a federal state (p. 120). Nationality refers to an ethnonational identity (pp. 54, 68) or to citizenship (p. 125). Nationalism refers to ‘concern for fellow nationals, for countrymen’ (p. 25), regardless of ethnonational differences, and yet the author can speak of the nationalism of minorities (p. 53).
  8. Jack C. Piano and Roy Olton, The International Relations Dictionary (New York: Holt, Rinehart and Winston, Inc., 1969), p. 119. Emphasis added.
  9. Conrad Brandt, Benjamin Schwartz and John Fairbank, A Documentary History of Chinese Communism (London: George Allen and Unwin Ltd., 1952), pp. 245. Parenthetical material added.
  10. Max Weber [Economy and Society, Vol. 1. Edited by Guenther Roth and Claus Wittich (New York: Bedminster Press, 1968), p. 395] notes that ‘the concept of “nationality” [or “nation”] shares with that of the “people” (Volk) — in the “ethnic” sense — the vague connotation that whatever is felt to be distinctively common must derive from common descent’. An old European definition of a nation, though intended to be humorous and derisive and which Karl Deutsch cites as such, hit almost the same mark: ‘A nation is a group of people united by a common error about their ancestry and a common dislike of their neighbors’. (Nationalism and Its Alternatives, op. cit., p. 3.)
  11. A recent example of the loose manner in which nation may be used is a work, published in the United States, entitled Lesbian Nation.
  12. Raymond Williams, Keywords: A Vocabulary of Culture and Society (New York: Oxford University Press, 1976), p. 178.
  13. Louis J. Halle, Civilization and Foreign Policy (New York: Harper and Row, 1952), p. 10. For another example of this practice of referring to states as nation-states, see Dankwart Rustow, A World of Nations (Washington: Brookings, 1967), p. 30 for a reference to the United Kingdom and the Soviet Union as nation-states. Note also Rustow’s concluding remarks (p. 282): ‘More than 130 nations, real or so-called, will each make its contribution to the history of the late twentieth century…’. For other illustrations, see this writer’s ‘Ethnonationalism in the First World: The Present in Historical Perspective”, op. cit., particularly pp. 20-21.
  14. By a potential nation is meant a group of people who appear to have all of the necessary prerequisites for nationhood, but who have not as yet developed a consciousness of their sameness and commonality, nor a conviction that their destinies are interwound. They are usually referred to by anthropologists as ethnolinguistic groups. Such peoples’ sense of fundamental identity is still restricted to the locale, extended family, clan, or tribe. The Andean states and southwestern Asia offer several illustrations of such prenational people.
  15. A random survey of books, published within the United States and designed for college courses in global politics will provide ample documentation of the impact this misuse of terminology has exerted upon the discipline. In addition to the host of titles consisting of or containing the expressions International Relations or International Politics are such well-known examples as Politics Among Nations, The Might of Nations, Nations and Men, The Insecurity of Nations, How Nations Behave, and Games Nations Play. Another illustration is offered by the American professional organization called the International Studies Association. Its official raison d’etre, as set forth in the early issues of its Quarterly, notes that the organization ‘is devoted to the orderly growth of knowledge concerning the impact of nation upon nation’.
  16. Piano and Olton, op. cit., pp. 119, 120.
  17. Ibid., p. 120.
  18. See G. de Bertier de Sauvigny, ‘Liberalism, Nationalism, and Socialism: The Birth of Three Words’, The Review of Politics, Vol. 32 (April 1970), particularly pp. 155-161.
  19. Mein Kamp f (New York: Reynal and Hitchcock, 1940), p. 595.
  20. For details, see this writer’s The Political Significance of Ethnonationalism within Western Europe’, op. cit., particularly pp. 126-130.
  21. George Theodorson and Achilles Theodorson, A Modern Dictionary of Sociology (New York: Thomas Crowell and Co., 1969), p. 135. For a similar definition, see H. S. Morris’ selection on ‘Ethnic Groups’ in The International Encyclopedia of the Social Sciences (New York: Macmillan and Co., and The Free Press, 1968).
  22. Nathan Glazer and Daniel P. Moynihan, Ethnicity: Theory and Experience (Cambridge: Harvard University Press, 1975), p. 18.
  23. See, for example, Peter Busch, Legitimacy and Ethnicity (Lexington, Mass.: D. C. Heath and Co., 1974), in which ethnicity refers to the breakdown of the population of Singapore into Chinese, Malay, and other such components, and in which nationalism refers to identity with the Singaporean state.
  24. See, for example, Tomotshu Shibutani and Kian Kwan, Ethnic Stratification: A Comparative Approach (New York: Macmillan and Co., 1965), p. 47, where an ethnic group is defined as composed of ‘those who conceive of themselves as being alike by virtue of their common ancestry, real or fictitious, and who are so regarded by others’.
  25. Economy and Society, op. cit., p. 389.
  26. See above, footnote 10.
  27. Weber, op. cit., p. 923.
  28. See above, p.
  29. Ernest Barker, National Character and the Factors in Its Formation (London: Methuen, 1927), p. 173.
