حافظه، تاریخ یا تروما؟
بهار حسینی
در ایران، زمانی که از نقش حافظه صحبت می شود، اغلب باید فرض را بر این گذاشت، که در این سرزمین، با یک جامعه ی شفاهی و یک جامعه ی روبرو با صورت های فرهنگی مواجهیم.
زیرا آنچه مکتوب است، سانسور شده است، و آنچه سند است مجعول و ما برای تحلیل حافظه بطور کلان، ناگزیر متکی به حافظه ی زندهایم، برخلاف حافظهی اجتماعی در جوامع امروزی که دیگر جوامع حافظهای نیستند و متکی به رویههای فرهنگی سازمان یافته برای فهم شیوههای درک جهان اند؛ و هرآنچه روی می دهد، معنایی دارد، زیرا به حافظه تبدیل میشود.
اصولا کارکرد حافظه در جهت باز یافتن گذشته است، عمل فکر کردن درباره چیزها در غیابشان. نوعی گفتگو با گذشته محسوب میشود. و بدین صورت گذشته را در حال بازیافت میكند.
اما آنچه در ایران نمود بارزی دارد، حافظهی عادتی است، و حافظه ی عادتی بدترین نوع حافظه است، زیرا از طریق عمل کردن به گذشته خصوصا در وجود یک حافظهی جمعی استمراری شکل میگیرند. و این مساله اجتماعی، از طریق زبان، نمادها، رویدادها، و زمینههای فرهنگی وجود دارد.
بنابراین، هرگونه روایت واپس گرایانه برای ورود به حوزه عمومی، به لحاظ اجتماعی ساختار یافته است، نه فقط به صورت ضبط گذشته، بلکه بازنویسی فعالانه گذشته در حوزهی عمومی است.
بنابراین، با نوعی معضل اجتماعی مواجهیم، که گذشته با یکدیگر به یاد آورده می شود، و بصورت مشترک به اشتراک گذاشته میشود. و ما برای تغییر در این رویکرد واپس گرایانه، نیازمند آن هستیم که گذشته را نه به شکل یک عادت، بلکه بر اساس آنچه هویت اکنون و امروزه اقتضا می کند، بازتولید کنیم، نه بازنمایی و بدین صورت کارکرد حافظه ی جمعی را نه در شکل یک قدرت سیاسی، بلکه الهام بخش حقیقتی که کتمان می شود در دست بگیریم.
با تجاربی که اندوخته ایم، باید بدانیم هرگونه به کارگیری حافظه جمعی و فردی، منجر به انسداد مرزهای هویتی قومی، ملی و نظایر آن بشود، تضادها را تشدید خواهد کرد. و باید از نقش حافظهی جمعی در جهت تحت کنترل درآوردن نهادهای دموکراتیک، و تضمین و ارتقای شرایط آزادی بهره برد.
زیرا به ما نشان می دهد، تا با توجه به محدودیت ها، ظرفیت های جمعی خود را بهتر بشناسیم.
حکومت ها اغلب، برای استمرار وجودشان وابسته به نسیانی دسته جمعی در توده های مردم اند، نوعی فراموشیِ موازی، بصورت راهبردی. و ما برای مقابله با این شکل از حافظه سازی باید در جهت استحکام نهادهای حافظه، از جمله: مدارس، دانشگاه ها، دادگاه ها، موزه ها، رسانه های جمعی، که نهادهایی تخصصی اند، ساختاربندی مجددی بکار بگیریم.
زیرا دولت ها، از طریق کنترل این نهادها، حافظه جمعی را تحت انقیاد و به تبع آن از هم گسیخته خواهد کرد، و حفره هایی سیاه در سیطرهی ارزشهای ایدئولوژیک برای مشروعیت بخشیدن به خود، برجای خواهد گذاشت.
کما اینکه، یکی از تغییرات فرهنگی بنیادی در ایران معاصر، چگونگی فرایندهای به یادسپاری و فراموش کردن جمعی است، که امروزه به آن حافظهی فرهنگی می گویند.
