ئارامتر بخوێنەوە

کاخ سراسر آینە

پدرام بالداری

استاد و عضو هیئت علمی دانشکدە هنر و دیزاین دانشگاە میشیگان ان آربر
حوزە کاری: هنر، دیزاین و عدالت اجتماعی در بستر استعمارزدایی



پدرام بالداری، متولد شهر سنە (سنندج)،استاد و هیئت علمی دانشگاە میشیگان، امریکا، دانشکدە هنر و دیزاین است. او در زمینە تقاطع هنر-دیزاین با حوزە عدالت اجتماعی و استعمار تدریس و فعالیت می کند. فعالیت حرفە ای و آکادمیک او بر تداخل پراکسیس هنری با گفتمانهای استعمارستیز استوار است کە در قالب پروژەهای مشارکتی با متخصصین حوزە هایی از قبیل علوم دادە، الکترونیک، زمین شناسی، محیط زیست، انسان شناسی و علوم سیاسی تعریف و اجرا می شوند.

 شرح یک انقلاب

یوو امپراطور سرزمین شیا بە کمک ساحر اعظم کاخی خارق العادە ساخت کە تماما از جنس آینەهایی جادویی بود. تمامی بیرون و درون، همە دیوارها و سطوح کاخ از آینەهای درخشان جادویی بودند کە با تمام توان تنها در خدمت خواست امپراطور و پس از او جانشینانش باشند. بجز امپراطور تمامی افراد، بندگان و رعایا بە محض خیرە شدن بە آینەها تصویرشان رخت برمی بست و جایش را بە آن ایماژی کە امپراطور برایشان مقرر کردە بود می داد. بە زودی عماراتی چنین در تمامی دهات و شهرها و دورافتادە ترین نقاط ساختە شد و بە دستور امپراطور حتی اطفال را نیز برای بازدید از این ساختمانهای چشمنواز و حیرت انگیز می بردند. دیگر کسی در کل امپراطوری نماندە بود کە از ظواهر، وجنات و هویت واقعی خودش آگاهی داشتە باشد.

ماهیت، ذات و خواست تمامی ساکنین این امپراطوری با آنچە کە خواست این سلسلە بود بە تمامی درهم تنیدە شد. بدین سان امپراطوری شیا فرمانروایی خود را حتی در حیطە امید، خیال و آرزوی مردمانش کاملا گستراند و قدرتش را در تاروپود وجود تک تکشان دواند.

اگر امپراطور آرزو می کرد مردمش تبدیل بە نترس ترین جنگجوها، فرمان بردارترین رعیتها، خدمتگزارترین بندە، فداکارترین فرماندەهان و یا هر نقشی کە او می خواست می شدند. امپراطوری تبدیل شد بە سرزمینی کە هر فردی در آن بخشی از تخیل و خواست ذهنی حکمرانشان است. امپراطورتنها حاکم سرزمین نبود بکلە فرمان بر خود واقعیت می راند. این یک حاکمیت مطلق را بر فرم و محتوای پادشاهی رقم زد.

اما روزی کودکی غیرعادی چشم بە جهان گشود. در برابر شگفتی همگان این طفل هیچ تصوری در آینە از او منعکس نمی شد، هر آینەای را کە پیش رویش می گذاشتند هیچ انعکاسی از او در آن یافت نمی شد. طبیعت خرق عادت کردە بود و بە این ادامە داد، هر روز کودکی چون او بە دنیا می آمد، کودکانی بی انعکاس و تصویر کە آینەها بر آنها بی اثر بود. بە مرور اینان مردمانی شدند مجزا “مردم بی انعکاس” کە خطری جدی برای مطلقیت امپراطور بر امر واقع تلقی شدند چرا کە خواست امپراطور بر آنان بی اثر بود.

آنها حکومت پذیر نبودند، خطری برای امنیت ملی بودند، بیگانە و اجنبی بودند، دیگری بودند، آنها شنیع بودند، منحرف بودند، آنها بی هویت بودند، عقب ماندە و عصبانی بودند، هر آنچە امپراطوری خوب می پنداشت آنها آن نبودند، آنها هر روز بیشتر می شدند، خود انقلاب بودند، آنها هر چە کە بودند، آیندە بودند.



 شکستن تنها آیندە محتوم كاخی است کە سراسر آینە است.

هدف از این نوشتار بررسی تطبیقی و معرفی مفهوم “White Fragility” “شکنندگی سفید” در بستر برساختی بە نام ایران است.

