حدوداً از نیمهی دوم قرن بیستم بود که بدن مهم قلمداد شد و متفکران بسیاری به صورت مشخص به آن پرداختند. در نبود خدایی که پیشتر جهان را اداره میکرد، حال این آدمی بود که باید بر جهان خود حکم میراند و به اختیارات خود در این قلمرو جدید پی میبرد. پس از عصر روشنگری مسائلی چون تجربه و حدود شناخت، ارتباط بیواسطه با جهان و اشیاء و پدیدارها و خرد و آزادی بیش از پیش مورد توجه قرار گرفتند و مباحث فراوانی پیرامون آنها شکل گرفت. حال نوبت به بدن رسیده بود. کشف این جهان تازه بدون توجه ویژه به بدن ممکن نبود.
بعد از جنگ جهانی دوم بسیاری از مباحث و مسائل انسانی از سوی متفکران به چالش کشیده شد. با کشتهشدن میلیونها انسان بیدفاع در فاصلهی دو جنگ خانمانسوز، دیگر کسی قادر نبود با تکیه بر ارزشها و نگرشهای پیشین به انسان بنگرد. این دو جنگ راهی به بیرون باز کرده بودند. انسانهایی که پس از جنگ زنده مانده بودند، دیگر همان انسانهای قبل از جنگ نبودند. آنها دیگر نمیتوانستند با رجوع به الگوها و ارزشها و قواعد پیشین به مسائل خود پاسخ دهند. همهچیز از اساس در حال تغییر بود و به همین دلیل در دههی شصت و پس از آن، مکاتب فکری بسیاری شکل گرفت؛ جریانهای فکری تازهای که هر کدام به شکلی درصدد آشکار کردن حقیقت وجودی آدمی بودند. فمینیستها و بخصوص پساساختارگراها که در این ایام فعالیت خاصی داشتند، روابط جنسی، بدن، پیوندهای اجتماعی و… را مورد بررسی قرار دادند و با نقدهای خود «بدن» را وارد عرصهی تازهای کردند. بهقول اسپینوزا، “ما هیچگاه نمیتوانیم، بدانیم بدنها به چه توانایند”.
این بار این بدن زن، یا بدنی زنانه، بود که با مقاومت و عصیانش در برابر انقیاد و تجاوزی تاریخی و ساختاری افق فهم ما را از توانهای یک بدن فراختر کرد و موجب شکلگیری بدنی اجتماعی-انقلابی شد که بهطوری فراگیر به پاخاسته است. وقتی ناگهان در یک لحظه نیروهای میل با وجود تفاوتهایشان در قالب بدنی جمعی و واحد سرهمبندی میشوند، ناتوانی و قلابی بودن، ساختار قدرت بهطور مضحکی عریان میشود. فقط در چنین دقیقهای است که میتوان آزادی را در کف خیابان تجربه کرد، زمانمندی انقلاب! و پیکر بندی جمعی سیاست، و امروز این پیکر جمعی، زن، زندگی آزادی ست.
چنانکه رانسیر می گوید: «سیاست یعنی مشارکت در یک کنش جمعی مداخله گرایانه و رهایی بخشانه. سیاست یعنی ایستادن در حاشیه سیاست حاکم و کوشش برای به هم ریختن سهمیه بندی نظم موجود». جریان آزادی خواه و دموکراسی طلب باید تمام کنشگری خود را معطوف به گسست از وضع موجود و به هم ریختن نظم سهمیه بندی موجود بکند. اینکار تحت یک جبهه دموکراتیک یا دموکراسی خواه کاملاً ممکن است. دموکراسی در این معنا که تمامی طرد شدگان، تمام صداهای منکوب شده در جغرافیای فراموش شده از حاشیه به سمت متن حرکت کنند. دموکراسی، بەمثابه عمل جمعی انبوه خلقی دستاندر کار بر ساختن امر مشترک، نە فقط شرط صلح راستین کە حتی شرط امکانپذیری میهنپرستی راستین نیز هست.
