ئارامتر بخوێنەوە

‏بسوی تثبیت دو دنیای موازی

مهدی جلالی تهرانی



مهم ـ ضروری‌ست میان دو دنیای موازی استعمارگر و استعمارشده فاصله روشنی شکل بگیرد. این دو دنیای موازی البته الان وجود دارد ولی به اندازه کافی حس نمی‌شود. دغدغه یک دنیا مسائلی از قبیل حجاب است، اما دغدغه دنیای دیگر انقلاب برای رهایی از استعمار صدساله است. نه دغدغه‌ها و نه هزینه‌های این دو دنیا، هیچ تشابهی با هم ندارد.

برای نمونه مسائل تهران و شهرهای مرکزی را باید برای خوشان گذاشت و رسانه‌هایشان. الان به چشم خود می‌بینیم که انقلاب در تهران عقیم شده و مسائلی از جمله حجاب و فروریختن ساختمان هیچ واکنشی را میان ملت‌های غیرفارس برنمی‌انگیزد، با این وجود هنوز خبر اول رسانه‌های فارسی است.

پس وجود دو دنیای مجازی واضح است و یک طرف کماکان اصرار دارد که به مسائل خود اولویت دهد و انقلاب را آن‌طور که خود می‌خواهد تفسیر کند. اما در طرف دیگر که ملت‌های غیرفارس هستند و دنیای به‌مراتب بزرگ‌تری را تشکیل می‌دهند، هنوز در نحوه ارتباط با استعمارگر بلاتکلیفی دیده می‌شود و این مسئله مرزهای دو دنیا را مخدوش و مبهم می‌کند. انسان غیرفارس با مبهم گذاشتن این مرزها، در واقع به نامرئی باقی ماندن خود کمک می‌کند.

طبعا ضروری است که ملت‌های غیرفارس به فرد فارس‌محور نشان دهند، بی‌تفاوتی و انکار نمی‌تواند یک‌طرفه باشد. همان‌طور که مسائل ما برای شما مهم نیست، مسائل شما هم برای ما مهم نیست.

حس این موضوع در دل استعمارگر نگرانی و ترس ایجاد می‌کند  که ای وای مملکت از دست  ما رفت و چند پاره شد و ما در جزیره‌ای کویری باقی ماندیم. مگر این که چنین ترسی او را وادارد دست از انکار بکشد، وگرنه محال است بتوانید به شیوه‌ی دیگری بجز تزریق «دوز ترس» به او آموزش بدهید.

برای این که در جامعه وجود این دو دنیای موازی بیشتر حس شود و در واقع به یک ابراز مقاومت سیاسی قابل رویت تبدیل شود، لازم است ارتباط این دو دنیا قطع شود، به نحوی که انسان استعمارشده در پلتفورم استعمارگر مشارکت نکند.

از این منظر عبور و بایکوت رسانه‌های فارسی مهم و تاثیرگذار است. شرکت حتا یک کارشناس غیرفارس در رسانه‌های فارسی باعث می‌شود آن‌ها او را به عنوان یک نمونه و اشانتیون معرفی کنند و بگویند ما از قومیت‌ها هم به رسانه خود دعوت می‌کنیم.

این شیوه مرکزگرایان  درست مانند همان خطای غیرقابل گذشت و عمل ناشیانه عبدالله مهتدی در جمع جورج تاون بود که توجیهی بدست آنان داد تا بگویند ما از اقوام هم نماینده‌ای در میان خود داریم تا به این ترتیب جای خالی فعالان دیگر ملت‌ها دیده نشود.

در مورد دیگری یک استاد غیرفارس به استاد دیگری نصیحت کرده بود که میان خود و فارس تفکیک نکن، و الا تو را هرگز به رسانه‌های خود دعوت نخواهند کرد!

مادامی که شما هر گونه ارتباطی ـ چه در نشست و ائتلاف و چه در رسانه فارسی ـ با فرهنگ غالب استعماری برقرار می‌کنید، در واقع استعمارگر مرکز توجه آن ارتباط است و این رابطه هرگز متوازن نخواهد شد. پس ضروری است هرگونه رابطه‌ای از این دست را قطع کرد.

دنیای استعمارگر حضور خود را همیشه با صدای بلند اعلام می‌کند، نام‌ها و ادبیات خودش را تحمیل می‌کند، و هیچ‌گاه حاضر نشده انسان استعمارشده را ببیند و حرف او را بشنود.  این انکار اگر تا قبل از انقلاب ژینا قابل توجیه یا تحمل بود، اکنون برای ما روشن است که در آن، عناد و اصرار وجود دارد.

برای مثال، این شرم‌آور است که یک آدم تحصیل‌کرده فارسی‌مدار، بترسد که حتا نام هم‌وطن کوردش را به زبان بیاورد، زحمت او را در نشاندن آتش جنگل‌های مریوان، نبیند و قدر نشناسد، دست‌آخر نیز از راه نرسیده، بلافاصله موفقیت او را رایگان مصادره کرده و شعاری بی‌معنا و پوپولیستی توییت کند.

وقتی دو دنیای موازی استعمارگر و استعمارشده تجسم عینی بیابد و از منظر سیاسی تعریف شده و محسوس باشد، به دلیل شارژ بالای دنیای اول (درد مشترک و عاملیت جمعی) در نقاط برخورد با هم جرقه‌های شوکه‌کننده می‌زنند.

اگر راهی مفاهمه و آموزش وجود داشته باشد و وجدانی آماده بیدار شدن باشد، تنها راه آن همین جرقه و همین تلنگر و همین برق‌‌گرفتگی است. توجه داشته باشید که این افراد اصلا شما را نمی‌بینند و نمی‌خواهند ببینند. در حباب دوستان و همفکران خود زندگی می‌کنند. غیرفارس برایشان فردی توسعه‌نیافته و رعیت است که باید بر او تفقدی کرد و او را به جلو هُل داد.

بهترین نمونه‌ این نوع برخورد آموزنده و هشداردهنده نیز دقیقا هنگام مواجهه با آدمی تحصیل‌کرده و بظاهر غیرسیاسی روی می‌دهد؛ نه با اوباش فاشیست. این پیام را به او می‌رساند که اگر جانب انکار ملت‌های غیرفارس را بگیری، از نگاه ما تو نیز چندان تفاوتی با پهلوی و چماقداران او نداری؛ تو هم در اردوگاه استعمارگران و فاشیست‌ها ایستاده‌ای.