ئارامتر بخوێنەوە

سمینار


سمينار شمارەي 59 و 60 با مشارکت آقايان رئوف کعبي (سازمان اتحاد فداييان ايران)، يونس شاملي (اتحاد دمکراتیک آذربایجان – بیرلیک)، ناصر بليده‌اي و رحيم بندويي (حزب مردم بلوچستان)، حافظ فاضلي (حزب تضامن اهواز) و شاهو حسيني (حزب دموکرات کوردستان ايران) برگزار شد تا موضوعات مرتبط با ايران را از ديدگاه احزاب مورد بحث قرار دهد. قرار بر اين بود که اين سمينار در شمارەي 59 و 60 منتشر گردد اما غناي مباحث مطرح‌شده، ما را بر آن داشت تا آن را به صورت ويژەنامه‌ي اين شمارە  منتشر کنيم.

 آقاي کعبي جريان سياسي شما چند سال پيش يک کتابچه‌ي ويژه در مورد فدراليزم منتشر کرد و اولين جريان سراسري‌اي هستيد کە از فدراليزم در ايران حمايت مي‌کنيد. اما يک نکتەاي هم هست در مورد جريانات چپي کە در ايران فعاليت مي‌کنند؛ قبلاً تا يک دهە پيش از حاميان مليت‌ها به شمار مي‌آمدند اما در مقطع کنوني اين مسأله‌ي حمايت از فدراليزم و مليت‌ها موجب يا سبب انشعاب‌هايي در درون اين جريانات شدە است. اگر بشود در اين مورد صحبت کنيد کە چرا اين جريانات بر سر مسأله‌ي حقوق مليت‌ها دچار انشعاب مي‌شوند و چرا جريان شما با احزاب فدرالي همپيمان بوده و از ايدەي فدرالي حمايت مي‌کند؟

سازمان اتحاد فداييان خلق ايران که قريب به سي سال پيش از دو وحدت پي در پي از سه جريان در طيف فداييان به وجود آمده و فعاليت مي‌کند، بنا به اعتقادات و برنامه‌هاي هر سه بخش تشکيل‌دهنده و همچنين پلاتفرم و اسناد بعد، ايران را کشوري کثيرالمله دانسته، به اصل حق تعيين سرنوشت اعتقاد کامل داشته است و در عين حال شرط حفظ يکپارچگي ايران را اتحاد داوطلبانه و دموکراتيک همه‌ي مجموعه‌ي تشکيل‌دهنده‌ي آن براي برقراري جامعه‌اي دموکراتيک، آزاد و آباد مي‌داند و بدان پايبند است و براي آن فعاليت مي‌کند. بديهي است که اصول و پايه‌ي فوق، به خودي خود سياست معيني را در هر دوره مشخص تعريف نمي‌کند و بدست نمي‌دهد و يا چگونگي تحقق و يا روند دستيابي به هدف گفته‌شده را ترسيم نمي‌کند، چرا که هر شرايط خاصي با توجه به عوامل متعدد، سياست خاص و تعريف شده‌اي را مي‌طلبد.

تا آنجا که به فدراليزم به صورت کلي و بدون پرداختن به جوانب گوناگون آن -از جمله مباني و شکل ناشي از اين مباني، چگونگي برقراري آن در کشور ما و مشکلات و موانع در راه- مربوط است، بله ما يکي از اولين جرياناتي هستيم که اين نوع شکل حکومتي را براي ايران کنوني مناسب دانستيم و آن را توصيه و تبليغ مي‌کنيم. ارزيابي و تحليل ما از جامعه‌ي کنوني ايران چيست و چرا به اين نتيجه رسيده‌ايم؟ بە مانند هر جريان سياسي در ايران، فعاليت ما مبتني بر يک برنامە، پلاتفرم يا يک چهارچوب است کە ناظر بر آيندە آن باشد. طبيعتاً اين برنامە هم خود مبتني است بر تحليلي که از اين جامعە داريم. بە طور مشخص جامعەاي داريم با ويژگي‌هاي خودش و با خصوصياتي کە مي‌توانيم از آنها ياد کنيم کە فراوانند. از تنوع مليتي، فرهنگي، مذهبي، زباني تا تنوع حتي جغرافيايي و اقليمي. در بستر همچنين جامعه‌اي کە يک جريان سياسي قصد دارد آيندەي آن را ترسيم کند ما با يک سري مسائل اساسي و کلان مواجە هستيم. تا آنجايي کە بە ايران برمي‌گردد، علاوه بر مقوله‌ي آزادي به طور عام، تبعيض از هر نظر بە عنوان ستون اصلي ويژگي‌هاي آن عمل مي‌کند؛ تبعيض مليتي، تبعيض عليه زنان يعني تبعيض جنسيتي و به‌ويژه تبعيض طبقاتي يعني تقسيم غيرعادلانەي ثروت. اين درحالي است که ايران به عنوان کشوري ثروتمند در همەي عرصه‌ها و سطوح، تقريباً بجز محدود مناطقي، در غالب مناطق، از منابع سرشاري برخوردار بوده است. اما بە درازاي تاريخ، جريانات و کساني کە قدرت را در دست داشتند، هيچگاه نە تنها نتوانستند بلکە نخواستند ريشەي اين تبعيضات را هدف قرار داده يا راه‌حلي عادلانه و همه‌جانبه ارايە دهند، بلکە بالعکس با اين سيستم متمرکز، با اين ايدە «يک کشور، يک ملت، يک زبان، يک فرهنگ»، اتفاقاً بستر اين تبعيضات را بسيار گستردە کردند، بە نحوي کە ما امروز با جامعەاي رو بەرو هستيم کە، هم از هر نظر با شکاف‌هاي متعدد و کلان در همه‌ي عرصه‌ها مواجه است و هم در اين جامعه، به وسعت اين سرزمين، مبارزه عليه اين تبعيضات جريان داشته و دارد. بە اين صد سال گذشتە برگرديم، هيچگاە مبارزە متوقف نشدە، بلکە بالعکس بە خاطر همين مواردي که بيان شد علي‌رغم خسران‌هاي بسيار بسيار زيادي که تمامي مردمان و آحاد جامعه ايران بە وسعت اين سرزمين متقبل و متحمل شده‌اند، اين مبارزه همچنان ادامه دارد.

براي چنين جامعەاي چه برنامەاي مي‌توان متصور شد؟ ما فکر مي‌کنيم براي اينکه ايران، اين مجموعە حفظ بشود، مي‌بايست بە اساس و ريشەهاي اين تبعيض وسيع و يا تبعيضات گسترده پرداخت. امروز مي‌توانيم روند مبارزات جهت رفع آنها را در اساس، به چهار ستون، چهار جنبش عمومي و پايه‌اي، اينگونه خلاصە کنيم:

 همان جنبش و مبارزه‌ي طبقاتي يعني عليه تبعيض تقسيم ثروت و نابرابري اجتماعي؛ مي‌شود گفت کارگران، دهقانان، مزدبگيران، کارمندان، معلمان، پرستاران و بە طور کلي جنبش مزدبگيران و جنبش فرودستان و تهيدستان را دربرمي‌گيرد.

 جنبش مليت‌ها، ايران کشوري است متشکل از چندين مليت مشخص بە اضافەي يک سري گروهبندي‌هاي قومي، فرهنگي، مذهبي و زباني ديگر. مادام کە حقوق طبيعي و دموکراتيک اين مليت‌ها و گروهبندي‌ها در چهارچوب اين سرزمين و کشور بە رسميت شناختە نشده و تأمين نشود، کە بعداً مي‌توانيم بە جزييات اين حقوق و مفادش بپردازيم، اين کشور نمي‌تواند يگانگي خودش را بە اين صورت حفظ کند و بە اين صورت و بە اين شکل به حيات خود ادامه دهد.

 جنبش زنان، به عنوان نصف جامعه، بگذريم که ايران کشوري است کە امروزە بر اساس تقريباً همەي آمارها بيشتر از نصف جمعيت آن را زنان تشکيل مي‌دهند، ولي حتي اکثريت هم کە نباشند، بە لحاظ تبعيض جنسيتي کاملاً لازم است کە با آن مقابله شده و ما با جامعەاي روبرو باشيم کە مردسالار نباشد و بتواند تمامي حقوق طبيعي و عادي مردمان خودش را در جامعە را براي زنان هم بە طور مساوي تأمين کند، حتي اگر نگويم در بعضي زمينەها، بيشتر بە گونه‌اي که تبعيض مثبت خوانده مي‌شود هم عمل کند.

 جنبش چهارم انبوە هنرمندان، نويسندگان، روشنفکران، دانشجويان و جواناني هستند کە دل در گرو آزادي دارند، دل در گرو انديشەي باز سياسي دارند، بە پلوراليزم معتقد هستند، فرهنگ مدارا و تحمل را تبليغ مي‌کنند، اين دستە، اين جنبش هم بە نوعي مي‌شود گفت نمونەهايش را ديديم، از زمينەهايي برخوردار است کە مي‌تواند بە هرحال در تحقق يافتن آن برنامەي کلان يا عمومي کە بدان اشارە کردم کمک بکند. از نظر ما پيوند بين اين چهار جنبش است کە مي‌تواند آيندەي اين مملکت و اين کشور و سرزمين را ترسيم کند. بدون پيوند اين‌ها، بدون تلاش براي گرەزدن مبارزات عمومي اين چهار ستون، اين چهار حلقە، اين چهار رکن اساسي مبارزات جامعەي ما، متأسفانه ديده‌ايم و تجربيات زياد هستند که امکان پيروزي يا امکان رسيدن بە خواست‌هايي کە همەي ما برايشان مبارزە مي‌کنيم و خواست‌هايي دموکراتيک هستند، وجود نخواهد داشت. از اين منظر ما فکر مي‌کنيم کە برنامە يا پلاتفرم سياسي مي‌بايست مبتني بر اين اساس بوده و بنا بە تنوع مليتي جامعەي ايران، وسعت جغرافيايي و نيز تجارب بين‌المللي بەويژە آنجايي کە مي‌خواهد پروسەي تصميم‌گيري يا صلاحيت تصميم‌گيري را هرچە دمکراتيزەتر بکند، ما فکر مي‌کنيم کە فدراليزم مي‌تواند، بعدتر مي‌توانيم بە اشکال آن برگرديم، ولي فدراليزم بەعنوان يک گونەي حکومت‌داري، بە عنوان يک شکل حکومتي، بعنوان يک گزينەاي کە مي‌تواند بر بستر خودش امکاناتي را فراهم بکند کە بە آن نقايص يا تبعيضاتي کە اشارە کردم پاسخ بدهد و بە نظر ما شکل مناسب و ايدەئالي است و از اين نظر ما بە فدراليزم اعتقاد داريم چون هم به يکي از مطالبات پايه‌اي يعني تأمين حقوق مليت‌ها پاسخ مي‌دهد و هم از آن طريق امکان پيوند ميان ديگر جنبش‌هاي پايه‌اي که گفتيم لازمه‌ي موفقيت است را تقويت مي‌کند؛ چرا که رابطه‌ي متقابلي را ميان اين جنبش‌ها براي هرچه وسيع‌ترکردن دايرهي فعاليت و مبارزه، گسترش مي‌دهد. حاکميت آينده‌ي ايران، مي‌بايست داراي مضمون و آن شکلي باشد که برابري حقوقي همه‌ي اجزاي تشکيل‌دهنده‌ي جامعه‌ي ايراني را تأمين کند. اساس چنين حاکميتي، از جمله، غيرمتمرکزبودن آن همراه با تقسيم قدرت سياسي است. تجارب عديدهي جهاني، فدراليزم را براي پاسخگويي به دو مشخصه‌ي فوق از الويت قابل توجهي برخوردار مي‌سازد. چرا که نظامي فدرال، نظامي است که قدرت سياسي دوگانه که بر مبناي آن، در هر محدوده‌ي معين، حاکميتي داخلي به عهده‌ي نمايندگان منتخب ساکنان آن محدوده بوده که پاسخي دموکراتيک به مسئله مليت‌هاست، و نيز با ديگر محدوده‌ها، حاکميتي مشترک و سراسري را تضمين مي‌کند. از اين‌ها گذشته چنين سيستمي مي‌تواند با توجه به وسعت جغرافيايي و متنوع کشور، بسياري از مشکلات و معضلات ناشي از حکومت‌هاي تمرکزگراي کنوني را تقليل دهد. اينکه نوع اين فدراليزم چيست؟ مشکلات، معايب، محاسن و موانع در راه آن چه مي‌باشند و خواهند بود را در جاي خود مي‌توان به بحث و بررسي گذاشت. با در نظر گرفتن همه‌ي آنچه که گفته شد، ما همکاري، همراهي و اتحاد عمل و ائتلاف تا رسيدن به بلوک و جبهه‌اي نيرومند و وسيع متشکل از اجزاي دخالتگر در چهار جنبش پايه‌اي در ايران که شرح آن را بالاتر گفتم، لازم و ضروري و در اين مقطع تاريخي امري حياتي مي‌دانيم از همين‌رو و از جمله، به هم‌پيماني با تمامي نيروهاي فعال در جنبش مليت‌ها که کم و بيش و به طور کلي با چهارچوب ارزيابي و نگاهي که بيان شد، موافقت دارند، اعتقاد داشته و براي آن تلاش مي‌کنيم.

تا آنجا که به سؤال شما در مورد حمايت از «فدراليزم» به عنوان عامل انشعاب در جرياناتي گوناگون برمي‌گردد بايد دو نکته را بيان کنم: نخست اينکه در حال حاضر مورد معيني که فقط امر قبول فدراليزم يا رد آن، پايه و اساس انشعاب در جرياني شده باشد را لااقل در جريانات بالنسبه تاريخي و با ثبات سياسي معين، من سراغ ندارم. امروزه بيان تفاوت نظر و ديدگاه در درون جريانات و يا غالب آنها به امري عادي تبديل شده است. وجود اختلاف نظر بر سر چگونگي برخورد به مسائل سياسي گوناگون هم از نظر من طبيعي است ولي چنانچه اين امر، يعني انشعاب بر سر صرف «فدراليزم» اتفاق افتاده باشد، به نظر من شايد به عنوان عامل انشعاب اعلام شده باشد ولي در واقع بر بستر اختلافات معيني و از جمله برخورد به موضوع مليت‌ها به طور کلي مي‌توانسته عمل کرده باشد. کم نديده‌ايم و مواردي را شاهد بوده‌ايم که يک انشعاب، که متأسفانه در ميان جريانات سياسي اپوزيسيون امري وسيع و تا حدي غيرمعقول بوده است، زير چتر اين يا آن اختلاف صورت مي‌گيرد اما در واقع امر، با سير به حيات دروني آن جريان و نگاه به ريشه و مباني عدم تفاهم سياسي و روند شکل‌گيري آنها، متوجه مي‌شويم که اين يا آن عامل به تنهايي انشعاب را توضيح نمي‌دهند. در ميان جرياناتي که از تاريخچه معيني برخوردار نيستند اختلاف در اين امر ممکن است به وجود آيد که ابهام و يا تزلزل و يا عدم صراحت دراين عرصه را نشان مي‌دهد ولي در اين صورت تنها به اين امر محدود نبوده و مي‌تواند عرصه‌هاي ديگري از جمله نوع برخورد با حاکميت و يا سياست ائتلافي و يا اشکال مبارزاتي را دربرگيرد.

دوم اينکه بنا به تعريف، يک جريان سياسي در مقاطعي از حيات خود به ناچار به انتخابي سياسي مبادرت مي‌ورزد که شرايطي نوين ايجاب کرده و مي‌کند و از قبل يا براي پاسخگويي آمادگي نداشتند و يا با گرايشات نويني در درون خود مواجه مي‌شوند به طوري که جهت‌گيري سياسي و تکامل آنها مانعي براي وحدت دروني در مواردي و نه در همه موارد، به حساب آيد. براي نمونه انشعاب اول و يا انشعاب بزرگ در سازمان چريکهاي فدايي خلق ايران که ناشي از ارزيابي بسيار متفاوت از حاکميت جديد بود و يا موضوع چگونگي برخورد به اصلاح‌طلبي و استحاله‌ي رژيم در برخي جريانات معين آنقدر به موضوعي جدي تبديل شد که برخي تشتت و پراکندگي و گاه جدايي در صفوف يک جريان را يا بوجود آورد يا به آنها شدت بخشيد. در اينگونه موارد بايد پذيرفت در مقابل وضعيت ويژه، مي‌بايست سياست معين اتخاذ کرد و در اين صورت تصادم آراء و عقايد مي‌تواند در اين يا آن عرصه به شکاف بيانجامد. اين واقعيت مبارزه‌ي سياسي است. گرچه آزموده‌ها، بسياري از جريانات را نه تنها وادار به رواداري هرچه بيشتر در درون خود نموده بلکه با پذيرش تنوع آراء ولي به شرط حفظ وحدت در عمل، به سوي غلبه بر پراکندگي‌هاي غيرضروري سوق داده است. اميدوارم.

 آقاي شاملي، فصلنامەي ژئوپولوتيک دانشگاە تهران در تابستان گذشتە يک مقالە از آقاي دکتر علي ولي نقي‌زادە منتشر کرده است، ايشان مي‌گويند که آيندەي سياسي ايران را تورک‌ها تعيين مي‌کنند و در بين خود اپوزسيون هم اين نظر هست کە حضور بيشتر جامعەي تورک‌ها در مبارزات مي‌تواند وزنەي مبارزات را بسيار سنگين‌تر کند؛ اما از يک سو هم مطرح مي‌شود کە جامعەي تورک‌ها بسيار راغب نيستند کە در مبارزە شرکت کنند، اين حرف چقدر بە واقعيت نزديک است؟ در واقع دو سؤال مطرح است: آيا اين سنگيني ژئوپولوتيک بە واقعيت نزديک است؟ اين جايگاهي کە جامعەي تورک‌ها دارند، آيا حضور تورک‌ها در مبارزات کمرنگ است يا خير؟

سؤال بسيار خوبي است. حقيقتاً موضوع به مطالعە بيشتر هم نياز دارد. در مورد اين پرسش که آيا ترک‌ها حضور فعالي در مبارزات سياسي و ميداني دارند و يا چنين مبارزاتي در سال‌هاي اخير داشته‌اند يا نە، مي‌توانم به حرکتهاي اعتراضي وسيع‌تري کە در آذربايجان در بعد از حاکميت جمهوري اسلامي به صورت چشمگيري بروز کرده اشارە کنم و شايد سرنخي در اين رابطه بدهم براي بررسي‌ها بيشتر در اين رابطه. حضور مردم در قلعەي بابک و نمايش‌هاي وسيع فرهنگي و اشتراک چند صد هزار نفري از تمامي شهرها و روستاهاي آذربايجان و از جمله از تهران و کرج را مي‌توانم ذکر کنم که مي‌توان از آن به عنوان يکي از برجسته‌ترين اين اعتراضات نام برد. حتماً مي‌دانيد که براي تجمع در سطح شهرها به هر دليلي اجازه مقامات لازم است. اما براي تجمع در مناطق خارج از شهر چنين اجازه‌اي لازم نيست. انتخاب قلعه بابک براي تجمع به بهانه‌ي روز تولد بابک خرمدين، دقيقاً به دليل خارج از شهر بودن آن و عدم نياز به اجازه‌ي مقامات صورت گرفته بود. در طول يک هفته ديدار از قلعه‌اي که سمبل مقاومت ضداستعماري است، شعرخواني، گفتگو، گوش‌دادن به سخنان شخصيت‌هاي فرهنگي و فعالين مدني و شنيدن موسيقي آذربايجاني در آن دوره حقيقتاً حيرت‌انگيز بود و مي‌شود گفت که در مرحله‌ي جديد جنبش ملي ترک خود را در قبال فعاليتي از اين نوع بروز داد. به گونه‌اي که بعد از چند سال بالأخرە رژيم مجبور شد نيروهاي نظامي خود را براي پايان‌دادن به آن تجمعات به آنجا گسيل کند و با دستگيري‌هاي وسيع و وارد آوردن فشار به مردم، از تکرار اين سنت مبارزاتي آغاز شده جلوگيري کند و عملاً هم موفق شد اين کار را انجام دهد. اما تصاوير و فيلم‌هاي باقي مانده از آن نمايشات چند صد هزار نفري همچنان موجود است و حکايت بسيار متفاوت و قابل توجهي را روايت مي‌کند. بعد از نمايشات اعتراضي در قلعه‌ي بابک به اعتراضات خياباني بسيار وسيع در خرداد سال 1385 برمي‌خوريم. اعتراضاتي که با نشر کاريکاتور اهانت‌آميز به هويت تورک‌ها تحت عنوان «چه کنيم که سوسک‌ها سوسکمان نکنند» در روزنامەي رسمي دولتي «ايران» بروز کرد. در آن کاريکاتور نژادپرستانه‌، تورک‌ها سوسک تلقي مي‌شدند و از اين زاويه متن کاريکاتور مرزهاي شرم و بي‌حرمتي را نسبت به اين خلق مي‌دريد و به اهانت نژادپرستانه عليه آنها راه مي‌برد. اعتراضات خياباني خرداد ماه حقيقتاً در نوع خود بي‌نظير بود. تمامي شهرها و روستاهاي آذربايجان به اين اعتراضات خياباني پيوستند و صداي نهيبي برخاست و حتي دامنه‌ي اين اعتراضات به تهران و تجمع در مقابل مجلس هم کشيده شد.

بعدها معلوم شد کە وزارت اطلاعات متن آن کاريکاتور را نوشتە و تيتر متن بسيار گويا بود. گرايش شونيستي در دستگاه حاکمه اگر چه در پوشش مذهبي هم خود را استتار کرده باشد، استراتژي خود را در دشمني با خلق تورک در قالب تيتر آن کاريکاتور يعني «چه کنيم که سوسک‌ها (ترک‌ها) سوسکمان نکنند» بيان مي‌کرد. اعتراضات بسيار وسيع مردم به اين کاريکاتور در اورميه، تبريز، زنجان و نقده (سولدوز) با خشونت غيرمتعارف رژيم روبرو شد.

اعتراضات وسيعتر و مداوم‌تر ديگر در آذربايجان طرح شعارهاي مطالباتي خلق تورک در ميادين فوتبال و عموماً در بازيهاي تراکتورسازي است که تمامي استاديوم هفتاد هزار نفري يک‌صدا شعارهاي مختلفي را بيان مي‌کنند. از جمله شعارهايي که بسيار مطرح مي‌شود، «تورک ديلينده مدرسه/ اولمالي دي هرکسه» (مدرسه به زبان ترکي/بايد باشه بر هر کسي) و يا «تورک ديلي اؤلن دئيل/ باشقا ديله دؤنن دئيل» (زبان تورکي نمي‌ميره/ به زبان ديگري تبديل نميشه) و يا «ياشاسين آذربايجان» و… است.

اما حضور فعال يا عدم حضور فعال مردم آذربايجان در اعتراضات عمومي به يک تحليل تازه‌تر نياز دارد. آن تحليل نشان مي‌دهد که تغيير در بينش و فرهنگ سياسي و جنبشي بازگشت به خويشتن در ميان خلق تورک خواه ناخواه به شکل‌گيري ذهنيت مراکز مختلف سياسي در ايران راه برده است. اين تحليل جديد يک تغيير اساسي در مراکز قدرت سياسي را در ذهنيت فعالين سياسي تورک نشان مي‌دهد. اگر در انقلاب سياسي 57 يعني 40 و اندي سال پيش تنها يک مرکز سياسي يعني تهران مورد توجه تمامي خلق‌ها و آحاد مردم در ايران بود و تمامي تغييرات سياسي، اقتصادي و اجتماعي از آن مرکز انتظار مي‌رفت. اما با تجربه‌ي بسيار تلخ شکل‌گيري رژيم جمهوري اسلامي، جنبش‌هاي هويت‌طلب ملي در مناطق مختلف ايران و از جمله در آذربايجان شروع به نزج نمود و زمينه‌هاي بازگشت به خويشتن در اين منطقه و در ميان فعالين مدني و سياسي تورک را فراهم کرد و بدين وسيله جنبش سياسي جديد با منافع خلق تورک و آذربايجان در کل ايران موضوعيتي جدي پيدا کرد و جنبشي شکل گرفت که ذهنيت فعالين مدني و سياسي را از تک‌مرکزي يا تهران‌محوري در ايران به چندمرکزي تغيير داد. اين تغيير با گذشت هر روز در حال گسترش است. به گونه‌اي که اين نگاه چندمرکز که عمداً در مناطق متعلق به مليت‌هاي غيرفارس در حال پيشروي است، براي ايران پساجمهوري اسلامي بديل سياسي خود را نيز در قالب شعار «نه به جمهوري اسلامي ايران/ آري به جمهوري فدرال ايران» در سطح عمومي مطرح کرده است. البته تلاش‌هايي در راستاي ايجاد مراکز سياسي ديگر در بعد از شکل‌گيري جمهوري اسلامي در ايران صورت گرفت و براي نمونه کردستان تلاش ناموفقي را براي اداره‌ي منطقه خود به منصه ظهور رساند و مدتي هر چند کوتاه موفق به اداره‌ي منطقه‌ي کردستان شد. اما با فتواي خميني و سرکوب شديد، اين مرکز قدرت سياسي از هم فروپاشيد و همچنان تهران به مثابه تنها مرکز سياسي موجود در ايران در نظر گرفته شد.

گذشت زمان و رشد جنبش‌هاي ملي دموکراتيک در مناطق مختلف متعلق به خلق‌هاي غيرفارس، و به‌ويژه آذربايجان، به رشد ذهنيت جديدي انجاميد که در آن اين ذهنيت قوت مي‌گرفت که، تکيه بر يک مرکز سياسي در ايران، چون گذشته احتمال غلطيدن دولت بعد از جمهوري اسلامي به منجلاب استبداد و حتي نژادپرستي را بسيار بالا مي‌برد. اما تکوين مراکز متفاوت قدرت سياسي که منبعث از رشد جنبش سياسي خلق‌هاي غيرفارس در مناطق ملي آنهاست، تفکر چند مرکز سياسي را در جلوگيري از تکوين استبداد جديد ممکن مي‌سازد و همين زمينه‌ي ذهني عملاً به تئوري‌هاي سياسي جديدتري براي پساجمهوري اسلامي در ميان جنبش‌هاي سياسي در پيرامون راه برده و ذهنيت مرکزگرا و تماميت‌خواه در ميان جريانات سياسي مرکز را به چالش مي‌کشد؛ و دقيقاً به همين خاطر بود که تک‌مرکزي يا تهران‌محوري در انقلاب سياسي سال 57 به شکل‌گيري استبداد نعلين راه برد و ايران را حتي از دوران پهلوي‌ها نيز وخيم‌تر کرد و استبداد سياسي دوره پهلوي به استبداد بسيار خشن‌تر ديني در بعد از سال 57 کشاند. و باز دقيقاً به همين دليل نيز ذهنيت بازگشت به خويش در ميان خلق‌هاي غيرفارس که مورد تبعيض و تحقير در دو دوره‌ي سلطنت و جمهوري اسلامي بودند تقويت کرد و زمينه‌هاي شکل‌گيري تفکر چندمرکزي و مطالبه‌ي يک نظام فدراليستي در ايران قوت گرفت. جنبش بازگشت به خويشتن در ميان خلق‌هاي غيرفارس، و به‌ويژه در ميان خلق تورک طليعه‌ي يک تغيير اساسي‌تر را در ذهنيت مردم تورک شکل داده و در مدت نسبتاً کوتاهي راه چند ده ساله را پيموده است و اين بديل سياسي پساجمهوري اسلامي با اين ذهينت در حال گسترش در آذربايجان و کل ايران است. بنا به اظهارات وزير پيشين خارجه ايران 40 درصد جمعيت ايران را تورک‌ها تشکيل مي‌دهند. شکل‌گيري «فراکسيون مناطق تورک‌نشين» در مجلس که نمايندگان تورک آذربايجان را دور هم گرد مي‌آورد، حدود 33 درصد اعضاي مجلس بودند. اين در حالي بود که تعدادي از نمايندگان تورک مجلس حاضر به شرکت در اين فراکسيون نشدند. اشاره به «فراکسيون مناطق تورک نشين» در مجلس نه از جهت اهميت فعاليت آن، بلکه از جهت کمي و عدد نمايندگان تورک در مجلس جمهوري اسلامي است که حدوداً همساني با اظهارات وزير خارجه پيشين ايران را نشان مي‌دهد.

حمايت جنبش سياسي در آذربايجان از اعتراضات در الاهواز نشانه‌ي آشکاري از تبديل تبريز به يک مرکز سياسي در چشم‌انداز تحولات سياسي است و در نتيجە فکر مي‌کنم يک روند سياسي جديد در حال شکل‌گيري است. در جنبش سبز نشانەهايي از اين روند به چشم خورد و غير از شهرهاي فارس‌نشين، در مناطق متعلق بە خلق‌هاي غيرفارس مشارکت فعالي مشاهده نشد. من از اين جهت و در آن تاريخ واقعاً ناراحت بودم کە چرا آذربايجان در اعتراضي بە اين وسعت که مي‌تواند هيبت و اوتوريته استبداد و ولايت فقيه را در مرکز بشکند، مشارکت فعال نداشت. تحليل من از اين عدم مشارکت که به زيان آذربايجان و خلق تورک نيز بود اين است که بە خاطر همان ذهنيت بازگشت به خويشتن، هويت‌خواهي و شکل‌گيري مراکز سياسي غير از تهران سبب شد که خلق تورک در جنبش سبز نتواند در ميدان سياسي حضور داشته باشد. شايد دليل اصلي عدم حضور آذربايجان عدم توانايي جنبش خلق تورک براي شرکت مستقل با شعارهاي خود و در راستاي منافع خلق تورک در اعتراضات جنبش سبز باشد.

حالا که به عقب برمي‌گرديم و نگاه مي‌کنيم مي‌بينيم که اين جنبش‌ها خود را باز يافته‌اند، سياست‌هاي خود را خود تعيين کرده‌اند و حتي بيشتر از آن در اعتلافات سياسي متعددي که مطالبات و آرمان‌هاي آن‌ها را منعکس مي‌کنند نيز گرد هم آمده‌اند و براي آينده ايران طرح و برنامه‌اي نيز دارند. اين جنبش‌ها، يعني جنبش‌هاي متعلق به خلق‌هاي غيرفارس در کنگره مليت‌هاي ايران با يک پلاتفرم براي ايران فردا کنار هم ايستاده‌اند. همين جنبش‌ها با تشکل‌هاي دموکرات مرکز در ائتلاف «همبستگي براي آزادي و برابري در ايران» و يا «شوراي دموکراسي‌خواهان ايران» گرد هم آمده‌اند تا آينده‌اي را براي ايران دراندازند و بدين وسيله نداي همبستگي تمامي خلق‌ها در ايران را به گوش مردم ايران برسانند. اما اين بار شعار همبستگي تنها در سطح همبستگي شهروندان ايران باقي نخواهد ماند بلکه همبستگي جمعي و همبستگي خلق‌ها با دقت‌نظر به حقوق برابرشان در ايران آينده کنار هم قرار مي‌گيرند.

يکي از کاستي‌هايي کە من در ميان فعالين تورک در جنبش ملي مي‌بينم منطقه‌اي ديدن و يا آذربايجاني ديدن جنبش خلق تورک است. آنچنانکه جنبش‌هاي ملي کورد، بلوچ، عرب، ترکمن و… خود را در آن چهارچوب تعريف مي‌کنند. اما در ايران به دليل پراکندگي جدي خلق تورک در جغرافياي سياسي ايران که از سويي در کانتون‌هاي تورک قشقايي، خراسان، اصفهان و… زندگي مي‌کنند و از سوي ديگر و به‌ويژه درصد قابل توجه جمعيت تهران و کرج و ديگر شهرهاي ايران، جنبش ملي تورک داراي يک استراتژي پارالل در ايران است. يکي از اين استراتژي‌هاي جنبش سياسي خلق تورک برپايي يک دولت ايالتي در آذربايجان است، اما استراتژي ديگر توده تورک ساکن در مناطق مرکزي و به‌ويژه تهران و کرج مبارزه براي يک دموکراسي راديکال در ايران است. دموکراسي راديکالي که تحقق بنيادين آن تنها مي‌تواند با تحقق مطالبه جمهوريت و فدراليزم در ايران ممکن و مقدور شود. نيروي اصلي جنبش سياسي براي «دموکراسي راديکال» در مرکز را تورک‌ها و ديگر فعالين سياسي متعلق به خلق‌هاي دربند به همراه دموکراتهاي مرکز تشکيل خواهند داد. جنبشي که مي‌تواند به يکي از تعيين‌کننده‌ترين جريان‌هاي سياسي مرکز تبديل گردد و نقش تعيين‌کننده‌اي را در دوره گذار سياسي از جمهوري اسلامي به جمهوري فدرال و دموکراتيک در ايران بازي کند.

جنبش «دموکراسي راديکال» جدا از جنبش ملي تورک براي تأسيس دولت ايالتي در آذربايجان، آن استراتژي‌اي است که نيروهاي متعلق به خلق‌هاي اسير و دربند به همراه دموکراتهاي راديکال و فدراليست در مرکز خواهند توانست با شکل‌گيريشان به يک نيروي تاثيرگذار در مرکز تبديل شود. جنبشي که از سوي جنبش‌هاي ملي در پيرامون و جريانات مترقي در مرکز حمايت جدي خواهند گرفت و امواج سياسي بسيار جدي‌اي را در ايران به وجود خواهد آورد و اميد براي تحقق دموکراسي کثرت‌گرا را افزايش خواهد داد. حتي از امروز مي‌توان نطفه‌هاي اوليه‌ي جنبشي که براي دموکراسي راديکال در مرکز ايران مبارزه مي‌کند را در هيبت ائتلاف‌هاي «همبستگي براي آزادي و برابري در ايران» و «شوراي دموکراسي خواهان ايران» به عينه مشاهده کرد.

