چندی پیش منشوری تحت عنوان «منشور مهسا» از سوی تنی چند از رجال و نسوان اصطلاحاً سیاسی – اجتماعی – فرهنگی به امضا رسید. هویت امضاکنندگان و محتوای این منشور به شدت جای تأمل و تعمق است؛ چرا که در تقابل با ماهیت «جنبش ژینا» قرار دارد. جنبش ژینا جنبشی مترقی است که دغدغه آن ایجاد برابری میان ملتها، برابری زن با مرد از هر حیث، عدالت اجتماعی و آزادی فردی است. این جنبش درتضاد با هر گونه استعمار و استثمثار سیاسی، نژادی، زبانی، جنسیتی، زیستمحیطی، بیننسلی و اقتصادی است. جنبش ژینا یک جنبش «افقیِ مترقی» است که هیچ گونه تبعیض و سلسلهمراتبی را بر نمیتابد. هدف نهایی این جنبش، برقراری آزادی، عدالت و برابری است. این جنبش به دنبال گسیل جامعه به سوی یک توسعه رادیکال، همهجانبه و مشارکتمحور در آینده است که مختص عصر پساتوسعه است. این توسعه، توسعهای از پایین، مردمی و منطقهای خواهد بود که طراح و اجرا کننده آن انجمنهای محلی ملل مختلف خواهد بود و از طریق مشارکت حداکثری به دست خواهد آمد. برای مثال، یکی از اصول اساسی جنبش ژینا قائل شدن حق تعیین سرنوشت برای ملل مختلف است که در شعار «کرد، بلوچ، آذری، آزادی و برابری» خود را نمایان میکند. به طور کلی جنبش ژینا ماهیتی ضد سلسلهمراتبی دارد و به برابری همهجانبه و رادیکال اعتقاد دارد. این جنبش مخالف برتری نژادی، ملیتی، زبانی، اقتصادی و جنسیتی است. بنابراین میتوان این جنبش را یک جنبش اجتماعی فرامدرن دانست که ویژگی بارز آن افقی بودن و رادیکال بودن است؛ به همین دلیل میتوان آن را یک جنبش «افقی مترقی» نام نهاد. این جنبش نشان داد که اعضای آن حامل و حامی ارزشهای دموکراتیکی چون اعتقاد به برابری جنسیتی، نژادی و ملیتی، عدالت اجتماعی، ضرورت مشارکت سیاسی، طرفداری از آزادی بیان و حمایت از تساهل و مدارا هستند. ویژگیهای مذکور بیان کننده یک فرهنگ سیاسی دموکراتیک است که در تولید و بازتولید این جنبش نقش ایفا کرده است.
حال به بحث اصلی که تأمل و تعمق در منشور مهساست، بر میگردیم. با اندکی تأمل در این منشور پی میبریم که هویت امضا کنندگان این منشور و ماهیت و محتوای آن کاملاً در تباین با جنبش ژیناست. چرا که امضاکنندگان آن متعلق به طبقه و قشر بالای جامعه هستند. یکی شاهزاده و دیگری خانزاده. دیگران نیز به نوعی از انواع به همین سیاق هیچ تناسبی با هویت اعضای این جنبش که از ستمدیدگان هستند، ندارند. واضح است که دغدغه حداقل دو تن از آنها ریاستطلبی و قدرتطلبی است که با ماهیت جنبش ژینا که ضدیت با سلسلهمراتبهاست در تضاد است. به بیان دیگر، رابطه میان امضاکنندگان منشور مهسا، عمودی و با ماهیت جنبش ژینا که افقی است، ناسازگاری دارد. جنبش ژینا به کوه یخی (Iceberg) میماند که قاعده آن در بطن اقیانوس مردم جای دارد؛ در حالی که طرفداران این منشور همانند یک کوه یخ وارونه، فاقد پایگاه مردمی هستند. شاهد ما در این زمینه غایب بودن دالها و نشانههای گفتمانی طرفداران منشور مهسا در جنبش میباشد.
جنبش ژینا به دلیل افقی بودن آن ضد رهبرسازی و ریاستسالاری (سهرۆک سازی) است و با اهداف امضا کنندگان منشور مهسا که فرمانروایی و حکمرانی (کوێخایەتی- ئاغایهتی) است، همخوانی ندارد. به بیانی دیگر، در حالی که اعضای جنبش ژینا، نگران اقتدارگرایی هستند و با آن مبارزه میکنند، امضا کنندگان منشور مهسا و حامیان اندک آن، طمع و سودای فرمانروایی دارند. برخی از این امضاکنندگان، وقیحانه و به یاری امپریالیسم رسانهای به خون ریخته شده جوانان کرد و ایرانی به مثابه ابزاری برای پیمودن پلههای قدرت چشم دوخته و در پی سیراب کردن میل قدرتطلبی خودشان هستند.