برای چنین بررسی ابتدا نیاز بە تشریح عاملیت/ایجنسی سوژە ناسیونالیسم ایرانی است بە عنوان قسمت نامرئی نیروهای حاکم بر مناسبات اجتماعی. سپس بە توانش چنین عاملیتی خواهیم پرداخت و اینکە این عاملیت آیا خودش فرمی از برخورداری را تعریف می کند؟

برخورداری Privilege آیا در بستری استبدادی چون ایران وجود دارد؟ چە نسبتهایی از برخورداری بر جغرافیای ایران حاکم است؟ و در نهایت این برخورداری شکلی از هژمونی سیاسی، زبانی، ملی، هویتی و در کل قدرت است؟ المانهای این برخورداری چە هستند و درنهایت موجبات چە گسست‌هایی را فراهم می کنند؟

این گسست ها در مقیاس بزرگ و در اندازە مفهوم ملت و هویت ملی چە هستند؟

در نهایت مهمترین بخش آن، این گسستها چگونە روابط بینافردی را شکل می دهند؟ چگونە مسالە فردی و جمعی در مقیاس کل جغرافیای سیاسی ایران یک کلیت استعماری را ساختە اند؟

برای جواب دادن بە این پرسشها در ابتدا این نوشتار با یک پیش درآمد نامرئی بودن و نبودن را تشریح خواهد کرد و فرایند نیروهای سازندە چنین پروسەای را نشان خواهد داد. سپس با وارد شدن بە عرصە مناسبات جنسیتی نمونەای مفهومی را کە شکلی ملموسی از ساختار تبعیض و سرکوب است را تشریح می کند.

در بخش اصلی نیز این متن بە سراغ شکنندگی سفید در بستر جامعە امریکا خواهد رفت و با ارجاع بە مناسبات حاکم بر سازوکار هویتی ناسیونالیسم ایرانی از ابتدای ایجاد دولت-ملت ایران تا بە حال بە ایجاد شبکەای تطبیقی از مصادیق حضور آشکار شکنندگی سفید پردە برخواهد داشت.



 پیش درآمدی بر کاخ نامرئی سراسر آینە

در جوامع چند فرهنگی، نژادی، زبانی، هویتی و ملی ساختارهای متفاوتی از داینامیک قدرت حاکم است. اما آنچە مسلم است میل بە توازن در داینامیک قدرت از جانب گروەهای انسانی است کە بە هر دلیلی در حاشیە این ساختار قرار گرفتەاند. این میل تقریبا آغازگری همەی جنبشهای تحول خواهانەی اجتماعات بشری را بر عهدە دارد. باید تاکید کرد کە در جوامع هموژن یا یکدست تر نیز این پدیدەای اجتناب ناپذیر است منتها میل بە توازن از جانب لایەهای جنسی، طبقاتی و سیاسی اعمال می شود. منظر این نوشتە اما با تمرکز بر مکانیزمهای کلان درصدد تحلیل آنها از روزنە مناسبات بینافردی، گفتمانی و ساختاری حاکم بر آنان است. چرا کە این مناسبات هم زمان کە محصول سازوکار قدرت در جغرافیای سیاسی ایران اند، سازندە آن نیز هستند.

درواقع مابین ایرانیت، باورمندان بە ایرانگرایی، ناسیونالیسم ایرانی و پروسە های حذف، انکار و سرکوب یک اقتصاد سوژگانی دایر است. بە بیانی دیگر، گرچە حکومت لایە آشکار، تسهیل گر و اجراکنندە ظلمهای سیستماتیک است، اما هموارە مشروعیت آن سیاست ها را از جانب بخش برخوردار از گفتمان حاکم می گیرد. بخش برخوردار از گفتمان حاکم می تواند بە لحاظ عددی کمتر از تعداد افراد غیر برخوردار باشد. شکلهای برخورداری فقط دسترسی بە منابع مالی نیست. برخورداری هویتی، زبانی، ملی و نژادی بخش عظیم تر و سرنوشت سازتر از مفهوم برخورداری را شکل می دهند کە امکانات ساختارهای هژمونیک را در بستر جامعە فراهم می آورند و آنرا بە میان عرصە روزانە زندگی اجتماعی تک تک افراد وارد می کنند.

یکی از راههای برقراری مشروعیت بخشی کە عموما در لایە پنهان معادلات قدرت بین گروهای اجتماعی و حاکمیت شکل می گیرد، شکل گیری نوعی از برابرنهادی نفع/بهرە متقابل مابین حکومت و آن دستە از شهروندانی ست کە سازوکارهای موجود یا رایج آنها را منتفع از موجودیت این مناسبات می کند. این بهرمندی هم ماهیتی ماتریالیستی می تواند داشتە باشد، چون داشتن سروری نسبی یا مطلق در دسترسی بە منابع مادی، کار، سرمایە، آموزش و سیاست ورزی، هم می تواند سروری های گفتمانی، هویتی، بینافردی را رقم بزند کە ترازوی معادلات اجتماعی-سیاسی-اقتصادی را بە نفع افرادی با زبان، نژاد، دین و جنسیت “مطلوب” رقم بزند.