 آقاي بندويي رسانه‌هاي مختلف هميشه تلاش مي‌کنند که بلوچستان را به عنوان يک جامعه‌ي سني مذهب معرفي کنند، هويت ملي و مذهبي بلوچستان چه رابطه‌اي با همديگر دارند؟

همه‌ي مردم بلوچ با وجود تفاوت‌هاي ديني و مذهبي و ايدئولوژيک، با همديگر اشتراک سرزميني، تاريخي، زباني، هنري، و فرهنگي دارند که همه‌ي آنها را تحت عنوان بلوچ معرفي مي‌کند. يک مولوي جوان به نام عبدالغفار نقشبندي چند سال پيش با صدايي رسا و با معنا، در بلندگوي نماز جمعه‌ي شهرستان خود گفت که: «ما اول بلوچ هستيم و بعد مسلمان. زيرا قبل از اينکه دين مبين اسلام در منطقه‌ي ما بيايد ما در آنجا به عنوان «بلوچ» حضور داشته‌ايم». بنابراين، دين و مذهب و باورهاي اجتماعي به عنوان بخشي از فرهنگ عمومي هر جامعه محسوب مي‌شوند. از آنجاييکه اکثريت مردم بلوچ مسلمانان حنفي مذهب مي‌باشند طبعاً آموزه‌هاي ديني که از خانواده شروع مي‌شود، در رفتار و پندار و گفتار هر فردي نمودي عيني پيدا کرده است و همچنانکه مثلاً مذهب شيعه در در طول قرون متمادي تأثيري شگرف بر فرهنگ پيروان خود گذاشته است، طبعاً براي پيروان اهل سنت نيز چنين مي‌باشد.

وقتي سخن از هويت ملي و مرحله‌ي اجتماعي نهادينه شدن «ملت» به ميان مي‌آيد، مسئله‌ي «حاکميت ملي» مطرح مي‌شود. به اين معني که «مردم» به عنوان يک واژه و مقوله‌ي اجتماعي و تاريخي همواره وجود داشته است، اما بر اساس اينکه در هر دوران اجتماعي و تاريخي «قدرت سياسي» که ابزار اعمال «حاکميت» باشد در دست چه کس و يا کساني بوده است، گروه هاي مردمي که در سرزمين‌هاي تاريخي‌شان بوده‌اند عنوان «امت» و يا «رعيت» و يا «حراج گذار» داشته‌اند، چراکه «حاکميت» در دست رهبران مذهبي و فرمانروايان کنيسه‌ها، کليساها، مساجد و يا عبادتگاه‌هاي اديان متفاوت و يا سرداران و حاکمان و شاهان بوده‌ است. اما در قرون اخير که مقوله و واژه‌ي «ملت» و «حاکميت مردم (دموکراسي)» جاي مقوله‌هاي «رعيت» و «امت» را گرفته و «حاکميت مردم» که همان «حاکميت ملي» است، جايگزين حاکميت فرمانروايان کليسا و مساجد و قلعه‌ها و کاخ‌هاي سرداران و خان‌ها شده و به «مردم» واگذار گشته است. هر فرد جامعه، در مقابل قوانين آن جامعه‌ي ملي، که دولت‌هاي منتخب «مردم»، مجري قوانين آن جامعه مي‌باشند، تمامي شهروندان آن جامعه بايد بدون در نظر گرفتن تعلق منطقه‌اي، جنسيت، نژاد و جايگاه طبقاتي و اجتماعي‌شان، متساوي الحقوق و داراي فرصت‌هاي برابر سياسي، اقتصادي و اجتماعي باشند. اما متأسفانه در دوران تاريخي معاصر، که استعمارگران و ابرقدرت‌هاي بين‌المللي، در راستاي چپاول منابع ملل ديگر وارد مناطق مختلف شدند، برنامه‌ريزي‌هاي دراز مدتي را براي ايجاد جنگ‌هاي مذهبي در ميان مردمان هر منطقه در راستاي همان سياست «تفرقه بينداز و حکومت کن» طرح‌ريزي و اعمال کردند.

پس از «جنگ جهاني اول» و شکل‌گيري «اردوگاه سوسيالزم» و تعارضات سياسي قدرت‌هاي شرق و غرب، استفاده‌ي ابزاري از دين و مذهب براي ساختن سدهاي مقاومتي در مقابل نفوذ ايده‌ها و تفکرات سياسي و اقتصادي سوسياليستي توسط قدرت‌هاي غربي در دستور کار قرار گرفت. اجراي سياست سرکوب نيروهاي دموکراتيک در کشورهاي همسايه‌ي بلوک شرق يعني به طور مشخص همسايگان چين و روسيه که در مجاورت کشورهاي خاورميانه نفت خيزاند، به گسترش و ايجاد حکومت‌هاي ديني انجاميد؛ از نمونه‌هاي آشکار سياست‌هاي مذکور، ايجاد و استقرار حکومت‌هاي ديني اسلامي توسط نظاميان در پاکستان و سپس توسط ولي فقيه در ايران و نهايتاً توسط طالبان در افغانستان بود. اخيراً هم که بطور کاملاً علني و آشکار شاهد گرفتاري‌هاي‌هاي مردم افغانستان هستيم که براي بار ديگر و پس از 20 سال دوباره حکومت طالبان بر زندگي مردم مسلط شده و با تأمين هزينه‌هاي مالي و نظامي قدرتمندان جهاني روبرو هستيم.

بنا به تجربه‌هاي قابل لمس نسل پيشين و نسل حاضر ملت بلوچ، انتظار نيروهاي سياسي دموکراتيک و روشنفکران ملي و مذهبي بلوچ بر آن است که ملت بلوچ و رهبران مذهبي مورد اعتماد اين ملت، براي ايجاد جامعه‌اي که در آن فرد فرد اين ملت به عنوان شهروندان متساوي الحقوق جامعه قلمداد گردند، به فکر ايجاد جامعه‌اي باشند که مسئولين آن صرفاً بر بنياد شايسته‌سالاري و فارغ از باورهاي مذهبي و عقيدتي‌شان در دولت ها انتخاب گردند؛ و اين يعني رعايت اصل «جدايي هر نوع دين و ايدئولوژي از دولت» که بسياري از جوامع بشري در جهان امروز، قرنهاست که با انقلاب‌هاي اجتماعي به آن رسيده‌اند. در غير اين صورت جوامعي همانند جمهوري اسلامي ايران کنوني و طالبان افغانستان و حکومت پاکستان خواهيم داشت که نه تنها زندگي مردم و ساختار جامعه رو به ويراني خواهند گذاشت، بلکه حتي باورهاي ديني و مذهبي نيز ميل به کاهش و واگرايي خواهند داشت.

«هويت ملي» شناسه‌اي تاريخي-جغرافيايي است که در طي هزاران سال از زندگي چالش‌برانگيز جمعي انسان‌ها با شرايط اقليمي محيط زندگي‌شان حاصل گشته است و هويت مشترک تک تک افراد هر ملت است. حال آنکه «هويت ديني و مذهبي» و «ايدئولوژيکي» هويت و شناسه‌هايي از مردم هستند که در ميان تمام آحاد يک ملت مي‌توانند مشترک نباشند. بنابراين فارغ از تفاوت‌هاي ديني و مذهبي و ايدئولوژيکي، پيش بسوي «همبستگي ملي» که تنها همبستگي پايدار براي توسعه‌ي پايدار سياسي، اقتصادي و اجتماعي هر ملت و از جمله ملت بلوچ است.

 سپاسگزارم آقاي بندويي، آقاي فاضلي متأسفانه امروز خبري منتشر شد دال بر اين کە يکي از هم‌رزما‌نمان بە اسم «محمد ان کناني» يا «محمد الشمراوي» در دزفول در زندان‌هاي اطلاعات شهيد شدند، ضمن عرض تسليت، ايشان در اعتراضاتي دستگير شدە بودند کە اعتراضات بە محيط زيست و اعتراضات بە سياست‌هاي آبي دولت قلمداد مي‌شدند؛ شما کە از نزديک مسائل زيستي‌محيطي را پيگيري مي‌کنيد، علل و عوامل آن چيزي کە امروز در اقليم اهواز اتفاق افتادە، اين بحران محيط زيستي موجود، اين بحران کمبود آب را در چە چيزي جستجو مي‌کنيد؟

من قبل از هر چيز سلام عرض مي‌کنم خدمت همە دوستان، اگر بە من اجازە بدهيد، سە نکتە را بە صورت بسيار سريع بە خدمتتان عرض کنم. يکي اينکە در رابطە با پروژەاي کە شما و دوستانتان در پيش گرفتيد، تشکر مي‌کنم کار ارزشمند است، متأسفانه اکثر مقالاتي کە توسط دوستان ما، حزب تضامن، سازمان حقوق بشر، مرکز تحقيقات و پژوهش اهواز و عربستان در رابطە با ايران و ملت‌هاي موجود در ايران نوشتە شدە، همە بە زبان عربي است. بە جرأت مي‌توانم بگويم هزاران مقالە ثبت شدە اما متأسفانه امکان ترجمه به فارسي و ارائه به شما موجود نيست؛ اميدوارم کە دست‌اندرکاران اين توانايي را داشتە و کسي را در اختيار داشتە باشند کە ترجمە کند.

نکتە دوم کە مي‌خواستم عرض کنم اين است که بعضي از دوستان بە اقليت‌ها اشارە کردند. واقعيت امر اين است کە هيچکدام از مليت‌هاي ساکن در جغرافياي ايران اقليت نيستند. ما مردماني هستيم کە داريم در سرزمين‌هاي آبا و اجدادي خودمان زيست مي‌کنيم و تلاش‌هاي حاکميت در طول 95 سال گذشتە براي تغيير بافت جمعيتي موفق نبودند و ما مردماني هستيم کە در سرزمين‌هاي خود زندگي مي‌کنيم و در آنجا هم اکثريت هستيم و در سطح هيچ هويتي اکثريتي وجود ندارد که ديگران را اقليت بخواند.

 نکتە سوم اين کە دوستان در صحبت‌هايشان از يک سري دلواپسي‌ها صحبت کردند، از يک سري انشقاقات و اختلافاتي کە ممکن است در آيندە باعث چە مشکلاتي بشود. فرض مي‌کنيم بين زابلي و ايکس، بين عرب و… نمي‌خواهم به اين موضوعات ورد پيدا کنم، ولي واقعيت امر اين است کە من ايمان دارم جامعە روح دارد، جامعە جان دارد، جامعە يک واحد زندە است، درک ميکند، سبک سنگين ميکند، فکر نکنيد کە ما در فرداي جمهوري اسلامي با چنين مشکلاتي مواجە ميشويم، خير! مردم آگاه‌اند، مردم بە اين درجە از آگاهي رسيده‌اند، خب عدەاي هم وابستە بە حاکميت‌اند، وابسته بە نظام هستند، عجيب نيست بخواهند بازي خودشان را انجام بدهند. اين افراد وضعيتشان کاملاً مشخص است، ولي اکثريت مطلق مردمان ساکن در سراسر ايران بە ضرورت با هم زيستن و گذر از جمهوري اسلامي و سرنگوني نظام متحجر خواهند رسيد. من برمي‌گردم بە سؤال شما. واقعيت امر اين است کە در طول اين 95 سال گذشتە دولت‌هاي متعدد از پهلوي اول تا بە امروز تا همين انتخابات اخير و حکومت رئيسي، با توجە بە اينکە بندە آنجا بزرگ شده‌ام، زندگي پدرم و پدربزرگ و کل خانواده را ديده‌ام، مي توانم بگويم که ما قربانيان حي و زندە هستيم.

 نگاە اين حاکميت‌ها بە منطقە‌ي ما نگاه چپاول است، مثل اين است کە بە چشم غنيمت نگاە مي‌کنند. واقعيت امر اين است کە فقط چپاول‌کردن، نفت، گاز، استفادە از بنادر، و… مهم است. همەي اين‌ها بە کنار، اين منطقه يک جلگەس، از زمان رضاخان تا بە امروز مصادرەي اراضي ادامە دارد، در چندين نقطە از حميديە گرفتە تا اهواز تا مناطق مرزي از زمان جنگ تا کنون با عذر و بهانەي اين کە مين‌گذاري شده است اجازە ندادند مردم بە آن مناطق برگردند. چند سال از جنگ گذشتە است؟ مگر عراق چقدر مين گذاشتە است؟ آيا حکميت توانايي مين‌روبي اين مناطق را ندارد؟ در واقع مين‌روبي انجام شده، ولي اين زمين‌ها را بە فرماندهان سپاە واگذار کرده است.

 يعني تا بە اين لحظە کە من دارم با جنابعالي و دوستان صحبت مي‌کنم اين مصادرەها ادامە دارد، اين چپاول ادامە دارد. نکتەي بعدي و نکتەي بسيار دردآور اين است کە سياست‌هاي منفعت‌جويانە در کوتاە مدت باعث شد کە رفسنجاني اولين کلنگ انتقال آب بعد از دورەي پهلوي را بزند و براي آبياري باغ‌هاي پسته آب را بە رفسنجان انتقال دهد.

 خاتمي بعد از رفسنجاني حکومت را بدست گرفت و بە اين سياست ادامە داد و شروع کرد بە انتقال آب بە يزد؛ اين جريان همچنان ادامە پيدا کرد، بە قم بردند براي مراجع عظام کە در قم درياچەهاي مصنوعي آب و آکواريم ساختند، اگر دوستان کە در رابطە با محيط‌زيست تحقيق مي‌کنند از پروژەي قم رود اطلاع دارند. وضعيت انتقال آب بە اصفهان، ببينيد دوستان در خود قانون اساسي جمهوري اسلامي ذکر شدە کە انتقال آب براي شرب ايراد ندارد. من هم اعتراضي ندارم و فکر نمي‌کنم کسي هم اعتراض داشتە باشد. اگر بخواهند فرضاً يک لولەي 56 اينچ يا دو تا 56 اينچ آب شرب ببرند براي يزد يا اصفهان يا کرمان اعتراضي نيست، آب شرب مي خواهند. ولي انتقال اين آب براي مصارف صنعتي، کشاورزي در قانون اساسي جمهوري اسلامي هم ممنوع است. جنايتي کە اين‌ها مرتکب شدند قابل گذشت و قابل جبران نيست، آسيبي کە بە زيست بوم ما زدند شبيە بە سياست زمين سوختەس دوستان! ما در منطقەاي زندگي مي‌کرديم کە دما توسط همين تالاب‌ها معتدل مي‌شد، مردم توانايي داشتند زندگي بکنند، تمام رودخانەها و تالاب‌ها خشک شدە، شما رجوع کنيد بە آمار بين‌المللي، گرم‌ترين نقطە در جهان مطرح بودە و اطراف آن روز بە روز اين گرما بيشتر مي‌شد در منطقەي ماست. از سطح نباتي چيزي باقي نگذاشتند بە دليل اينکە آب نبودە است، آب بە مقدار بسيار محدود در اختيار موسساتي هست کە بە اسم طرح‌هاي ملي دارند کار مي‌کنند مثل کشت و صنعت‌هايي کە روي زمين‌هاي غصبي ما عرب‌ها احداث شدە است.

در مورد رويه غصب زمين‌ها هم بايد گفت که اين زمين‌ها را بە زور از ما گرفتند و بابت هر هکتار 80 هزار تومان بە حساب دادگستري واريز کردند، يعني کسي حاضر نبودە کە پول بگيرد، پول را واريز کردند بە حساب مدعي العموم، زمين را بە زور از چنگ ما خارج کردند و مردم اگر اعتراضي مي‌کردند، سنگي مي‌زدند، شيشەي ماشيني از نيروهاي امنيتي يا انتظامي شکستە مي‌شد باز از همون پول کسر مي‌کردند. هکتاري 80 هزار تومان. بعد قول دادند، نامە نوشتند امضا دادند تعهد دادند کە اين طرح مال خود شماست، ما نيروي کار براي اين طرح‌ها نياز داريم، هر طرحي تقريباً چند هزار پرسنل مي‌خواهد، خب شماها استخدام و از اين وضعيت خلاص مي‌شويد. خنديدند بە ريش مردم، طرح‌ها را اجرايي کردند، زمين‌ها را مصادرە کردند و نيرو از استان‌هاي ديگر آوردند و اين سياست همچنان ادامە دارد. اگر رجوع کنيد بە آمارهايي کە خود حاکميت منتشر ميکند، رجوع کنيد سايت سرطان کشور و آمار سرطان، ببينيد بيشترين آمار سرطان کجاست؟ من حافظ فاضلي کە با شما صحبت مي‌کنم، باور بفرماييد در خانه سه بيمار مبتلا به سرطان دارم، پدرم، مادرم و برادرم! تمام اين وضعيت ساختە‌ي اين حاکميت است. ما نە از اين طرح‌هاي بە اصطلاح ملي‌شان بهرەاي برديم و نە از آن صنايع پتروشيمي کە فقط استک‌شان، دودکشهاي‌شان مواد سمي را بە حلقوم امثال ما مي‌رسانند. همين طرح‌هاي کشاورزي‌شان در نيشکر، آب شورشان را به کجا سرازير مي‌کنند؟ بە نخلستان‌ها! 5 مليون نخل از بين بردند، ديگر نخلستاني اصلاً وجود ندارد دوستان! چون زمين شور شدە، آب شور شدە، ميزان نمک زمين بالا رفتە، فقط يک درخت مي‌بينيد و هيچ محصولي ندارد. رجوع کنيد بە آمار سنديکاي نخل‌کاران، در حال حاضر بي‌آبي و پساب کارخانجات و طرح‌هاي نيشکر باعث نمکي‌شدن خاک شدند. البته سد گتوند هم خودش يک درياي نمک است. حميديەاي کە زماني در سال چند فصل محصول مي‌داد در حال حاضر امکان کشت را ندارد. بي‌آبي، بالا بودن شوري و پسابي کە ارسال مي‌شود برايشان، اين وضعيت و اين چرخە همچنان ادامە دارد. مردم يعني باور کردند و بە اين نتيجە رسيدند کە حاکميت قصد دارد اين‌ها را از بين ببرد، بە همين دليل مي‌بينيم در خيابان‌هاي اهواز خفاجيە و ديگر شهرها معترضين شعار «کلاً کلاً لە تعجيل» سر مي‌دهند، بە معني نە بە کوچ اجباري. بە همين دليل است کە مردم در خيابان‌هاي شهرهاي اقليم و روستاها شعار «بە دم بە روح مفتيکمي اهواز» سر مي‌دهند. اين مردم بە اين نتيجە رسيده‌اند کە اين حاکميت با آنها سر دشمني دارد. در صدد از بي‌بردنشان است، چون مي‌بينيم هر آنچە کە ما در سرزمينمان داريم جز جپاول و غارت و نابودي هيچ نتيجە و حاصل ديگري نداشتە است.

 ما اگر 20 يا 30 سال پيش اين صحبت‌ها را مي‌کرديم خيلي از هموطنان ما، خيلي از دوستان عرب ما، زياد بها نمي‌دادند، گوش نمي‌دادند؛ دليلش هم کاملاً مشخص است، شما دوستان بهتر از من مي دانيد و دليل‌اش کاملاً مذهبي است. وابستگي جامعەي عرب بە تشيع و مراجعە تقليد و اين مسأله باعث شد کە اين طيف در منطقەي ما دست از تشيع بکشند. البتە مسألهي روي آوردن بە تسنن، اديان يا مذاهب ديگر مربوط بە اين دهە نيست. من از خودم صحبت بکنم، مثلاً يکي از عمو زادەهايم در سال 42-1340 سني شد، اين مسأله بسيار خفيف بود، ولي بعد از دهەي 80 ميلادي، جنگ عراق و ايران و بعد از آن مسأله‌اي کە بە اسم نوسازي و بازسازي پروژەهايي کە داشتند و اجرايي نشدند و بە جايي کە اين بازسازي بە خود مردم برسد بە کرمان و سپاە يزد و سپاە اصفهان رسيد و مردم ديدند کە اين حاکميت چگونە برخورد مي‌کند، چگونه کارشکني مي‌کند، چگونه در حال غارت و چپاول است، بە اين نتيجە رسيدند کە تنها راهکار باقي ماندە سرنگوني اين حاکميت است. در همان خيابان‌هاي اهواز و شهرهاي اقليم، شعار مردم آب بود ولي در روز دوازدهم و سيزدەهم مطالبات مردم بە «اشد يريد اسقاط نظام» تبديل شد. وقتي حاکميت جواب اعتراض مردم را ندهد، هر اعتراضي بزرگتر خواهد شد، مطالبات بيشتر شده و همين اتفاق در منطقەي ما رخ داد و حاکميت هم بە شکلي بسيار فجيع و خشن با استفادە از نيروهايي از استان‌هاي ديگر، توانست کە اين‌ها را قلع و قم بکند، هزاران هزار نفر را بازداشت کرد و من واقعاً متأسفم که کودکان 12 سالە در بازداشت هستند دوستان. چگونه به يک کودک 12 سالە تهمت بە خطر انداختن امنيت ملي مي‌زنند؟ واقعيت امر اين است که اين وضعيت محيط‌زيستي مردم را بە چارەانديشي واداشت، مردم را به فکرکردن وادار کرد کە ما چە بکنيم؟ چە جور مي‌خواهيم زندگي کنيم؟ اين سرزمين، سرزمين اجدادي ماست، ما اينجا خاطرە داريم، اينجا زندگي کرديم، وجب بە وجب‌اش براي ما خاطرە است، ما که در غربت هستيم، اين مسائل را شما بهتر از من درک مي‌کنيد. اين وضعيت باعث شد بە اين نتيجە برسند کە حتماً بايد اعتراضات‌شان را سراسري کرده و  سعي در مسالمت‌آميز برگزار کردن آن را داشتند، چراکه را حاکميت مي‌شناسند، چندين و چند نوع برخورد را تا به امروز تجربە کرده‌اند. در سال 83 ( 2005 ميلادي) تمام اين‌ها را تجربە کردند بە همين دليل صداي معترضيني کە گوش تمام دنيا را فرا گرفت و مي‌گفتند تظاهرات ما سلمي است، ما آب مي خواهيم، ما زمين‌مان را مي خواهيم واقعاً هم سلمي بود. با توجە بە اينکە حاکميت تمام سعي و تلاش خود را کرد، عواملش را فرستاد کە تيراندازي کنند ولي مردم تحت هيچ شرايطي اين مسالمت آميز بودن راهپيمايي و اعتراضات را نقض نکردند. نتيجە‌ي اين اعتراضات و خيزش واقعاً عالي بود. وقتي کە ما صداي اتحاد را از سقز و کرمانشاە و آذربايجان مي‌شنويم، آذربايجاني کە تقريباً مي‌توان گفت يکي دو دهە پشت کردە بود بە تمام اعتراضاتي کە در مرکز رخ مي‌داد؛ و اين نشانگر اين است کە تمام مليت‌ها، تمام مردمان ساکن در ايران بە اين نتيجە رسيده‌اند کە فقط با يکدست بودن، همصدا بودن، همنوا بودن است که مي‌توانند از شر اين تماميت‌خواهي از شر اين حاکميت خلاصي يابند و يک حاکميت کاملاً دمکرات- فدرال در اين سرزمين برقرار کنند.

بايد گفت که با توجە بە تنوع و تکثري کە در اين مملکت وجود دارد، هيچ حاکميتي هيچ سيستمي بدون رعايت احوال اين مردمان، بدون احترام گذاشتن بە زبان و بە فرهنگ‌شان، بە سنن‌ و تاريخ‌شان بە نتيجە نمي‌رسد. تنها راە‌حل باقي ماندە براي احترام گذاشتن بە اين تنوع و تکثر فدراليزم است! بە اين دليل ما بە فدراليزم اعتقاد داريم و باورمنديم با در کنار هم بودن در يک سيستم کاملاً دمکرات و فدرال و يک دولت مرکزي مشترک مي‌توانيم شکوفا بشويم، مي‌توانيم دست در دست هم به يکي از بهترين‌ها در منطقە و جهان تبديل شويم. با توجە بە تنوعي کە موجود است و با توجە بە فرهنگ‌هاي متفاوت، ما از فدراليزم صحبت مي‌کنيم. اميدوارم کە تمام احزاب و سازمان‌هاي سياسي قبل از اينکە دير شود بە ضرورت اين قضيە پي ببرند؛ قبل از اينکە اين مسائل از کنترل خارج شوند و ما وارد يک تونل سياە بشويم. اميدوارم با صحبت‌هايم جوابتان را دادە باشم و اگر بعضاً حاشيە رفتم فقط بە خاطر اين بود کە کاملاً از اوضاع واحوال موجود دلم پر
است.

 آقايي بليده‌اي حزب شما در چندين ائتلاف ايراني حضور دارد، بعضي از همپيمانان شما استقلال‌خواه هستند و بعضي فدرال‌خواه، چرايي اتخاذ اين سياست از طرف حزب مردم بلوچستان را در چه چيزي بايد جستجو کرد؟

با تشکر و سلام بە شما و همەي دوستان و خيلي خوشحالم کە بە هر حال در جمع دوستان هستم، در اين روزهايي کە آدم از ديدار فيزيکي و نزديک از همديگر محروم است، اميدوارم کە بە زودي از نزديک همديگر را ببينيم. ببينيد مسأله‌ي اساسي اين است که هدف اول حزب مردم، دستيابي به حاکميت مردم بلوچستان است؛ و در برنامه‌ي خودمان يک منشور فدرال داريم که در چهارچوب آن خواهان اتحاد بر بنياد برابري ملي هستيم. در جامعه بلوچستان براي حل مسائل بلوچستان تنوع فکري وجود دارد. در ايران هم‌اکنون و در دوران معاصر تفکرات هژموني‌طلبي ملي که هدف آن يکسان‌سازي ملي است حاکم است و عملکردهاي استعماري در ارتباط با ملت‌هاي تحت ستم وجود دارد. در مقابل چنين امپرياليسم داخلي‌اي که در تفکر حاکميت‌هاي ايران و در تفکرات سياسي و رفتاري جامعه حاکم مسلماً و در بخشي از گروهاي اپوزيسيون وجود دارد در بين ملت‌هاي تحت ستم نيز تفکرات استقلال‌طلبانه به وجود مي‌آيد. اين جنبش‌ها داراي پايه‌ي اجتماعي هستند و نمي‌توان آنها را ناديده گرفت.

اگر هدف ايجاد يک جامعه‌ي دموکراتيک است که ناسازگاري‌ها و تفاوت‌ها را به شکل مسالمت‌آميز حل کند، بايد بتوان بين تفکرات متفاوت ديالوگ ايجاد کرد. ما در حزب مردم فکر مي‌کنيم در جوامع ملي‌اي که امروز در ايران هستند پلوراليزم فکري فراواني وجود دارد و هيچکدام از اين‌ها به زودي ناپديد نمي‌شوند. به همين دليل ما در حزب مردم بلوچستان از هرگونه امکاني براي ديالوگ و يا همکاري در خصوص نکاتي که با هر گروه توافق نوشته و يا نانويشته داشته باشيم به نوعي همفکري، ديالوگ و يا همکاري پروژه‌اي و استراتژيک داريم. اتحاد استراتژيک ما با کنگره مليت‌هاي ايران فدرال و با اتحادهايي همانند شوراي دموکراسي‌خواهان و همبستگي براي آزادي و برابري است که هم‌اکنون توافق نوشته‌ و رسمي حزبي داريم. اما با گروهاي ديگر که شايد استقلال‌طلب باشند و يا فدراليزم را قبول نکنند همکاري و يا هماهنگي انجام مي‌دهيم. اين بخشي از فعاليت ما براي ايجاد فرهنگ‌سازي دموکراتيک در جامعه است تا از هم‌اکنون به حل مسائل و تضارب آراء به شکل دموکراتيک کمک کند. اگر با هم صحبت نکنيم آن‌موقع در مقابل همديگر به شکل قهرآميز قرار مي‌گيريم. ما بايد از هم اکنون به اين فکر باشيم که يک فرهنگ دموکراتيک در جامعه‌ي خود و ديگر جوامع ايجاد کنيم تا مسائل به شکل دموکراتيک حل شوند. به نظر ما در شرايط فعلي بايد از هرگونه ديالوگ و نزديکي با جمهوري اسلامي ايران و نيروهاي وابسته به آن و يا سازمان‌هاي موازي با آن پرهيز کرد.

براي ايجاد و يا حفظ يک جامعه‌ي دموکراتيک بايد يک ديد باز داشت و باد ديد باز رفتار کرد و با ديالوگ سياسي و همکاري‌هاي مقطعي و شرکت در کنفرانس‌ها و سمينارهاي يکديگر به آشنايي با همديگر و شناخت بهتر در تداوم ايجاد فرهنگ دموکراتيک و ليبرال و جوامع دموکراتيک و همزيستي مسالمت‌آميز ملي کمک کرد. اين سياست حزب مردم بلوچستان است؛ و هميشه هم حزب مردم بلوچستان در ارتباط با همه‌ گروه‌ها و بخش‌هاي اپوزيسيون چه استقلال‌طلب و يا سلطنت‌طلب، بر پيشبرد برنامه و ايده‌ي خود که همانا حاکميت ملي و حفظ واحد ملي و فرهنگي بلوچستان با حفظ هويت ملي آن بر بنيادي دموکراتيک و حسن همجواري با ملل ديگر بر بيناد حقوق بشر سازمان ملل متحد، اصرار ورزيد و در پيشبرد آن کوشيده است.

 سپاسگزارم آقاي بليدەاي. کاک شاهو در شرايط کنوني بسياري از دوستان فدراليزم را يک راهکار قلمداد مي‌کنند؛ اما دو موضوع مطرح است، از يک طرف استقلال‌طلب‌ها معتقدند که به دليل وجود مشکلات منطقه‌اي، فدراليزم يک راهکار نيست و قابليت حل اين مشکلات را ندارد. از طرفي ديگر تماميت‌خواه‌ها معتقدند که ما مشکلات بزرگ و کلان موجود از جمله بحران‌هاي زيست‌محيطي و مسئله‌ي توسعه را نمي‌توانيم از طريق فدراليزم حل کنيم. شما چطوري اين دو مسئله را با هم تلفيق مي‌کنيد؟ آيا فدراليزم توانايي حل مسائل کلان و بحران‌هاي منطقه‌اي و سراسري ايران را دارد؟

اتفاقاً نقطه‌ي قوت فدراليزم در حل اين مسائل است. بگذاريد نگاه دقيقتري بە بحران‌ها بر اساس وجود و عدم وجود فدراليزم داشته باشيم. اولاً، هر کدام از اتنيک‌هايي که در ايران زندگي مي‌کنند، خود داري يک سرزمين هستند که در آن اکثريت را تشکيل مي‌دهند، اين يک فرصت است که به آساني فدراليزم در ايران پياده شود. بگذاريد سه ابربحران ايران را براساس وجود و عدم وجود فدراليزم بررسي کنيم:

اولين ابربحران، ابربحران محيط‌زيستي است. چند عامل اساسي که در اين ابربحران نقش دارند عبارتند از تغيير اقليم، عدم توانايي در مديريت آب، تمرکز توسعه و سياست خارجي جمهوري اسلامي. در زمينه‌ي تغيير اقليم تقريباً براي همه کشورهاي دنيا نمايان شده که اين بحران يک ابربحران جهاني است و حل آن مستلزم همکاري جهاني است. پس معني اين راه‌حل اين است که هر دولتي که در ايران در رأس امور باشد، بايد در تمامي امور رابطه‌اش را با جامعه‌ي جهاني به حالت عادي درآورد. اين در حالي است که سياست خارجي جمهوري اسلامي نه تنها بر مبنايي عادي‌سازي روابط با کشورهاي جهان بنياد گذاشته نشده بلکه مبناي آن ايجاد چالش و افزايش تنش در سطح کشورهاي اسلامي است.

حالا بيايد يک سناريو ديگر را بررسي کنيم. در اين سناريو فرض را بر آن مي‌گذاريم که يک دولت در ايران در رأس امور قرار مي‌گيرد و روابطش با جامعه‌ي جهاني را به حالت عادي در مي‌آورد. شرايط عادي‌سازي رابطه در هر دولتي اين است که دولت مذکور نگاه امنيتي به هويت‌هاي غيرفارس و غيرشيعه را تغيير دهد. چرا اين ادعا را مطرح مي‌کنم؟ حالا بگذاريد يک مقدمه را طرح کنم و بعد جواب چرايي اين ادعا را بدهم. در طول 100 سال گذشته نگاه دولت مرکزي ايران به هويت‌هاي غيرفارس و غيرشيعه يک نگاه امنيتي بوده است و هويت استاندارد يا هويت رسمي هويت فارس_شيعه بوده است. وضعيت همسايگي ايران بدين شکل است، در جنوب عرب‌هاي اهوازي عقبه‌اي فرهنگي از حوزە‌ي خليج فارس تا شمال افريقا دارند، تورک‌ها هم عقبه‌ي فرهنگي‌اي از قفقاز تا آسياي مرکزي به اضافە ترکيه امروزي دارند، کوردها هم از درياچه‌ي اروميه تا درياي مديترانه عقبه فرهنگي دارند، در شرق هم وضعيت بدين شکل است از يک طرف هويت پشتون سني مذهب و پاکستاني سني مذهب حضور دارد و اگر طرف ديگر هويت بلوچي. پس در يک کلام نگاه حاکمان به هويت‌هاي داخلي جغرافياي ايران، ايران را به يک جزيرە‌ي محاصرە شده از طرف دشمنانش تبديل کرده است. بر اين اساس تا نگاە حکومت به هويت‌هاي غيرفارس و غيرشيعه تغيير نکند، امکان آن وجود ندارد که ايران بتواند در خاورميانه، اوراسيا و بخش‌هاي از شبه‌قارە راوبط‌اش را عادي‌ کند. کمااينکه در دورە پهلوي دوم ايران با غرب رابطه‌اي عادي داشت، اما هرگز باکشورهاي منطقه رابطه‌ي مناسبي که مبني بر حسن همجواري باشد نداشت. در اين مورد با عطف به فدراليزم مقوله‌ي مديريت آب را هم بررسي مي‌کنم. جغرافياي ايران يک جغرافياي خشک است و مقوله‌ي کم‌آبي موضوع تازەاي نيست، ما کوردها در فرهنگ خود حکمراني آب را داشتيم و حتي در روابط اقتصادي و اجتماعي کوردستان يک پست به اسم ميرآب وجود دارد؛ کار فردي که ميرآب مي‌شود، نگهداري از منابع آب و تقسيم‌بندي مناسب آب‌هاي مشترک است. البته که در مرکز ايران هم باتوجه به وجود قنات حکمراني آب وجود داشته است. در اين بين حکومت مرکزي در 100 سال گذشته بر مبناي آسميلاسيون کوردستان را ادارە مي‌کند و همزمان آب بر اساس مديريت يکپارچه از مرکز اداره شده است. اين دو مقوله يعني نگاه کم اهميت به حکمراني‌هايي که در سده‌ها کارکرد داشتند و مديريت بدون در نظر گرفت ساختار و چالش‌هاي منطقه مسبب آن شده است که عملاً کوردستان نيز به ورطه‌ي کم‌آبي کشيده شده است. مشخص است که فدراليزم حکومت خود را بر مبناي خواست، ساختار و نيازهاي منطقه‌اي بنا مي‌کند و امکان حل بحران در آن بسيار بيشتر است.