  30. As Charles Winick, Dictionary of Anthropology (New York: Philosophical Library, 1956), p. 193 has observed with regard to an ethnos: ‘A group of people linked by both nationality and race. These bonds are usually unconsciously accepted by members of the group, but outsiders observe the homogeneity’.
  31. Clifford Geertz, The Integrative Revolution: Primordial Sentiments and Civil Politics in the New States’ in Clifford Geertz (ed.), Old Societies and New States (New York: The Free Press, 1963), particularly p. 109.
  32. For a rather unusual claim concerning the degree to which nationalism has already succumbed to modern analysis, see the New York Times, March 16, 1971, for a prepublication review of a study by Karl Deutsch, John Platt, and Diter Senghaas, which lists what the authors consider to be ‘the 62 major accomplishments in the behavioral and social sciences since 1900’. Among them is listed ‘Quantitative models of nationalism and integration (mathematical study of nationalistic response)’. The contributors are listed as K. Deutsch, B. Russett, and R. L. Merritt, and the time of the accomplishment is placed between 1942-1967.
  33. Still another interesting example is that of the Basques. Though their level of nationalism is obviously very high, they are the least interested of all non-Castilian speaking groups within Spain in requiring education in their language. This attitude is reflected in a poll cited in Milton da Silva, The Basque Nationalist Movement: A Case Study in Ethnic Nationalism (unpublished dissertation, University of Massachusetts, 1972).
  34. Contrary to most analyses, both sides in the conflict do not consider themselves Irish. A poll indicates that less than 50 percent do. For more details, see ‘Nation-Building or Nation-Destroying?’, op. cit., pp. 339-341 and Ethnonationalism in the First World’, op. cit., pp. 40-41.
  35. J. S. Furnivall, Colonial Policy and Practice (Cambridge: Cambridge University Press, 1948), p. 305.
  36. For example, the multivolume Case Studies on Human Rights and Freedoms produced by the Foundation for the Study of Plural Societies (the Hague: Martinus Nijhoff), as well as the Foundation’s journal. Plural Societies, contain articles dealing with such diverse groups and topics as, inter alia, national minorities, religious groups, sex-discrimination, castes, and races.
  37. From Empire to Nation (Boston: Beacon Press, 1960), pp. 95-96.
  38. For an article grouping ethnonational movements (such as those in Brittany, Corsica, Scotland, and Wales) with localism (such as that evidenced within a number of German Lander) under the single rubric of ‘subnational regionalism’, see Werner Feld, ‘Subnational Regionalism and the European Community’, Orbis, 18 (Winter 1975), pp. 1176-1192. The result is a confusing comparison of different phenomena. For a description of Scottish nationalism as regionalism (and a corresponding underevaluation of its potency), see John Schwartz, The Scottish National Party’, World Politics, XXII (July 1970), pp. 496-517, and particularly p. 515, where the author speaks of a ‘regional identity’. See also, Jack Haywood, The One and Indivisible French Republic (New York: Norton, 1973), pp. 38 and 56, where the movement within Brittany is referred to as regionalism. No reference to ethnonationalism is made, nor are there any references to France’s other ethnic minorities. Since the term region implies a larger whole, the indivisibility of France (as indicated by the title) is assured. The propensity to refer to ethnonational movements within France and Italy as regionalism has probably been heightened in recent years by ‘regionalization’ plans to decentralize authority. In both cases, the borders of the new regions often closely orrespond with the distribution of ethnic groups.
  39. One manifestation of a separate regional identity is found in a comparison of constitutions. While the constitutions of most Arab states contain statements that their populations are part of an ‘Arab nation’, the constitutions of Morocco and Tunisia each omit this expression and emphasize that their state is part of ‘the Greater Maghrib*. Still another manifestation of regionalism is the progressive lessening of emotionalism sparked by the Arab’s ‘arch enemy’, Israel, as one moves toward the Arab West. President Bourguiba of Tunisia was able many years ago to recommend that Arab states recognize Israel, without raising much domestic furor. A similar position would be foolhardy for a leader in the Levant.
  40. For details, see Connor, ‘An Overview of the Ethnic Composition and Problems of Non-Arab Asia’, op. cit.
  41. See, for example, Robert Melson and Howard Wolpe, ‘Modernization and the Politics of Communalism: A Theoretical Perspective’, American Political Science Review, LXIV (December 1970), pp. 1112-1130. See too, F. H. H. King, The New Malayan Nation: A Study of Communalism and Nationalism (New York: Institute of Pacific Relations, 1957).
  42. While less innately prejudicial, other often encountered terms, such as particularism, suggest this same pro-state bias on the part of the author.
  43. See for example, Victor Olorunsola (ed.), The Politics of Cultural Sub-Nationalism in Africa (Garden City, New York: Doubleday and Co., 1972). See also ‘Subnational Regionalism and the European Community’, op. cit.
  44. Ladis Kristof, The State-Idea, the National Idea and the Image of the Fatherland’, Orbis, Vol. 11 (Spring 1967), p. 255.
  45. Emerson, op. cit., p. 102.