این مناسبات مطلق نیستند اما با فهم از نسبی بودن آنها همچنان می توان قطبیت هایی را ترسیم کرد کە هم در مناسبات بینافردی و هم بر سازوکار اقتصادی-سیاسی-آموزشی-فرهنگی در اجتماع حاکمند. در این سازوکارها ما با بخشی مرئی مواجە هستیم کە بە راحتی قابل شناسایی است و بخشی نامرئی کە توسط افراد عادی و بە طور روزانە از فضای خصوصی تا عمومی اعمال و مستقر می شوند. بە طور خلاصە شکلی از داد و ستد یا اقتصاد درونی در بازتولید قدرت و ساختارهای حذف و سرکوب میان هستە سخت حاکمیت و سوژەهای بازنمایی ناسیونالیسم ایرانی حاکم است کما اینکە آن سوژەها در باورهایشان مخالف بخشی از رویەهای حکومت نیز باشند یا در حوزە آپوزیسیون نسبت بە پوزیسیون حکومت قرار بگیرند.



 برجی از برجهای سراسر آینە در کاخ برای نمونە:

برای سادە سازی، بە عنوان مقدمە و در جهت ایجاد مبنایی قیاسی برای تشریح بخش اصلی این نوشتار، لازم می داند کە موقعیتهایی مبتنی بر مناسبات زن-مرد را هرچند کوتاە ترسیم و تحلیل نماید. این کار با این آگاهی انجام می گیرد کە موقعیتهای مورد بحث مناسبات هترو-سیس نرماتیواند اما هدف سادە سازی بستر ارجاعی است تا خوانندە بتواند برای درک بهتر بە صورتبندیهای آن مراجعە کند.

برای خشونت مرئی می توان بە خشونت حکومتی علیە زنان ارجاع داد کە در قتل ژینا امینی بە تمامی و آشکارا می توان آنرا درک کرد هر چند کە قتل ژینا لایە مند است چرا کە ربودنش بە دلیل زن بودش بودە است و قتلش بە دلیل هویت کوردی او. اما برای پیشبرد بحث، متن پیش رو مجبور است بە بخش نامرئی ساختار قدرت و خشونت بپردازد. بخش نامرئی این ساختار آن خشونتهای خانوادگی علیە زنان است یا فرمهای متفاوت از تبعیضی است کە در مکانهای کاری، آموزشی و تفریحی فضا را برای زنان سخت و ناامن می کند.

یک شرکت خصوصی را فرض کنید، شاید اگر از مدیر بخش یا مدیر کل این شرکت فرضی در مورد سیاست های حکومتی مقابل زنان سوال بپرسید با شدت حکومت را نقد کند، اما آنچە پنهان است واقعیت فراتر از حرفهای اوست. همە ما با مدیران مردی کە در ظاهر منتقد سیاست های حکومتی در برابر زنان هستند آشناییم. آنچە پنهان است این نکتە است کە تا چە حدی خود این فرد در موقعیتی کە در جایگاە اعمال قدرت و کنترل قرار دارد چگونە مناسباتی را بر روابط بینافردی خود و کارمندان زن تولید می کند؟ آیا بە طور مساوی بنا بە تجربە و توان بە کارمندان زن و مرد حقوق می دهد؟ آیا روابطش با کارمندان زن جنسیت زدە است؟ آیا او در رفتار و کردار روزانەاش موجبات بازتولید فضایی نا امن برای همکاران و کارمندان زن را فراهم می کند؟ آیا او در ارتباط با همسر،فرزندان و اعضای زن خانوادە، خود را در جایگاە تصمیم گیرندە در انتخاب نوع پوشش و دیگر منـــاسبــات آنهـا می بیند؟

بە سادگی می توان دید کە اگر جواب بخشی یا کل پرسشهای فوق آری باشد، هرچند بە شکل نامرئی اما در هر صورت او هم از ساختار تبعیض جنسیتی مسلط بر جامعە (چە اجراشدە از طرف حکومت چە در عرف اجتماعی) منتفع است، همزمان نیز بە عنوان بازتولید کنندە آن مناسبات بە شرایط موجود مشروعیت می بخشد. او بە عنوان یک مدیر می تواند بهروری مالی خود را با ساختار موجود و با استخدام زنان بالا ببرد (بر اساس مطالعات زنان بە نسبت بسیار کمتری اتوریتە مدیران مرد را بە چالش می کشند و همزمان نیز مجبورند درآمدهای کمتری را نسبت بە همکاران مرد خود بپذیرند، کە خود موضوعاتی قابل بسط اند).

لازم بە ذکر است کە مطابق گزارشات بانک جهانی شاخص برابری کسب و کار زنان در ایران از صد، در سال ٢٠١٩، حدود ٣١.٢٥ بودە است کە ١٦ نمرە زیر متوسط شاخص خاورمیانە ٤٧.٤ قرار دارد کە خود پایینترین حد نصاب در میان حوزەهای جغرافیایی در جهان است، متوسط جهانی ٧٥ و این شاخص در بلژیک و فرانسە و تعدادی کشور اروپایی صد است.