دومين ابر بحراني که ايران با آن روبرو است بن‌بست در توسعه است. شما اگر نقشه‌ي بحران فرونشست زمين و ورشکستگي آب را با نقشه‌ي مناطق صنعتي ايران در کنار همديگر قرار دهيد، اين دو نقشه تقريباً جز در مناطق اهواز و بلوچستان با هم کاملاً منطبق هستند، در مورد اهواز که چرايي بحران آب مشخص است و آن هم اتفاقاً به موضوع عدم تجزيه‌ي قدرت در ايران برمي‌گردد. اما با شرايطي که در مرکز ايران هست، کشاورزي و صنعت به ورشکستگي و بن‌بست رسيده‌اند و در مورد باقي مناطق هم که حاکمان نگاه امنيتي به مناطق دارند و اصلاً آماده نيستند که در آنجا سرمايه‌گذاري کنند. با اين حال جمهوري اسلامي براي خروج از اين بن‌بست، دست به انتقال آب از حاشيه به مرکز ايران مي‌زند. مردم حاشيه اکثراً فقير هستند به طوري که طبق آمار مناطق کوردستان در يک دهه‌ي گذشته آمار فلاکت‌شان بالاتر از حد متوسط ايران بوده است. همزمان با فلاکت زندگي مردم به کشاورزي گره خورده است، يک کشاورز از هر متخصصي در دنيا بهتر درک مي‌کند که کشاورزي بدون آب و با آب چه معني‌اي دارد. پس در عمل رژيم با انتقال آب و گرفتن آن از کشاورزان دارد بنزين بر شکاف‌ها ميريزد! بي‌گمان در صورت عدم توقف انتقال آب، اعتراضات اقليم اهواز آخرين اعتراضات در زمينه آب نخواهد بود، در همين حال هم مردمان استان‌هاي لورستان و چهارمحال به صورت روزانه به انتقال آب معترض هستند، فدراليزم نە تنها مي‌تواند ايران را از بحران توسعه نجات دهد، بلکه تنها راهي است که مي‌توان از طريق آن مديريت منابع را انجام داد و از تنش‌هاي اجتماعي و سياسي جلوگيري کرد.

سومين بحران، بحراني است به اسم تهران بزرگ! ديگر کسي نمي‌تواند انکار کند که در تهران حتي تأمين هواي سالم هم به يک آرزوي دست‌نيافتي تبديل شده است، همه هم مي‌دانيم آنچه تهران را به يک ابربحران اجتماعي، محيطزيستي، اقتصادي و سلامتي تبديل کرده است، نگاه و سياست مرکزگراهاست. آنها دهه‌ها است که جاده، دانشگاه، بيمارستان، فرودگاه و … را تنها براي خود خواسته‌اند. بر اين اساس روزانه جمعيت تهران افزايش پيدا کرده و حال به وضعيتي رسيده که تأمين زيرساخت که هيچ، تأمين هواي پاک هم امکانش بسيار کم است. پس فدراليزم نه تنها نقضي در حل ابربحران‌هاي ايران ندارد، بلکه به جرأت مي‌توان گفت که تنها راه‌حل براي اين ابربحران‌هاست و تأکيد و پافشاري بر تمرکزگرايي و تماميت‌خواهي قطعاً بحران‌هاي کنوني را به نقطه‌اي بدون بازگشت مي‌برد.

 آمار فقر، بيکاري، کم‌سوادي، فلاکت، در بلوچستان معمولاً بالاتر از سطح ميانگين کلي ايران است، چرا اين آمارها در بلوچستان بالاتر است؟

از انضمام بلوچستان تحت حاکميت پهلوي اول رفتار سياست ايران در بلوچستان در دوران پهلوي دوم شکل گرفته است. آقاي عباس خلعتبري که در گذشته به عنوان رئيس کل «سازمان معاهده‌ي مرکزي (سنتو)» انجام وظيفه کرده، در گفت‌وگويي با سليگ. اس.هريسون نکته‌اي افشاگرانه را يادآوري مي‌کند: «تصور ما در سنتو هميشه اين بود که بلوچ‌ها در فرصتي سعي خواهند کرد با کمک شوروي دولت مستقل خود را ايجاد کنند. بنابراين تلاش ما اين بود که تا حد ممکن آن‌ها را از نظر سياسي ضعيف، عقب‌مانده و نامتحد نگهداريم». اين سياست عملاً در بلوچستان از زمان پهلوي اجرا مي‌شده است و در دوران جمهوري اسلامي ايران شدت پيدا کرده است. آقاي اميرعباس هويدا نخست‌وزير ايران در يک مصاحبه با آقاي سليک اس. هريسون در سال 1977 گفته بود که جمعيت بلوچ‌ها زياد نيست و اتفاق افتاده که در يک منطقه سوق الجيشي کشور زندگي بکنند. آيا ما به آنها اجازه بدهيم که از اين موقعيت استفاده بکنند تا ما از منابع گرانبها براي توسعه يک منطقه‌ي عقب افتاده استفاده کنيم؟ بهتر است که اين‌ها را به جاي ديگري منقل کنيم.

اين سياست را رژيم جمهوري اسلامي ايران تشديد کرده است. سال 1359 من اين را خودم از يک آخوند در يک تشييع جنازه‌ي يک بسيجي شنيدم. ما را به عنوان دانش‌آموزان دبيرستان در چابهار به اين تشييع جنازه برده بودند. آخوندي که از طرف حاکميت صحبت مي‌کرد گفت: ما هم اکنون در جنگ با عراق هستم وقتي از جنگ خلاص بشويم به حساب بلوچ‌ها مي‌رسيم؛ و واقعاً هم اينطور شد. در دوران رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني عمليات نظامي در بلوچستان به ويژه در منطقه سرحد و سيستان بلوچستان شدت يافت. قتل‌عام‌هاي وسيعي انجام گرفت. که در گزارش‌هاي سال 1992 سازمان عفو بين‌الملل نيز آمده است. در اين زمان بود که مردان خيلي از روستاهاي بلوچستان توسط نيروهاي سرکوبگر کشته شدند.

 سياست ايران عملاً در بلوچستان با هدف ايجاد شرايطي بوده است که مردم بلوچ در بلوچستان امنيت سياسي اقتصادي و فيزيک و فرهنگي نداشته باشند، براي دستيابي به کار از بلوچستان به کشورهاي همسايه مهاجرت کنند و در ضمن مهاجرت براي غيربلوچ‌ها را به ويژه به شکل وابستگي به ارتش، سپاه پاسداران، سازمان‌هاي اطلاعاتي و نيروهاي انتظامي و سازمان‌ها و نهادهاي وابسته به اين گروها را سهل کرده است. هدف نهايي رژيم ايران تغيير جمعيتي بلوچستان است تا مردم بلوچ در سرزمين تاريخي خود به يک اقليت تبديل شوند. در حالي که در برخي از شهرهاي بلوچستان بيکاري بالاي 60 درصد است، بجاي ايجاد کار براي جوانان بلوچ سياست رژيم اين است که مردم بلوچ همچنان در بيکاري و فقر زندگي کنند و سعي مي‌کند مهاجرت غيربلوچ‌ها را که بيشتر کارکنان ارتش سپاه پاسداران، سازمان‌هاي اطلاعاتي و نيروهاي انتظامي و نهاد و شرکت‌هاي وابسته به آنها هستند به بلوچستان بيشتر کند. اين به نوبه خود اختلاف جامعه بلوچستان با جامعه مهاجر را شدت مي‌بخشد.

سياست تغيير جمعيتي ايران در دولت روحاني با اعلام اينکه بين 5 تا ده ميليون جمعيت به بلوچستان انتقال داده مي‌شود تشديد شده است. اين سياست را همايش جمعيتي اسم نهادند. هدف آن تغيير جمعيتي بلوچستان و تبديل کردن مردم بلوچ به يک اقليت در سرزمين تاريخي و ملي خود است. بلوچستان هميشه يک سرزمين مهاجرپذير بوده است و ما بلوچ‌ها نيز به دلايل متفاوت از جمله براي فرار از لشکرکشي‌هاي حاکمان ايران از زمان قاجار تا همين حالا مجبور به مهاجرت به کشورهاي همسايه به ويژه به کشورهاي عربي شديم. ما مخالف مهاجرت غيربلوچ‌ها از جاهاي ديگر ايران و يا جهان به بلوچستان نيستيم. اما همچنان که ما بلوچ‌هاي مهاجر به سرزمين‌هاي ديگر با حفظ زبان و فرهنگ خود در حد امکان در فرهنگ آن کشورها ادغام شديم خواست ما اين است که مهاجران به بلوچستان با حفظ فرهنگ و زبان خود در فرهنگ بلوچستان انتگريتيد بشوند، نه مردم بلوچ در فرهنگ جمعيت مهاجر که به شکل سيستماتيک توسط دولت ايران به بلوچستان آورده شدند ادغام بشوند. سياست تفکيک سرزميني بلوچستان و تقسيم آن به سه يا چهار استان نيز در همين راستا است تا تغيير جمعيتي در بلوچستان راحت‌تر انجام شود. بخشهايي از سرزمين بلوچستان به استان‌هاي همسايه‌ي هرمزگان، کرمان و خراسان جنوبي ادغام شده و وضعيت مردم بلوچستان در اين مناطق حتي از بلوچستان نيز بدتر است. اگر مردم بلوچ از سياست دولت ايران در بلوچستان تحت ستم هستند مردم اين مناطق هم از سياست دولت ايران به عنوان بلوچ تحت ستم هستند و هم از ستم استاني در رنج‌اند. مي‌توان گفت که سياست ايران در ارتباط با بلوچستان سياستي استعمارگرايانه‌ي راسيستي است که هدف آن با از بين بردن کامل بلوچستان به عنوان يک مردم و يک واحد فرهنگي و ملي است. عقب نگه داشتن بلوچستان از لحاظ سياسي اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي در راستاي چنين اهداف فاشيستي و شوونيستي‌اي است.

 آقاي حسيني، جمهوري اسلامي در سطح منطقە بيش از چند بار، خصوصاً در يکي دو دهەي اخير عليە کوردها در مناطق ديگر کوردستان مانند کوردستان عراق يا کوردستان سوريە عمل کردە است، دليل اين سياست جمهوري اسلامي را شما در چە چيزي
مي‌بينيد؟

اجازە بدهيد کمي بە عقب برگرديم ببينيم رژيمهاي حاکم بر ايران  چه رويکردي نسبت به مليت‌هاي ايران داشته‌اند؟ براي همه‌ي ما روشن است و  ديگر يک آرزوست که شاهد باشيم يک رژيم در ايران روي کار آمده و بە نسبت مليت‌هاي تحت ستم ايران نظر مساعدي داشتە باشد. تا الان چنين چيزي بوده است؟ يا کدام رژيم بودە کە لااقل در سرکوب مليت‌ها مخصوصاً ملت کورد دست نداشتە و سرکوب مداوم اين‌ها رو در نظر نگرفتە باشد؟ متأسفانه مي‌بينيم همين الان هم، همين امروز کساني کە نقش اپوزيسيون اين رژيم را بازي مي‌کنند در جهت منافع يک جمع از ايرانيان کە خود نيز حاضر نيستند تعريف کنند کە قوم هستند، ملت هستند، عشيرە‌اند؟ چي هستند؟ و فقط خودشان را ايران تلقي مي‌کنند، يعني فارس را بە معني ايران و ايران را بە معني فارس ترجمە مي‌کنند. اين جمع هم که اپوزيسيون هستند، هر وقتي کە صحبت از حقوق مليت‌هاي ساکن ايران بە ميان آمده بلافاصلە يک تهمت و يک توهين بە نسبت اين ملت‌هاي تحت ستم در نظر مي‌گيرند: تجزيە طلب! من نميدانم عمداً اين را مي‌گويند يا معنايش را نمي‌فهمند؟ تجزيە از چي؟ اگر ملت کورد امروز بر مبناي آن اصل بين‌المللي، آن اصلي کە هست بخواهد حق تعيين سرنوشت خودش را به دست بگيرد از کدام قسمت تجزيە شدە است؟ کە بە کدام قسمت وصل شدە است؟ بلکە اين حق تعيين سرنوشت خودش را در صورت حالا استقلال، فدراليزم، خودمختاري، کنفدراليزم بە هر صورتي که خواست مي تواند تعيين کند. اين‌ها اين اتهام مي‌زنند، يا در جايي ديگر مي‌گويند کە اين‌ها تماميت ارضي ايران را بە صورتي زير پا گذاشتند. من وظيفە دارم تماميت ارضي کشورم و ملتم را حفظ کنم، تورک همين وظيفە را دارد، عرب همين وظيفە را دارد، ملت‌هاي ايران اين وظيفە را دارند، حالا فارس هم اگر قبول کند که يک ملت است، اين وظيفە را در مقابل ديگران دارد و سرزمين و منطقەي خودش و تماميت ارضي‌اش ر حفظ کند. اما وقتي کە اين را مي‌بينند مخصوصاً زماني کە احساس مي‌کنند کە ملتي بە پا خواستە و هويت خودش را طلب ميکند و براي اين هويت‌طلبي حاضر است هر نوع مبارزەاي را کە امکان داشتە باشد پيش بگيرد ناچاراً يک نوع دشمني از پيش تعيين شدە براي اين‌ها در نظر مي‌گيرند. بعد از انقلاب بە محض اينکه کە انقلاب شد ملت کورد اولين ملتي بود کە بە رفراندم جمهوري اسلامي نە گفت. هر چند جستە و گريختە در جاهاي ديگر بودند افرادي کە منفرداً بە اين رژيم بە اين رفراندم نە گفتە بودند! ولي سازمان يافتە و متحد و اعلام شدە تنها ملت کورد بود. اين برخورد ملت کورد با رژيم جمهوري اسلامي و رژيم قبل از آن خود بە خود يک اولتيماتمي از طرف رژيم دريافت ميکند، رژيم فهميد کە اين ملت تا لحظەاي کە بە حقوق خودش نرسد از پا نخواهد نشست. بنابراين از نظر تمام کساني کە در رأس آن جمهوري اسلامي بودند آناني کە به دنبال ملت‌سازي بودند، يک ملت، يک زبان، يک پرچم و يک دولت و مذهب را دنبال مي‌کردند، کوردها بە عنوان يک خطر جدي محسوب مي‌شدند. تا آنجايي کە مقدور بود در داخل کوردستان بە اين ملت حملە کردند، کشتند، زنداني کردند، اعدام کردند و دهات و روستاها رو با خاک يکسان کردند و هر چه از دستشان برآمد کردند؛ اما در خود منطقە، متأسفانه منطقەي خاورميانە مخصوصاً اين منطقەاي کە کوردستان در آن واقع شدە يک نوع مرزبندي، مرزهاي قراردادي، مرزهاي ساختگي براي ايجاد حکومت‌هاي دست نشاندە ايجاد شدە و در نتيجە ملت‌هاي ساکن منطقە تبديل بە قسمت‌هاي کوچک و پارچە پارچە شدەاند. بە اين صورت اين ملت‌ها براي احقاق حقوقشان هر کدام بە نوعي به دنبال مبارزە‌ي خودشان هستند، ملت کورد هم بە همين صورت. اما ملت کورد با همسايەهايي روبەروست. ترکيە از يک طرف، سوريە از طرفي ديگر و همچنين عراق و ايران. عراق کە امروزە در قانون اساسي‌اش علي‌الظاهر حق ملت کورد را تا حدودي بە رسميت شناختە است، متأسفانه با هژموني‌طلبي‌اي کە ايرانيان در عراق دارند مي‌توان گفت حاکميت عراق در دست ايران است. ما ديديم کە براي رفراندمي کە چند سال پيش که در کوردستان عراق صورت گرفت حکومت ترکيە و ايران بە چە صورتي مخالفت کردند و جمهوري اسلامي ايران حتي با نيروهاي نظامي خودش با حکومت اقليم کردستان عراق وارد جنگ شد. چرا؟ چون مي دانند هر بخشي از کوردستان که بە حقوق خودش برسد بر ساير بخش‌ها تأثير خواهد داشت. ناچاراً اگر در تمام موارد، در مواردي ديگر هم با هم اختلاف داشتە باشند اين کشورهاي همسايە در برابر خواست بە حق ملت کورد کە خواست هويت‌طلبي‌ست با هم متحدند و اين اتحاد ننگين را هميشە نگە داشته‌اند. چە در رژيم شاهنشاهي و چە در رژيم جمهوري اسلامي چون از تغيير در مرزهاي قراردادي و مرزهايي کە بە قول معروف بە صورت امر واقع ايجاد شدەاند نگرانند. همين مرزي کە قراردادي تأسيس شدە را مي‌توان با يک قرارداد هم لغو کرد. امر واقع مي‌تواند اين مرز را از بين برده و مرز تازه‌اي درست کند. بە همين صورت جمهوري اسلامي با تمام قوا مي‌کوشد چە در داخل ايران و چە در منطقە تا آنجايي کە امکان دارد در سرکوب کوردها فعال باشد و اجازە ندهد کوردها در هيچ منطقەاي بە حقوق خودشان برسند. شايد سؤالي پيش بياد کە چرا در جريان جنگ ايران و عراق بە عنوان يک نيروي پشتيبان از کوردهاي عراق پشتيباني کرد؟ يا چرا از پ.ک.ک. در خصوص خواست کوردهاي ترکيە، پشتيباني مي‌کند؟ عرض کنم کە به دنبال کمک نيست بلکه در پي آن است کە اين قسمت‌ها را بە عنوان مهرەاي در اختيار داشتە باشد کە اجازە ندهد از آن حدي کە خود جمهوري اسلامي مشخص کردە پا فراتر بگذارند. بە هر صورتي کە امکان داشتە باشد جلوي هر نوع حرکت آزاديخواهانە در منطقە را خواهند گرفت. نه فقط براي کوردها، بلکه اطمينان دارم هر ملتي در منطقە بخواهد حقوق اساسي خودش را بە دست آورد جمهوري اسلامي مخالف اين ملت خواهد بود. جمهوري اسلامي به دنبال گسترش سيستمي است کە بە وجود آوردە و بە عنوان يک رژيم شيعە مذهب و پان‌فارس اگر خيلي سادە اين را مطرح کنم، در هر دو رژيم، هم در رژيم گذشتە از مذهب شيعە بە عنوان يک پايگاە براي مخالفت با مخالفين رژيم و استفاده شده است هم در اين رژيم. ملت فارس را در پايگاە خودش براي مخالفت با بقيە در نظر گرفتە است. خيلي مشخص است، ناسر بليدەيي عزيز الان اشارە کردند مناطقي کە استعداد و امکانات رفاهي دارند و مي‌توانند توسعە پيدا کنند مناطقي‌اند کە در اختيار مليت‌هاي ايرانند، اگر جمهوري اسلامي نتواند در اهواز، در کوردستان، در آذربايجان، ترکمن صحرا و در جاهاي ديگر از نيروي انساني، معادن زيرزميني و امکاناتي کە طبيعتاً در اختيار اين مناطق است استفادە کند مطمئناً مناطق مرکز دچار بحران‌هاي اقتصادي خواهند شد. از اين نظر هست کە بايد با اينها مخالفت کند کە قدرت نگيرند و قدرتي در اختيار نداشتە باشند. چە کورد و چە ملتي ديگر، اين کار جمهوري اسلامي است.

 سپاسگزارم آقاي حسيني. آقاي فاضلي يکي از دگرستيزي‌هايي کە در بطن ناسيوناليزم ايراني هست عرب‌ستيزي است و البتە بسياري از عرب‌ستيزها ادعا مي‌کنند کە اينها عليە عرب‌هاي خارج از ايران هستند، اما من ميخواهم اين سؤال رو از شما بپرسم، عرب‌ستيزي‌اي کە در بطن ناسيوناليزم ايراني هست چه تأثيري بر عرب‌هايي کە در جغرافياي الان ايران زندگي مي‌کنند گذاشتە است ؟

همانگونە کە همە شما مطلع هستيد، دولت ملت ايران پايەاش بر اساس دگرستيزي و بەخصوص عرب‌ستيزي بنا نهادە شدە است. وقتي اين سياست بەصورت رسمي از سوي حاکميت مورد استفادە قرار گرفتە شده، ميتوانيم ببينيم کە اين قضيە در حتي آموزش پرورش و کتب درسيي هم رسوخ و نمود پيدا کردە است. بە شکل بسيار واضحي، همين دگرستيزي و عرب‌ستيزي در هنر جمهوري اسلامي و آنهايي کە سريال و فيلم ميسازند مشخص است. در روزنامەها شما اگر دقت بکنيد، آخرين قضيەاي کە باعث خشم عمومي شدە بود مسأله‌ي سوسک کە در روزنامەي اگر اشتباە نکنم ايران جوان بود کە منتشر شد و ملت تورک بە آن اعتراض کرد. متأسفانه ما ساليان سال است که از اين قضيە رنج مي‌بريم. در سال 1968 هنگامي کە محمد رضا شاە در سوئيس بود و خبرنگار سوئيسي از او ميپرسد خبرهايي مي‌رسد کە در منطقەي عربستان يک‌سري درگيري‌ها هست و اين مردمان تحت ستم‌اند، وي بە صراحت تأکيد مي‌کند اصلاً ما عرب نداريم، چند تا عشيرە هستند کە اينها کولي‌اند، ما چيزي بە اسم مردم يا ملت عرب نداريم. همين قضيە در سال 1983 توسط رفسنجاني اعلام شد يعني در دورەي جمهوري اسلامي و منجر بە آن شد آن خيزشي در اهواز و چندين شهر ديگر شکل گرفت. نتيجە هم خب سرکوب بود. البتە خامنەاي يک هفتە بعد از اين اعتراضات بە صورت رسمي در نماز جمعە عذرخواهي کرد و يکي از اثرات آن خيزش، حذف تيم فوتبال روفيش اهواز بود کە تقريباً بە فينال جام حذفي رسيدە بود. آن تيم را اصلاً منحل کردند و تمام بازيکناش هم بە اين دليل مشارکت در آن خيزش دستگير شدند. من خودم آن موقع جوان بودم من هم بازداشت شدە بودم و اين قضيە را ما در تمامي محافل دولتي در واقع بە چشم ديديم و لمس کرديم. شما اگر مراجعە کنيد بە خاطرات خود رفسنجاني چندين نکتە اشارە کردە است يا مثلاً کلانتري وزير کشاورزي رفسنجاني، بە صراحت اعلام کرد کە حيف است اين همە زمين خوب و آب زياد، حتماً بايد مردمان نقاط ديگر بيايند اينجا و زمين‌ها را بخرند، کارخانە بسازند، نخلستان کشت کنند و عرب‌ها را به عنوان نگهبان استخدام کنند تا از اين وضعيت خلاص شوند. اين ديد مربوط بە امروز و ديروز نيست. متأسفانه، بيش از 95 سال است کە در کشور شکل گرفتە  است. واقعيت امر اين است کە در پس ذهن حتي کودکان در مدارس و دبيرستان‌ها و کودکستان‌ها اين مسائل وجود دارد و داريم مي‌بينيم.

در بعضي از آن کتاب‌هايي کە برا آموزش عربي تدوين کرده‌اند بە شکل بسيار تحقيرکنندەاي عرب‌ها را رسم مي‌کنند؛ همگي موجود است، شما سرچ کوچکي بکنيد اينها رو ميتونيد ببينيد. متأسفانه يک گفتمان کاملاً دولتي شدە و طبيعتاً وقتي شما در يک سيستمي رشد پيدا مي‌کنيد کە مبنا و اساس‌اش بر دگرستيزي بە خصوص عرب‌ستيزي و تورک ستيزي است، خروجي‌اش انسان‌هايي است کە ناخودآگاە هميشە اين دو طيف را بە شکل معمول نمي‌توانند بپذيرند. وقتي کە شما براي استخدامي شرکتي مراجعه کنيد يا جايي دنبال کار باشيد حتماً اين مسأله گريبان شما را ميگيرد. مثلاً شما تحت هيچ شرايطي عربي پيدا نمي‌کنيد کە خلبان باشد، محال است. پرس و جوهاي زيادي هم انجام دادم و تنها کسي کە من ديدم و در اهواز توانست خلبان بشود آن هم خلبان بازرگاني بە اصطلاح هواپيماهايي کە حمل و نقل کالا و مسافر، کسي بود بە نام ضهيري کە هواپيماش هم سقوط کرد. همان هواپيمايي کە در کوه‌هاي لرستان توسط سپاە مورد اصابت قرار گرفت و سرو تهش را هم آوردند. البته در ايران هم درس نخوانده بود! بلکە از خانوادەي متمکني بود و در خارج از کشور تحصيلاتش را تمام کرد، دورەهايش را ديد و از سر ناچاري و به دليل کمبود نيرو استخدام شد. واقعيت امر همين است. شما در همين خيزشي کە مي‌بينيد، بعضي از اين کشتە شدەها دو اسم دارند. مثلاً «فرزاد فيصت» يکي از همين نمونەهاست. خيلي از اين خانوادەها براي اينکە در آيندە براي فرزندانشان در دانشگاە يا استخدامي مشکلي پيش نيايد دو اسم براي آنها انتخاب مي‌کنند، يک نام شناسنامەاي و يک نامي کە خانوادە‌اش صدايش مي‌کنند. مثل اين آقاي خدا بيامرز «حمزەي فريزاد» در شناسنامە فرزاد بود، خيلي از دوستان بندە مجبور شدند تغيير نام بدهند. در زماني کە من کودک بودم و در زمان عموها و پدرم بە چشم خودم مي‌ديدم. براي خودمم هم سؤال بود و در ذهنم جا نمي‌گرفت اين قضيە، نميتوانستم بفهمم چرا اين کار را مي‌کنند. حاکميت مي‌آمد فرضاً خانەي شيخ فلاني، چون ميدانستند شيخ يک جايگاە خاصي در بافت اجتماعي جامعەي عرب دارد. موقعي که صاحب فرزند مي‌شدند اينها رو مجبور مي‌کردند، شيخ همايون، شيخ تهران، شيخ شهرام اينها رو خود حاکميت مجبور مي‌کرد کە اسم بچەهايتان را اينگونە بگذاريد کە مردم هم مثل شماها همين کار را انجام بدهند و براي بچەهايشان اسامي فارسي تعيين کنند. اين مسأله شخصاً وقتي کە يعقوب بەدنيا آمد و من رفتم برايش شناسنامە بگيرم قبول نکردند اسم عربي بگذارم پيش آمد. اسلامي، مذهبي مشکلي ندارند حسن و حسين و اينها مشکلي نيست ولي اگر شما بخواهيد يک اسم عربي بگذاريد کە خارج از اهل بيت و اين مسائل باشد قابل قبول نيست. وقتي ما در جامعەاي زندگي مي‌کنيم کە انتخاب اسامي براي فرزندانمان کار سادەاي نيست يعني مشکلاتي داريم، حال توجە بفرماييد براي اخذ مجوز، براي استخدام و براي امور ديگر با چە مشکلاتي مواجە خواهيم شد! اين قضيە همانطور کە در اول صحبتمان اشاره کردم نهادينە شدە است. بە اين دليل کە گفتمان آموزش پرورش است، گفتمان دانشگاهيان و اساتيد دانشگاه است، گفتمان حاکميت بوده و رسوخ پيدا کردە است. حذف اين مسأله و کمرنگ کردنش کار بسيار بسيار سختي است و بە يک تلاش دستە‌جمعي و گروهي نيازمند است. اين مسأله متأسفانه عواقب شومي هم داشتە است، وقتي يک بچه در منزل يک سريال را نگاە مي‌کند يا به تماشاي يک تئاتر يا فيلم سينمايي مي‌نشيند کە مثلاً يک تصوير خيلي زنندەاي از يک بلوچ يا يک عرب يا يک تورک يا گيلاني يا مازندراني ارائه مي‌دهد، طبيعتاً آن کودک مورد هدف است، من کە نيستم، من کە متوجە ميشوم، من کە سن و سالي را گذرانده‌ام ميدانم که يک نوع سياست است براي آسميله‌کردن و تغييردادن. اين تغيير باعث مي‌شود کە من يک مقدار دور بشوم از خودم از سنتم، از فرهنگم از زبانم. ولي آن کودک اين مسائل را درک نمي‌کند و با يک خلاء هويتي مواجە مي‌شود، هميشە سعي مي‌کند از اصل خودش از زبان خودش، از ملت خودش دو شده و فاصلە ايجاد کند. باور کنيد در همين گفتمان‌هايي کە از اين تلويزيون‌ها گسترش داده مي‌شود طرف مي‌گويد درست است من خودم تهراني هستم ولي پدرم، پدربزرگم تورک بودە، يعني حاضر نيست بگويد من هم ترک هستم و از همان سلاله هستم، من از همان خونم، اين فرد آن قدر تحقير شدە که از آن جامعە‌ي فراري است! اگر بودە پدرم بودە، اگر بودە پدربزرگم بودە، من نيستم، من تهرانيم، من فارسي فرضاً بدون لهجە صحبت مي‌کنم. اين مسأله متأسفانه کودکان و جوانان ما را هدف قرار دادە است. من خيلي خوشحالم کە تکنولوژي بە داد ما رسيدە است. اگر تکنولوژي بە داد ما نمي‌رسيد، اگر اين شبکەهاي ماهوارەاي فعاليت نمي‌کردند، ما همە يا ذوب در ولايت فقيە شدە بوديم يا ذوب در پرسپوليس يا کورش‌پرست مي‌شديم. اما از طريق اين شبکەهاي اجتماعي از طريق تلويزيونهاي ماهوارەاي کوردها، ترک‌ها، حالا بلوچ‌ها ذوب نشدند. بە نسبت خيلي کمتر بە آن ملت‌هايي کە امتداد جغرافيايي در منطقە ندارند متأسفانه آسميلە شدند، خيلي‌ها آسميلە شدند ولي کوردها نشدند، تورک‌ها نشدند، عرب‌ها نشدند، بلوچ‌ها نشدند و آن هم مربوط است بە آن امتداد جغرافيايي کە خارج از ايران دارند. اگر اين شبکەهاي تلويزيوني و اين برنامەها وجود نداشت ما زبان خودمان را از دست مي‌داديم. کمک بسيار بزرگي بە ما کردند، مخصوصاً بە ما عرب‌ها کە اگر بخواهيد کل تاريخ عرب‌ها در ايران را مطالعە کنيد، خلاصە شدە در تاريخ اسلام و آن نکبت‌ها و آن جنگ‌هاي درون فاميلي کە در قريش بود، بە غير از اينها چيزي پيدا نمي‌کنيد. بگذاريد خيلي سادە يک مثال خدمتتان عرض کنم. من خودم تا سال اول و دوم دبيرستان با توجە بە اينکە از يک خانوادەاي بودم کە قسمت اعظم‌اش انقلابي بودند، خيلي‌هايشان اعدام و زنداني شدند. بعضي‌هايشان حزب تودە بودند، بعضي‌ها مجاهدين، بعضي‌ها خلق عرب، طيف‌هاي مختلفي بودند، بالأخرە هر کسي يک اجتهادي داشتە است، يک مقدار مطالعە داشتند. ولي در رابطە با اين وضعيت کلي عرب‌ها هيچ معلوماتي نداشتيم و يک روز بە صورت بسيار صريح و در حالي که تحت فشار هم بوديم، من از معلم ادبياتم پرسيدم و گفتم من اميدوارم کە سالم و زندە باشيد، معلمم آقاي سواري بود، گفتم آقاي معلم، يعني ما عرب‌ها هيچي نداريم؟ من اصلاً روم نميشە بگم عربم! يعني واقعيت امر اينە کە نە شاعر داريم نە نويسندە داريم نە فلان داريم. خنديد و گفت من دو هفتەاي يک کتاب برايت مي‌آورم مطالعە کن و متوجە مي‌شوي که چه داشتي و چه نداشتي. گفتم چرا ما اين قضايا را در کتابهاي تاريخ خودمان نداريم؟ يک چيزهايي جستە و گريختە بە قول آقايان قائلە‌ي کوردستان، ميرزا کوچک خان جنگلي، باقرخان، ستارخان، سردار اسعد بختياري و… ولي ما عرب‌ها هيچي نداشتيم تمام. آن بندەي خدا شروع کرد به آوردن کتاب براي من و وقتي مطالعە کردم بعد ديدم اصلاً قضيە خيلي متفاوت است و چيزي کە من دارم ميخوانم چيزي کە در روزنامە چاپ مي‌شود، چيزي کە تلويزيون نشان مي‌دهد کاملاً با چيزي کە اينجا نوشتە شدە زمين تا آسمان فرق دارد. خب ببينيد امثال بندە چقدر بودند؟ چقدرشان آسيب ديد؟ حالا من يک سري امکانات بود استفادە کردم و متوجە قضايا شدم اما بعضيها امکانات ممکنە را نداشتند و سرخوردە شدند، اين قضيە‌ي عرب‌ستيزي و دگرستيزي کە در اين مملکت شاهدش هستيم، مثل يک هيولا مي‌ماند کە درحال بلعيدن و هضم‌کردن کودکان ماست. براي بار چندم تکرار مي‌کنم اگر پيشرفت تکنولوژي نبود، اگر اين شبکەهاي اجتماعي نبود، اگر اين تلويزيون‌هاي عربي نبود ما با يک فاجعە مواجە مي‌شديم، اما باز خداراشکر، تا يک مدت اين عرب‌ستيزي باعث شدە بود در اهواز و در خيابان‌ها مردم با همديگر عربي صحبت نکنند باور کنيد. اگر بخواهند صحبت کنند خيلي آرام کە کسي نفهمد عرب هستند! اما حالا فرق کردە است. قضيە همانگونە کە جمهوري اسلامي يا خاندان پهلوي سعي کردند تاريخشان را بە نمايش بگذارند، ديگران را تحقير کنند خب طبيعتاً خيلي از کشورها اين کارها را مي‌کنند بە شکل و شمايل ديگەاي و اين سريال ساختن‌ها در رابطە با تاريخ جهان عرب در رابطە با پيروزي‌هاشان، نکبت‌هايشان، شکستهايشان، علم‌شان، شخصيتهايشان، شعرايشان، عالمان علوم‌شان، اين سريال‌ها ساختە و پخش مي‌شود و واقعاً تأثيرگذار بوده است. من چون دوست دارم و پيگيري مي‌کنم اين قضيە را، ديگر همچون سابق نيست. ديگر شما رويت نشود و فارسي صحبت بکني. چيزي در حدود بيش از دو دهە است کە مردم اصرار دارند بە ناون دادن اينکە عربن هستند. مثلاً لباس عربي بپوشند، در خيابان‌ها با لباس عربي قدم بزنند و صحبت کنند. اين مسأله بسيار مهم است، هويت‌طلبي شکل گرفتە و بە شکل بسيار مطلوبي در حال پيش‌روي است و ما اين را مديون تکنولوژي هستيم کە باعث شد جامعە‌ي عرب با توجە بە اينکە براي يک مدت بسيار طولاني تحت ضرب پهلوي و بعد از آن جنگ و جمهوري اسلامي قرار گرفت خودش را پيدا کند با تاريخ‌اش آشنا شود. مثلاً شما تصور بفرماييد در محمرە هيچ قهوەخانەاي حق نداشت راديو بغداد پخش کند. چون آن موقع راديو بغداد موسيقي‌هاي ناظم غزالي و ديگر هنرمندان يا ام کلثوم را پخش مي‌کرد و مردم جمع مي‌شدند در قهوەخونەها، اين فرهنگ در قهوەخانە نشستن و قهوە سروکردن و چايي و صحبت کردن و تختە‌نردە بازي کردن با اينکە قدمت بسيار طولاني داشت ولي بعد از تسلط، بعد از ورود نيروهاي نظامي رضاخان بە منطقە  سانسور و سرکوب شد. هيچ قهوەخانەاي حق نداشت چنين کاري بکند. هيچ معلم عربي اگر بە استخدام آموزش و پرورش در مي‌آمد حق نداشت که با دانش‌آموزان عربي صحبت کند! بعضي از اين مناطق بە قدري محروم بودند کە هيچکس حاضر نمي‌شد آنجا کار کند. مثلاً شما تصور بکنيد مناطق «هور هويزە» کە معروف است بە «هورالعظيم»، اين را من بە جرات مي‌گويم که فقط حشرات پشە کورە بە اندازەي يک تيلە سنگ‌اند، چونکه به دليل جغرافيا و آب و هواي آنجا، حشرات بزرگ‌اند و زندگي‌کردن در آن محيط براي کسي کە آنجا بزرگ نشدە و نمي‌داند چگونه اين وضعيت را تحمل کند واقعاً سخت است. ميتوانيد اين را از کساني بپرسيد کە فرضاً در دورەي 8 سالەي جنگ در مناطق جنوبي بودند؛ بە اين دليل کمتر معلمي در آنجا دوام مي‌آورد و اگر بومي نبود فرار مي‌کرد! بە خاطر اينکە خانەها و نوع ساختنشان با خشت و آجر و اين چيزها نبود، اينها رو با بردي، با يک نوع ني مي‌سازند. به همين خاطر مجبور مي‌شدند از مردم همانجا معلميني را استخدام کنند ولي از آنها تعهد مي‌گرفتند کە تحت هيچ شرايطي در کلاس در مدرسە با دانش‌آموزان عربي صحبت نکنند. يکي از دلايل مهم افت تحصيلي، يکي از دلايلي کە کودکان ما از مدارس فرار مي‌کنند همين است. وقتي از خانوادە به مدرسە مي‌آيند با يک جو بسيار بسيار غريبە برخورد مي‌کنند. نە زبان را مي‌فهمند و نه مي‌فهمند که معلم چه مي‌گويد! متأسفانه معلمين هم بعد از يکي دو روز فکر مي‌کنند کە با خشونت بهتر ميتوانند اين بچە را کنترل کنند کە درس را بهتر ياد بگيرد و اينها را کاملاً از تحصيل به زبان فارسي متنفر مي‌کنند. خب وقتي اينها از تحصيل دور مي‌شوند نە مي‌توانند مدرکي بگيرند نە در آيندە مي‌توانند براي خود جايگاهي پيدا کنند. مخصوصاً در کشوري کە مدرک‌گرايي يک آفت است و اين مسأله فقط مختص بە ما نيست. خب طبيعتاً دوستان بلوچ هم از اين قضيە بسيار رنج مي‌برند. حالا من فکر مي‌کنم در کوردستان وضعيت يک مقداري متفاوت است، ولي در منطقە‌ي ما اين مسأله آسيب بسيار بزرگي بە مردم زدە و همچنان اين داستان ادامە دارد و تا وقتي کە اين حاکميت ادامە داشتە باشد اين مسئله هم همچنان ادامه دارد. واقعيت امر اين است اگر اين حاکميت همين امروز و همين لحظە سقوط بکند و حاکميتي دوبارە در تهران در رأس کار قرار گيرد کە تنوع و تکثر را قبول نکند، ما با همين مشکلات مواجە خواهيم بود و اين مشکلات ما ادامە خواهند داشت. من فکر مي‌کنم راهکار يک راهکار پر هزينە خواهد بود؛ بە اين دليل کە بە اين سادگي‌ها نمي‌شود اين تفکر و اين سيستم و اين وضعيتي کە بر کشور حاکم شدە و بر ما بە صورت جبري تحميل شدە است را تغيير بدهيم. مگر اينکە هزينه‌ها و دشواري را بپذيريم. من اميدوارم توانستە باشم به سؤال شما جواب بدهم، اگر نکتە خاصي هست حتماً يادآوري کنيد.