به طور کلی، هم هویت امضا کنندگان منشور و هم محتوای به ظاهر مدرن آن بیانگر یک فرهنگ سیاسی عشیرهای است که در فرم جدیدی خود را نشان داده است. سلسلهمراتب مبتنی بر خاندانگرایی (یکی از نژاد شاهان و دیگری از تبار خانان)، عدم تحمّل دیدگاههای مخالف، روحیة سلطه و نگرانی از امنیت محیطی و بیاعتمادی که خود را در قالب نگرانی از یکپارچگی سرزمینیِ مندرج در منشور مهسا نشان داده، تداوم یک فرهنگ سیاسی عشیرهای است که در گذشته در ایران حاکم بوده است. چرا که در منشور مهسا نیز، رؤسا و ژنهای خوب (شاه-آغا) در بالای سر جامعه قرار گرفته و متولی پیشبرد جنبش و پیشرفت جامعه هستند. اگر در فرهنگ سیاسی عشیرهای، رئیس عشیره نماد اتحاد و بقای عشیره بود، در فرهنگ سیاسی اینان، شاهزاده و خانزاده این مسئولیت را برعهده دارند. اگر در قبیله و عشیره ریاست مادام العمر بود، در فرهنگ سیاسی حامیان منشور مهسا نیز، ریاست شاهزاده و خانزاده مادامالعمر است؛ چون برای بیش از چهل سال است که این همچنان ولیعهد و آن کماکان دبیر کل است. اگر در عشیره رئیس با دادن مزایا به زیردستان اطاعت آنان را میخرد، اینان نیز با همان روش سعی در خریدن اطاعت دیگران را دارند و مشروعیت خود را در مداحی چاپلوسان و فرصتطلبان پیرامون خود میجویند. به طور کلی، کنشها و مؤلفههای اعتقادی این جماعت بیانگر یک فرهنگ سیاسی عشیرهای است، البته ملبس به لباس مدرن؛ به همین دلیل میتوان فرهنگ سیاسی این جماعت را یک فرهنگ سیاسی نوعشیرهای نامید که کاملاً با ماهیت جنبش ژینا که بیانگر یگ فرهنگ سیاسی دموکراتیک و رادیکال است در تضاد قرار دارد.
فرهنگ سیاسی نوعشیرهای در واقع همان فرهنگ سیاسی عشیرهای است که در پرتو مصادیق و ظواهر دنیای مدرن خود را نوسازی کرده است. این فرهنگ سیاسی به مدت بیش از صد سال است که بر فضای اجتماعی – فرهنگی ایران حاکم است و در برهههای تاریخی خاص به انواع و اقسام خود را نمایان کرده است. دو پیامد اصلی حاکمیت این فرهنگ سیاسی در صد سال اخیر، برآمدن دو رژیم استبدادی پهلوی و جمهوری اسلامی است. اگر در فرهنگ سیاسی عشیرهای، اعضا، قبیلهی خود را مرکز تمام قبایل دانسته و هویت خود را با نفی قبایل دیگر به دست میآورند، در فرهنگ سیاسی نوعشیرهای، حامیان آن هویت خود را در گرو نفی و طرد سایر ملل میدانند. کما اینکه نمود برجسته این فرهنگ سیاسی را میتوان در میان سلطنتطلبان با طرد و نفی دیگر ملل بە ویژه ملت کرد مشاهده کرد. این ویژگی با ویژگی کثرتگرایانه جنبش ژینا در تخاصم است. به همین دلیل، میتوان منشور مهسا که بازتابدهنده فرهنگ سیاسی نوعشیرهای است را دگری و دشمن جنبش ژینا قلمداد نمود.
نقاب دیگر منشور مهسا توسعهگرایی است. در این اواخر حامیان رضا پهلوی تبلیغات زیادی در رابطه با ترقی و پیشرفت ایران در عصر پهلوی به راه انداخته و با برساختن گفتمانی از توسعه عمودی و آمرانه، تنها رضا پهلوی و یک نظام سیاسی متمرکز را قادر به توسعه و ترقی ایران معرفی کردهاند. در این باره ذکر چند نکته لازم است: اول این که به گواه صاحبنظران توسعه، در دوره رژیم پهلوی توهمی از توسعه وجود داشت، نه توسعه واقعی. دوم این که بسط یک گفتمان آمرانه و عمودی از توسعه برای دوران پساجمهوری اسلامی با جنبش ژینا در تضاد است. چون خصلت عمده این جنبش افقی بودن و رادیکال بودن است. گفتمان توسعه در جنبش ژینا توسعهای افقی و رادیکال است که متولی آن گروههای مردمی هستند، نه یک دولت متمرکز یا شخصی مقتدر چون شاه. به طور خلاصه جنبش ژینا توسعهگراست، در صورتی که منشور مهسا توسعهطلب است.
کلام آخر این که منشور مهسا دشمن و دیگری جنبش ژیناست. جنبش ژینا مردمی، افقی، زنانه و پسامدرن است، حال آن که منشور مهسا نخبهگرانه، سلسلهمراتبی، مردانه و به ظاهر مدرن است که ریشه آن در فرهنگ سیاسی عشیرهای نهفته است. پیامد منشور مهسا تداوم و بازتولید مردسالاری، فارسسالاری، تمرکزگرایی، اقتدارگرایی و انحصارطلبی خواهد بود؛ در حالی که خروجی جنبش ژینا مردمسالاری، برابری، پذیرش حق تعیین سرنوشت، تمرکززدایی، دموکراسی و کثرتگرایی خواهد بود. جنبش ژینا به جامعهی امروزین و اندیشه «ژن، ژیان، ئازادی» تعلق دارد؛ حال آن که منشور مهسا ریشه در گفتمان ایرانشهری و باستانگرایی یعنی اندیشه «مرد، میهن، آبادی» دارد.
و اما در پایان: روی سخن من بیشتر نه با فرزند دیکتاتور سابق و سِلِبریتیهای مرفه، بلکه با برخی از نخبگان سیاسی کورد است که بجای آنکه به پتانسیل قدرتمند جنبش ژینا برای رهایی بیاندیشند، دل در گرو منشوری واپسگرایانه دارند که روابط اقتدار دولت ملت ایرانی را در نسبت با ملتهای غیرفارس بازتولید میکند.