حال بازگردیم بە مدیر شرکت. مدیر مورد نظر ما بە عنوان یک مرد در جایگاە قدرت و تصمیم گیری هم در محل کار و هم خانە در راس هرم سازوکار قدرت حاکم بر اکثریت مناسبات روزانە خود است. ممکن است اعضای زن خانوادە او در اجتماع قربانی تبعیض یا خشونت علیە زنان گردند و او از چنین چیزی خشمگین شود اما مادامی کە او منتفع از وضع موجود است ممکن است هیچگاە در جهت تغییر ساختاری قدمهای واقعی را برندارد و حاضر نباشد چون زنان اطرافش برای تغییرات هزینە بدهد، چراکە روزانە هزینەای بە او بابت مرد هتروسکچوال سیسجندر تحمیل نمی شود. در صورتی کە توجە کردە باشید مثال بە کار رفتە در اینجا طیف مشخصی از مردان را برجستە می کند، مردانی کە بە صورت اساسی با حضور زنان در اجتماع مخالف نیستند، در ظاهر بە مبانی دمکراتیک احساس تعلق می کنند و بە طور مشخص جایگاە اجتماعی آنها را وا می دارد کە چهرە معتدلی از خود بروز دهند.

دلیل این امر آنجاست کە این دستە از مردها هستند کە ساختار نامرئی قدرت بیشتر بر مناسباتشان حاکم است. در ساحت برهنگی اعمال سرکوب دستەای از افراد جامعە بنا بە شغل یا ایدئولوژی یا عوامل دیگر آشکارا اعمالگر یا بسط دهندە یا توجیە گر سرکوب علیە زنانند کە خود مراتب متفاوت را داراست از مامور گشت ارشاد تا قضات و مقامات حکومتی یا افرادی کە بە دلیل حمایت حکومتی و با استناد بە مفاد دینی در امور شخصی زنان خود را محق در دخالت مستقیم یا غیر مستقیم می بینند.

منتهی واقعیت نشانگر آن است کە عموم مناسبات اجتماعی مردان در همان ساحت نامرئی از قدرت است کە شیوەهای عمیقتری از ساختار تبعیض جنسی را نهادینە می کنند و در واقع چون عناصر فعال این سازوکار بە مراتب و شکل های مختلف بخشی از شرایطی هستند کە عرصە را بر زنان تنگتر و کار تغییرات اساسی و ساختاری را پیچیدە تر می کنند.

طبق مطالعات یک دهە گذشتە عموم مردها بالکل از دارا بودن از چنین میزان از کنترل نا آگاهند. در واقع جامعە، رسانە، حکومت، تربیت و سیستم حاکم این دست بالا را نە تنها عادی سازی می کند بلکە مردان را وا می دارد کە از روش های متفاوت آنرا در مناسبات خود مانند عرفی اجتماعی، اعمال کنند. برای بیشتر مردها این سوال کە چرا فکر می کنند زنها می بایستی در جهانی سراسر مردانە زندگی و کار کنند مانند این است کە بپرسی چرا نیروی جاذبە وجود دارد. در واقع بە همان اندازە جازبە زمین، چنین شرایطی ممکن است برای یک مرد امری بدیهی باشد. این نیروی توازن خواهانە و تحول خواهی زنان است کە مردان را وادار می کند کە عقب تر بنشینند تا فضا برای زنان گشودەتر گردد.

یافتەها در در مطالعات متمرکز و میدانی نشان می دهد کە شکنندگی مردانە باعث می شود زمانی کە مردان در برابر پرسشگریهایی کە نقش آنان در تنگ کردن فضا برای زنان را نشانە می رود، دست بە (unconscious deflection) انحراف ناخودآگاە بحث از نقش خود و ارجاع آن بە سیستم، حکومت، جامعە و غیرە بزنند. در واقع در صدد انکار نقش خود هستند یا حتی با قرار دادن خود در موضع قربانی از زیر بار اینکە چرا در پیشبرد تغییرات اساسی نقش موثر ندارند، شانە خالی می کنند. واقعیت اینجاست کە مردها درست است کە مادر دارند و شاید همسر و خواهر و دختر هم داشتە باشند اما یک صدم ثانیە نیز فهم بیواسطە از زن بودگی در جهانی سراسر مردانە را ندارند. مسالە اینجاست کە بدون آموزش و رویارویی با نتایج اسفبار چنین سازوکارهایی، مردان را تبدیل بە زندانبان جهنمی کردەاست کە برای زنان ساختە اند، در نهایت آنها متوجە عمق فاجعە حاکم بر مناسباتشان نخواهند شد. اینکە آنها بخشی از دلایل سرخوردگی همسر، مادر، دختر و خواهر خویش اند، اینکە آنها سهیم اند در فاجعە اجتماعی، اینکە آنها بخشی از عوامل فلاکتهای اجتماعی هستند، اینکە بدون مشارکت فعال زنان همچنان جامعەای خواهیم داشت کە از نظر شاخصهای پیشرفت پایدار، رضایت از زندگی، شادی، امید بە آیندە و غیرە، کماکان در قعر جدولهای جهانی خواهد بود. اینکە این جهنمی است کە آنها در ساختن و ادامە اش سهم فعال داشتە اند و حکم زندانبانان سلولهای کوچکی را دارند کە در آن اعضای خانوادەشان زندانی شدە اند. در نهایت این شرایط شاید مزایایی را برای آنها نیز بە همراە داشتە باشد، اما واقعیت اینجاست کە مکان این مزایا هنوز یک جهنم است.