 آقاي کعبي، آقاي فاضلي بە يک سيستم اشارە مي‌کند، بە يک سيستمي کە در آن ديگري‌هايي وجود دارند کە آن ديگري‌ها تهديد امنيتي محسوب مي‌شوند. همزمان با اين، ما با مسائل کلاني روبرو هستيم، ما با محيط‌زيست خاورميانە‌ي در نقطە‌ي سقوط و با تهديد بحران محيط‌زيست مواجه هستيم. مسأله‌ي عدم توسعە‌يافتگي، مسأله‌ي تبعيض سيستماتيکي کە عليە زن‌ها وجود دارد، خارج از اينکە من کورد، من بلوچ، من تورک، در قدرت هستم يا نە عليە زنان تبعيض انجام مي‌شود، همە اين مسائل گاهاً بهانەاي مي‌شوند کە گفتە شود ما بە يک رضاخان قرن 21 نياز داريم، بە يک حکومت متمرکز نياز داريم، آيا راەحل اين مسائل حکومت متمرکز است يا حکومت فدرال؟

نخست اجازه بدهيد بگويم صحبت عزيزان در تشريح وضعيت مناطق مورد اشاره قلب هر آدم شريفي را به درد مي‌آورد و هيچ فرد آزاده و مسئولي نمي‌تواند نسبت به اين همه تبعيض و نابرابري بي‌تفاوت بماند. بايد آنقدر گفت و نوشت و فرياد زد تا همه بدانند که بر سر هموندان و هموطنان آن‌ها چه آمده و مي‌آيد. بايد چاره‌يابي کرد و اين وضعيت نمي‌تواند و نبايد ادامه يابد. راه‌حل و راهکار براي خروج از چنين وضعيتي با سؤال شما در ارتباط مستقيم قرار دارد. سؤالي کە شما مطرح مي‌کنيد جنبه‌هاي بسيار وسيعي را در برمي‌گيرد. در اصل، اينکه چه راه‌حل‌هايي براي بحران‌ها و معضلات کلان ارائه مي‌شوند با نوع سيستم و نظمي که بر يک جامعه حاکم است در ارتباط مستقيم قرار دارند. مي‌بينيم که براي بحران‌هاي کلان اجتماعي و براي رفع تبعيض‌هاي اساسي، جامعه‌ي معاصر ما بديل‌هاي متفاوتي را تا کنون تجربه کرده و يا ارائه داده است. مي‌توان تمايز اين نظام‌ها و سيستمهاي موجود در عرصه‌ي مقابله با تبعيضات طبقاتي، جنسيتي و ديگر نابرابري‌هاي اجتماعي را تا حدود زيادي مشاهده نمود. در جامعه‌ي ما به طور مشخص يعني ايران، ساختار و نظامي در مقايسه با ديگر ساختارها مي‌تواند به طور مؤثر و معيني عمل کند که همه‌ي معضلات کلان و يا بحران‌هاي پايه‌اي مختص به کشور ما را درهم آميخته دانسته، رابطه منطقي آنها را درک نموده و راه‌حل همه جانبه‌اي را ارائه دهد.

بسياري از بحران‌هاي کلان اين جامعه از نتايج و تبعات پروسە ناموفق «دولت – ملت» در سده‌ي اخير است که مي‌بينيم با روندي که علي‌رغم فراز و نشيب‌هايي که طي کردە، چە زيان‌هاي مشخص و معيني را در همين جامعە و بە همە‌ي افراد يا مجموعەها يا مردمان يا اجزايي کە اين جامعە را تشکيل مي‌دهند وارد کرده و مي‌کند. بحران هويت و هويت‌طلبي، بحران ادارە‌ي دولتي و حاکميت، بحران ناشي از سياستهاي تبعيض‌آميز در مناطقي معين، بحران مديريت، بحران مناسبات ميان اين مجموعەها و اجزاي گوناگون را سبب شده و يا لااقل زمينه‌هاي آنها را فراهم کرده و به وجود آورده و مي‌آورد. ساختاري که بر اين پايه و در ادامه‌ي اين روند طي شده، باشد، نه قادر است به بحران‌ها بپردازد و نه زمينه‌هاي آنها را تخفيف دهد اگر باز تأکيد نشود که خود از مسببين آن‌ها بوده و خواهد بود.

مي‌توانم اين نتيجەگيري را بکنم کە اگر بپذيريم مسئله‌ي «تمرکز»، چه معضلاتي براي جامعه‌ي ما تاکنون خلق کرده است و نفي آن بيش از هر زمان ضروري است، بنابراين نيازمند ساختاري غيرمتمرکز که همزمان درهم‌تنيدگي اين معضلات و مشکلات را با هم ببيند و درک و دريافت به‌هم پيوسته‌اي از اين معضلات داشتە باشد را مي‌بينيم. بله، اگر نخواهم يک پيشداوري ناعادلانە کردە باشم، حداقل مي‌توانم بگويم از آنجايي کە سؤال شما مبتني بر يک دولت فدرال مي‌باشد بدون اينکە وارد جزئيات بشويم، من اين فرض را مي‌گيرم کە اين دولت فدرال و نوع مطلوب آن از نظر ما، اگر نگويم تمام راەحل‌ها را دارا خواهد بود اما حداقل زمينە‌ي پاسخ درخور بە آن‌ها را بهتر آمادە مي‌کند؛ چرا که ابزارهاي لازم براي پاسخگويي بە اين بحران‌ها را بهتر و سريعتر و بدون هرگونه ملاحظه و تبعيض که در سيستم متمرکز شاهد بوده و هستيم، در دسترس قرار مي‌دهد. دست‌کم تفاوت در اينجاست.

حالا ممکن است همين ساختار دولت فدرال هم نتواند خيلي از مشکلات را همچنان کە در خيلي از جوامع مي‌بينيم، کامل حل کند ضمن اينکه هر شکل حکومتي، هر برنامە و پروژەي سياسي، محاسن اما اشکال‌ها و کمبودهاي خودش را هم داراست، ولي پاسخ بە نظر من براي سيستم فدرال و غيرمتمرکز، مثبت است چرا؟ چون همزمان نە بە طور مجرد با اين يا آن معضل بلکە يک مجموعە، مشکل و معضل را آن هم با شناخت بهتر و عميق‌تر از محدوده‌ي خود، بررسي مي‌کند کە بە هم ربط دارند، شما به اين خيزش قهرمانانە‌ي اخير عليه فاجعە‌ي بي‌آبي و تشنگي و عطش که از اولين الزامات زندگي هر انساني در هر جاي دنيا مي‌باشد نگاە بکنيد در مي‌يابيد که بلافاصلە با مسأله هويت‌طلبي، با خواست طبقاتي، با مشکل محيط‌ زيستي يا بحران محيط زيستي پيوند دارد، اصلاً وارد اين بحث نشويم کە کداميک از اين مشکلات بر ديگري تقدم دارد کە در اين بحث نمي‌گنجد و نتيجەگيري خاصي هم منظور نيست، فقط مي‌خواهم پيوند همه‌ي معضلات را با هم نشان بدهم. يعني شما يک مسأله مشخص داريد، يک بحران مشخص داريد، يک معضل مشخص داريد کە معضل کلاني است ولي بلافاصلە در عرصه‌هاي ديگر، با بحران‌هاي متعدد ديگر، در هم آميختە مي‌شود.

هدفم بيشتر اين است که گفته باشم رابطە‌ي اين معضلات و مشکلات کلان با همديگر واقعي و محرز است و بدون پاسخگويي عمومي و با توجه به تجربيات تاکنوني، بە نظر مي‌رسد بعيد باشد که بە يک يا فلان مشکل معين يا بحران معين پاسخ درازمدت داد بدون اينکه به ديگر جنبه‌هاي اصلي که در بالا اشاره شد نپرداخت. از اين نظر فکر مي‌کنم کە ساختاري کە حداقل در پروژە، در برنامە، در نيت و قصد، مبتني بر رفع تبعيض در همە‌ي زمينەها باشد و هر سيستم، هر ساختاري کە مبتني بر اين مبنا باشد، حداقل اين شانس را دارد کە از ديگر سيستم و مکانيزمهاي ديگر، گام‌ها جلوتر باشد چە در پاسخگويي و چە در به وجود آوردن زمينەهاي مثبت و مساعد براي حل و يا تخفيف عوامل يا علل و يا دلايلي کە اينگونە مشکلات و بحران‌هاي کلان را سبب مي‌شوند. از طرف ديگر مايلم تأکيد کنم که در سطور بالاتر به طور عمده به بحران‌هاي شناخته شده و عمومي تاکنوني پرداخته شد ولي ما در عصري زندگي مي‌کنيم که آنچه را که مي‌توان «بحران‌هاي در راه» و يا «نوين» ناميد در مقابل جوامع انساني قرار مي‌گيرند. اينجاست که اهميت نوع نظام و سيستم دو چندان مي‌شود که آيا سيستم موجود قادر به تأمين امکانات معين و کافي براي شناخت راهکارها و عملي‌کردن آن‌ها مي‌باشد يا بالعکس، خود موجب تشديد آن‌ها مي‌شود. بنابراين نوع سيستم اداري حاکم بر جامعه براي پاسخگويي به معضلات کلان نه تنها موجود بلکه «نوين و در راه»، از اهميت و جايگاه ويژه‌اي برخوردار است. يک سيستم فدرال مطلوب، اين خصوصيات را به نحو بارزتري مي‌تواند داشته باشد.

نمونه‌ي بحران محيط زيستي يکي از اين موارد است. اين بحران محيط زيستي برخلاف عدم توسعە يافتگي يا آنچە کە شما در سؤالتان براي نمونه آورده‌ايد يا بسياري مشکلات ديگر يا تبعيض جنسيتي و غيره، شايد وجود داشته‌اند اما بە آن شکلي کە ما امروز مي‌شناسيم طرح نبوده است يا مي‌توان به بحران‌هاي مقطعي چون بحران بهزيستي و بيماري واگيردار «کوويد – 19» اشاره کرد که نوع مديريت آن را در کشورهاي مختلف و تبعات متفاوت ناشي از آن طي قريب به دو سال گذشته را شاهد بوده‌ايم. تا آنجا که باز به محيط زيست برمي‌گردد، امروزه بر کسي پوشيده نمانده که نقش توليد و چگونگي هدايت و سازماندهي آن توسط نظام سرمايه‌داري، بخشي از دلايل بحران زيست محيطي را توضيح مي‌دهد. اگر بخواهم منظورم را با يک مثال بيان کنم مي‌گويم وقتي تبعيض به مثابه واژەي مشترک و عامل اصلي براي بيان هر آنچە کە معضل و مشکل در مورد وضعيت مردمان معين، مليت‌هاي معين، بە لحاظ اجتماعي، بە لحاظ اقتصادي، بە لحاظ فرهنگي، بە لحاظ آداب و رسوم، بە لحاظ برابر حقوقي در همەي زمينەها يا بهتر بگويم عدم برابري حقوقي در همە زمينەها، و عدم پاسخگويي سيستم کنوني به همه اين موارد، مي‌شناسيم، بسيار طبيعي خواهد بود که به همان درجه، ساختار مبتني بر تبعيض، ناتوان از مقابله با بحران محيط زيستي و بي‌آبي و ديگر تبعات آن، و يا بحران «کوويد» باشد. اينجا بە اين نتيجە مي‌رسيم کە همه‌ي اين موارد برشمرده شده، از بحران‌هاي اصلي و بحران‌هاي دوره‌اي يا در راه، با هم در پيوند و در ارتباط تنگاتنگ هستند يعني نمي‌شود در جايي کە تبعيض هويتي وجود دارد شما به يک بحران زيست محيطي بە طور طبيعي و عادي مثل جاهايي کە مشکلات اينچنيني ندارند بدان پاسخ دهيد يا مکانيسم حل آن را ارائه کنيد. امکان ندارد، چرا؟ براي اينکە آني کە تصميم مي‌گيرد، عمل مي‌کند و اختيار همه چيز را در دست دارد، هم واقعيت آن محيط را به الزام نمي‌شناسد و هم به دلايل امنيتي شماردن هرگونه مداخله مردم و مجموعه‌ي مورد نظر، آن‌ها را از تأثيرگذاري ممنوع و محروم مي‌کند و چون از خارج تحميل مي‌شود، بە ناچار حتي اگر حسن نيت هم داشته باشد، قادر نخواهد بود بە خاطر وجود همان تبعيض اصلي، آن تبعيض تاريخي، اين مشکل يا بحران زيست محيطي را به گونه‌اي مطلوب پاسخگو باشد. براي همە‌ي موضوعات ديگر هم به همچنين، پس اين‌ها با همديگر مرتبط هستند. نمي‌توان بحران زيست محيطي را از مسأله‌ي عدم توسعەيافتگي، از تبعيض عمومي در همە‌ي زمينەها و از جملە تبعيض يا ستم مليتي جدا کرد و نمي‌شود خارج از همديگر هم پاسخ‌يابي کرد و چون بحران‌ها در غالب امر ريشه در ساختار حاکم دارند بدون پرداختن بدان، امکان راهيابي ريشه‌اي اگر نگوين وجود ندارد، بسيار کم است. بنابراين ساختاري دموکراتيک و مبتني بر عدالت اجتماعي و عالي‌ترين شکل عدم تمرکز که فدراليزم باشد از ظرفيت بالايي براي مقابله با معضلات کلان در مقايسه با ديگر ساختارها برخوردار است.

 آقاي شاملي همە‌ي دوستان دل پري از تبعيض‌هاي اعمال‌شده دارند. بخش ديگري از دگرستيزيِ‌ احساس شده به صورت ساختاري از طرف حاکميت اعمال مي‌شود، شما دگرستيزي عليە تورک‌ها در ايران را چگونه مي‌بينيد و چە تأثيري بر جامعە‌ي تورک‌ها گذاشتە است؟

آنچە کە در ايران امروز ميگذرد حادثە‌ي اتفاقي نيست، پشت سر اين سياستي کە در صد سال گذشتە در ايران اعمال شدە يک تئوري معين سياسي خوابيد است، يک تئوري کە امروز در مطالعات دانشگاهي اسم آن را «استعمار داخلي» مي‌نامند، يعني دولت- ملت شکل گرفته در ايران چند مليتي يا کثيرالملله براي به اصطلاح حفظ يکپارچگي و تماميت ارضي کشور اقتدار سياسي با تکيه بر ملت، به انکار، تحقير و تبعيض در تمامي سطوح عليه ديگر مليت‌هاي ساکن در آن پرداخته است. همچنانکه گفتم تبعيض عليه مليت‌هاي غيرحاکم يا مليت‌هاي اسير در اين کشور تنها در سطح فرهنگي و يا زباني نيست. اين تبعيض اتفاقاً در عرصه‌ي اقتصادي بسيار قابل توجه است. استعمار داخلي ايدئولوژي ملت حاکم را براي توجيه وضع موجود نيز مي‌سازد و آن را به واسطه‌ي مطبوعات، راديو، تلويزيون و تمامي ارگانهاي تبليغي خود به صورت مدوام ترويج مي‌دهد.

 يک نمونه براي روشن‌شدن مسئله ورود پول نفت به بودجه کشور ايران است. ايران قبل از ورود پول نفت به بودجه، کشور فقيري بود. اما از حدود صد سال پيش پول نفت وارد بودجه کشور شده و امکان اصلاحات و رفرم در کشور براي دولت ايران فراهم‌تر شده است. اما اينک بعد از صد سال مي‌توان براحتي تبعض عليه خلق‌هاي غيرفارس را به عينه مشاهده کرد. براي نمونه مردم عرب که نفت اين کشور از منطقه‌ي آنان تأمين مي‌شود يکي از فقيرترين مردمان کشور هستند. کوردها براي تأمين معاش مجبورند کولبري کنند، بلوچ‌ها براي گذران زندکي به سوخت‌بري روي آورده‌اند. لورها وضعيت فلاکت‌بارتري دارند. در آذربايجان درياچه‌ي اروميه خشک مي‌شود و الي آخر. اين همان سياست استعمار داخلي عليه خلق‌هاي غيرفارس در ايران است.

در صد سال گذشتە فاصله‌ي مرکز و پيرامون به قدري آشکار است که احتياجي به آوردن اعداد و ارقام براي اثبات اين مسئله نيست. براي نمونه نگاە کنيد بە بلوچستان، کلاس‌هاي درس براي کودکان در آنجا نه در مدرسه بلکه در کپرها برگذار مي‌شود. در يک گزارش تصويري خبرنگار در يک کپر از يک معلم ميپرسد که تعداد بچه‌ها در کلاس همين تعداد هستند؟ معلم پاسخ مي‌دهد نه، بخشي از کلاس اينجاست و بخشي ديگر کلاس چون در کپر جا نمي‌شوند و براي اينکه گرماي خورشيد آنها را نسوزاند، دورترها در سايه‌ي ديواري نشسته‌اند. اين مناطق، مناطق غيرفارس کشور هستند، وقتي بە مناطق مرکزي مي‌رسيم مي‌بينيم وضعيت ابداً چنين نيست. تازه استعمار داخلي و تبعيضش به اين هم بسنده نمي‌کند، خلق‌هاي اسير را با نام‌هاي تحقيرآميز مي‌خوانند. به تورک‌ها «نفهم» گفته مي‌شود، به لرها «هالو»، به کوردها «وحشي»، به گيل‌ها «بي ناموس» و الي آخر.

يک جايي بايستي به اين سياست ترمز زده مي‌شد که چنين نيز شد و به تدريج ديديم که جنبش‌هاي ملي دموکراتيک در مناطق ملي متعلق به خلق‌ها به طرح مطالبات عادلانه‌ي خود پرداختند و سير حوداث سياسي در ايران را تا حدودي تغيير دادند. رشد اين جنبش در آذربايجان بسيار چشمگير بود، به گونه‌اي که در مدت نسبتاً کوتاهي مسئله تورک در ايران را به مجلس رژيم کشاند و نمايندگان تورک در مجلس رژيم براي اينکه به اصطلاح جايگاه خودشان را در ميان مردم حفظ کنند، فراکسيون مناطق تورک را با حدود 33 درصد نمايندگان مجلس رژيم شکل دادند. تازه گفته مي‌شد تمامي نمايندگان تورک از سراسر ايران بنا بر ملاحظاتشان در اين فراکسيون شرکت نکرده‌اند. جنبش ملي تورک بنا به مشاهدات مختلف، نسبتاً با سرعت در حال گسترش است. اين گسترش به تدريج دامنه‌ي خود را در تهران و کرج نيز که بيش از نيمي از جمعيت آنها را تورک‌ها تشکيل مي‌دهند نشان خواهد داد و مسئله‌ي تورک نه تنها در آذربايجان بلکه به مرکز کشور يعني تهران و کرج هم کشيده خواهد شد و به تدريج تورک‌ها در استان خراسان، تورک‌ها در قشقايي، تورک‌ها در استان اصفهان در لورستان و ديگر مناطق ايران به اين جنبش خواهند پيوست و روند سياسي امروز در ايران را مي‌تواند به کلي تغيير دهد. البته کاستي‌هايي در اين ميان موجود است. اما اين کاستي‌ها نيز خود بخشي از روند گسترش يک جنبش است که به تدريج و با گذر زمان راهکارهاي لازم را خواهد يافت.

اما ملاحظاتم درباره‌ي سخنان دوستم جناب آقاي بليدەايي؛ ايشان در سخنانشان نسبت به نقش فدراليزم در حل مسئله‌ي مليت‌ها اندکي ترديد داشتند و فدراليزم پاکستان را براي اين ترديد مثال آوردند که در آنجا فدراليزم موجود است اما مسئله‌ي ملي هنوز حل قطعي نيافته و يک نظام ديکتاتوري در پاکستان جريان دارد. از نظر من هم اين سخن درست است که پاکستان يک نظام فدرال دارد و حتي روسيە هم داراي نظامي فدرالي است و اما در هر دوي اين کشورها حقوق خلق‌ها پاسخ قطعي نيافته است. با وجود اينکه اين نظام‌هاي فدرال اما غيردموکراتيک با نظامهاي يونيتار/تماميت‌خواهي مثل ايران قابل مقايسه نيستند اما قطعاً مي‌توان گفت که خلق‌ها در آن کشورها از حقوق برابر برخوردار نيستند. اما آنچه که بايستي در اين خصوص مورد توجه قرار داد نظام سياسي ايران است که بايستي به کلي تغيير کند. يعني سرنگوني رژيم خواه ناخواه شرايط را براي تحميل يک نظام دموکراتيک در ايران فراهم مي‌آورد. روشن است که تعادل قواي سياسي در بعد از سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي خواهد توانست آن تعادل و عدالت لازم را به قانون اساسي جديد وارد کند. اين را ابداً نبايد فراموش کرد. اما شانس مردم و خلق‌هاي ايران در اين است که رژيم جمهوري اسلامي بايد قطعاً تغيير کند. اين مطالبه‌ايست که همه‌ي مردم ايران و تمامي خلق‌ها در اين کشور طلب مي‌کنند. اين شانس ايجاد يک نظام سياسي جديد را به مردم ايران مي‌دهد. اگر خلق‌ها در ايران از اين شانس براي ايجاد نظام فدرال از پايين به بالا استفاده کنند آن نظام فدرال نظامي دموکراتيک خواهد بود. اما و متأسفانه اگر نظم فدرالي از بالا به پايين اجرا گردد، در دموکراتيک‌بودن آن در ايران بايد ترديد کرد. چون نظام‌هاي فدرال در پاکستان و روسيه نيز نظام‌هاي فدرال برپا شده از بالا به پايين هستند نه از پايين به بالا. البته اينکه فدراليزم از پايين به بالا و يا عکس آن باشد به تعادل قواي سياسي مرکز و پيرامون در شرايط تغيير رژيم مرتبط است. تمامي تلاش‌هاي ما نيز براي آن روزيست که فدراليزم نه از بالا که از پايين به بالا به اجرا درآيد و آن دموکراتيزم و عدالتي که مورد نظر است در ايران برقرار شود. جهت ديگر اين تعادل قوا را بايستي در مجلس مؤسسان ايران ديد. اگر طرفداران نظام فدرالي از نوع پايين به بالا در مجلس مؤسسان اکثريت را داشته باشند، مي‌توان به آينده‌ي ايران اميدوار بود. تعادل قواي ميداني خواه ناخواه تعادل قوا در مجلس مؤسسان را نيز بايستي تأمين کند و حداقل بالاي پنجاه درصد مجلس مؤسسان از طرفداران تأسيس نظام از پايين به بالا باشد. اين تعادل و يا عدم تعادل در مجلس مؤسسان نيز مي‌تواند کشور را به مناقشه‌هاي ناهنجار بکشاند.

ملاحظەي ديگري هم دارم. جناب آقاي بليده‌اي جمله‌اي به اين مفهوم مطرح کردند کە «تا زماني کە شخصيت‌هاي مرکز يعني شخصيت‌هاي فارس اين حقوق مليت‌ها را نپذيرفتند تحقق فدراليزم ممکن نخواهد بود». بە نظر من آنچە کە آن‌ها خواهند پذيرفت از سر اجبار است نه از سر اختيار. چونکه از سر اختيار کسي به کسي حق و حقوق نمي‌دهد. چون حقوق دادني نيست بلکه گرفتني است. يعني وقتي کە در مناطق ملي اين جنبش‌ها به قدري قوي باشند که بتوانند مناطق خودشان را تحت کنترل بگيرند، وقتي کە در مجلس مؤسسان اکثريت داشته باشيد و از سويي گرايش دموکراتيک در ميان جريانات مرکز قويتر شده باشد، خواهي نخواهي جريان راست در تنگنا قرار خواهد گرفت و مجبور به عقب‌نشيني خواهد شد. اگر مقاومت در شرايط ضعف به ميدان بيايد البته که هزينه‌هايي به مردم و کشور تحميل خواهد شد، اما راست مرکز به کشور تحميل نخواهد شد. اين آن پيراهن مبارزاتي است که بايستي در آن شرايط در تن داشته باشيم. فدراليزمي کە در ايران شکل بگيرد، فدراليزمي است کە مسير پر سنگلاخي طي خواهد کرد، سخت خواهد بود. اما همين مذاکرات و مباحثات امروزي ما و گفتگوهاي چندجانبه براي فرهنگ‌سازي لازم جهت گذار مسالمت‌آميز يا گذار کم‌هزينە به جمهوريت، فدراليزم و دموکراسي در ايران است.

 آقاي بندويي ما داريم از اقليت‌هاي مختلف يا از گروه‌هايي صحبت مي‌کنيم کە دارند در کنار هم زندگي مي‌کنند، در بلوچستان هم با اين پديدە روبەرو هستيم. جداي از اينکە خود بلوچ‌ها در سراسر ايران با اين مسأله روبەرو هستند در خود بلوچستان هم ما يک گروە اتنيکي داريم بە اسم سيستاني‌هاي شيعە مذهب. شما اين مسأله را چگونه مي‌بينيد؟ آيا اين يک چالش در برابر جامعەي بلوچستان است؟ فعالين و نخبگان بلوچ در اين زمينە چه رويکردي دارند؟

به نکتەي بسيار مهمي اشارە کرديد چرا کە اين مسأله مي‌تواند به عنوان يک جنبەي مثبت از ديدگاه تنوع مذهبي- فرهنگي ديده شود و يک فرصت براي تحول در جامعه و فرهنگ بە حساب بيايد، اما متأسفانه تبديل بە يک چالش براي مردم بلوچ در بلوچستان شده است که اين برمي‌گردد بە سياست حکومت‌هاي مرکزي ايران که چگونە بە اين پديده نگاە کنند. اگر مذهب به عنوان يک ابزار مورد استفادەي سياستمداران قرار بگيرد، خب کاملاً طبيعي است کە در چنين شرايطي تبديل بە يک چالش مخرب براي کساني کە پيرو آن مذهب نيستند بشود. اگر واقعاً حکومت‌هاي مرکزي پيش‌برنده‌ي سياست‌هاي برابر حقوقي شهروندان در جامعە باشند مي‌توانست به عنوان يک فرصت سازنده‌ي فرهنگي- اجتماعي باشد.