بنابراین، امروز این پیکر جمعی با تنیدن در مانیفست انقلابی زن، زندگی، آزادی، نباید تحت انقیاد یکسویه ی قدرت، و مصادره شدن این میل جمعی در دستان اپوزیسیون یکجانبه گرایانهی امثال سلطنت طلبان باشد. بدینسان مسئلە فقط این نیست کە پاسداری از آزادی و تکثر نیازمند جنبش واقعی و همیشگی دموکراسی است، حتی مسئلە این نیست کە دموکراسی، چنانکە ماکیاولی بەدرستی میگوید، با میداندادن بە بروز تعارضها، میتواند ضامن بهتر و موثقتری برای امنیت باشد، بلکە مسئلە از این قرار است کە حتی برای امکانپذیری میهنپرستی راستین نیز ناگزیر به دموکراسی نیازمندیم. در غیر اینصورت، همەی آنچە از هیاهوهای میهنپرستانە زیر علم سلطنت باقی میماند یا دروغی است آگاهانە و بە منظور فریبکاری یا آگاهیای است دروغین و به موجب فریفتگی، و در هر دو حال هر چیزی است مگر آنچە ادعا میکند: میهنپرستی
به قول روبسپیر«تحت حاكميت سلطنت، تنها يك نفر را ميشناسم كه ميتواند ميهن را دوست بدارد _ كسي كه نيازمند آن نیست برای اين عشق برخوردار از هیچگونه فضيلتی باشد _ و او کسی نیست مگر پادشاه. زیرا در قياس با تمامي ساكنان چنین سرزمينی، پادشاه تنها كسي است كه ميهني از آن خویش دارد. حداقل آيا این او نيست كه در عمل تنها حاكم امور است؟ آيا او نيست كه در جايگاه مردم قرار گرفته است؟ و ميهن چيست، اگر جايی نباشد كه فرد در آن شهروند و عضوی از قدرت حاكم به حساب آيد؟”
بر اساس اين اصول باید گفت در دولت آريستوكراتيك، واژهی ميهن تنها براي خانوادههای اشرافيای ميتواند معنا داشته باشد كه حاكميت را بە تصرف درآوردهاند.
تنها در دموكراسي است كه یک کشور حقيقتاً ميهن همهی افراد است و بر اين اساس، از آنجا كه افراد شهروندان آن محسوب میشوند، میتوان روی ایشان بهمثابه مدافعانِ علاقهمند و دلبستهی اهداف و آمال آن حساب کرد. اين امر میتواند توضیحدهندەی برتری مردم آزاد بر ديگران باشد. این از بدیهی ترین راهبرد مبارزه ی ماست. اما، فقط با آنچه اکنون در درون جمهوری اسلامی دارد رخ می دهد، یا نوع کنشگری اپوزیسیون مواجه نیستیم، بلکه چگونگی ایجاد یک اتحاد جهانی ست علیه رژیم، با نگاه به راهبرد جدید جمهوری اسلامی در نزدیک شدن به سرسخت ترین مخالفین منطقه ای خود، یعنی اتحاد عربی با تکیه بر استراتژی خاورمیانه ای بن سلمان. در واقع بخشی از فعالیت ما، معطوف به اتحاد درونی احزاب اپوزیسیون های مستقل است، و بخشی دیگر، معطوف به چگونگی بر هم زدن دسیسه ی جدیدِ به تعبیر ما” اتحاد عربی_اسلامی” در حال وقوع است. دسیسه ای که تنها هدفش، مذاکره برای بقای خود است، نه میهن و ملت. استراتژی جدید رژیم جمهوری اسلامی، در واقع تشکیل اتحادی شرقی ست، علیه جبهه ی غربیِ حامی انقلاب زن، زندگی، آزادی. قطعا ملت آگاه اند به این دسیسه، اما مهم این است که پروپاگاندای رژیم، موجب گسست اپوزیسیون های مستقل که رسانه ی وسیعی در اختیار ندارند نشود. که البته رسانه ی ما، همانا حنجره ی آتشین مبارزه است در گلوی مان، و خاموش نخواهد شد.اکنون تنها زمان ممکن در تاریخ ایران است، که می توان “مردم” را دید، در تجربه ی انقلاب. و این یعنی مسئولیت سیاسی، در زمانه ای که امر شخصی دیگر مفهومی جز سیاست ندارد. اگر این مسئولیت سیاسی را نادیده بگیریم، دیگر هرگز مردمی وجود نخواهد داشت تا ملتی را تجربه کنیم. ما نه تنها در برابر تاریخ اکنون مسئولیم، بلکه در برابر تاریخی هستیم که در دل دختران آینده خواهند آمد و روزی به داوری مان خواهند نشست. هیچ تامل سیاسی ای قادر نیست از دست تامل در زبان، و عمل کردن بواسطه زبان خلاصی یابد. این زبان، تاریخ ملت های این سرزمین است . ما زبان این پیکره ی یکپارچه ی آزادی هستیم، اگر این زبان به سخن تغییر ساختار حاکم گشوده نشود، لال ترین ملت تاریخیم.