 حتی دیگر تصویر امپراتور در آینەهای جادوییش آن چیزی نیست کە خودش می خواهد شکنندگی سفید:

رابین دی آنجلو (Robin DiAngelo) در سال ٢٠١٨ کتابی را منتشر کرد با عنوان شکنندگی سفید و چرا حرف زدن در مورد نژاد با سفیدها بسیار سخت است. رابین خودش این مفهوم را بدین شکل خلاصە می کند: چیستی شکنندگی سفید؟ به طور خلاصه، واکنش‌های دفاعی است که بسیاری از افراد سفید دارند وقتی دیدگاه‌ها، موقعیت‌ها یا مزایای نژادی آنها ‌مورد سؤال یا چالش قرار می‌گیرند. برای بسیاری از افراد سفید، حتی اشاره به اینکه بودن مفهومی بە نام سفید معنا دارد، واکنش دفاعی عمیقی را فعال می‌کند. این واکنش دفاعی برای حفظ راحتی و موقعیت‌های آنها در یک جامعه نژادی نابرابر است. ازاین جهت که آنها از سازوکار موجود بهره‌برداری می‌کنند و خودآگاه یا ناخودآگاه بە ادامە آن خدمت می‌کند.

می توان پرسید آیا شکنندگی سفید به این دلیل اتفاق می‌افتد که افراد سفید به میزان کافی تحمل ناراحتی برخاستە از رویاروی با ساختار نژادی کە آنها را بهرمند ساختە است را ندارند، همچنان که شکنندگی سفید نوعی ضعف نیست؟ این بدین معنا نیست که فرد سفید نمی تواند با این پرسش برخورد کند؛ بلکە او با ابراز شدید نارضایتی از چنین بحثی قدرتی کە بە طوراتوماتیک طبیعی خود می داند را اعمال می کند. در واقع آن را باید به عنوان یک ضعف مسلحانه ببینید. اشک‌های مسلحانه، احساسات شکنندە مسلحانه. ضعف تنها در این است که چقدر کم برای فعال شدن آن تلاش نیاز است و با کوچکترین تلنگرها فعال می شود. اما تأثیر به هیچ وجه ضعیف نیست. این وسیله‌ای قدرتمند از کنترل نژادی است کە سفیدها از آن استفاده می‌کند.

مشکل از آنجا شروع می شود کە فهم سفیدها از نژادپرست بودن بە فرمی نهادینە شدە کە بە آنها اجازه می دهد از پذیرش قدرت ساختاری کە بر پایە برتری آنها در مناسبات کلی روزانە شکل گرفتە است بە راحتی طفرە روند.

بە طور مثال عنوان می کنند کە چون من سیاهان را نمی کشم یا عضو سیستم نازی ها نیستم پس نژادپرست نیستم. در واقع آستانە نژادپرست بودن را آنقدر دست کم گرفتە اند کە خودشان را از آن خارج کنند. در حالی کە اگر از آنها سوال شود کە چرا در برابر ساختاری کە چنین شرایطی را رقم زدە است سکوت اختیار می کنند یا چرا حاضر نیستند تن بە تغییرات بنیادینی بدهند کە سیاهان بە دنبال آن هستند عموما برآشفتە می گردند، چرا کە شاید دست بالای آنها را بە خطر بیاندازد.

این برآشفتگی را با خود قربانی پنداری از خلل درآمد و اقتصاد و غیرە اعمال می کنند و یا همە چیز را بە گردن دولت می اندازند. این درحالیست کە دولت تنها بخشی از چارچوب سفید سالارانە‌ایست کە روزانە آنها نە تنها در حال بازتولید مناسبات آن هستند بلکە بە مدد توان رسانەای، زبانی، مالی، نهادی، بینافردی و سیاسی کە در انحصار دارند آن مناسبات را تقویت و عادی سازی می کنند. شکنندگی زمانی اتفاق می افتد کە از فرد سفید وقتی در برابر این عادی سازی و سهم او در مناسباتی کە او طبیعی خویش می داند سوال شود او حق خود می داند کە نسبت بە این پرسش واکنش منفی نشان دهد و درجا خود را از این اینهمانی جدا بسازد.