حضور جامعەي «سيستاني‌هاي شيعە مذهب» در بلوچستان که شما به آن اشاره داشتيد، تاريخچەي خاصي دارد و اگر من اينجا به چرايي و چگونگي اين مسأله بپردازم، موضوع به درازا خواهد کشيد. اما مختصر اينکه جامعه‌ي «سيستاني‌هاي شيعە مذهب» که معروف به «شيعيان زابلي»اند، در اواسط قرن نوزدهم ميلادي يعني در دوران قاجاريه و آن زمان که انگليسي‌ها پيش از کشيدن مرز «گُلد سميت» در کنار درياچه‌ي هامون و در آبادي‌اي به نام «نصرآباد» حضور داشتند و پاي خوانين خانواده‌ي عَلَم از بيرجند در آنجا باز شد، مهاجريني از حوزه‌ي حکمراني خوانين عَلَم، براي سامان دادن کارهاي کشاورزي و امنيتي‌شان به آنجا کوچانده شدند. پس از جنگ جهاني اول و روي کار آمدن رضا پهلوي توسط انگليسي‌ها و لشکرکشي رضاشاه با فرماندهي تيمسار جهانباني و به قول ايشان «تصرف بلوچستان» در 1928، طبق اسناد موجود، نام آبادي «نصرآباد» به «زابُل» و منطقه‌ي وسيعي از بلوچستان در اطراف درياچه هامون به نام «سيستان» جهت جايگزيني شهر تاريخي «زابل» و نام منطقه‌ي تاريخي «سيستان» شاهنامه‌ي فردوسي، که در آن سوي مرز معروف «گُلدسميت» انگليسي‌ها و در حوزه‌ي جغرافيايي کشور افغانستان قرار گرفته بودند، نامگذاري گشتند و اختيارات سياسي و اداري آنجا هم در يد قدرت گماشتگان خوانين بيرجند قرار داده شد.

جمعيت اکثريت منطقه‌ي «سيستان» بلوچ سني مذهب مي‌باشند اما در شهر زابل که محل اسکان چند نسل از مهاجرين اطراف بيرجند هستند را اکثريت «شيعيان زابلي» تشکيل مي‌دهند. از آنجا که مردم بلوچ به لحاظ فرهنگي با مدارا بوده و مهمان‌نواز نيز مي‌باشند، با اينکه از نظر مذهبي سنّي‌اند اما روابط بسيار حسنه‌اي را با «شيعيان زابلي» برقرار نموده و در کنار همديگر در همزيستي کاملاً مسالمت‌آميزي طي چندين نسل به سر برده‌اند و همچنان محکوم به زيستن با همديگر نيز هستند. اما لازم به ذکر است که جمعيت بلوچ‌هاي شيعه در بلوچستان بسيار بالاتر از «شيعيان زابلي» است، زيرا که جمعيت قابل توجهي از بلوچ‌هاي همجوار با استان‌هاي کرمان و هرمزگان و خراسان جنوبي و به ويژه ساکنان آن بخش‌هايي از بلوچستان که به بهانه‌ي وسعت سرزميني بلوچستان و بهبود زندگي مردم بلوچ، پس از «تصرف بلوچستان» به استان‌هاي مجاور الحاق شدند، از نظر مذهبي شيعه هستند. اما اين بلوچ‌هاي شيعه مذهب با خويشاوندان بلوچ سني مذهب خود در همه جاي بلوچستان رفت و آمد خانوادگي داشته و از نظر هويت تاريخي خود را بلوچ اصيل دانسته و همواره در غم و شادي و سختي‌هاي خويشاوندان بلوچ سني خود از نظر جاني و مالي شريک بوده و هستند و خواهند بود. اما به دليل همين وابستگي تاريخي و فرهنگي با مردم سرزمين مادري‌شان يعني بلوچستان است که زندگي اجتماعي، فرهنگي و معيشتي‌شان در استان‌هاي کرمان و هرمزگان و خراسان جنوبي بر خلاف شيعه بودنشان، همانند خويشاوندان سرزمين مادري‌شان يعني بلوچستان داراي عقب‌مانده‌ترين معيارهاي زندگي‌اند و همواره مورد خشم و غضب و تبعيضات علني رژيم‌هاي تماميت‌خواه و فرقه‌گراي تهران بوده و مي‌باشند. از آنجايي کە پديده‌ي مذهب غالباً به عنوان ابزاري در دست اقتدارگرايان جهت بهره‌برداري ايدئولوژيکي فرقه‌گرايانه قلمداد مي‌شود، هرآنجا که به نفعشان باشد از آن به عنوان اهرمي براي پيشبرد اهداف توسعەطلبانەشان استفادە مي‌کنند. که اين امر مي‌تواند براي عده‌اي فرصت‌طلب همانند تعدادي «فرصت‌طلب شيعه‌ي زابلي« ايجاد «فرصت» براي کسب مقامات سياسي و نظامي و اداري در حکومت‌هاي تماميت‌خواه و تمرکزگرا نمايد و براي جمعي ديگر از شيعيان حق‌طلب، تبديل بە يک چالش زندگي گردد. انتظار اين بود کە مثلاً شيعه‌بودن مردم عرب الاهواز و يا مردم بلوچ همجوار و يا ساکن استان‌هاي همسايه‌ي بلوچستان برايشان يک «فرصت» بە حساب آيد و در حکومت ايدئولوژيک جمهوري اسلامي ايران از نعمات خودي‌بودن و توسعه‌ي زندگي اجتماعي، فرهنگي، هنري، سياسي و اقتصادي برخوردار مي‌گشتند، ولي مي‌بينيم کە قضيه کاملاً بر عکس گشته است.

چگونگي برآيند اين موضوع برمي‌گردد بە اين مسأله کە جمهوري اسلامي ايران بر اساس آنچە کە مردمان را بە خودي و غيرخودي تقسيم کرده است، شيعە بودن را آنجا کە بە سودش باشد مورد بهرەبرداري قرار مي‌دهد و پيروان آن خودي محسوب مي‌شوند و آنجايي هم کە بە نفعش نباشد، همانند شيعيان بلوچ و يا شيعيان عرب اهوازي و… غيرخودي پنداشته شوند و سزاوار آنچه که تاکنون ديده‌ايم باشند. بايد بر اين نکته تأکيد شود که همە‌ي مردم عادي «شيعەي زابلي» نيستند که با استفاده از اين «فرصت» بهره‌مند از همه‌ي مزاياي «خودي بودن»اند، بلکه عده‌ي بسيار اندکي از شيعيان زابلي که در درون بوروکراسي رژيم جمهوري اسلامي تهران‌اند و توانسته‌اند در نهادهاي نظامي و سياسي و امنيتي رژيم حضور پيدا کنند، تأمين کننده‌ي فرصت‌هاي کاري و اداري و حقوقي براي ديگر هموندان شيعه‌ي زابلي‌شان در سرتاسر بلوچستان‌اند و از اين طريق در خدمت پيشبرد سياست‌هاي استعمارگرانه و چالش‌آفرين دولت‌هاي تماميت‌خواه و ايدئولوژيک مرکزي ايران عليه مردم بلوچ و سرزمين بلوچستان‌اند. متأسفانه اين مسئله باعث تنش در ميان مردم بلوچ و زابلي گشته است و بازتاب خود را حتي در سطح کنشگران سياسي و اجتماعي درگير با بوروکراسي سيستم حاکم، به شکلي بسياري جدي نمايانده است؛ و استفاده‌ي ابزاري رژيم از اينگونه افراد، پيگيري همان هدفي است که حاکمان تماميت‌خواه براي پيشبرد بي‌دردسرتر اهداف «استعمارگرانه» سياسي و فرهنگي و اقتصادي يعني نسل‌کشي آرام و تدريجي با استحاله و ميراندن زبان و فرهنگ بلوچ از يک سو و آمايش جمعيتي و آمايش سرزميني از سوي ديگر دنبال کرده‌اند. ريشه‌ي معضل و تنش ميان زابلي و بلوچ به زمان رژيم تماميت‌خواه و به غايت متمرکز سابق يعني رژيم پهلوي که بنيانگذار اعمال سياست‌هاي استعمارگرانه عليه ملت‌هاي خارج از مرکز ايران کثيرالمله بود برمي‌گردد. جمهوري اسلامي ايران ميراث‌دار همان سياست‌ها و ادامه‌ي بهره‌برداري از همان نيروها در راستاي اِعمال سياست‌هاي استعمارگرايانه است و اين بار چاشني استفاده‌ي ابزاري از مذهب هم اضافه شده است. تنوع فرهنگي (و تنوع مذهبي به عنوان بخشي مهم از فرهنگ هر جامعه)، زباني و هنري همانند تنوعات جغرافيايي مي‌توانند از فاکتورهاي بسيار مؤثر در شکوفايي رخسار اجتماعي هر جامعه «فرصت»هاي مثبت به شمار آيند و به کار گرفته شوند. اما کنش و واکنش‌هاي اين تنوعات در جهت مثبت آنگاه به بار خواهند نشست و تقويت کننده‌ي همزيستي مسالمت‌آميز پايدار خواهند شد که ساختار حکومتي در کشورهاي داراي اينگونه تنوعات پذيراي «UNITY in DIVERSITY» و «وحدت در دگربودن» باشند و سياست‌هاي برابر حقوقي ملل ساکن ايران و همزمان برابر حقوقي تمامي شهروندان ساکن در اين سرزمين در مقابل قانون اعمال گردد. در چنين صورتي است که ساکنان تاريخي هر کدام از اين سرزمين‌ها، مسئوليت‌هاي کاري در سطح جامعه توسط دولت، دولتي که دستگاه هدايت آن جدا از دستگاه دين و ايدئولوژي‌هاي موجود در جامعه و بر پايه‌ي شايسته‌سالاري به دست خواهند آورد و دخالت معيارهاي خودي و غيرخودي و تعلقات ايدئولوژيکي و مذهبي و رنگ و جنسيت و رانتخواربودن در آنجا جايي نخواهند داشت.

 آقاي فاضلي در تير ماە 1400 ما نزديک به دو هفتە اعتراضات در اقليم اهواز داشتيم، اعتراضاتي کە بە دليل مسأله‌ي بحران آب شروع شد اما بە مسائل ديگري نيز رسيد. مسائلي مانند ژينوسايد فرهنگي، مسأله‌ي عرب‌ستيزي سيستماتيک و موضوعي کە ما در شعارهاي معترضين مي‌شنيديم کە مي‌گفتند: ما براي خاک و آبمان جان مي‌دهيم. اين موضوعات واقعاً مطالبەي کف خيابان بود؟ مطالبەي مردم بود يا خير؟

خدمتتان عارضم کە طبيعتاً مطالبەي مردم بود اما فراموش نکنيم کە يک سري تراکم مطالبات وجود دارد، سال‌هاي سال است اين‌ها روي هم متراکم شدە و دهەهاست کە اين ملت بە حاشيە‌رفتە ناديدە گرفتە شدە و با توجە بە اينکە يک نگاە امنيتي و پليسي بە صورت 24 ساعتە بر منطقەي ما حاکم است طبيعتاً اين خيزش‌ها بە شکل بسيار خشني سرکوب مي‌شود. مردم مطلع هستند کە به هرگونە اعتراضي بە شکل بسيار خشني پاسخ داده مي‌شود. اما ديگر امکانش نيست کە سکوت کنند. همانگونە کە شاهد بوديد مثل تمام اعتراضاتي کە در سراسر جهان شکل مي‌گيرد با يک مطالبەي مشخص شروع شده و وقتي کە حاکميت جوابي براي آن مطالبە ندارد، طبيعتاً آن مطالبات بزرگتر شده و خواستەها گسترش پيدا مي‌کنند. اين قضيە در اهواز هم شکل گرفت و شما شاهد بوديد کە اعتراضات و آتش بود و آب. اما وقتي ديدند کە دولت، حاکميت هيچ برنامەاي براي حل و فصل اين مسأله و با توجە بە تجربەهاي گذشتە ما قضيەي غيزانيە را فراموش نکرديم و شاهد بوديم کە در غيزانيە مردم مطالبەي آب داشتند ولي آنها رو بە گلولە بستند، غيزانيەاي کە از آن منطقە (غيزانيە و روستاهاي اطراف) چيزي در حدود 700 حلقە چاە فعال و غيرفعال وجود دارد، صدها لوله‌ي آب، صدها لولەي انتقال نفت آنجا را ببينيد، شما تصاويرش حتماً ديديد و وجود دارند. ولي حتي يک لولە‌ي 2 اينچ آب براي اين‌ها نکشيدند. چە کردند؟ فقط آمدند نام روستاي غيزانيە را تبديل کردند بە قاسم سليماني و اين خشم مردم را بيشتر کرد. مردم خواهان آب بودند، آبي کە حقشان است، مردم فرضاً در کوير لوت زندگي نمي‌کنند کە از دولت مطالبە‌ي لولەکشي داشته باشند، مردم در سرزميني زندگي مي‌کنند کە چندين و چند رودخانە و نهر دارد، مردم از دولتي مطالبەگري کردند کە خودش اين آب را منتقل کردە بە مناطق ديگر و آن فاجعەي زيست محيطي را هم بە وجود آوردە و هيچ جوابي هم نداشت جز سرب داغ. اين سرب داغ باعث شد مردم از مطالبەي آب برسند بە اسقاط نظام. يعني شما در خود اعتراضات شاهد اين بوديد کە مردم شعار مي‌دادند «الشمس يريد اسقاط نظام». بە اين نتيجە رسيدند کە اين حاکميت از دو حالت خارج نيست، يا واقعاً توانايي کار ندارد، توانايش را ندارد که بە اينها آب بدهد، يا اينکە ارادەي دادن آب بە اين‌ها را ندارد. در هر دو حالت اين حاکميت مشروعيت ندارد. بە همين دليل من فکر مي‌کنم کە اکثريت جامعە باورمند هستند کە اين حاکميت اصلاً نمي‌خواهد بە اين‌ها آب بدهد. اگر مي‌خواست کە اصلاً آب منتقل نمي‌کرد و اين اينگونه تفسير کردند کە اين دولت خواهان کوچاندن و از بين بردن اين ملت است. بە همين دليل شعار «کلاً کلاً لا تعجيل» هم مي‌شنيديم، يعني جامعە، ملت، مردم متوجە‌اند حول و حوش اين برنامە ها چه مي‌گذرد؟ چە اتفاقي دارد مي‌افتد؟ اصلاً حاکميت چه مي‌خواهد؟ در طول اين مدت چە کردە است؟ ما نمي‌توانيم فعاليت نويسندەها و شعرا را ناديدە بگيريم. شعرا کە واقعاً نقش بسيار بالايي داشتند و بە همين دليل ما شاهد اين بوديم کە حاکميت قهوەخانەي نورس در اهواز را آتش زد و چندين نفر آنجا سوختند و کشتە شدند. بە همين دليل ما امثال ستار صياحي را مي‌بينيم کە زير شکنجە کشتە مي‌شود، يا ديگر شعرا، ناصر و ديگران. بە همين دليل نقش بسيار بسيار موثري داشتند.

ما نمي‌توانيم فراموش کنيم کە احزاب سياسي عرب بە مدت بسيار بسيار طولاني سر قضيە‌ي انتقال آب و آسيب‌هايي کە متوجە مردم خواهد شد نوشتند و برنامە اجرا کردند و مصاحبە کردند و همەي اين مسائل دست بە دست هم داد تا ملت بە خيابان‌ها بريزند. طبيعتاً همەي ما مي‌دانستيم اين خيزش بە نتيجە نخواهد رسيد، چون دولت تحت هيچ شرايطي خواهان تغيير سياست‌هاي عرب‌ستيزانەي خودش نيست، خواهان اين نيست کە آب مثلاً از يزد بە کاشان و قم و اصفهان بە اهواز و مناطقش برگرداند و بە شکل بسيار خشني برخورد کرد و جاهاي ديگر هم همراهي نکردند. اين باعث شد کە نيروهاي امنيتي از مناطقي کە در آنجا آب از آب تکان نخوردە به اينجا بياورند؛ انگار ما در شبە‌جزيرەهاي متفرقي زندگي مي‌کنيم. واقعيت امر اين است کە بعضي وقت‌ها اين حس بە انسان دست مي‌دهد کە اصلاً از لحاظ روحي و رواني کشور تجزيە شدە است، اما فراموش نکنيم کە آن ندايي کە از تبريز بلند شد، آن اعتراضاتي کە در کرمانشاە شکل گرفت، در سقز، در ايذە و يکي دو نقطەي ديگە از مناطق لورنشين، اين‌ها همە اين اميد را داد کە چنين ظرفيت‌هايي وجود دارد و ما در آيندە مبارزاتمان را با همديگر هماهنگ بکنيم. در غير اين صورت تنهايي نە تورک‌ها توان تغيير دارند نە خود فارس‌ها مي‌توانند تغيير ايجاد کنند نە ما عرب‌ها؛ و اين مي‌طلبد کە احزاب سياسي، نويسندگان، شعرا، فرهيختگان، کساني کە دلسوز اين آب و خاک‌اند دست بە کار شده و اين زمينەها را بسازند و محيا کنند. خشم عمومي از حاکميت وجود دارد ما نمي‌توانيم انکار کنيم. شما اگر بخواهيد دادەها را نگاە بکنيد چە از لحاظ داخلي و چە از لحاظ منطقەاي، چە از لحاظ بين‌المللي، چە از لحاظ اقتصادي و چە از لحاظ سياسي حاکميت در سراشيبي فروپاشي است، اما تنها چيزي کە تا اين لحظە مانع شده يک دودلي است که وجود دارد. طيف رسانەاي حاکميت کە در خارج از کشور مستقر است، دارد‌ صبح تا شب تبليغ مي‌کند کە اگر جمهوري سلامي نباشد ايران ال مي‌شود ايران بل مي‌شود و ما ديديم کە تمام حرفهايشان کذب است. بە دليل اينکە به اين اعترضات با سرب داغ پاسخ داده شد در هيچ يک از شعارهاي ملت عرب بە غير از حاکميت، بە هيچ طيفي بە هيچ ملتي بە هيج مردمي نە توهين شد نە شعاري دادە شد و همين قضيە‌ي همنوايي، همگرايي در مناطق ديگر هم ثابت کرد کە  کە اين پتانسيل وجود دارد.

همە مي‌دانيم وابستگان نظام رسانەهاي بسيار طويل و عريضي در اختيار دارند و مافياي رسانەاي فارسي‌زباني کە در خارج از کشور اکثر رسانەهاي پر ببينندە را در اختيار گرفته است، همان شعار حزب بعث سوريە را بە نحوي ديگر سر مي‌دهند. آنجا هم مي‌گفتند يا بشار اسد مي‌ماند يا ما سوريە را ويران مي‌کنيم. اين‌ها هم مي‌گويند اگر حال خميني يا جماعت اسلامي نباشد ايران ويران مي‌شود، فلان مي‌شود بهمان مي‌شود. ولي واقعيت امر اين است کە هر اتفاقي قرار باشد بيفتد توسط خود حاکميت مي‌افتد. من بر اين باورم کە نوع مبارزە را حاکميت بر مردم تحميل مي‌کند. اگر مردم چندين و چند مرتبە بە صورت مسالمت‌آميز نتوانند اعتراض‌شان را بيان کنند و اعتراض‌شان با سرب داغ پاسخ داده شود، خب طبيعتاً تغيير رويه مي‌دهند. راهي جز اين نيست و ما شاهد اين قضيە خواهيم بود خواهي نە خواهي با توجە بە اين کە چند هفتە است از قضيە‌ي بي‌آبي و آن اعتراضات گذشتە آيا فکر مي‌کنيد اتفاق خاصي افتادە است؟ حاکميت آب را باز کردە است؟ خير حاکميت سد گوتفند را باز کرد، يک قسمتي آب جاري شد فقط براي فيلم گرفتن، آبي کە جاري شد آب شور بود! حاکميت چيزي در حدود بالاي دو هزار و اندي نفر را بازداشت کرد، کساني کە خودجوش مردم را جمع مي‌کردند. حاکميت خيلي‌ها را کشت. دست بە دامن علماي دين شد، دست بە دامن حشدالشعبي شد و با ترفندهاي گوناگون اين ملت را سرکوب کرد. بە نظر شما در آتي، در آيندە خب جامعە اگر بخواهد حقش را مطالبە کند و اينگونە جواب بگيرد آيا تغيير رويە نخواهد داد؟ موضوع اين است کە مسأله‌ي آب متأسفانه مسأله‌ي بسيار بسيار بغرنجي است. دوستان فراموش نکنيد کە در منطقەي ما شايد بە جرأت مي‌توان گفت کە مردم يا کشاورز هستند يا دامدار. يکي اين کە بە دليل آن شرايط آموزش و پرورش، آشنا نبودن کودکان با زبان فارسي ما افت تحصيلي بالايي داريم. عرب‌ستيزي، تبعيض سيستماتيک و سياست تغيير جمعيتي هم از سوي حاکميت درحال اجراست. يعني اگر کسي کە هم سوادي داشتە باشد، مدرکي هم داشتە باشد، استخدام نمي‌شود. تنها منبع درآمد اين مردم کشاورزي و دامداري است. تعدادي کثيري هم داريم کە به کويت يا بحرين و کشورهاي حاشيە خليج رفتند آنجا امرار معاش و زندگي مي‌کنند. وقتي آب را از اين جامعە بگيريد در واقع تنها منبع درآمدشان را گرفته‌ايد. ديگر هيچ چيزي ندارند. نيمي از دامداران ما کارشان پرورش گاوميش هست و گاوميش هم فقط تقريباً ميشە گفت در منطقەي ما بە شکل بسيار زيادي وجود دارد، تالاب‌ها محل اصلي زندگي اين حيوان است. گاوميش بە دليل نبود غدد تعرق احتياج بە آب دارد، اگر آب نباشد مثل اين است که حيوان با سوختگي پوست مواجە مي‌شود، اصلاً پوستش کندە مي‌شود و شروع مي‌کند بە کورشدن و بعد از آن تلف خواهد شد. اين حيوان بە قدري نزد مردمان عرب عزيز است کە ذبحش نمي‌کنند. همەي اين قضايا دست بە دست هم مي‌دهند، وقتي آب نباشد طرف نمي‌تواند کشاورزي کند، دامش از بي‌آبي مي‌ميرد، خودش، زنش، بچەاش مشکل آب دارد. در اين وضعيت کرونا هم کە مي‌گويند حتماً بايد مدام دست را شست و تميز کرد، اصلاً امکان ندارد چنين پروتکلي را در منطقه‌ي ما يا سيستان و بلوچستان رعايت کرد. بە همين دليل ما الان شاهد جولان‌دادن کرونا در اين دو منطقە هستيم. بعد حکومت اعلام مي‌کند که مردم رعايت نمي‌کنند، تجمع مي‌کنند و فلان مي‌کنند! نيست چنين چيزي، بلە عدەاي هستند، براي عاشورا و فلان نذر دارند و اعتقاد دارند اگر بە نذرشان پايبند نباشند بلايي سرشان مي‌آيد! انسان‌هاي مذهبي از روي سادەدلي‌شان در مراسم عاشورا شرکت مي‌کنند ولي قضيە اصلاً ربطي بە عاشورا ندارد. اين وضعيت کرونا بيشترين ضربات را در بلوچستان و منطقەي ما دارد وارد مي‌کند. بە اين دليل کە حتي نمي‌توانند دست و صورتشان را بشورند، آب شربي وجود ندارد، آبي کە در لولەهاست آب فاضلاب است. شما دقت کنيد در خود اهواز کە سعي مي‌کنند هميشە مقداري آب جريان داشته باشد، در کارون بە خاطر تبليغاتشان مي‌گويند که آب جريان دارد اما واقعيت امر اين است کە پساب شرکتهاي موجود در آنجاست و يک مقدار اندک آبي کە خودشان جاري مي‌کنند. يعني آب کارون نە قابل شرب است، نە قابل استفادە براي استحمام و نە حتي قابل شرب براي دام. وضعيت بسيار بغرنج است. هم‌وغم زندگي بە جاي خود، وضعيت کرونا هم بە جاي خود، اما عدم پاسخگويي حاکميت و آن نگاە غير دمکراتيک همە مردم را به يک حالت غيرقابل تحمل سوق داده و مي‌توان گفت که جامعه به مرز انفجار رسيده است. آنجا اما چارەاي ندارند بە اين دليل کە هم توانايي‌هاي خودشان را مي‌بينند هم توانايي‌هاي حاکميت را، و مي‌بينند صدايي نيست کە با آنها هم صدا شود. قبلاً ما مي‌شنيديم خيلي از مفسرين سياسي مرکز مي‌گفتند اگر جايي اعتراضي بشود کافي است 3-4 روز ادامە پيدا کند تا کل کشور را فرابگيرد، دە سال است که اهواز پيشتاز مبارزات است، از کارگري گرفتە تا آخرين خيزشي کە ريختن دو هفتە به خيابان ريختند و با آن سرکوب خشن دو هفتە ادامە پيدا کرد. اگر هم کليپ‌هاي منتشرشده و شعارهاي مردم گوش مي‌داديد کاملاً مسالمت‌آميز بود و متوجە مي‌شديد کە مردم چقدر بە بلوغ سياسي رسيده‌اند. اما متأسفانه بە آن شکل نبود، البته مجامع بين‌المللي خيلي دير بە اين قضيە ورود کردند و خيلي از رسانەهاي خارجي هم مدتي اصلاً ناديده گرفتند و در روزهاي آخر شروع کردند بە خبررساني از اين قضيە. طبيعتاً مسأله‌ي دولت جديد و دادوستدهاي پشت‌پردە روي اين قضيە تأثير دارد. ما در اين مسأله شکي نداريم ولي واقعيت امر اين است کە فرصت کاملاً مناسب بود. تمام رسانه‌هاي بين‌المللي بعد از يک سکوت و بي‌خبري تقريباً يک هفتەاي درخصوص آنچە کە در منطقەي ما مي‌گذشت، مجبور شدند کە گزارش تهيە بکنند، در موردش صحبت بکنند و با توجە بە اينکە مطالبە کاملاً مشخص و شفاف و يک مطالبەي حداقلي بود، فرصت مهيا شد کە مردم مناطق ديگر بە اين خيزش بپيوندند؛ بر خلاف تبليغاتي کە مي‌شد! آقاي استاندار کە اعلام کرد اين اعتراضات اصلاً شکل نگرفتە و اين اعتراضات مربوط به گذشتە است و الان ويديوهايش را منتشر مي‌کنند، بعد از مدتي مجبور شد اصلاح بکند و گفت بلە اين‌ها يک مشت تجزيە‌طلبند! همان زمان کە ازهاري اعلام کرد اين صداها نوار است، همون سيستم هيچ فرقي نداشت، فرصت واقعاً مهيا بود. مردم عرب هزينەهاي سنگيني پرداخت کردند ولي متأسفانه به آن گونەايي کە ما مي‌خواستيم و فکر مي‌کرديم کە ديگران همدلي مي‌کنند، هم صدايي مي‌کنند و بە خيابانها مي‌ريزند چنين اتفاقي رخ نداد و همچنان مسأله‌ي بي‌آبي ادامە دارد. تا اين لحظە کە من دارم با شما صحبت مي‌کنم هيچ مشکلي را حل نکردند. دولت فقط بە تمام کشاورزان قول داد کە تمام خسارت‌ها را پرداخت مي‌کند. گفتند بيايد نميدانم سندهايتان را بياوريدکە چقدر کشت کرديد و فلان بکنيد و بهمان بکنيد. من چندين و چند مرتبە فکر مي‌کنم در جلسات متعدد خدمتتان عرض کردم کە اصلاً سندي براي مردم صادر نمي‌کنند کە شما الان با سند مطالبە بکنيد که اينقدر کشت کرديد! متأسفانه اين وضعيت بغرنج همچنان ادامە
دارد.

 آقاي کعبي مطالبه‌ي فدراليزم در شرايط کنوني ايران يک مطالبه‌ي هويت‌محور هست که بيشتر مليت‌هاي تحت تبعيض اين مطالبه را دارند. حزب شما هم از جمله احزابي به شمار مي‌رود که فدراليزم را قبول کرده است. مي‌خواهم از شما بپرسم اينکه چطور امکان دارد يک جرياني که اساس جهان‌بيني آن بر اساس تفکرات چپ است به اين مطالبه وقع بنهد؟

تعريف از چپ، مقوله‌اي است قابل بحث و اينکه در يک جامعه‌ي مشخص، چپ چيست و کدام بخش از نيروها را در برمي‌گيرد، سؤال مهمي است و ما با پاسخ‌هاي متفاوت و گوناگوني روبرو هستيم. اما اگر از تعريف تاريخي و طبقاتي چپ صحبت مي‌کنيم که شايد منظور اين است، بله به عنوان يک سازمان چپ، از نظر ما پروژه‌ي برقراري يک سيستم مبتني بر عدالت اجتماعي و برابري با پرداختن به تقسيم ثروت و نفي استثمار و رفع تبعيض طبقاتي پيوند مي‌خورد که خود از مراحل مختلفي عبور مي‌کند و نيازمند دارابودن شرايط و زمينه‌هايي است که بر بستر آنها اين امر صورت مي‌گيرد؛ لذا ياري رساندن به تأمين اين شرايط لازم را از جمله وظايف خود مي‌دانيم. اما در اين راه موانع و مشکلات بسياري وجود دارند که بدون حل آنها، تأمين برابري واقعي و رفع استثمار اگر نگويم غيرممکن که بسيار پيچيده و مشکل به نظر مي‌رسد.

استثمار، مسئله‌اي محوري و مرکزي است و رفع آن، هدف محوري جهان‌بيني ماست. منتها اين ايده و فکر از نظر ما معتبر و درست، به اين سادگي و از شب به صبح قابل تحقق نيست و تأمين نمي‌شود بلکه از يک مسير بسيار پيچيده، بە ويژه در جامعه‌اي مانند ايران گذر مي‌کند که مشکلات خودش را دارد که در لابه‌لاي سؤال و پاسخ‌هاي داده شده‌ي قبلي مستتر است.

جامعه ما از بسياري جهات ديگر از معضلات معيني چون ستم ملي رنج مي‌برد. از نظر ما مبارزه براي رفع ستم ملي، نه تنها نافي مبارزه عليه تبعيض طبقاتي نيست بلکه اتفاقاً در پيوند با هم قرار دارند. آن فکر که مي‌خواهد اين دو را در مقابل و در تناقض با هم قرار داده و ببيند نه کمکي به اين مي‌کند و نه به آن يکي ياري مي‌رساند. بنابراين تناقضي در برنامه و جهان‌بيني ما وجود ندارد، خاصه که حق تعيين سرنوشت را به رسميت مي‌شناسيم. اين به رسميت شناختن به معني تأييد هر تصميمي نيست اما بدان احترام مي‌گذاريم، براي آن مبارزه مي‌کنيم و در نهايت به رأي عمومي گردن مي‌نهيم. اين امر براي جنبش زنان و مبارزه عليه ستم جنسيتي هم صادق است. اتفاقاً ارائه‌ي پروژه‌اي براي رفع ستم ملي، رفع تبعيض جنسيتي و ديگر نابرابري‌ها مي‌تواند وحدت و يگانگي همه‌ي آحاد جامعه را براي برقراري يک نظام عادلانه فراهم کند و از اين منظر ما مبارزه براي رفع تبعيض طبقاتي، جنسيتي و مليتي را در يک راستا مي‌پنداريم. از طرف ديگر، همياري جنبش‌هاي طبقاتي، زنان و نيز جنبش روشنفکري و آزادي‌خواهي براي تحقق خواست‌هاي دموکراتيک و عادلانه‌ي جنبش‌هاي مليت‌هاي تحت ستم لازم و ضروري است.

در سؤال شما اما اين حکم وجود دارد که گويا فدراليزم براي سيستم آتي در ايران، به الزام برمبناي «هويت‌محوري» يا به زبان ساده‌تر، بر مبناي «ملي-قومي» خواهد بود. بسيار زود است که اين حکم صادر شود. بديهي است که هر نيروي سياسي فعال چه در عرصه‌ي جنبش‌هاي مليت‌ها و چه به طور کلي و عمومي، راهکار و نظرات خود را ارائه داده و پيشنهاد دهد، اما فدراليزم خيلي گوناگون است و تعريف‌هاي متعددي دارد، بگذريم که در آغاز هم فقط تعداد قليلي از جريانات، آن را مناسب جامعه‌ي ما ارزيابي مي‌کردند اما در مقايسه با 10 سال گذشته، خوشبختانه اين موضوع امروزه نه يک موضوع تجريدي و ذهني بلکه يک راهکار مشخص است که هر روز و بيش از روز پيش، از يک طرف حاميان بيشتري را با خود دارد و از طرف ديگر حتي در ميان مخالفان آن، بدبيني و گمانه‌زني‌هاي غيرواقعي در مورد آن به طور محسوسي کاهش يافته است.

امروزه کمتر جرياني را سراغ داريم که از يک طرف به مقوله‌ي «ساختار غيرمتمرکز» پرداخته و اعتقاد داشته باشد ولي شکل فدراليزم را در تناقض با اهداف عمومي خود بداند؛ چرا که انکار اينکه فدراليزم يکي از عاليترين شکل‌هاي «عدم تمرکز» است بسيار دشوار است، ولي من فکر نمي‌کنم تمامي کساني کە امروز فدراليزم را مي‌پذيرند و يا در آينده خواهند پذيرفت، همه به يکسان به خصلت و ماهيت و شکل اين فدراليزم رسيده باشند يا برسند. در واقع يک گوناگوني در درکي از فدراليزم وجود دارد و مي‌دانيم بنا به حوزه و عرصه‌اي که در بر مي‌گيرد با پاسخ و يا اَشکال متفاوتي روبرو خواهد شد. همچنين مقوله‌اي است که به اجبار تخصصي هم مي‌باشد چرا که حصول داده‌هاي معين در عرصه‌هاي معين را مي‌طلبد و اين به حدي از تخصص و تفحص و تحقيق که از حوصله و دايره‌ي احزاب سياسي خارج است، نياز دارد.

يک حزب سياسي، يک پروژه سياسي و يک آرمان سياسي دارد ولي چگونگي اجراي آن پروژه و يا متحقق ساختن آرمان مورد نظر آن، به بسياري از عوامل و شرايط بستگي دارد که از امروز نمي‌توان نه آن‌ها را به طور کامل شناخت و يا براي آنها راه‌حل ارائه نمود. مي‌خواهم بگويم علاوه بر هدف سياسي، يک سري کار کارشناسي لازم هست براي اينکه آن ساختار منطبق بر شرايط موجود پيدا شده و يا روي آن توافق و تفاهم صورت گيرد. ضمن اينکه ستون اصلي آن، اعتقاد و به رسميت شناختن آن حقي هست که از آن اسم برديم. در ضمن فدراليزم پديده‌ي جديدي است و ما به عنوان پروژه سياسي، تعريف خيلي عجيب و غريبي غير از چيزي که در کشورهاي پيشرفته درباره‌ي آن گفته شده است نداريم. کم و بيش مي‌توانيم حدس بزنيم که منظور چيست و چه ساختاري بيشتر در ايران با وجود مليت‌هاي گوناگون و تنوع جغرافيايي و خيلي فاکتورهاي ديگر که داريم، قابل پياده شدن است.

