روز جمعه ۲۳ دی ماه مولوی عبدالحمید در نماز جمعه زاهدان گفت که نه ائمهجمعه و خطبا میتوانند مشکلات کشور و اعتراضات را با وعظ و تبیین حل کنند و نه با مداحان حل میشود. بلکه نیاز به مغزهای متفکر و صاحبان تجربه و افراد دلسوز است.
در این بیان ساده عبدالحمید یک اصل اساسی نهفته است که سال ها و دهه هاست از سوی احزاب، گروه ها و شخصیت های سکولار گوشزد می شود و آن هم ضرورت سپردن امر حکمرانی به نخبگان دارای تخصص و تجربه و لزوم بازگشت طبقه مذهبی به مساجد و اماکن دینی است.
طبقه مذهبی پس از انقلاب ۵۷ با انحصار قدرت و تثبیت سریع دیکتاتوری دینی، یک جمله کوتاه خودساخته را به یک حکم شبه دینی تبدیل کرد؛ دین از سیاست جدا نیست! تقدیس شتابناک این حکم سلبی خودساخته آن را به یکی از ستون های اصلی ایدئولوژی جمهوری اسلامی مبدل ساخت و قرار دادن آن در دایره خطوط قرمز حکومت اسلامی هزینه نقد و مباحثه پیرامون آن را بسیار بالا برد.
در واقع انکار جدایی دین از سیاست اسم رمز ملاها و پیشنمازها و در کل طبقه مذهبی برای انحصار قدرت سیاسی و به دست گرفتن حکمرانی بود. آنها که پیشتر در چارچوب مکانیزم های مرسوم جهان سنت و با اتکا بر فعالیتهای مذهبی کسب معاش می کردند، پس از سال ۵۷ توانستند کنترل منابع عظیم اقتصادی ایران و کوردستان را به دست بگیرند و از قاعده و میانه هرم ساختار اجتماعی و اقتصادی ایران به راس هرم ارتقاء یابند. طبقه مذهبی که علاقه ای وافر به بهره گیری از مفهوم “روحانیت” داشت، از جایگاهی فرادستانه مدعی بهره گیری از یک الگویی بی همتا در مدیریت سیاسی و اقتصادی جامعه شد. الگویی که مبتنی بر قرائت فقهیانە از اسلام شیعی بود.
آن الگو که هیچگاه فرم تئوریک نیافت، همان شعارها، کلام ها و سخنرانی های تبلیغی رهبران طبقه مذهبی بود که نتوانست در میدان عمل کوچکترین ثمری به همراه داشته باشد. اقتصاد، سیاست، فرهنگ نه تنها مطابق میل رهبران طبقه مذهبی تغییر نیافتند و یا صورت اسلامی به خود نگرفتند، بلکه با گذشت زمان بیشتر و بیشتر در ورطه بحران فرو رفته و به پرتگاه فروپاشی رسیده اند.
طبقه مذهبی با توسل به حکم خود ساخته عدم جدایی دین از سیاست، می خواست دین را به منبعی برای شکل دهی به سیاست، اقتصاد و فرهنگ تبدیل کند. اما چهار دهه تجربه حکمرانی طبقه مذهبی نشان داد آن حکم ایدئولوژیک صرفا ابزار مشروعیت دهی به انحصار قدرت توسط آن طبقه و کارنامه سراسر شکست حکمرانیش بود. مولوی عبدالحمید مانند قاطبه جامعه ایران و جامعه کوردستان این شکست طبقه مذهبی و ناتوانی اش در امر حکمرانی را دریافته است. او هم پی برده است که در جهان مدرن راهی جز ایجاد دولت سکولار نیست.
اگر چه درک و دریافت مولوی چندان عمیق نیست و جریان روشنفکری ایرانی و کوردستانی مدت هاست بر لزوم استقرار دولت سکولار تاکید دارد، اما همین اشارات کوتاه شاهدی بر تغییر دیدگاه ها و نگرش های بخشی از طبقه مذهبی است که امر حکمرانی را در حوزه تخصص “مغزهای متفکر و صاحب تخصص و تجربه” می بیند و کارکرد طبقه مذهبی را خارج از این حوزه تصور می نماید. با این حال یک سوال مهم همچنان جای طرح دارد: آیا طبقه مذهبی با صراحت و شفافیت بیشتری بر لزوم استقرار دولت سکولار تاکید خواهد کرد؟