چگونە است کە دوستان، همکاران و همشهریان سیاە، ایندجنس و رنگین پوستش هموارە در سازکاری نژادی مراتب متفاوت از انسان زدایی شدگی را زندگی کنند اما او بە طور معجزە آسا نە تنها از این سازکار محافظت می شود کە حق خود می داند در جهت ادامە آن تلاش کردە و این سهم داشتنش را معاف از پرسشگری بداند. دی آنجلو در مطالعات میدانی خود مشاهدە کردە است کە در صورت پرسشگری از افراد سفید (زن، مرد و کوییر) عموما آنها این حق را برای خود قایل اند کە با وارونە کردن مناسبات دیگری را متهم بە حملە بە حقوق انسانی خود کردە و خود را در مقام قربانی بگذارند. این در شرایطی است کە سفیدها این را امری عادی می بینند کە همە جامعە در ساختاری زندگی کنند کە هر آنچە خوب است، یک مفهوم در خدمت سروری آنهاست.

مفاهیمی مانند سفید-سیاە، محلە سفید نشین با امنیت، مرد سفید با کت شلوار در دفتر مساوی یک متخصص قابل اطمینان است، زن سفید کە در حال برپایی کارهای خیرخواهانە است، قهرمانان سفید تمام ناشدنی فیلمها، سیاستمداران و پولدارهای سفید، حتی لهجە استانداردی کە نشان از متمدن بودن است با انگلیسی کە سفید ها بدان حرف می زنند در جامعە امری جا افتادە است، مسیح سفید، پاپ سفید، و این لیست چیزهای خوب سفید ادامە دارد.

در واقع در ذهن سفید پرسش از او پرسش از تمام خوبیهایی ست کە او خود را با آنها اینهمان می داند. او توان رودررو شدن با این نکتە را ندارد کە این ساختار سراسر سفید یک ساختار انسانزدایی کردن است از آنچە کە نرمال این ساختار نباشد. شکنندگی او از دقیقا این ترک عظیم کە بر او نامرئی است آغاز می گردد. در واقع سازوکار سفیدسالار با نامرئی سازی کلیت ساختارش و فرد سفید بە عنوان یک حقیقت بدیهی یک حفاظ امن دور او تولید کردە است کە در برابر هر نوع بە چالش کشیدگی این ساختار آن فرد سفید خود را متوجە نوعی حملە می بیند کما اینکە در عین حال در تداومش بە درجات و فرمهای مختلف سهیم است.



 امپراتور در کاخ آینە هایش هر روز بد قوارە تر از دیروز

شکنندگی ایرانی و فارس محوری و پرهیز از نسبیت باوری تا مرز عدم شکل گیری گفتمان.

این نوشتار می توانست بە آسانی تمامی ساختار مورد بررسی در دو بخش پیشین را بە ایرانیسم و سالارگرایی مبتنی بر هویت فارسی-شیعی-مرد هتروسکچوال بسط دهد و نوشتار را بە پایان برساند. منتهی شکنندگی در بستر ایران نە تنها بە هویت بە شکلی متقاطع ختم نمی شود بلکە عین بە عین شرایطی مبتنی بر رنگ پوست و لایەهای مختص بە جامعە غرب در ایران صادق نیست. بنابراین بستر این شکنندگی و گسترە هویت ملی، اتنیکی و ساختار برخورداری چیست، کجاست و چگونە است، نیاز بە واکاوی بهتر دارد.

ایرانگرایی همانند مفهوم نژاد یک برساخت است کە پایەهای ایدولوژیک آن بنیان در ایجاد دولت–ملت ایران در ابتدای رژیم پهلوی دارد کە تا امروز ادامە داشتە است. این بنیان از بسیاری لحاظ ژاکوبینیسم ورژن ایرانی شدە است کە هموارە مفهوم دشمن درونی در آن نقش پررنگی داشتە است. در واقع بنیان ارتش مبتنی بر سرکوب تمامی نیروهای اتنیکی و ملت های درون جغرافیای ایران بنا شد برای هرچە بیشتر متمرکز کردن قدرت در مرکز.

بخشی از این واقعیات در شکست پروژە مشروطە، پیمان لوزان و نفی توزیع امکانات و قدرت ریشەی سیاسی خود را می یابند. تلاشهایی چون شورش بلوچستان، طوایف لر، انتفاضە های ملت الاحواز، جنبش جنگل، حرکت ملی آذربایجان، جمهوری کوردستان و غیرە را در این بستر محتوایی نیز می توان فهمید ، کە همگی با مشت آهنین حکومت مرکزی جواب دادە شدند. منتهی نکتە اساسی از این نقطە آغاز می گردد کە این ملت ها تمامی غیرفارس هستند. مقالات و کتابها در این بارە نوشتە شدەاست اما آنچە برای این نوشتە اهمیت دارد این مسالە اساسی است کە از سرآغاز برساخت ناسیونالیسم ایرانی بخش بزرگی از ملت های این جغرافیا را از شاکلە خود طرد و از اساس دیگری پنداشتە است.

ناسیونالیسم ایرانی پایە های های خود را بر اساس یک دولت، یک ملت و یک زبان ساخت و حول سیاستی مشخص برپا کرد. این سیاست با پرژینیزاسیون یا فارسیزە سازی تمامی شناسەهای هویت تاریخی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، آموزشی و فرهنگی برساختی بە نام ایران صورت بندی شدە است.