در کمتر از صد سال پيش وقتي کنگره حزب کمونيست در بندر انزلي گرفته شد در اسنادش يک واژه يا عبارت «اتحاد فدرالي» آمده ولي تعريف جامعي براي آن ارائه نشد، در حالي که ايالت و ولايت هم داشتيم. بعدتر اولين جريان سياسي، حزب توده بود در سال 1320 که از يک سيستم عدم تمرکز در ايران ياد مي‌کرد، بعد از آن هم حق تعيين سرنوشت در بسياري از محافل سياسي چپ و مترقي و کساني که به اين مقوله معتقد بودند در ادبيات سياسي و برنامه‌ها ديده شد ولي خود مقوله‌ي فدراليزم از نظر من مقوله‌ي جديدي‌ست که بسيار گسترش پيدا کرده است. اين را به فال نيک مي‌گيرم منتهي دريافت يا درک از آن هنوز يکسان نيست و از آن فراتر، فرم و نوع مطلوب براي جامعه‌ي مشخص ما هنوز قطعيت نمي‌تواند پيدا کند چون همانگونه که گفتم به بسياري از داده‌ها نياز است حتي چه بسا در مناطقي ويژه، فرم و نوع آن با ديگر مناطقي، متفاوت باشد. به همين خاطر، اينکه فدراليزم به رسميت شناختن يک نوع از حق تعيين سرنوشت مي‌باشد، درست و حق تعيين سرنوشت تنها يک شکل خاص ندارد. غالب کساني که به راه‌حل فدراليزم رسيده‌اند يا به آن فکر مي‌کنند، علي‌رغم اينکه نوع آن را تعيين کنند بر اين نکته واقف هستند که فدراليزم بيشتر يک ساختار و شکل حکومتي هست چرا که تقسيم قدرت و «اتحاد در تنوع» را تضمين مي‌کند. ولي آن چيزي که بيشتر مطرح و مهم هست خصلت دموکراتيک فدراليزم هست و اين ساختار فدرال که فکر مي‌کنيم منطبق با وضعيت ايران هست، هرچه دموکراتيک‌تر باشد، از نظر ما مطلوب‌تر هست و هر شکلي که داشته باشد هيچ تناقضي با برنامه کلي ما نخواهد داشت. اينکه به لحاظ سياسي يک جريان در يک مقطعي چه راه‌حلي را در راستاي حقي که به رسميت مي‌شناسد که حق تعيين سرنوشت هست پيشنهاد مي‌کند و در آن راستا پيشنهاد بکند اين هيچ تناقضي با برنامه‌ي عمومي ايجاد نخواهد کرد. مهم اين هست که بين اين گفته و عمل يک رابطه‌ي منطقي و واقعي وجود داشته باشد. ما در رفراندوم اقليم کردستان در عراق ديديم که متأسفانه بسياري از روشنفکران غيرکورد و حتي کورد، مسئله‌ي حق تعيين سرنوشت که حق طبيعي اين مردم هست را با مسئله‌ي حاکميت با رهبري دولت اقليم يا احزاب عمده‌ي آن و به ويژه رياست وقت اقليم گره کامل زدند و به بهانه‌ي اين گره‌خوردگي، رويکردي مغاير با ادعاي فکري و نظري خود در پيش گرفتند. در صورتي که اين دو در عرصه‌ي حقوق و پرنسيب، جدا از هم هستند. ما مي‌توانيم در يک رفراندوم، پاسخ منفي بدهيم و دلايل آن را توضيح دهيم ولي نمي‌توانيم تحت هر بهانه‌اي که باشد با حق و پرنسيب مراجعه به آراي عمومي مخالفت کنيم به شرطي که دموکراتيک و آزاد باشد. بودند جرياناتي که خيلي صريح ضمن اينکه به حق تعيين سرنوشت ملت خود وفادار بودند ولي به رفراندوم نه گفتند و بر اين باور بودند که شرايط سياسي به اندازه کافي مهيا نشده بود اين دو را نبايد با هم يکي گرفت، يکي حق تعيين سرنوشت هست که بايد به رسميت شناخته شود خارج از اينکه من نوعي يا آن سازمان چپ با آن توافق دارد يا نه و و دوم، پاسخ سياسي ما به شرايط مشخص و معيني که در آن قرار داريم.

مهم، رعايت حق تعيين سرنوشت است. شکل و يا پاسخ متفاوت، امري ديگر است. از نظر ما فدراليزم يک ساختاري است که بيشتر بر شرايطي که جامعه‌ي ايران امروز داراست منطبق است. پنجاه سال پيش اينگونه نبود و ممکن است سي سال ديگر هم اينگونه نباشد ولي فعلاً با همه‌ي شناختي که داريم و با همه‌ي جنب و جوشي که در ميان مردمان و مليت‌هاي مختلف در ايران داريم مي‌توانيم بگوييم که اين ساختار، ساختار مناسبي است. اينکه مضمونش چي هست و محتوايش چي باشد به پروژه‌ي سياسي‌اي برمي‌گردد که هر جريان ارائه مي‌کند. هر جرياني از زاويه‌ي برنامه‌ي خود مضمون و شکل و محتواي آن را پيشنهاد مي‌کند و در نهايت يک اجماع عمومي است که مي‌تواند شکل و مبناي آن را قطعيت بخشد و امروزه نمي‌توانيم با قاطعيت شکل و مبناي آن را پيش بيني کنيم چرا که بالاتر اشاره کردم به بسياري داده‌ها براي دادن حکم نهايي نياز است؛ و اين ميسر نيست مگر بر بستر همفکري و تبادل نظر و مشورت و بررسي همه‌ي جانبه‌ي تمام آن نيرو و جرياناتي که ضمن پذيرش کلي اصل فدراليزم، اَشکال و يا مبناهاي گوناگوني را پيشنهاد مي‌کنند. ممکن است در ايران فدراليزمي برقرار بشود که با همه‌ي آنچه که تجربه شده است، ضمن بهره‌گيري از آنها يا در برداشتن برخي خصوصيات و مختصات آنها، متفاوت باشد. متفاوت و اصلاً شايد از يک منطقه به منطقه‌ي ديگر تفاوت در نوع اداره‌ي فدرالي، خود را تحميل کند.

مهم اين است که در اساس مسئله توافق داشته باشيم. اينکه محتواي آن ساختار چه هست و آيا ارداه‌ي آن مردمان و مليت و جامعه را در محدوده‌ي فدرالي خود به رسميت مي‌شناسد يا نه؟ اينکه در آنجا چه سياستي پيش مي‌رود در جاي خود قابل بحث و بررسي است. در حال حاضر نقطه تقارن يا نقطه اجماع يا به هم پيوستن پروژه‌هاي سياسي در مرحله‌ي کنوني بسيار اهميت دارد، تا آنجايي که امکان دارد شفاف‌سازي بکنيم ولي نه آنقدر که به جاي پرداختن به موضوع اصلي، وارد يک سري جزييات بشويم که به زمان و تخصص و کنکاش و بحث و بررسي بيشتر نياز دارد.

اگر اجازه بدهيد نسبت به پرسش شما از آقاي کعبي، ملاحظه‌اي مطرح کنم.

شما در پرسشتان از آقاي کعبي مطرح کرديد که فدراليزم براي پاسخگويي به مطالبات اتنيکي مطرح شد. اما ما در اتحاد دموکراتيک آذربايجان هدف از تحقق فدراليزم را در درجه‌ي اول پاسخگويي به مسئله‌ي دموکراسي در ايران ارزيابي مي‌کنيم. فدراليزم به احتمال بسيار بالا، با صد سال سابقه‌ي استبداد سياسي در دوره‌هاي شاه و شيخ، مي‌شود گفت که تنها ابزار و يا وسيله‌ي گذار ايران به دموکراسي سياسي است. چون تنها شيوه‌اي است که تقسيم قدرت سياسي را در نهاد خود دارد. وقتي فدراليزم به مثابه ابزاري براي گذار به دموکراسي سياسي در ايران تلقي مي‌شود، آنگاه همه‌ي خلق‌ها و از آن جمله خلق فارس نيز براي گذار به دموکراسي به فدراليزم تکيه مي‌کنند. حال اينکه فدراليزم راه‌حلي براي مسئله‌ي ملي در ايران نيز هست. اما در ايران خلق فارس مسئله‌ي ملي ندارد اين تنها خلق‌هاي غيرفارس هستند که در درجه‌ي دوم از فدراليزم براي تحقق آمال ملي خود بهره خواهند جست. بنابراين از نظر ما، فدراليزم عمداً براي تحقق دموکراسي سياسي در ايران به کار گرفته مي‌شود و اين کارکرد خود به خود به حل مسئله‌ي ملي در ايران نيز راه مي‌برد.

من با تأييد نکته آقاي شاملي عزيز در مورد پايه و مبناي فدراليزم، چون نخواستم طولاني صحبت کنم به دو نکته اشارە کنم که من آگاهانه وارد تعريف پايه و مبناي فدراليزم نشدم همانطور که به درستي از نظر من، در پلاتفرم 14 ماده‌اي «همبستگي براي آزادي و برابري در ايران» هم آگاهانه بدان نپرداختيم؛ چرا که همانگونه که در پاسخ به سؤال سوم در مورد اينکه (آيا دفاع از فدراليزم با جهان‌بيني ما تفاوت داد يا نه؟) توضيح دادم ما به داده‌هاي بسياري براي تعيين مباني و شکل فدراليزم نياز داريم و به تنهايي يک موضعگيري سياسي نيست بلکه دايره و حوزه‌اي از تخصص و تحقيق و بررسي و … را در برمي‌گيرد. نکته دوم و خارج از مباني و شکل فدراليزم، محتواي آن است که با برنامه و پلاتفرم عمومي قابل توضيح است. محتواي دموکراتيک به معناي عام کلمه، اهميت پايه‌اي دارد چرا که شکل و يا فرم، به تنهايي بيانگر يا ضامن دموکراسي نيست.

 آقاي شاملي بعد از موضوع قره‌باغ علي‌الخصوص بعد از سفر اردوغان به آذربايجان و خواندن آن شعر معروف، موضوعي مطرح شده که اين جهان فرهنگي تورکي که قفقاز را به آنادولي متصل مي‌کند کم کم به يک جهان سياسي تبديل مي‌شود. اين مسئله چقدر به واقعيت نزديک است و اگر امکان دارد تأثير اين مسئله بر تورک‌هاي آذربايجان ايران را مورد بحث قرار دهيد؟

شکل‌گيري اتحاديه‌هاي متفاوت در تمامي دنيا همواره هم در سطح بين‌المللي و هم در سطح منطقه جريان داشته است. در سطح جهان سازمان ملل وجود دارد که عموماً به خاطر همکاري‌هاي نزديک و سامان دادن به مسائل در جهان هست و همچنين اتحاديه‌اي به نام اتحاديه‌ي عرب که کشورهاي عربي با هم همکاري مي‌کنند و اتحاديه‌هاي سياسي اقتصادي در شرق و غرب بين کشورهاي آسيايي و آمريکايي. بنابراين نزديکي ترکيه و آذربايجان يعني دو کشور عمدتاً تورک چيز عجيبي نيست. در جنگ قره‌باغ نيز اين همبستگي به صورت وسيعي به چشم خورد و اين البته دولت يونيتار ايران را آزار مي‌داد چون جمعيت کثيري از ايران را تورک‌ها تشکيل مي‌دهند و اين جمعيت خواهي نخواهي از نزديکي ترکيه و آذربايجان احساس خشنودي مي‌کند و نسبت به وضعيت اسارت‌بار خودش آگاهي بيشتري پيدا مي‌کند. حمايت مردم تورک از آذربايجان در جنگ دوم قره‌باغ براي دفع اشغال بسيار آشکار بود. مردم شهرها و روستاهاي مرزي با شعار و فريادهاي حمايت از سربازان ارتش آذربايجان در آن‌سوي مرز براي تقويت روحيه‌ي آنان تلاش مي‌کردند.

جنگ دوم قره باغ از نظر مصوبات سازمان ملل و مجامع بين‌المللي مشروع بود چون ارمنستان 20 تا 25 درصد از سرزمين‌هاي آذربايجان را اشغال کرده بود. با به هم خوردن توازن قدرت نظامي در بيست سال گذشته شرايط براي دفع اشغال فراهم بود. با آغاز جنگ به هر بهانه‌اي، بيرون راندن ارمنستان از آذربايجان قطعي بود. اين جنگ خواهي نخواهي در درون ايران يک روحيه‌ي را بهتري براي فعالين جنبش ملي در آذربايجان به وجود آورد. جنگ دوم قره‌باغ عملاً جنگ رهاشدن از اشغالگر بود و روحيه‌اي که به فعالين تورک در ايران مي‌داد جنگ رهاشدن از سلطه استعمار داخلي بود و عملاً در ايران براي تورک‌ها به يک نوع آگاهي سياسي راه مي‌برد و چون تظاهرات حمايتي از آذربايجان در جنگ قره‌باغ در تبريز و شهرهاي ديگر مشهود بود و همين تظاهرات از طرف رژيم سرکوب مي‌شد. با اين وجود در بين خلق ما در آذربايجان يک شور و هيجاني به وجود آورد که اين شور و هيجان براي نمايش وجود چنين جنبشي در ميدان يک حرکت ميداني محسوب مي‌شد و اين در شرايطي بود که سرکوب وسيع در ايران مطرح بود. به بياني حمايت از ارتش آذربايجان نوعي صداي اعتراض در درون ايران عليه رژيم ايران هم تلقي مي‌شد، چون رژيم در اين جنگ از ارمنستان حمايت مي‌کرد.

 آقاي بليدەاي بحران آب يکي از ابربحران‌هاي منطقه‌ي بلوچستان است، آيا احزاب بلوچستان راهکاري براي اين بحران دارند؟

مسئله‌ي کمبود آب در بلوچستان يک مسئله‌ي تاريخي است و مي‌توان گفت در سده‌هاي اخير براي مردم بلوچ عادي بوده است. مشکل در بلوچستان کمتر مسئله‌ي آب آشاميدني بلکه استفاده کشاورزي بوده است. به همين دليل مردم بلوچ در استفاده از آب يک سيستم مناسبي براي تقسيم آب کشاورزي در جاهايي که کمبود آب بود داشتند که آب به اندازه‌ي کافي براي کارهاي کشاورزي براي همه‌ي جمعيت آن شهر و يا روستا باشد.

شما آب‌هاي زير زميني و آب‌هاي ژرف در بلوچستان را اسم برديد. مردم بلوچ در سده و يا شايد سده‌هاي قبل به اين امر واقف بودند و به همين دليل براي آب کشاورزي در کنار آب رودخانه‌ها از آب قنات نيز در شهرهاي بلوچستان استفاده مي‌کردند. برخي از اين شهرها بلوچستان بيش از 20 قنات داشتند. متأسفانه با توجه به اينکه زندگي مردم بلوچ در سال‌هاي اخير وابسته به دولت ايران بوده دولتي که به بلوچستان به عنوان يک مستعمره نگاه مي‌کرده و با مردم بلوچ به عنوان مردمي بيگانه رفتار مي‌کرده است. بيشتر اين قنات نه تنها تعمير نشده و نمي‌شوند بلکه خراب و ويران شدند. به همين دليل نيز در بلوچستان نه تنها مشکل آب کشاورزي هست هم اکنون مشکل آب آشاميدني نيز بوجود آمده است. اين در حالي است که کشورهاي همسايه‌ي ما با بلوچستان که در آن‌سوي دريا مشکل آب داشتند مشکل آب خود را حل کردند. کودکان بلوچ براي تأمين آب آشاميدني با تمساح مواجه مي‌شوند. ايجاد اين مشکل نيز در راستاي ستم ملي است که حاکميت ايران براي ما مردم بلوچستان ايجاد کرده است.

بلوچستان منطقه‌ي غني از لحاظ منابع طبيعي است، آب‌هاي ژرف هم يکي از اين منابع است که طبق گفته‌هاي مقامات رژيم مي‌تواند آب آشاميدني بخش بزرگي از مردم ايران را تأمين بکند. اين براي همه ثابت شده است که هر کاري حاکمان ايران در بلوچستان تا هنوز انجام دادند در جهت خرابي بوده است تا آباداني. مسلماً اگر آب بلوچستان را استخراج بکنند همانند ديگر منابع بلوچستان بر عليه مردم بلوچستان استفاده مي‌شود و مسلماً تنها خرابي چنين کارهايي براي مردم بلوچستان مي‌ماند؛ به ويژه محيط زيست بلوچستان تخريب مي‌شود. مردم بلوچستان مي‌دانند که با حاکميت دولت ايران بر بلوچستان در دو رژيم پهلوي و جمهوري اسلامي ايران درياي بلوچستان نه تنها به نفع مردم بلوچستان استفاده نشده و نمي‌شود که بر عليه مردم بلوچ براي تغيير جمعيتي بلوچستان استفاده مي‌شود. منابع آب آشاميدني بلوچستان نيز به نفع مردم بلوچ استفاده نمي‌شود بلکه بر عليه مردم بلوچ استفاده مي‌شود. وضعيت مردم عرب اهواز پيش روي ماست، بيشترين درآمد دولت ايران به شکل استخراج نفت از اين استان است اما براي مردم عرب فقط نتيجه سرکوب سياسي، فرهنگي، اقتصادي و فيزيکي بوده است و محيط زيست را در منطقه‌ي اهواز طوري خراب کرده است که براي مردم مشکل زيست وجود دارد.

ما به عنوان حزب مردم بلوچستان مي‌خواهيم که منابع طبيعي بلوچستان به شکلي استخراج بشود که به محيط زيست بلوچستان ضرر کمتري برسد و يا ضرر قابل جبران باشد. مخالف هرگونه استفاده‌ي رژيم ايران از منابع طبيعي بلوچستان هستيم. به همين دليل با ديگر گروه‌هاي مترقي که خواهان برابري ملي و فرهنگي هستند متحد شديم که رژيم کنوني سرنگون شود تا مردم بلوچ با ديگر ملت‌ها بتوانند از توانمندي انساني خود و طبيعي سرزمين طوري استفاده بکنند که براي اين نسل مناسب باشد و براي نسل‌هاي بعدي و محيط زيست نيز سبب مشکل نکند.

 آقاي فاضلي اين مدت اخير يک بحثي از طرف جامعه عرب‌ها مطرح شد که يک ژينوسايد فرهنگي بسيار وسيع به قدمت صد سال در اقليم اهواز در جريان است و بايد اين ژينوسايد محکوم بشود و تلاش کنيم آثار اين ژينوسايد را از بين ببريم. اما از طرف ديگر موضوعات ديگري مطرح مي‌شد و ادعا مي‌شد اين بحثي که عرب‌ها مطرح مي‌کنند در واقع نوعي حمله‌کردن به هويت همسايگان‌شان به خصوص لورهاست. اين مسئله چقدر به واقعيت نزديک است و آيا امکان همزيستي بين لورها و عرب‌ها وجود دارد يا نه؟

قضيه‌ي ژينوسايد فرهنگي قضيه‌اي نيست که مختص عرب‌ها باشد، اين قضيه را در سراسر ملت‌هاي غيرفارس شاهد هستيم. همانطور که اين سياستها در آذربايجان، ترکمن صحرا، کوردستان، بلوچستان و حتي خود لورستان اجرايي مي‌شود در منطقه‌ي ما هم طبيعتاً وجود دارد و سرمنشأ تمام اين مسائل همان برنامه‌اي است که تحت عنوان يک ملت يک زبان و يک پرچم از دهه‌ي بيست ميلادي شروع شد و تا به امروز ادامه دارد و طبيعتاً آسيبهاي فراواني به عرب‌ها در اين قضيه وارد شده که در سالهاي اوايل سلطنت رضاخان حتي استفاده از محدود راديوها در مناطق ما ممنوع بود و اگر کساني راديو بغداد يا کويت يا صداي قاهره گوش مي‌دادند به شکل بسيار خشني با مسئله‌ي زباني و فرهنگي برخورد مي‌شد. اما در رابطه با اينکه جنبش ملت عرب براي احقاق حقوق خودش در تضاد با ديگر مليت‌ها باشد من اين را متصور نيستم. به اين دليل که ما خودمان قربانيان اين سيستم هستيم و تحت هيچ شرايطي اين وضعيت را براي ديگران هم نمي‌خواهيم اما شيطنتهايي هست که طبيعتاً توسط حاکميت اعمال مي‌شود و روي آن مانور داده مي‌شود.

در خصوص سؤال اول در رابطه با تقسيمات استاني بايد گفت که اين مسئله تنها شامل حال بلوچ‌ها نبوده و نسبت به عرب‌ها هم صحت دارد. کلاً نگاه مرکز به حاشيه يک نگاه امنيتي بوده و تمام اين تقسيماتي که شکل گرفته و جاهايي از سرزمين‌هاي عرب که متعلق به خوزستان است را به مناطق ديگر واگذار کرده‌اند و بعضي از مناطقي که به ما مربوط نمي‌شود را به اين قسمت الحاق کرده‌اند. اين تداخلات را به وجود آوردند که در آينده بتوانند از آن بهره‌برداري کنند. من فکر نمي‌کنم در آينده به مشکل بربخوريم. با توجه به اينکه ساليان سال ما با لورها و بختياري‌ها زندگي کرديم، حتي معادلات سياسي مشترک داشتيم، احزاب مشترک داشتيم، از حزب سعادت و شيخ اسعد چنين اعتلافاتي بين خود قشقايي‌ها و لورها براي جلوگيري از سياستهاي رضاخان شکل گرفته بود که متأسفانه با اعمال نفوذ بريتانيا اين سياست‌ها هم شکست خورد. و در کل اين مسئله‌اي که مطرح شد تنها مختص به ما نيست و در تمام مناطق غيرفارس شکل گرفته است ولي من فکر مي‌کنم با تمام امکانات حاکميت از رسانه و پول و سرمايه و سازمان‌هاي امنيتي و اتاق‌هاي فکري که در اين زمينه کار مي‌کنند ايمان دارم که مردمان ايران باهوش‌تر از اين حرف‌ها هستند و اگر روزي انقلابي شکل بگيرد و تغييري به وجود بيايد دشمن اصلي را فراموش بکنند و مشغول مسائل ثانوي باشيم. تمامي ملت‌هاي غيرفارس، تاريخ و زبان و جغرافياي مشخصي دارند؛ درست است که حکومت‌هاي پهلوي و آل خميني و اسلامي در اين مسائل دست بردند ولي در اسناد و آرشيوي که مربوط به دوره زنديه و قاجاريه و اول سر کار آمدن خاندان پهلوي است همه اين‌ها موجود است. اين يکي از شيطنت‌هاي حاکميت پهلوي و جمهوري اسلامي است که باعث دردسر شده و بعضي‌ها اکنون روي آن مانور مي‌دهند و صحبت مي‌کنند ولي واقعيت امر اين است که براي حق مالکيت ملت عرب هيچ ارزشي قائل نيستند. به اين دليل که شما اگر نگاه بکنيد که براي مثال ساکنان خروسيه نامه‌ برايشان فرستاده شده که اين منطقه را بايد تخليه بکنيد چون اينجا صاحب دارد، يا روستاهايي که در منطقه کيانشهر بود که چند سال پيش باعث درگيري شد و بنياد مستضعفان ادعاي مالکيت مي‌کرد. يا کيانپارس يا سيد خلف و بسياري از مناطق ديگر که هيچ ارزشي براي حق مالکيت آن قائل نيستند و در تهران مناطق را خط‌کشي و بين خودشان تقسيم مي‌کنند و بعد از مدتي کساني پيدا مي‌شوند که ادعاي مالکيت مي‌کنند و شما بايد آنجا را ترک کنيد. در صورتي که اين مردم جد اندر جد در آنجا کار و زندگي مي‌کنند و کشاورزي مي‌کنند و زادگاهشان هست. اما متأسفانه در زمان شاه اين زمين‌ها را بين ارتشيان و نظاميان و وابستگان خودشان تقسيم مي‌کردند و در حال حاضر همين کار توسط جمهوري اسلامي به اسم جانباز و خانواده شهيد و اسرا و…. صورت مي‌گيرد که بسياري از اين‌ها اصلاً متعلق به اين مناطق نيستند و عرب نيستند و خيلي‌ها لور لورستان يا جاهاي ديگر هستند که از حاکميت سند گرفتند و ادعاي مالکيت مي‌کنند. متأسفانه اين مشکلات را به وجود آوردند و طبيعتاً اين گونه مسائل باعث اختلاف مي‌شود. من فکر نمي‌کنم خيلي مهم باشد، با توجه به اين که ساکنين اين مناطق کساني نيستند که در چند سال گذشته به آنجا آمده باشند و اکثراً جد اندر جد آنجا بوده‌اند و هيچ سندي و هيچ نيرويي نمي‌تواند آنها را جابجا کند. اما باعث يک سري مشکلات مي‌شود که ما در حال حاضر اين مشکل را در حميديه به خصوص روستاي حاج حسن داريم که پنج هزار هکتار را در اين منطقه از کشاورزان به اسم جانبازان مصادره کردند و به يک عده‌اي از يزد و کرمان و… تحويل دادند. اين مسئله باعث تنش مي‌شود و خواهد شد و احتمال دردسر بيشتر هم هست. همين برخورد را در شعيبيه دارند و باز يک مقداري از زمين‌هاي زراعي کشاورزان را که متصرف شده‌اند به کسان ديگري واگذار کرده‌اند که اصلاً عرب نيستند و ساکن اين مناطق نبوده‌اند.

زمين‌هاي طرح رهبري را اگر در نظر بگيريد باز همين مشکلات را دارند و به اسم مناطق جنگي و مين‌گذاري‌شده اجازه‌ي بازگشت به ساکنان اين مناطق را نمي‌دهند ولي تعداد کثيري از اين زمين‌ها را بين خودشان تقسيم کردند و اين تقسيمات و واگذاري‌ها براب طرح‌هاي به اصطلاح ملي هستند که زمين‌هاي مردم عرب را متصرف مي‌شوند. يعني يک قسمتي از اين زمين‌ها توسط خود حاکميت و زيرمجموعه‌هاي آن تصرف مي‌شود و يک قسمت ديگرش به وابستگان نظام به اسم جانباز و شهيد و خانواده اسرا و بسيج و… واگذار و مصادره مي‌کنند. اينها طبيعتاً در آينده يک سري مشکلات به وجود خواهد آورد به اين دليل که اين زمين‌ها را با زور اسلحه از مردم گرفتند.

اما در رابطه با مطالبه‌ي حق عرب‌ها و هويت‌طلبي و برابري‌خواهي و اعتراضشان و در رابطه با ژينوسايد فرهنگي و زباني که باعث بشود آسيبي به ديگران وارد شود، خير من چنين احتمالي را وارد نمي‌بينم. در طول قرون گذشته در اين منطقه يهودي‌ها و ارمني‌ها و فارس و لور بدون اينکه براي هم مشکلي ايجاد کنند زندگي کردند. اما متأسفانه همانطور که گفتم حاکميت کنوني يک سري بازي‌هاي خبيثي را شروع کرده که به شکل بسيار عريانتري در حال اجرا و ادامه هست و اميدوارم در آينده توسط دادگاه‌هاي صالح اين مسائل حل و فصل شود.

 آقاي شاملي در فضاي سياسي علي‌الخصوص مرکزگراها مي‌گويند که اگر حاکميت مرکز باقي نماند کوردها و تورک‌ها همديگر را خواهند کشت! آيا شما هم اينگونه فکر مي‌کنيد؟ و مي‌خواهم به عنوان يک فعال تورک از شما بپرسم که آيا شما راهکاري براي شهرهايي که ترکيب جمعيتي در آنها کورد و تورک هست داريد؟

سؤال بسيار مهمي هست. اين سؤال فقط در ارتباط با مناسبات دوجانبه‌ي خلق تورک و کورد نيست. بلکه فکرکردن به چگونگي مناسبات خلق‌ها با همديگر در ايران پساجمهوري اسلامي يکي از آن مسائل بسيار حياتي است که بايستي با دقت به بحث و بررسي حول آن پرداخت. جريانات سياسي ناسيوناليستي در مرکز تلاش مي‌کنند با آگرانديسمان کردن، بعضي از اختلافات ميان جنبش‌هاي سياسي متعلق به خلقها در ايران را به مثابه ابزاري براي استمرار سياست استعمار داخلي استفاده کنند. اما جداي از جنجال‌هاي افراط‌گرايان مرکز، در تمرکز به ساختار مولتي‌اتنيک ايران، معظلات مبتني بر اين ساختارها را بايستي از هم اينک مورد بحث و بررسي قرار دهيم و راهکارهاي متناسب و دموکراتيک را براي استمرار همبستگي خلق‌ها در ايران معرفي کنيم.

به طور کلي من در ايران شهري را سراغ ندارم که شهري تک زبانه و يا تک مليتي باشد و حتي من اين ادعا را به جرأت مي‌توانم به شهرهاي ديگر جهان نيز تعميم دهم. بزرگ‌ترين شهر کلان و مولتي‌اتنيک ايران، تهران و در کنار آن کرج است. بعد مي‌رسيم به شهرهاي آذربايجان که بدون توجه به کميت گروه‌هاي اتنيکي، شهرهاي مولتي‌اتنيک هستند. دوستان در رابطه با مناسبات خلق لور با خلق عرب صحبت کردند که آنجا هم اين مسائل مطرح است، همچنان که دوست ديگر در مورد سيستان و بلوچستان مسائلي را بيان کردند. در نتيجه اين يک بحث اساسي در رابطه با مسائل داخلي ايران است که بايد کند و کاو شود و با استفاده از تجارب ديگر کشورهاي دموکراتيک راهکار درست و همه‌پسندي براي آن ارائه شود.

اگر به تاريخ مناسبات کوردها و تورک‌ها نگاه کنيم همه جوره حادثه‌اي را مي‌توانيم پيدا کنيم. اما حادثه‌ي بسيار مهم و مثبتي که در تاريخ مناسبات تورک‌ها و کوردها مي‌توان يافت، رفتار درايت‌آميز دو جنبش سياسي متعلق به خلق تورک و خلق کورد در سال 1324 بود که توانست به تأسيس دولت‌هاي ايالتي و محلي‌شان منجر شود. از نظر من، راه‌حل شهرهاي مولتي‌اتنيک و يا بهتر است بگويم تمامي شهرها در ايران مشارکت مستقيم و دموکراتيک خود مردم براي اداره‌ي شهرشان است. در اين رابطه تجارب بسيار گرانقدري در دنيا وجود دارد که مي‌شود از آن تجارب براي اداره‌ي شهرها توسط خود مردم آن شهر نيز بهره جست. به نظرم خودگرداني شگرد بسيار دموکراتيک و مناسب براي اداره شهر و روستاست. اين راه‌حل نبايستي تنها در ارتباط با شهرهاي آذربايجان و کوردستان مطرح باشد. بلکه تمامي شهرهاي موجود در مناطق مختلف ايران بايد که از اين مدل براي اداره شهر و يا روستايشان استفاده کنند. براي نمونه در آذربايجان فقط تورک‌ها زندگي نمي‌کنند و بجز تورک‌ها، ارمني‌ها، کوردها، گيلک‌ها و ديگران نيز در اين سرزمين زندگي مي‌کنند. اين وضعيت در شهرهاي کوردستان، بلوچستان، لورستان و يا اهواز نيز چنين است.

 ناسيوناليست‌هاي افراطي در هر منطقه‌اي، به دليل همان ديدگاه‌هايشان، هم بعضي از مسائل را بزرگنمايي مي‌کنند و در عين حال بزرگ‌بيني‌هايي را نيز با خود به يدک مي‌کشند و عملاً در ميدان سياست به تنش‌هاي بيشتر در ميان جنبش‌هاي موجود دامن مي‌زنند؛ حتي آن شيوه‌ي دموکراسي که ما براي تحقق‌اش در ايران تلاش مي‌کنيم، علي‌رغم جريانات سياسي مرکزگرا که دموکراسي از بالا به پايين را مد نظر دارند، شيوه تحقق دموکراسي کثرت‌گرا و پلوراليستي تحقق دموکراسي از پايين به بالاست. خود اين شيوه‌ي تحقق دموکراسي به ما مي‌گويد که شهرها و روستاها بايستي توسط مردم خود آنجا اداره و نمايندگي شود. اين يعني مشارکت نزديک مردم با سياست و مشارکت فعال و نزديک مردم با سياست خود از پايه‌هاي تعميم دموکراسي و عدالت اجتماعي در جامعه است. همچنانکه عنوان کردم براي اجراي اين ايده بايستي از نمونه‌هاي موفق کشورهاي ديگر مدرن دنيا نيز بهره جست.