[1] آمیش یک مذهب مسیحی آناباپتیست است که در سال ۱۶۹۳ به وسیله رهبر مِنونی‌های سوئیس، یاکوب آمان بنیان نهاده شد. بیشتر آن‌ها در ایالات متحده آمریکا و کانادا زندگی می‌کنند و به چند گروه اصلی تقسیم شده‌اند. پیروان مذهب آمیش کماکان بر اساس روش‌های قدیمی نیاکان‌شان مانند استفاده از اسب برای کشاورزی و حمل و نقل، روش پوشش سنتی و ممنوعیت استفاده از برق و تلفن در خانه زندگی می‌کنند.

[2] رشته‌کوه آپالاش رشته‌کوهی است معروف به کوهستان کوهنوردی که در شرق ایالات متحده آمریکا میان کوهستان اسپرینگر در ایالت جورجیا و کوهستان کاتادین در ایالت مِین امتداد یافته و طول آن تقریباً ۳۵۰۰ کیلومتر است. ارناندو د سوتو، کاوشگر معروف، و اسپانیاییان زیر فرمان او به این کوهستان نام آپالاش دادند. آپالاش یا آپالاچی نام گروهی از سرخپوستان آمریکا است.

[3] ناحیەای در سواحل شرقی نیوانگلند و کانادا بە خصوص ایالت مین آمریکا و ایالت‌های ماریتایم کانادا، کە قبلاً از سرزمین‌های فرانسە با نام آکادیا بود.

[4] L ‘etat c’est moi

[5] l’etat c’est le peuple

[6] Galicians

[7] parochialism

[8] measure of humility

داگرتنی بابەت