درواقع با خود اورینتالیسم پارسی، سیستم اپیستمیک خود را بر پایە منزە و سرە سازی برای ساختن نوعی فارسیزم آرمانی پایە نهاد. این منزە سازی سرتاسر آلودە بە آریانیسم اروپایی است کە خود ریشە در نازیسم و فاشیزم قرن نوزدهمی دارد کە بدنبال یافتن ریشەهای تاریخی-اتنکی خود در حوزە زبانی ایندو-ایران و در میان مردمانی با رنگ پوست روشنتر بود. در واقع بە سان همتای تورکش در ترکیە نوپا و برساخت یک ملت سرە تورک، ایران رضاشاهی نیز بە بازگشت گرایی و عظمت طلبی باستانی پارسی روی آورد. این پارس سالاری خود نە تنها همراە بودە با تاویل و تحریف تاریخ و تاریخ سازی برای ازلی-ابدی جلو دادن ایران-پارسی بلکە آنرا در تقابل با خصم و دشمن ایران تعریف کرد. دشمنی کە از پذیرش این هویت سرباز می زند یا از اساس اهریمنی و دژخیم ایران و ایرانیست.

درواقع تمامی دستاوردهای تاریخی مردمان باستان را از چین تا خود یونان بە نام ایران بازتعریف کردند همچنان کە چهرە های متضاد چنین خوانشی را دفع و بیگانە و وحشی برمی شماردند. بە طور مثال ابوریحان بیرونی، خوارزمی، ابن سینا، فارابی و تیمورخان همگی اهل سرزمین ازبکستان کنونی بودند، اما در روایت ایرانیسم تمامی اینها بە جز تیمور نە تنها ایرانی کە پارسی بودند.

نوشتە قصد ورود بە مناقشە های تاریخی را ندارد منتهی بە دنبال نشان دادن روشهای تولید برساختهای روایی، سیاسی، ایدولوژیک است کە در آنها مفاهیمی چون سرە سازی هویتی، زبانی و حتی نژادی چگونە ساختە می شوند. بە احتمال زیاد تمامی این شخصیت ها چهرەهایی آسیای میانە ای و شرقی داشتە اند و زبان اصلیشان احتمالا فارسی نبودە و زبانشان بە تیمور نزدیکتر بودە است. از لحاظ اتنیکی با او نزدیکی بیشتری داشتە اند تا مردم شیراز یا همدان، اما یکی با مغولان و بربرها و تورانیان اینهمان می گردد و آنهای دیگر با ایران و هویت فارسی. ایرانی بودن چون مفهومی کە سرچشمە دانشها، تمدن، صلح، پادشاهان و حاکمین عادل و دلیر و بە طور کل تمامی خصایص عالی انسانی است ترسیم شدە است و این برساخت در ابتدا بە ساکن با بسط روایت حاکمیت ملی ایرانی در پارسیگرایی خلاصە گشتە است.

بە دلیل ریشەهای عمیق نهاد مذهب شیعە (حوزەها و مساجد و تکیە ها) بە زمامداری آیت اللە هایی کە تودەها را تحت تاثیرخود داشتند، برساخت ایرانیسم-فارسی سالار ستون هویتی دیگری را نیز در خود وارد کردە است. شیعەگرایی کارامدیش در دشمنی آشکار با سنی هایی بود کە از قرار ترکمن، عرب، کورد، بلوچ، تورک عثمانی و تورانی بودند و هستند. این دو ستون بە فرمهای تکی و یا همزمان هموارە بر علیە دیگری متغییر مسلح سازی شدە اند یا بسان سلاح از آنها استفادە شدە است.

در تمام ارکان زندگی اجتماعی از آموزش همگانی تا رسانە ها، انتشارات، موسیقی، هنرها و سینما و فرهنگ عامە تا سیاست و سازوکار اقتصادی این دو ستون تعیین کنندە هستند. توسعە زایی یا توسعە زدایی از ملت های جغرافیای ایران را با تقریب درستی با همین صورت بندی می توان ردگیری و ردە بندی کرد. آنها آنقدر نیروهای آشکاری را اعمال می کنند کە می توان با مفهوم نژاد در بستر غرب آنها را برابر نهاد.

در دورە پهلوی فارسیزم و آریانیسم ایرانی دست بالاتر را نسبت بە شیعە گری دارا بود. در جمهوری اسلامی ترکیبی از هردو بە نسبت سازوکار امنیتی سازی کە آنهم امتداد و متکامل شدە ورژن ساواک است، بە کار می رود. بە طور مثال بە تناسب ایلام با وجود تشییع اما با حضور مسلط هویت کوردی و کمرنگ بودن نقش مذهب بە مراتب از آذربایجان شرقی کمتر سهمی از توسعە داشتە است، با این حال کە بە لحاظ فرهنگی تورکها با گفتمان آذری سازی مواجە بودە اند.