طرف ديگر قضيه منش احزاب و فعالين سياسي در جامعه است. رفتارهاي غيرمتعارف، و حتي بشدت تنش‌برانگيز احزاب مي‌تواند به تنش در ميان جنبش‌هاي مختلف راه ببرد و از اين قبل نيز تنش ميان مردم در شهرها افزايش يابد و زمينه‌هاي تحقق ايده‌هاي دموکراتيک در اين مناطق را به سايه براند. براي نمونه ارائه‌ي نقشه‌هاي سياسي و يا ادعاهاي ارضي غيرلازم و حتي غيرضروري است. به نظر من اگر تنشي در حال حاضر در بين جنبش‌هاي کورد و تورک وجود دارد، تنشي است که سياست‌هاي بعضي از احزاب سياسي کورد آن را به ميدان آورده‌اند. سياستي که يک حزب سياسي را به آنجا کشانده است که مثلاً آذربايجان غربي را در مصوبات حزبي خود کوردستان اعلام کنند و اين ديدگاه بسيار خطرناک را در ميان مردم ببرند و آن را تبليغ کنند. ديدگاهي که در شرايط کنوني براي تمام مليت‌هاي موجود در جغرافياي کنوني ايران، به دليل افزايش تنش ميان مردم، به دليل سوءاستفاده رژيم از اين تنش، بسيار مضر و زيان‌بخش است. ما براي جلوگيري از اين تنش قطعنامه‌ي «حدود و صغور مرزي» را در کنگره‌ي مليت‌هاي فدرال به تصويب رسانديم و حل مسائل ارضي را به بعد از تشکيل دولت‌هاي ايالتي واگذار نموديم. به نظرم، آنچه براي همزيستي مسالمت‌آميز ميان خلق‌ها در ايران ضروريست، ترويج همبستگي ميان خلق‌ها براي برکناري رژيم جمهوري اسلامي جهت تحقق جمهوريت، دموکراسي، فدراليزم و عدالت اجتماعي در ايران پساجمهوري اسلامي است.

 آقاي کعبي ائتلاف بين احزاب مختلف مرتباً بە عنوان يک راهکار براي سقوط جمهوري اسلامي به شمار مي‌رود. شما همين الان در يک ائتلاف تحت عنوان «همبستگي براي آزادي و برابري در ايران» حضور داريد، آيا اين ائتلاف توانستە است در بطن مبارزات ايران تغييري ايجاد کند؟ و آيا اين راهکار را قبول داريد؟

در جوامعي مانند ايران و بنا به دلايل متعدد که فکر مي‌کنم نيازي به تشريح نداشته باشد، هيچ جريان و نيروي خاصي نمي‌تواند و قادر نيست به تنهايي مايهي تحول و تغيير باشد. اين نکته چه در مورد جريانات سياسي و چه جنبش‌هاي اجتماعي کنوني صادق است. پراکندگي ميان نيروهاي سياسي در همه‌ي طيفها و نحله‌هاي سياسي، ابعاد و دايره‌ي بسيار وسيعي دارد. اين واقعيت به همراه عدم پيوند جنبش‌هاي اجتماعي با همديگر، يکي از علل تعرضات و اجحافات رژيم در مقابل آنهاست. پراکندگي نيروهاي سياسي از يک طرف و عدم پيوند جنبش‌هاي اجتماعي از طرف ديگر، دو روي سکه‌ي يک ضعف مهم و عمده در تقابل و مبارزه با اين رژيم سرکوبگر است و به طريق اولي مانعي براي رهاشدن از بختک رژيم اسلامي به شمار مي‌رود.

چنانچه به جنبش‌هاي اجتماعي موجود بنگريم، نه جنبش کارگران و زحمتکشان و تهيدستان، نه جنبش زنان، نه جنبش‌هاي دانشجويي و روشنفکري و نه جنبش‌هاي ملي–دموکراتيک در ميان مليت‌هاي مختلف، به تنهايي قادر نخواهند بود توازن قواي کافي را براي دگرگوني و تغيير لازم در جامعه کسب کنند. بنابراين پيوند همه‌ي اين جنبش‌هاي محوري در جامعه‌ي ما و همکاري گسترده‌ي جريان‌هاي سياسي مختلف فعال درون آنها تا آنجا که امکان‌پذير باشد شرط لازم براي تغيير و سپس رسيدن به جامعه‌اي آزاد و دموکراتيک و مبتني بر عدالت اجتماعي است که ما به سهم خود براي آن تلاش مي‌کنيم و در اين راه، برداشتن گام‌هاي مشترک با هم‌پيمانان خويش در عرصه‌هاي گوناگون را ضرورتي و انکارناپذير مي‌دانيم.

با پذيرش واقعيتهاي فوق، ما از جمله سازمان‌ها و جريان‌هاي سياسي هستيم که همواره براي نزديکي، همراهي و همگرايي و همکاري و اتحاد پايدار جريانات سياسي فعاليت داشته و در همه‌ي کنگره‌هاي خود بر آن تأکيد نموده‌ايم. اما متأسفانه اين واقعيت تلخ را هم بايد پذيرفت که اتحاد و همراهي به مراتب سخت‌تر و دشوارتر از پراکنده‌شدن است. اتحاد و همراهي، نيرو و توان و بردباري و رواداري ويژه‌اي را مي‌طلبد که دريغا جامعه‌ي سياسي ما از آن به حد کافي برخوردار نيست. ساختن، بسيار دشوار و تخريب، آسان است. از طرف ديگر تجربه‌ي تلخ «همه با هم» در آستانه‌ي انقلاب ايران پيش روي ماست که بدون چشم‌اندازي روشن و بدون تضمين لازم براي احترام به ارزش‌ها و اصول پايه‌اي، متأسفانه ديديم که چگونه تحت عنوان يک صدايي، اين تحول عظيم ضداستبدادي و ضدسلطنتي به تاراج رفت. يا به زباني که رايج است مي‌دانستيم چه نمي‌خواهيم اما نمي‌دانستيم چه مي‌خواهيم. به همه‌ي اين‌ها بايد اضافه کرد که پايه‌ي هيچ ائتلاف و اتحادي نمي‌تواند نظرات و عقايد و مطالبات حداکثري و صد در صدي يک جريان سياسي باشد.

موارد فوق اين واقعيت را بازگو مي‌کنند که از يک طرف اتحاد و همکاري لازم است و از طرف ديگر لازمه‌ي استمرار اين اتحاد و همکاري و هم‌پيماني، داشتن حداقل تفاهم و توافق روي اصول و مباني عام اداره‌ي جامعه در آينده است. رابطه‌ي اين دو، يعني توافق در جهت‌گيري عمومي مبارزه با اين رژيم از يک سو، و از سوي ديگر تفاهم در اصول و مباني براي ساختن جامعه‌ي فردا، حد و يا محدوده‌ي اتحادهاي پايدار را تعيين مي‌کند. بدون اين پيوند و اين رابطه، همانگونه که تا کنون شاهد بوده‌ايم، حتي اگر اتحادي هم شکل بگيرد پايدار نخواهد ماند. مي‌دانيم که همه را زير يک چتر گردآوردن ممکن نيست. اما اين امکان وجود دارد که تا آنجا که ممکن است وسيع‌ترين نيروهاي هر يک از طيف و نحله‌هاي سياسي گرد هم آيند. اين امر کمک بزرگي به ائتلاف‌ها و همکاري‌هاي وسيع و فراگير آتي است چرا که ائتلاف‌هاي متعدد، بيشتر و با موانع کمتري نسبت به سازمان‌ها و احزاب به طور جداگانه با هم مي‌توانند همکاري نمايند.

 با اتکا به اين واقعيت و اين تجارب، ما، يعني مجموعه‌اي از احزاب و سازمان‌هاي مختلف توانستيم سنگ‌بناي نويني را در راستاي همکاري و اتحاد و ائتلاف گذاشته و به گونه‌اي عمل کنيم که نه تنها به ضرورت همکاري و اتحاد پاسخي داده باشيم بلکه از نگاه خود، آينده روشني را کم و بيش ترسيم نماييم. ما بر پايهي يک پلاتفرم 14 ماده‌اي گرد هم آمديم. علي‌رغم کمبودهايي، اين پلاتفرم با بيان واقعي شرايط حاضر، پاسخگوي بسياري از معضلات کلان و کنوني جامعه و بيانگر مباني پايه‌اي براي فردا مي‌باشد. ما در اين ائتلاف شرکت کرده و مشارکت داريم چون به چنين راهکارهايي اعتقاد داريم و فکر مي‌کنيم گامي ولو کوچک اما ضروري براي رسيدن به اتحادهاي فراگيرتر مي‌باشد. تجربه‌ي بيش از دو سال و نيم تشکيل «همبستگي براي آزادي و برابري در ايران» نشان داد که با تفاهم حول مباني لازم در پاسخگويي به وضعيت موجود مي‌توان علي‌رغم تفاوتهايي، با هم فعاليت مشترک سياسي نمود. ديالوگ دروني، تبادل نظر و رايزني، تلاش براي يافتن سازماندهي مطلوب از يک طرف و اتخاذ موضع سياسي مشترک در قبال عمده‌ترين اتفاقات سياسي و اقدامات معين از طرف ديگر، تاکنون نشان داده است که ما از ظرفيت معيني براي گسترش دايره فعاليتهاي خود برخورداريم.

نبايد فراموش کرد که در اين ائتلاف، ده حزب و سازمان سياسي مشارکت دارند. تفاهم در زمينه‌هاي مختلف کاري آسان نيست هر کدام از جريانات از سابقه و روش و نظر و نگرش متفاوتي نسبت به مسائل تشکيلاتي، سياسي و کار مشترک برخوردار است و اين کار ساده‌اي نيست. اعتمادسازي، رواداري و ديالوگ سازنده بر اين بستر مي‌بايست هرچه بيشتر پاگرفته و توسعه يابد. با توجه به همه‌ي آنچه که برشمرده شد، بله اين ائتلاف واقعه‌ي مهمي در عرصه‌ي ائتلاف و اتحاد است اما نبايد از واقعيت دور شويم، هنوز راه درازي در پيش است و براي اينکه به آنچه که شما در سؤالتان تغيير در بطن مبارزات ناميده‌ايد برسيم، مي‌بايست مراحل ديگري را طي نمود. از جمله اينکه اين ائتلاف چه از درون و چه در بيرون و با ديگر ائتلاف و اتحادها گسترش يافته و همزمان و يا به موازات، خود به اهرمي کم و بيش فراتر از اعضاي خود تبديل شود؛ يعني داراي تشکيلات و کارکرد معين سياسي باشد. شايد دوره‌اي براي قوام دروني لازم بود اما امروزه مي‌بايستي بر بيرون و برون متمرکز شد. مبارزه و مقاومت در جامعه جريان دارد و رو به گسترش است. زمينه‌ي همگرايي و همکاري براي سازمانيابي جنبش‌هاي اعتراضي و روند مبارزاتي بسي مناسب و آماده‌تر نسبت به گذشته است. بر نيروهاي مسئول است که با درس‌گيري از تمامي فعاليتهاي تاکنوني و با ارائه‌ي راهکارهاي مناسب، گام‌هاي مؤثر و هرچه بلندتري را در راه تحقق اهداف عادلانه و تاريخي جنبش‌هاي جاري در درون کشور ما بردارند.

 آقاي حسيني حزب دموکرات کوردستان ايران در تاريخ خودش دوراني دارد کە با فرقەي آذربايجان هم‌پيمان بودە است، من اين سؤال را از آقاي شاملي هم پرسيدم که اکنون مرکزگراها اين ادعا را مطرح مي‌کنند کە در صورت نبود حکومت مرکزي، کورد و تورک حتماً همديگر را خواهند کشت. شما براي همزيستي بين تورک و کورد چە راهکاري داريد؟

تشکر از آقاي شاملي کە جواب مناسبي بە سؤال شما داد و اين مسئلە را کە مطرح کردند؛ ببينيد در اين وضعيتي کە پيش آمده خود مرکزگراها کم بي‌تأثير نبودند؛ يعني تقسيمات جغرافيايي کە اکنون برقرار هستند. قبلاً هم کە دوستان بلوچ صحبت کردند، دوستان عرب صحبت کردند، اين تقسيمات جغرافيايي را بە صورتي طرح‌ريزي کردند کە اين مشکلات بماند. بە خاطر اينکە هميشە بگويند اين ماييم کە مي‌توانيم بين شما صلح برقرار کنيم، شما را تأمين کنيم، امنييت‌تان را برقرار کنيم و از اين طريق هر مليتي را با ترس از مليتي ديگر بە صورتي بە طرف خودشان بکشانند. اين مشکلات نتيجەي همان سياست قديمي يا صدسالەي اخير مرکزنشينان يا بهتر بگويم آناني است کە خواستار ايده‌ي يک دولت- يک ملت بودند؛ سياست آنها بودە و امروزە ما بايد روي اين موضوع متمرکز باشيم که چگونه از اين وساطت و در واقع از دوستي خالە خرسه‌اي کە اين‌ها در حال انجامش هستند رهايي يابيم.

در خصوص حزب ما، معمولاً احزاب و سازمان‌ها مي‌توانند در رفع مشکلات پيشنهاد دهندە بوده و نظراتشان را ارائه دهند. اين نمايندەگان مردم هستند کە نهايتاً بايد تصميم بگيرند کە اين مشکل و مخصوصاً مشکلاتي کە مربوط بە منافع ملت است بە چە صورتي حل و فصل شوند. ما بە عنوان حزب دموکرات کوردستان ايران همانگونه که اشاره کرديد از سابقەي خوبي در اين زمينه برخورداريم. ما براي رفع مشکلاتي کە ميان کورد و تورک مطرح است تجارب خوبي داريم. اين دو ملت در يک مقطع زماني بر سر برخي اصول اساسي به توافق رسيدند و بر مبناي همان اصول مشکلات موجود را حل و فصل کردند. ما معتقد هستيم کە از طريق برقراري فدراليزم و در اين سيستم است که حقوق تمام گروه‌هاي اتنيکي بە طور مشخص و مساوي در نظر گرفتە خواهد شد. منتها نکته‌ي مهم اين است که ما بايد اين مسئله را در آينده و در قانون اساسي‌اي که براي مناطق فدرالي نوشته خواهد شد بگنجانيم؛ اينکه بە چە صورت مي‌توانيم حقوق تمام ساکنين يک منطقە را از نظر سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي لحاظ و تأمين کنيم. اين امر به راحتي قابل اجراست چراکه تجارب بسياري در جهان مدرن وجود دارد و نخبگان اين دو ملت مي‌توانند از اين تجارب در جهت تعريف و تدوين يک سيستم حقوقي مناسب استفاده کنند. بنابراين ما در آينده مي‌توانيم طرح‌هاي قانوني‌اي را بر اساس حقوق برابر تدوين، تصويب و اجرا کنيم.

اما در حال حاضر يک مشکل اساسي وجود دارد، کساني هستند کە به صراحت مي‌توان گفت آلت دست مرکزگرايان‌اند و در پي ايجاد آشوب ميان مليت‌هاي همجوار در منطق مخلتف هستند. دليل اين امر هم به وجود آوردن نياز به ميانجي‌گري ملت غالب با مرکزنشيني است که خودشان درست کرده‌اند. همين ترسيم نقشه‌اي که اشاره شد، نقشه‌هاي دروغين و ادعاي مالکيت بر مناطق مختلف، توهين به زبان ملت همسايه و مسائل عامدانه‌اي از اين دست در همين راستا قرار دارد. هدف هم ايجاد همين مشکلات کنوني است تا در فرداي سرنگوني جمهوري اسلامي به جاي برقراري آرامش، جنگ و درگيري ايجاد بشود. اين مسئله در کنگرەي مليت‌هاي ايران فدرال در نظر گرفته شد که منجر به صدور قطعنامەاي شد. در آن قطعنامە بە صراحت گفتە شدە کە امروزە ما از ترسيم مرز و تعيين خطوط مرزي بە هيچ وجە استقبال نکرده و در اين امر دخالت نمي‌کنيم و اين وظيفەي نمايندگان مردم مناطق هست؛ هدف هم جلوگيري از وقوع اين مشکلات بوده است. همچنين هدف از تشکيل کنگرەي مليت‌هاي ايران فدرال تنها سرنگوني جمهوري اسلامي نبوده است، بلکە همکاري و مساعدت و دوستي بين ملت‌ها نيز مطرح بود تا اين ملت‌ها بتوانند در آيندەي سرنگوني جمهوري اسلامي در کنار هم براي درد مشترکشان چارەايي بي‌انديشند.

بلە قبول دارم اين مسئلەاي کە امروز وجود دارد بە عنوان يک مشکل بزرگ، يقەي همەي مليت‌هاي ايران را گرفتە است. همانگونه کە دوستان ديگر هم صحبت کردند در منطقەي بلوچستان هست، در منطقەي اهواز هست، در منطقەي کوردستان و آذربايجان هم هست، ولي بايد چارەاي انديشيد. من صحبت‌هاي آقاي شاملي را کە گوش مي‌کردم و دقيقاً با صحبت‌هاي ايشان موافقم و راە‌حل هم همين است. ما حکومت کوردستان را داريم، جمهوري کوردستان را داريم و همچنين جمهوري آذربايجان کە با هم تعامل داشتند. چندين سال و چندين دهه قبل از طريق گفتگو مشکلات را حل کردند، امروز هم همين کار امکانپذير است. حزب دموکرات و رهبريت اين حزب هم اين برنامه را در نظر دارد که در آينده در يک فضاي دموکراتيک و با محوريت نمايندگان و خواست و رأي و نظر مردم اين مشکلات حل و فصل شوند.

بنده معتقد هستم اگر دست همين کساني که در پي آشوب هستند تا منفعتي ببرند را کوتاه کنيم برقراري يک سيستم حقوقي برابر بين ملت‌هاي تورک، کورد،عرب و ساير ملت‌هاي ديگر بسيار آسان خواهد بود؛ اين نيازمند همکاري هست تا دست آن کساني که تا به امروز به عنوان حاکميت مطلق روي شانه‌هاي مردم ايران حکومت کرده‌اند کوتاه شود. اين امکان‌پذير است بە شرطي کە بە دموکراسي و تعيين حقوق مردم با نظر خود مردم معتقد باشيم.

 آقاي بليدەاي، ژئوپلتيک چابهار اين بندر را به يک مرکز بين‌المللي تبديل کرده است، از يک طرف هند در تلاش است آن را به دست آورد و از طرفي ديگر روسيه و چين، تأثيرات سلبي و ايجابي اين بندر بر جامعه‌ي کنوني بلوچستان را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟

سرزمين بلوچستان و درياي بلوچستان از قديم موقعيت مهم سياسي و جغرافيايي‌اي داشته است. اولين نوشته‌ها در اين ارتباط توسط مورخان يونان نوشته شده است که اسکندر براي ايجاد ارتباط بين تصرفات خود در آسياي غربي، هند، آفريقا، مصر و يونان، در نظر داشته از درياي بلوچستان استفاده کند. نآرک يکي از سرداران او مأمور بررسي موقعيت درياي بلوچستان شد. در اين ارتباط مي‌توان بيشتر در کتاب Alexander ’s Campaigns in Sind And Baluchistan به قلم P. H. I Eggermont خواند. از طريق نوشته‌ها‌ي او پرتغالي‌ها و بعداً انگليسي‌ها به موقعيت اقيانوس هند آشنا شده و اين مناطق را اشغال کردند. با گسترش مرزهاي روسيه به طرف هند، بريتانيا بيشتر متوجه اهميت جغرافياي سياسي بلوچستان و درياي بلوچستان شد. بلوچستان به بخشي از رقابت بين روس و بريتانيا که به بازي بزرگ معروف است تبديل شد. آقاي T.A Heathcote در کتاب خود Balochshistan, the British and the Great Game اين رقاب بين روس و انگليس در بلوچستان را نوشته و بررسي کرده است. روسيه هميشه به فکر رسيدن به آبهاي گرم بوده است. با کناره‌گيري بريتانيا از منطقه و برآمدن آمريکا به عنوان ابرقدرت و تبديل روسيه‌ي تزاري به شوروي، رقابت جهان غرب و شرق نيز شکل گرفت که بخشي از آن با بلوچستان و آب‌هاي بلوچستان مرتبط بود. اين موضوع به شکلي واضع توسط آقاي سليگ س. هريسون در کتاب او In Afghansitan’s Shadow: Baloch Nationalism and Soviet Temptations توضيح داده شده است که آمدن شوروي به افغانستان براي دسترسي به بلوچستان بوده است.

وضعيت هم اکنون پيچيده‌تر شده است. بلوچستان و درياي آن بين کشورهاي منطقه تقيسم شده و اين مردم بلوچ را در مقابل قدرت‌هاي بزرگ بين‌المللي و منطقه‌اي ضعيف کرده است. درواقع بازيکنان جنگ بزرگ تنها دو ابرقدرت نيستند، بلکه در کنار آمريکا و روسيه، چين و هند نيز وارد اين بازي بزرگ شدند. متحداني مانند دولت پاکستان و ايران بر سرزمين بلوچستان کنترل دارند و بلوچستان بار ديگر يکي از مرکزهاي جنگ بزرگ است، اين را آقاي روبرت کپلان در کتاب خود Mansson طرح کرده است. در آينده رقابت بين چين و هند و ديگر قدرت‌ها در ارتباط با سرزمين و درياي بلوچستان تشديد مي‌شود. دو کشور هند و چين که در حال رشد اقتصادي هستند و منابع طبيعي کمي دارند براي دسترسي به منابع طبيعي و حمل و نقل منابع طبيعي احتياج به کنترل و يا دسترسي به سرزمين و درياي بلوچستان دارند. قراردادهاي ايران و چين و هند و ايران در همين راستا است. با توجه به احتياج اين دو کشور به منابع طبيعي و رقابت بين اين دو ابرقدرت منطقه‌اي شايد اين قراردادها کافي نباشد و رقابت شکل ديگري بگيرد که ما مردم بلوچ بايد آمادگي داشته باشيم. دولت کنوني ايران به بلوچستان به عنوان يک مستعمره نگاه مي‌کند. به فکر سوءاستفاده از موقعيت استراتژيک و سوق‌الجييشي بلوچستان است تا در بازي‌هاي سياسي متحديني در منطقه پيدا کند و بتواند به حاکميت استبدادي و شوونيسيتي خود ادامه دهد.

 آقاي بندويي حزب مردم بلوچستان همچنين در سە ائتلاف سراسري حضور دارد. شما نقش اين ائتلافات را چگونه ارزيابي مي‌کنيد و در جامعەي بلوچستان نسبت بە اين ائتلاف‌ها چه نگاهي وجود دارد؟

کشوري کە الان بە اسم ايران مي‌شناسيم يک واحد سياسي-جغرافيايي است کە از حوزه‌هاي جغرافيايي کوچک‌تري که داراي هويت‌هاي تاريخي، زباني، فرهنگي و هنري خويش مي‌باشند، تشکيل شدە است. نزديک بە يک قرن پيش يعني در اواخر دوران قاجاريە، «انقلاب مشروطيت» در ايران به عنوان تحول اجتماعي عظيمي در منطقه‌ي خاورميانه رخ داد که با آغاز نطفه‌بندي و شکل‌گيري دولت-ملت‌ها در منطقه همراه بود. متأسفانه به دليل وقوع جنگ جهاني اول و به دنبال آن جنگ جهاني دوم، بسياري از اين هويت‌هاي جغرافيايي–تاريخي موجود در فلات ايران که پس از انقلاب مشروطيت و تصويب «انجمن هاي ايالتي و ولايتي» مي‌رفتند که ساختار فدرال سنتي و تاريخي موجود در منطقه را به ساختاري از فدرال مدرن همانند آمريکا و کشورهايي در اروپا تبديل کرده و سامان دهند، در نتيجه‌ي دخالت‌هاي ابرقدرت‌هاي جهاني درگير در اين جنگ‌ها، دچار وقفه گشتند و اين وقفه آن زمان به اوج خود رسيد که ابرقدرت بريتانيا در ايران با کودتايي نظامي و روي کار آوردن نظام پهلوي، مهر پاياني را بر دستاوردهاي مبارزات مردمان ايران و شکست انقلاب مشروطيت کوبيد. ساختار نظام حکومتي پهلوي تحت حمايت انگليس از نظر سياسي به ساختاري شديداً متمرکز، غيردموکراتيک و استبدادي تبديل گرديد که هويت تاريخي ملت‌هاي ساکن در ايران را با زور سرنيزه و کشتار و با اعمال سياستهاي «همانندسازي اجباري (اسيملاسيون)» به سوي تبديل‌شدن به يک ملت و يک زبان و يک فرهنگ و يک تاريخ که دولت حاکم نميانده‌ي آن بود، يعني هويت «ملت فارس»»هدايت کردند و هنوز هم مي‌کنند. حال نزديک بە يک قرن مي‌باشد که تحت سياست‌هاي تماميت‌خواهانەي مستبدانە و شديداً متمرکز حاکمان بر ايران، مردم غيرفارس به حاشيه رانده شده و تحت ستم و تبعيض علني، صدمات جبران‌ناپذيري را ديدەاند.

در چنين شرايطي سرنوشت همەي مردمان اين سرزمين از يک نقطە‌ي مرکزي ايران يعني تهران رقم مي‌خورد، اين بدان معني است که هيچکدام از زيرواحدهاي سياسي-جغرافيايي کە به عنوان مليت‌هاي مختلف در ايران مي‌شناسيم بە تنهايي قادر نيستند سرنوشتشان را بە دست خودشان تعيين کنند. به همين دليل هيچ راە و چارەاي جز اين نيست کە همە‌ي آنان به اتفاق نيروهاي دموکرات مرکز ايران همدوش و همبسته با همديگر، مشترکاً و برنامه‌ريزي شده در راستاي ايجاد جمهوري دموکراتيک غيرمتمرکز فدرال و سکولار فعاليت کنيم. اين سە ائتلافي کە شما بە آن‌ها اشارە داريد، قطعاً پيگير همزيستي مسالمت‌آميز در چهارچوب همين کشور اما با حقوقي کاملاً برابر با تقسيم قدرت سياسي و اقتصادي در حوزه‌هاي جغرافيايي ملل تاريخي مي‌باشند.

بنابه چنين ضرورتي، حزب مردم بلوچستان در راستاي حمايت از چنين هدفي که همە‌ي ما مشترکاً دنبال مي‌کنيم، در فوريه سال 2005 ميلادي در همراهي با ديگر احزاب و تشکلات سياسي ملل ساکن ايران «کنگره مليت‌هاي ايران فدرال» را تأسيس نموديم و پس از آن با توجه به تحريم‌ها و اتهاماتي کە از سوي بخش وسيعي از اپوزسيون تماميت‌خواه مرکزگرا کە خود را سرتاسري و ما را منطقه‌اي مي‌نامند، قرار گرفتيم. اما با تمام تحريم‌هايي کە اعمال گشت، کنگرەي مليت‌هاي ايران فدرال به عنوان يک تشکل ماندگار تثبيت گشت و هر کسي از اعضاي اين کنگرەي مليت‌ها در هر کجا کە باشند پيشبرندەي يک هدف مشخص‌اند، يعني تلاش براي برقراري روابطي ميان مليت‌ها در درون اين واحد جغرافيايي-سياسي به نام ايران، که حقوق برابر داشتە و آن را مشترکاً ادارە کنند. انعکاس اين قضيە در درون مردم همين واحدهاي مختلف از کوردستان و عربستان و بلوچستان گرفته تا آذربايجان، ترکمن صحرا و لورستان و واحدهاي ديگر نيز همينگونه است که بدون همراهي همديگر مشکل مشترک حل ناشدني است.

بە دليل وجود اعضاي کنگرەي مليت‌هاي ايران فدرال در دو ائتلاف «شوراي دموکراسي‌خواهان ايران» و «همبستگي براي آزادي و برابري در ايران» خوشبختانه يک همبستگي و نزديکي بسيار مفيدي در ميان اين سە ائتلاف بە وجود آمدە است و هم‌اکنون بيش از يک سال است که وارد کارزارهاي مشترک مي‌شوند و هميشە بيانيەها و اطلاعيەهاي مشترک صادر مي‌کنند که انعکاس بسيار خوبي را در ميان اپوزيسيون و بە خصوص اپوزسيوني کە بە دنبال همين حقوق و اهداف هستند، داشته است. حضور نيروهاي مترقي متعلق بە تشکلات و فعالين سياسي سرتاسري به همراه تشکلات سياسي‌اي کە متعلق بە حوزه‌هاي جغرافيايي مليت‌هاي تاريخي آنجا هستند، باعث تقويت اميد در مردم و جنبش‌هاي مردمي در درون گشته است. زيرا که در فرداي ايراني کە قرار باشد همەي اين مليت‌هاي درون اين واحد سياسي جغرافيايي داراي حقوق برابر باشند به طوري که نه تنها سرنوشتشان را در مناطق خود در دست خود بگيرند بلکه در عين حال در مديريت دولت مشترک مرکزي شريک باشند، طبعاً اين حس کە ايران متعلق بە همە هست و همە هم متعلق بە ايران‌اند ايجاد و تقويت خواهد شد که به نوبه‌ي خود باعث تقويت روحيه و فرهنگ همزيستي مسالمت‌آميز و رشد و توسعه‌ي پايدار در منطقه خواهد گشت.

 آقاي حسيني حزب دموکرات کوردستان ايران در سال 2005 کنگرەي ايران فدرال را تشکيل داد و تا الان هم در ائتلاف همبستگي حضور دارد، اين راهکار ائتلاف بين اتنيک‌ها يا ائتلاف بين حزب ملت‌ها تا چە حد در مبارزات سراسري تأثير داشتە و در اين پانزدە شانزدە سالي کە از کنگرەي ملت‌ها مي‌گذرد اين سازمان يا ائتلاف را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟ آيا بە اهدافش رسيدە است؟

اين اولين بار نبود که حزب دموکرات کوردستان ايران خواهان تشکيل ائتلاف بود. اگر به خاطر بياوريد بعد از انقلاب 57 به دعوات حزب دموکرات کوردستان ايران در مهاباد براي تشکيل يک «جبهەي دموکراتيک در ايران» تجمعي ايجاد شد، هرچند بنا بر وضعيت آن زمان، به نتيجه‌ي مطلوبي نرسيد. پس از آن هم در تمام روزنامەها و نشريات حزبي اين درخواست مجدداً تکرار مي‌شد کە ما در ايران به يک جبهه نياز داريم کە بتواند در مقابل ديکتاتوري بايستد. چراکه شناخت دقيقي از رژيم جمهوري اسلامي، جهان‌بيني خميني و دار و دستەاش وجود داشت و مشخص بود کە بە کجا خواهد رسيد. متأسفانه اين تلاش با اقبال روبرو نشد. بعدها در جاهايي ديگر بالأخرە ائتلاف‌ها و همکاري‌هايي مقطعي يا زماني با جريانات ديگر شکل گرفت. وقتي کە ما شعار خودمختاري را سر مي‌داديم مردم مخصوصاً از رهبر شهيدمان دکتر قاسملو سؤال مي‌کردند کە چرا فقط براي کوردستان خودمختاري مي‌خواهيد؟ آن موقع دکتر قاسملو (نقل به مضمون) مي‌گفت من خودمختاري را براي ايران مناسب نمي‌بينم ولي ما نمي‌توانيم به نام مليت‌هاي ديگر شعاري را اعلام کنيم در حالي کە آنان حاضر نباشند، ما نمي‌توانيم خود را وکيل آنها اعلام کنيم.

اگر روزي همەي مليت‌هاي ايران پا بە ميدان گذاشتند و در پي احقاق حقوق‌شان بودند آن موقع بهترين راە، ائتلاف ملت‌هاست؛ تا هم در اين رژيم و هم بعد از رژيم بتوانند براي چارەي مشکلاتشان چاره‌انديشي کنند. اين مسأله به صورت مداوم در برنامەي حزب دموکرات کوردستان ايران بوده است. خوشبختانە جنبش سرتاسري شد و ملت‌هاي ديگر ايران، تورک، عرب، بلوچ، ترکمن و ديگران پا بە ميدان گذاشتند و موقعيتي فراهم شد کە اين ائتلاف به وجود بيايد، چرا؟ چون درد مشترک داشتند و درمانش را هم خودشان مي‌دانستند. بە جاي اينکە از ديگران درخواست کمک کنند، از خودشان کمک بگيرند، خودشان با هم باشند تا بتوانند اين مشکلي کە در صد سال اخير گريبانشان گرفته و ظلمي که بە اين‌ها در مناطقشون رفتە و مناطقشون به عنوان مستعمرە براي مليتي ديگر در نظر گرفتە شدە، را حل کنند. دست در دست هم بدهند تا بتوانند با يک برنامەي مدرن امروزي داشته باشند و خواستەهايشان را در آن بگنجانند. بتوانند با هم يک مبارزەي مشترک براي سرنگوني جمهوري اسلامي و رسيدن بە حقوقشون و بعداً تداوم اين حقوق و مبارزە عليە کساني کە در پي پايمال‌کردن حقوقشان هستند را داشته باشند.

خوشبختانە اين مهم صورت گرفت، اما از روز اولي کە کنگرەي مليت‌هاي ايران فدرال تشکيل شد از دو جبهە مورد حملە قرار گرفت، جمهوري اسلامي با تمام قدرتش عليە اين حرکت اقداماتي انجام داد و متأسفانه جبهەي دوم از طرف کساني بود کە داعيەي اپوزسيوني جمهوري اسلامي را داشتند و عملاً کنگرەي مليت‌هاي ايران فدرال را به عنوان هدف فعلي در نظر گرفتە بودند؛ کە اول بايد با اين کنگرە مبارزە کرد. آنها مرکزگراها بودند کە فرداي خودشان رو درنظر داشتند، مي‌دانستند کە در فرداي جمهوري اسلامي اين‌ها با يک اتحاد بين مليت‌هاي تحت ستم در ايران روبرو خواهند شد و حق و حقوقشون را طلب مي‌کنند و اين مسئله زمينه‌ي تحقق دموکراسي و تجزيه‌ي قدرت در ايران را فراهم مي‌کند و تا بە اين حقوق نرسند بە هيچ وجە عقب‌نشيني نخواهند کرد. اين بود کە تا جايي کە توانستند عليە کنگرە نوشتند، تا جايي کە براشون امکان داشت کنگرە را ايزولە نگە داشتند و تحريم کردند. من خيلي جاها رفتم، با خيلي از سازمان‌ها نشستيم و صحبت کرديم تا بتوانيم عليە جمهوري اسلامي يک پلاتفورم مشترک تهيە کنيم، همە مي‌گفتند ما حاضر به اعتلاف با حزب دموکرات کوردستان ايران و هر چه حزب دموکرات بگويد ما امضا خواهيم کرد. اما نبايد هيچکدام از اعضاي کنگرە در اينجا شرکت داشتە باشند، چرا؟ چون مي‌دانستند کە بودن کنگرە پايە و اساس يک مبارزەي قاطع در فرداي جمهوري اسلامي است؛ مبارزه‌اي عليە کساني کە هدفشان ادامه‌ي اين سيستم جمهوري اسلامي و سلطنت پادشاهي است.