شاید رقابت بر سر منابع حافظهی نهادینه در هیچ جا به اندازه ی تلاش دولتها در راستای “سیاست حافظه” قابل رویت نباشد. در ایران معاصر، بطور مطلق، دولت ها همواره تلاش کرده اند که بر اساس ایدئولوژی سیاسی شان حافظه ایرانیان را دستکاری کنند. در ایران از سال های دهه چهل به این سمت دخالت دولت ها برای دستکاری حافظه ی فرهنگی مردمان ایران پر رنگ شد. هر دوی این دولت ها، چه دولت پهلوی چه دولت جمهوری اسلامی در چهارچوب ایدئولوژی سیاسی شان که عنصر فرهنگ در کانون توجهشان قرار می گرفت، سعی در دستکاری همه جانبه در زندگی روزمره ایرانیان و پیشبرد یک سیاست فرهنگی آمرانه داشتند. در این زمینه، دولت پهلوی با اعمال “سیاست حافظه ی ملی گرایانه” و در اواخر ” سیاست حافظه ی عرفی” سعی در دستکاری حافظه ی فرهنگی ایرانیان در ابعاد گسترده زد.
از جمله فضاسازی غربی در سطح شهرها، دستکاری گسترده در عرصه هنرها و جشن و اعیاد و… از طرف دیگر، جمهوری اسلامی، در پیشبرد سیاست حافظهی فراگیر از طریق دستکاری همه جانبه در زندگی روزمرهی مردم کرد، از جمله ساختن مساجد، تکایا، سیاست حجاب، مذهبی کردن وجه تقویم رسمی ایران، مراسمات اعتکاف، راهپیمایی اربعین و… همگی در قالب اسلامی سازی حافظه و فراموشی سایر حافظههای بدیل بوده است.
و پیامدهای این حافظه سازیها در هر دو گرایش معاصر، شکل گیری حافظههای مقاومت در میان توده مردم است. کالبد یافتگی حافظه، منسوخ شدن حافظهی زنده و ظهور فن آوریهای حافظه سازی و درگیر شدن حافظه با قدرت سیاسی، مسئله بازنمایی حافظه را به موضوع کشاکش و قدرت بدل کرده است.
حافظهی قدسی ایرانیان، همواره روحیه جمعی را بر اساس هژمونی دین و از طریق مکانمندی دینی حافظه( زیارتگاه ها، مساجد و…) و استیلای دین بر زندگی فردی و اجتماعی در خدمت حیات جمعی توحیدی بازتولید می کرد.
اکنون با تحولات صورت گرفته، از جمله دموکراسی خواهی، نیاز به صنعتی شدن، و زنانه شدن بخشی از فرهنگ، نوعی فردیت فرهنگی آغاز شده است، که افراد نمیخواهند تحت انقیاد سوژه های منفعل حافظه باشند، بلکه می خواهند در فرایند تولید انباشت و انتقال حافظه مشارکت داشته باشند، و خیابان عنصری برای تولید ساختار فرهنگی جدید در ترمیم بدن های آزاد قدم بر می دارد.
در فضای فردی شده ی جامعه ی امروز سعی بر این است، که افراد بتوانند نقشی در تولید آینده حافظه داشته باشند و آیندگان آن ها را به یاد بیاورند. نه از طریق اسطوره سازی، و روایت های ملی گرایانه، و نه از طریق قرائت های مکتبی و مکانی دینی، بلکه از طریق کثرت حافظه ی آزادی و باز اندیشی دموکراتیک و این یعنی حرکتی برای فراموش نشدن. حفظ میراث جانِ آدمی، برای زنده ماندن تمدنی نوین. همه چیزِ آینده بستگی به حافظه ی امروز دارد. هر جنبش سیاسی و اجتماعی، در میان ملت ایران، امروز نوعی اجتماعات حافظه است، که ناشی از حافظه ی تروماتیک یک قرن است!