بە هر صورت کنگرە رسيد بە جايي کە امروز مي‌بينيم. در اکثر مسائل و اختلافاتي کە حزب دموکرات کوردستان ايران و اعضاي ديگر هم دارند، اعضاي کنگرە حضور دارند و شرکت مي‌کنند و کنگرەي ملت‌هاي ايران فدرال پابرجاست. بعد از چندين سال تنها اتحادي هست کە سر جاي خودش باقي مانده و نتوانستند آن را بە تجزيە بکشانند.

اما آيا کنگرە بە اهداف خودش رسيدە است؟ آيا از کارهايي کە تا به امروز انجام داده‌ايم رضايت وجود دارد؟ بە هيچ وجە. کنگرە قادر به انجام کارهاي بيشتري بود. کنگرە مي‌تواند علمدار مبارزە در داخل ايران باشد، ولي متأسفانه تا امروز اين فرصت را پيدا نکردە يا شايد هم نخواستە است. بايد در پي آن باشيم همچنان کە در خارج با هم هستيم بتوانيم نمايندگي کساني را کە در داخل هستند بە عهدە بگيريم و آنها رو بە صورتي بە هم وصل کنيم تا مبارزەي سرتاسري در ايران ايجاد بشود و اين از کنگرە ساختە است. ممکن است برخي از احزابي کە در کنگرەي امروز هستند احزاب خيلي باسابقەاي نباشند ولي احزابي هستند که در منطقەي خودشان شناختە‌اند و خواست‌شان خواست اکثريت مردم منطقەشان است. من نمي‌گويم کە بلوچ نمايندەي بلوچ يا کورد نمايندەي کوردە، ولي مي‌توانم بگويم که اين‌ها نمايندگي آن فکري را مي‌کنند کە در داخل هست، مردم آنجا خواهانش
هستند.

در نتيجە آيندەي خوبي براي کنگرە پيشبيني مي‌کنم و مطمئنم با همين وضعيتي کە امروز هست، کنگره در چند ائتلاف ديگر هم ورود پيدا کرده و با هم همکاري مي‌کنند و در آيندە مي‌تواند پيشرفت‌هايي صورت گيرد. کنگره مي‌تواند نمايندگي مردمان داخل ايران را بە عهدە بگيرد و با جريانات ديگر وارد مذاکرە و همکاري بشود. اما کنگره حتماً بايد اين را در نظر بگيرد که بە تنهايي نمي‌تواند در سرنگوني جمهوري اسلامي موفق باشد مگر اينکە با جريانات ديگر، جريانات دموکراتيک، جرياناتي کە معتقد بە حق تعيين سرنوشت مليت‌ها هستند، جرياناتي کە دموکراتيک هستند همکاري کند. يک چيز را بايد بداند، اينکه کە هدف کنگرە تنها سرنگوني جمهوري اسلامي نيست، سرنگوني جمهوري اسلامي وسيلەاي است براي احقاق حقوق مليت‌هاي تحت ستم بعد از جمهوري اسلامي. چراکه کنگرە نمايندەي مليت‌هاي تحت ستم در ايران است.

 آقاي فاضلي حزب تضامن در سە ائتلاف حضور دارد اما معمولاً اين ائتلافات با استقبالي از طرف ديگر احزاب عرب روبرو نشدند، شما چرا اين متد را براي مبارزە انتخاب کرديد و آيا اين ائتلافات در جامعەي عرب جايگاهي دارند؟

يک برنامەي سياسي مي‌نويسم و واقعيت مرامنامە شد. حزب تضامن اگر مراجعەي کوچکي بە برنامەي سياسيش داشتە باشيم، بە وضوح اعلام مي‌کند کە هيچ ملتي و هيچ نيرويي بە تنهايي توان تغيير در ايران را ندارد و اين تغيير وقتي شکل مي‌گيرد کە تمام مليت‌هاي تحت ستم و احزاب سياسي بە صورت مشترک فعاليت کنند تا بتوانند اين حاکميت متحجر اسلامي در ايران را سرنگون کنند و بە حقوق‌شان برسند. در همين راستا است کە ما شاهديم هر ائتلافي کە شکل مي‌گيرد و دست ياري بە سوي ما دراز کند با صميميت آن را مي‌فشاريم. البتە ما هم برنامەي سياسي خودمان را داريم، خواستەهاي سياسي خودمان را داريم، پرنسيپ‌هاي خودمان را داريم، حداکثرهاي خودمان را داريم. ولي واقعيت امر اين است کە سعي مي‌کنيم خودمان را با اوضاع موجود تطبيق بدهيم. فراموش نکنيم دوستمان شاهو مي‌گفت کە کنگرە نتوانستە کارهايي را انجام بدهد و توانايي اين را داشت کە بيشتر فعاليت کند، واقعيت امر اين است کە در دو قرن گذشتە رخدادهاي داخل کشور از نيروهاي اقليمي منطقەاي و بين‌المللي تأثير مستقيم گرفتە و شاهد آن بوديم کە در طول 42 سال گذشتە مماشاتي کە از سوي غربي‌ها و اروپايي‌ها شکل گرفتە در استمرار حاکميت جمهوري اسلامي نقش اول را داشتە است. ترورهايي کە توسط حاکميت در اين کشورها شکل گرفتە و بدون هيچ گونە تاواني ازش رد شدند. قتل‌هايي در اتريش، آلمان و نقاط مختلف ترکيە در حق سياسيون در حق کسايي کە خواستار سرنگوني بودند رخ دادە است. تمام اين مسائل براي جمهوري اسلامي بي‌جواب، بي‌تاوان و بي‌هزينە باقي مانده است. اين نشان مي‌دهد کە غرب فقط منافع خودش را مد نظر دارد و سعي کردە در اين 42 سال با جمهوري اسلامي مماشات کند. بە همين دليل هم مبارزات امثال ما تحت تأثير اين مسائل و زد و بندها قرار گرفتە و نمي‌توانيم اين را انکار کنيم. ولي وجود ما در ائتلافات سياسي فقط در راستاي منافع ملت عرب خلاصە ميشە بە اين دليل کە در سە ائتلافي کە در حال حاضر شکل گرفتە است، هر سە ائتلاف باورمندند به همبستگي، آزادي و دموکراسي در شوراي دموکراسي‌خواهان آن ائتلاف. کنگرەي ملت‌هاي ايران فدرال کە جاي خودش را دارد. در واقع بە شکل صريح، روش و شفاف کثيرالمللە بودن ايران را بە رسميت شناخته است، حق تعيين سرنوشت داخلي ره بە رسميت مي‌شناسد، فدراليزم دولت‌هاي محلي را بە رسميت مي‌شناسند و اين در واقع اگر شکل بگيرد و بە موفقيت ختم بشود خيلي از نيازهاي نە فقط جامعەي ملت عرب بلکە خيلي از مليت‌ها را برآورده مي‌کند. بە همين دليل ما در اين ائتلافات حضور داريم و برنامەي سياسي کاملاً مشخصي داريم. خب عرب‌ها هم مثل کوردها و بلوچ‌ها تقريباً مي‌توان گفت حالا فکر متفاوتي داشته و بينش‌هاي متفاوتي دارند.

 البتە فراموش نکنيم حاکميت نقش اصلي را در اين قضيە دارد. آن عرب‌ستيزي، آن برخورد خشن، کە شکل گرفتە و تغيير سيستماتيکي که حاکميت در منطقەي ما اجرا کردە است، باعث شدە که طيفي از جامعە اعتقاد داشتە باشند کە زيست مشترک و همزيستي مشترک با اين حاکميت و دولت در سايەي چنين افکاري، تقريباً يک مسأله‌ي کاملاً غيرممکن است. خب ما اين قضيە را به عنوان يک ‌ترم سياسي در نظر مي‌گيريم. همانگونه که همه‌ي شما دوستان مي‌دانيد، قضيەي استقلال‌طلبي قضيەاي نيست کە منحصر فقط بە ايران باشد، در نقاط مختلفي از جهان اين احزاب حضور دارند. حتي در کشوري مثل بريتانيا که مي‌توان گفت از لحاظ رفاە اقتصادي جزء چند کشور اول دنياست، اين قضيە در اسکاتلند بە شکل بسيار قوي دنبال مي‌شود. در اسپانيا در منطقەي کاتالونيا، حتي در آمريکا در ايالت کاليفرنيا در 3 نقطە و در خيلي از نقاط جهان اين مسأله وجود دارد. ايران، عربستان، کوردستان و عراق تافتەي جدا بافتەاي نيستند و چنين افکاري وجود دارد. ولي واقعيت امر اين است يکي از دلايلي کە ما اين برنامەي سياسي را مد نظر داشتيم و در اين مسير گام برداشتيم شناختي است کە از وضعيت جهاني، بين‌المللي و اقليمي داريم و با توجە بە اينکە تجربەي صد سال گذشتە بە ما ثابت کردە کە تحت هيچ شرايطي نمي‌توانيم روي هيچ کشور خارجي‌اي حساب باز کنيم، تنها کساني کە مي‌توانيم روي آنها حساب باز کرده و آيندەي روشني داشتە را متصور شويم ملت‌هاي تحت ستم هستند. ما بە اين باوريم کە مبارزات خودمان را در کنار تورک‌ها، کوردها، بلوچ‌ها، لورها و ديگر مليت‌هاي موجود در ايران تعريف کنيم و سعي مي‌کنيم همصدا با اين عزيزان بە حق و حقوق خودمان برسيم.

 آقاي بندويي ديدگاه شما در مورد تقسيم احتمالي اقليم بلوچستان به سه استان چيست؟

خوشحالم از طرح اين سؤال. با توجه به اينکه سال‌هاست که اين مسئله به مشکل روز و دغدغه‌ي اقشار گوناگون ملت بلوچ در دوران جمهوري اسلامي تبديل شده است و چه مردم عادي چه رهبران مذهبي و خطيبان جمعه و چه کنشگران سياسي-اجتماعي و فرهنگي بلوچستان همه در ارتباط با اين مسئله نگراني دارند.

دولت مرکزي محصول کودتاي انگليس در ايران، در 1928 و با حمايت مستقيم انگليس تيمسار جهانباني را مأمور کرد که بلوچستان را «تصرف» کند (دقيقاً اين واژه‌اي است که در خاطرات تيمسار جهانباني هم به کار برده شده است). از همان زمان در ارتباط با آمايش سرزميني بلوچستان و آمايش جمعيتي مردم بلوچ، دولت‌هاي حاکم بر تهران به طور سيستماتيک برنامه داشته و اقدام نيز کرده و قريب به نصف جغرافياي بلوچستان را از همان ابتداي تصرف، در بين استان‌هاي مجاور بلوچستان يعني خراسان، کرمان و هرمزگان تقسيم کردند. پس از مدت کوتاهي در همان دوران رضاشاه (که تمام اسناد تاريخي آن دوران موجودند)، نام روستاي «نصرآباد» که در اسناد انگليسي‌ها اشتباهاً «نصرت آباد» ذکر شده است، به دستور رضا شاه به نام شهر «زابُل» تاريخي که در افغانستان امروز قرار گرفته است، تغيير داده شد و آن منطقه را «سيستان» نام نهادند و پس از مدت کوتاهي نام «بلوچستان» را به «بلوچستان و سيستان» تغيير دادند.

اجازه مي‌خواهم نقل قول‌هايي را از کتاب خاورميانه‌شناس معروف آمريکايي سليگ هريسون که تحت عنوان «ناسيوناليسم بلوچ در سايه افغانستان» نوشته است بيان کنم تا پاسخ به سؤال فوق از منظر حاکمان بر ايران نيز عيان گردد. زيرا که سياست حکومت‌گران کنوني نيز ادامه‌ي همان سياست‌هاي حکومت تماميت‌خواه دست‌نشانده‌ي انگليس مي‌باشد. ايشان در ماه اوگوست 1978 يعني يک سال پيش از انقلاب بهمن و قدرت‌گيري خميني و شکل‌گيري جمهوري اسلامي ايران با آقايان اميرعباس هويدا نخست وزير، عباس خلعتبري وزير امور خارجه‌ي وقت، منوچهر زِلّي سفير ايران در پاکستان و همچنين آقاي محمد اسماعيلي استاندار آن زمان بلوچستان مصاحبه‌هايي انجام داده است که ترجمه فارسي‌شان را با رعايت امانت از صفحه‌ي 159 آن کتاب در اينجا نقل مي‌کنم. لازم به يادآوري است که در آن ايام مقامات و شخصيت‌هاي مطرح آمريکاييان مورد اعتماد صد در صد مقامات ايراني بودند و خود را به مثابه نزديک‌ترين و صميمي‌ترين دوستان يکديگر باور داشتند و با همديگر بي‌پرده سخن مي‌گفتند. پاسخ آنان به اين سؤال که چرا زندگي مردم بلوچستان از همه‌ي جنبه‌هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي به نسبت ديگر مردمان منطقه عقب مانده‌تر مي‌باشد چنين بوده است:

آقاي عباس خلعتبري، وزير امور خارجه که رئيس سنتو هم بود مي‌گويد: «در سنتو ما هميشه بر اين باور بوديم که بلوچ‌ها به هر نحو خواهند کوشيد تا روزي کشور مستقل خود را با حمايت شوروي داشته باشند، لذا مطلوب اين بود که که آنها را از نظر سياسي ضعيف، پراکنده و عقب‌مانده نگه داريم».

آقاي منوچهر زلّي سفير ايران از 1973 تا 1978 در پاکستان که در سال 1978 به تهران برگردانده شد تا معاون وزير کشور گردند، براي عقب نگه داشتن بلوچ‌ها بر «حفظ مناسبات نظام قبيله‌اي در بلوچستان» تأکيد داشت: «بلوچ‌ها در بخش استراتژيک کشور زندگي مي‌کنند. آيا ما بايد به آنها اجازه دهيم که اين حادثه‌ي تاريخي-جغرافيايي ما را وادارد تا منابع ذي‌قيمت را صرف آباداني اين بخش بد کشور کنيم؟ چرا آنها را به جايي ديگر مهاجرت ندهيم؟» او ادامه داد: «اگر به خاطر اتحاد جماهير شوروي و دوستش عراق نبود ما هرگز چنين اهميت والايي براي چنين جمعيت کوچکي از کشور قائل نمي‌شديم».

شبح بلوچستان مستقل در پاکستان و ايران به طور يکسان سبب اعمال سياست جلوگيري از صرف هزينه‌هاي پيشرفت و توسعه بلوچستان که مستقيماً با نيازهاي نظامي مرتبط نيستند، گشته است. اين پيوند به صراحت در مصاحبه محمد اسلامي، استاندار بلوچستان و چهار تن از دستياران او در زاهدان در مرداد 1357 مطرح شد و گفت که استان «در گذشته ناپايدار بوده است و براي اجراي تعهدات مالي بيش از حد در اينجا بايد منتظر بمانيم».

متأسفانه بعد از روي کار آمدن جمهوري اسلامي در ايران، معدود کساني از شهرستان کنوني «زابل» که از ذوب شدگان در ولايت فقيه و از قدر قدرتان دفتر ولي فقيه‌اند، اقدام به تغيير نام آن به «سيستان و بلوچستان» کردند. جمهوري اسلامي ايران از همان ابتداي روي کار آمدنش در ايران در رابطه با ملل خارج از حاکميت در ايران، همواره پيش برنده همان سياست‌هاي رژيم پهلوي بوده است و تا پايان حياتش نيز خواهد بود. تقريباً ده سالي هست که جمهوري اسلامي در ادامه‌ي همان سياستهاي تقسيم بلوچستان به واحدهاي جغرافيايي کوچکتر، پروژه تقسيم سيستان و بلوچستان به چند استان را با حذف نام تاريخي بلوچستان به قصد نابودي
هويت تاريخي ملت بلوچ، آغاز کرده‌اند. اين امر باعث عکس‌العمل بسيار گسترده‌ي همه‌ي اقشار بلوچ در داخل بلوچستان و به شکلي هم بيرون از بلوچستان گشته است. واقعيت اين است که مدتهاست در بلوچستان اسم بلوچستان را حتي روي تابلوهايي اداري در مراکز شهري و خيابان‌هايي که اسمي از بلوچستان يا شخصيت‌هاي تاريخي بلوچ بوده است را مخفيانه پاک کرده‌اند. سؤالي که از مدتها پيش مطرح است اين است که چرا «وسعت جغرافيايي بلوچستان» دليل آمايش سرزميني گشته است و هم‌زمان سياست‌هايي سيستماتيک از همان آغاز تصرف بلوچستان آمايش جمعيتي مردم بلوچ را نيز به موازات آن پيش برده‌اند؟ پاسخ به اين سؤال به طور مختصر اين است که هدف از اعمال سياست‌هاي سيستماتيک حکومت‌گران مرکزي ايران براي آمايش سرزميني و همچنين آمايش جمعيتي و حتي ايجاد اختلاف در ميان ملت‌هاي همسايه در ايران کثيرالمله همانا چيزي جز تضعيف سياسي، اقتصادي و عقب‌ماندگي مردمان آنجا و نتيجتاً ميراندن و حذف هويت تاريخي‌شان از طريق تقسيم و پراکندگي جمعيتي‌شان در واحدهاي جغرافيايي کوچکتر نبوده است و نيست.

 حال آنکه استان هاي مجاور بلوچستان يعني کرمان و خراسان پس از الحاق قطعه‌ي بزرگي از بلوچستان به آن در دوران رضا شاه وسيعتر از بلوچستان کنوني گشتند و همزمان با هزينه‌هاي بسيار بالايي با تغيير جهت مسير آب‌هايي که از خطوط آبريزي کوه‌هاي کرمان به سمت رودخانه‌هايي چون هليل رود که از مناطق بلوچستان در استان کرمان گذشته و به باتلاق جازموريان که در بلوچستان کنوني است، برنامه ريزي و تلاش در آباداني مناطق صنعتي استان کرمان کرده‌اند و از اين طريق سبب فلاکت زندگي مردم بلوچ و خشکاندن باتلاق و خيزش ريزگردهاي ناشي از اين خشکيدگي و تخريب محيط زيست آن منطقه گشته‌اند. از آنجا که مناطق طولاني سواحل بلوچستان از نظر استراتژيکي، نظامي، اقتصادي و ارتباطي جايگاه بسيار ويژه‌اي در منطقه و حتي جهان دارد، عمده‌ترين تلاش جمهوري اسلامي ايران بر اساس اسناد موجود اين است که جمعيتي 5 ميليوني از نظامي‌ها را در هيئت نيروهاي سه گانه‌ي هوايي، دريايي و زميني ارتش و جمع کثيري از غيربوميان خودي را تحت پروژه‌هاي مختلف از جمله مناطق آزاد تجاري در چابهار و جاسک اسکان دهد. به دنبال اجراي چنين پروژه‌اي است که خانه‌هاي بسياري از بوميان را تخريب، زمين‌هاي مرغوب سکونتي و تجاري و حتي کشاورزي مردم را تصرف فراقانوني و اقدام به آغاز ساخت‌وساز آپارتمان‌هاي مسکوني و اداري ويژه نموده و باعث خشم مردم بي‌مسکن و تشنه‌ي آنجا شده‌اند. در راستاي اجراي چنين پروژه‌اي است که اقدام به انعقاد قرارداد مثلاً 25 ساله (بخوان دائمي) با چين نموده‌اند. همان چيني که با کشتي‌هاي ماهيگيري و تورهاي کف اقيانوس روب معروف به ترال شان، صدمه‌ي تخريب محيط زيست آبي و به فقرکشاندن ماهيگيران بومي بر خاص و عام نه تنها بلوچستان که کل منطقه خاورميانه چون روز روشن گشته است. اخيراً هم با توجه به رئيس جمهور شدن آقاي ابراهيم رئيسي که دولت اصولگراي حاکم يک‌دست شده است، آقاي مدرس خياباني يکي از پاسداران رانتخوار معروف که از نزديکان ويژه‌ي دفتر رهبري است و شخصي است که حتي در دولت روحاني براي وزارت «صمت» رأي اعتماد مجلس را نياورد، به سمت استاندار بلوچستان منصوب شده و معضل تقسيم استان باعث پريشاني هر چه بيشتر مردم بلوچ گشته است. از آنجا که آمايش سرزميني و آمايش جمعيتي مناطق غيرفارس و به ويژه مناطق بلوچستان از آغاز در دستور کار تمرکزگرايان تماميت‌خواه حاکم بر ايران بوده است، هم‌اکنون و با توجه به اوضاع افغانستان يکي از مأموريت‌هاي بسيار مهمي که به استاندار جديد و حاميان بومي سرسپرده‌ي بيت رهبري محول شده است همانا عملي‌نمودن اين سياست به سريع‌ترين نحو ممکن است. بر بستر چنين شرايطي است که دشمنان هويت تاريخي ملت بلوچ و سرسپردگاني ويژه از بيت رهبري همانند آقيان دکتر دهمرده و دکتر شهرياري در رسانەهاي دولتي قسم ياد مي‌کنند که تقسيم کردن بلوچستان به سه يا چهار استان را به هر نحو به سرانجام خواهند رساند.

درباره‌ي عکس‌العمل مردم که پرسيديد بايد گفت که مردم نسبت به اين مسئله بسيار حساس شده‌اند و در شرايط کنوني که قدرت سانسور خبري رژيم با حضور پررنگ رسانه‌هاي اجتماعي کم شده و آگاهي‌رساني به موقع اين رسانه‌هاي مردمي سبب آگاهي‌بخشي و عکس‌العمل همزمان و يکپارچه‌ي مردم بلوچستان و نيروهاي آگاه و بسياري از امامان جمعه‌ي تريبون‌دار مساجد در اين رابطه گشته است و در دهه‌ي اخير همواره حکومت را وادار به عقب نشيني نموده‌اند. در رابطه با موضع‌گيري جريانات سياسي و از جمله حزب مردم بلوچستان بايد عرض کنم که موضع ما اين است که آمايش سرزميني و آمايش جمعيتي در مناطق غيرفارس ايران کنوني هميشه در خط نسل‌کشي آرام و تدريجي توسط حکومت‌هاي استبدادي و تمرکزگرا و تماميت‌خواه حاکم بر ايران به کار گرفته شده است.

تشکلات سياسي گوناگون بلوچ بلااستثناء موضعي قاطعانه و يگانه عليه اين سياست حکومت مرکزي داشته‌اند و متحداً اعلام داشته‌اند که اگر وسعت جغرافيايي دليل اين همه فقر و بدبختي و فلاکت در بلوچستان است، چرا مردم آن قسمت‌هايي از بلوچستان که به استان‌هاي همسايه يعني خراسان، کرمان و هرمزگان ضميمه گشته‌اند، شرايط زندگيشان به مراتب بدتر از زندگي مردماني است که در بلوچستان زندگي مي‌کنند؟ واقعيت امر اين هست که آگاهي مردم از حقوق خود و وظيفه و مسئوليت دولت، به سرعت رو به گسترش است و شناخت و باورمندي به حقوقشان سبب مطالبه‌گري‌شان شده است و مي‌دانند که اين حقوق تا زماني که اين مردم تاريخي سرنوشتشان را از طريق حکومت‌هاي ملي خود در دست خود نداشته باشند، به دست نخواهد آمد. اين حکومت‌هاي ملي مي‌توانند به دو شکل يعني در همزيستي مسالمت‌آميز و با حقوق برابر ملي در يک ساختار فدرال ملي-جغرافيايي در ايراني کثيرالمله مستقر گردند و يا اينکه هر کدام از اين ملت‌ها سرنوشتشان را در سرزمين و جغرافياي تاريخي خودشان با اجراي اصل «حق تعيين سرنوشت» از اصول منشور حقوق بشر سامان ملل متحد، به شکل مستقل اما در همزيستي مسالمت‌آميز با ملت‌هاي همسايه‌ي‌شان تشکيل دهند. نتيجه‌ي نهايي برآيندي از چگونگي تعامل در ميان نمايندگان سياسي درون و بيرون مليت‌هاي به حاشيه رانده شده و نمايندگان سياسي درون و بيرون ملت حاکم بر اساس سطح حاکميت فرهنگ دموکراتيک موجود در جامعه خواهد بود و نه چيز ديگري.

 آقاي شاملي، جريان شما در مقايسه با ديگر تشکلات سياسي آذربايجان تفاوتي‌هايي دارد. يکي از اين تفاوت‌ها را در زمينه‌ي استراتژي سياسي است. بيشينە‌ي اين جريانات استقلال‌خواە هستند اما شما فدراليزم را انتخاب کرديد. ممکن است چرايي اين را توضيح دهيد و اين ائتلاف‌ها تا چه حد در جامعەي آذربايجان قابل اعتماد هستند؟ مردم آذربايجان آمادە‌ي همکاري با اين ائتلاف‌ها
هستند؟

اينکە بيشتر فعالين متعلق بە خلق تورک در آذربايجان و در ديگر نقاط ايران گرايش استقلال‌طلبانە دارند، به نظرم ابداً درست نيست. به خاطر اينکە هيچ آمار و ارقامي در اين زمينه وجود ندارد و هيچ نظرسنجي در اين رابطە انجام نشده است. شايد اين برداشت از آنجا ناشي مي‌شود که جريانات استقلال‌طلب داراي کانال تلويزيوني هستند و بيشتر در معرض ديد قرار دارند. يعني ما فکتي در دست نداريم کە نشان بدهد در جامعەي تورک در آذربايجان و کل ايران، که شامل تهران و کرج هم مي‌شود فکر استقلال‌طلبي در ميان باشد. حتي دلايلي وجود دارد کە نشان مي‌دهد ابداً چنين نيست. مثلاً در سي سال گذشتە فت و فراوان در مورد مسأله‌ي فدراليزم در داخل ايران مطالب و بيانيەهايي منتشر شدە، ويژەنامەهايي مختص به فدراليزم در نشريه «ديلماج» منتشر شده، مجموعه مقالاتي در قالب يک کتاب از سوي «آبتام» تشکيلات سراسري دانشجويان آذربايجاني در ايران منتشر شده و يا کتابي تحت عنوان «قانون اساسي پيشنهادي جمهوري فدرال ايران» از سوي «مرکز مطالعات تبريز» نشر شده است که احتمالاً ديده‌ايد. نشريه‌ي ديگري که به مسئله‌ي فدراليزم تأکيد داشت مجله‌ي «تريبون» بود که من خودم يکي از دو مسئول نشر آن بودم. اينگونه مطالب را مي‌توانيم بيشتر در اينجا و آنجا بيابيم. درباره‌ي استقلال‌خواهي غير از ادبيات شفاهي بسيار کم به ادبيات مکتوب برمي‌خوريم.

 من در طول سال‌هاي فعاليتم که بسيار نيز طولاني است مي‌توانم ادعايي را مطرح کنم که براي بعضي‌ها عجيب و غريب باشد و شايد کساني هم مخالف اين بيان من باشند. اما من به جرأت مي‌توانم بگويم که اکثريت جريانات و فعاليني که امروز در خارج (نه در داخل) شعار استقلال‌طلبي سر مي‌دهند اکثريتشان فدراليست هستند و من آنها را فدراليست‌هاي راديکال مي‌نامم. چون همه‌ي آن تشکل‌ها و حتي فعالين منفرد که ما تقريباً اغلبشان را مي‌شناسيم وقتي فدراليزم موضوع بحث باشند جمله‌اي را مطرح مي‌کنند که بسيار پراهميت و در عين حال نشان از درايت سياسي آنها دارد. آن‌ها همواره در برخورد با فدراليزم مي‌گويند که «ما با فدراليزمي ملي هيچ مشکلي نداريم». دقيقاً به همين خاطر است که من آنها را «فدراليست‌هاي راديکال» مي‌نامم. يکي از مهمترين شعارها در آخرين تظاهرات تبريز و در حمايت از اعتراضات الاهواز «آزادي، عدالت و حکومت ملي» بود. حکومت ملي را در تاريخ آذربايجان چه کساني برپا کرده‌اند؟ زنده ياد جفعر پيشه‌وري و يارانش که حکومت ملي آذربايجان را برپا کردند و امروز در تبريز شعار مردم بازگشت به همان «حکومت ملي آذربايجان» بود. البته گرايش سياسي استقلال‌طلب در ميان فعالين سياسي تورک وجود دارد. اما گرايشي وسيع نيست. اين شعار بيشتر در خارج از کشور طرفداراني دارد و در داخل بسيار ضعيف است. اما گرايش تغيير براي حقوق ملي در چهارچوب ايران در ميان تورک‌ها بسيار وسيع است. وسعتي که تأثيرش را حتي به مجلس کنوني جمهوري اسلامي نيز کشانده است. تشکيل فراکسيون مناطق تورک در مجلس که بيش از 30 درصد نمايندگان مجلس را به خود اختصاص مي‌داد تحت تأثير اين اين گرايش ملي در مجلس رژيم مطرح شد.

 آقاي شاملي راجع به ائتلاف‌ها نمي‌خواهيد صحبت کنيد؟

در مورد ائتلاف‌هاي سياسي و تأثيراتشان مي‌توانيم بگويم که مهم‌ترين تأثير اين اعتلافات سياسي در سطح سراسري «طرح بديل يا آلترناتيو سياسي جمهوريت، فدرالي و دموکراسي» است که البته در کنار آن اصولي چون سکولاريزم، فمنيزم، عدالت اجتماعي و حفظ محيط‌زيست هم داراي اهميت بسزايي است. طرح شدن اين آلترناتيو سياسي از جهت تجربه انقلاب سياسي 57 بسيار حائز اهميت است. چرا که در سال 57 مردم بدون اينکه بدانند چه مي‌خواهند به پاي تغيير سياسي در ايران رفتند و همين که نمي‌دانستند چه مي‌خواهند شرايط را براي سکانداري خادمان دين در کشور فراهم شد. به همين دليل ساده در تحولات آتي کشور بايستي مردم بدانند که بعد از جمهوري اسلامي چه مي‌خواهند و چه نمي‌خواهند. ائتلاف‌هاي سياسي «همبستگي براي آزادي و برابري در ايران»، «شوراي دموکراسي‌خواهان ايران» و «کنگره مليت‌هاي ايران فدرال» همه و همه فرياد آن آلترناتيو سياسي است که چشم‌انداز را براي مردم روشن مي‌کند. اين اعتلاف‌ها بارقە‌ي اميدي را در دل مردم زنده نگه مي‌دارند.

ما در پلاتفرم «اتحاد دموکراتيک آذربايجان – بيرليک» براي تهران بزرگ يک رژيم ويژه را پيشنهاد کرديم از يک جهت به دليل مولتي‌اتنيک بودن اين شهر، موزاييک جمعيت‌هاي اتنيکي ايران است و به ويژه جمعيت بسيار بالاي تورک در اين شهر و از جهت آماري جمعيت حدوداً 15 ميليوني آن و اگر اطراف تهران را هم در نظر بگيريم حدود 20 درصد جمعيت ايران در اين منطقه زندگي مي‌کنند که در تحولات آتي نقش نسبتاً برجسته‌اي خواهند داشت.

بسيار آشکار است که آلترناتيو «جمهوريت، دموکراسي و فدراليزم» بايستي در تهران و کرج خودنمايي جدي داشته باشد و جنبش‌هايي در اين شهرها پيام آور اين شعار و مطالبه باشند. اين امر چگونه ممکن و مقدور است؟ ما طي يک قطعنامه‌ي مصوب در کنگره‌ي »بيرليک« براي جنبش خلق تورک در ايران يک استراتژي پارالل را پيشنهاد کرده‌ايم. استراتژي پاراللي که در آذربايجان شعارش تأسيس دولت ايالتي آذربايجان است؛ همچون هر دولت ايالتي ديگر در ايران مثل دولت ايالتي کوردستان و يا دولت ايالتي بلوچستان. اما استراتژي جنبش خلق تورک در تهران «دموکراسي راديکال» يا «دموکراسي گثرت‌گرا» است. يعني فعالين تورک در تهران به همراه فعالين دموکرات متعلق به خلق‌هاي ديگر و از آن جمله دموکرات‌هاي خلق فارس به سمت شکل‌گيري جنبشي مي‌روند که مطالبه‌ي اصلي آن «دموکراسي کثرت‌گرا» است. به بياني ديگر شعار محوري ما براي ايران «جمهوريت، فدراليزم و دموکراسي» است. جنبش موجود در مرکز جدا از اينکه در تأسيس دولت ايالتي ويژه‌ي تهران يعني دولت مولتي‌اتنيک تهران، نقش آفريني مي‌کند، به سازماندگي مردم در راستاي دموکراسي کثرت‌گرا مي‌پردازد. نمونه‌ي اين نوع فعاليت را مي‌توان در ترکيه و در فعاليت «حزب دموکراتيک خلق‌ها» مشاهده کرد. در اين حزب نيز فعالين خلق‌هاي غيرتورک به همراه دموکرات‌هاي تورک براي تعميم دموکراسي کثرت‌گرا در ترکيه فعاليت مي‌کنند. اين مدل فعاليت مي‌تواند سرمشقي براي شکل‌گيري جنبش‌هاي راديکال براي دموکراسي کثرت‌گرا در تهران و کل ايران باشد. اين آن مدلي است که ما در سند «استراتژي پارالل» در بيرليک بر آن تأکيد کرده‌ايم.

 سمينار فوق، مصاحبه با جريانات سياسي ملت‌هاي ايران بود و تيشک تنها تلاش کرد نظر آنها را به عنوان يک تريبون بازتاب دهد.

داگرتنی بابەت