تا بدینجا ما بە برابرساختی چون نژاد در بحث رسیدەایم کە در موقعیت ایران همان نیروهای برسازندە این مفهوم را اعمال می کنند چرا کە در امریکا نیز سفید بودن در ابتدا تا بحال درجات و نسبتهایی داشتە است. در دوران ابتدایی بنیانگذاری آمریکا بخشی از انگلوساکسونهای در قدرت حتی اروپایی هایی کە پوستشان می توانست برنزە بشود را سفید نمی شمردند. با ورود موج های متفاوت مهاجرین اما این برساخت تغییر کرد. بنابراین باید فهمید کە حتی چیزی چون رنگ پوست یا نژاد نیز مفهومی سیال و متغییر و برساختی اجتماعی است. این برساخت می تواند فرم چشمها، شکل جمجمە، یا حتی زبان و فرهنگ باشد. از این جهت است کە ما می توانیم خطی مفهومی را بە صورت جدی بین شاکلە سفیدسالارانە غربی با فارسی-شیعە سالاری ایرانیسم برقرار کنیم.

در چنین بستری اپیستمیک است کە در خلال صد سال گذشتە یک استثناگرایی پان ایرانیستی بر مبنای فارسی-شیعە سالاری در تمام ارکان زندگی اجتماعی سوژەهای انسانی جغرافیای سیاسی ایران در جریان است. این مسالە را چون امری نهادینە می توان در مناسبات بینافردی نیز یافت، از فضاهای عمومی گرفتە تا فضاهای خصوصی. استثناگرایی پان ایرانیستی خود برپایە هژمونی و پروپاگاندای همە جانبە ایست کە میراث آن بردیگری ستیزی و فرمی از نژادپرستی سلسلە مراتبی است چە آنکە آن دیگری افغان، عرب، هندی، بلوچ، کورد، کاسپین، تورک یا لور باشد چە آنکە سنی و بهایی و غیر شیعە. این رویە سلسلە مراتبی است چرا کە در برابر دیگری سفید اروپایی رویەای اینهمانساز یا پایین دست بە بالادست را دارد. این چارچوب اپیستمیک در عین حال با تاریخ سازی در صد سال اخیر در پی برجستە سازی های گفتمانی در تقابل با تمدن یونان و روم نیز بودە است. نمونە های آن را می توان در پروپاگانداهایی یافت حول منشور منتسب بە کوروش و اولین منشور حقوق بشر تا ادعاهایی مبتنی بر نبودن بردە داری در ایران و رد هرگونە جنایات تاریخی حاکمان “ایرانی-پارس” و نداشتن مستعمرە و انکار میراث امپریالیستی. این درحالیست کە مفهوم حقوق بشر و عدالت و برابری بە لحاظ اپیستمیک تماما مفاهیم مدرن هستند و ادعاهایی چنین هیچ بنیە و اساس انسان شناسانە بە عنوان یک علم آکادمیک ندارد. برقراری یک هویت ایرانی-پارسی-شیعی هموژن کە چون روایت سفید سالارانە و سازوکار آن، سرچشمە خوبی، نیکگرایی، عدالت، عظمت تاریخی، ثروت سرزمینی و برتری طبیعی بر دیگریست کە هموارە مورد هجمە حسودان و دشمنانش بودە است تا آنجا کە ارکان شیعە گرایی را از طریق دختر یزدگرد و امام سوم شیعیان درونی سازی کردە اند.

از این منظر آنچە در لحظە بد و ناپسند است خصلتی ایرانی نیست. با همین نسبت، حاکمان ایران از سرداران سرافراز و فرزاندان ایران زمین تا هندو و عرب زادە بە طور مداوم و متناسب با روایتهایی کە این هویت محوری ایرانی را از بدی و پستی منزە نگاە دارد، در حال رفت و برگشت هستند. سردار سلیمانی متولد کرمان دقیقا سوژە ای اینچنینی بود کە در مقطعی سردار ایرانی و قهرمان ایرانی در جنگ با داعش بود و ناگهان بە عرب پرست و خائن و اجنبی تبدیل شد.

باید اشارە کرد کە ما در مقطعی بە سر می بریم کە این رویە بخشی از ناخودآگاە هویتی ایرانی شدە بە طوری کە دقیقا خاصیت شکنندگی سفید را در تمامی مناسبات آن می توان یافت. درواقع افراد برخوردار از درجات متفاوت از این سازوکار اپیستمولوژیک، خودشان بە طور اتوماتیک بازتولید کنندە همین مناسبات هستند. این افراد در تناسب با ساختار قدرت و هژمونی هویتی-زبانی مراتب متفاوت از دسترسی بە بهرمند بودن را تجربە می کنند کە بە لحاظ اقتصاد روانی بخشی از میل بە برتری هویتی را تامین می نماید. در واقع افراد جامعە بە واسطە این شکل از بازنمایی خود المانهایی از مشروعیت زایی بە این سروری هویتی هستند کە دقیقا همان کارکرد سفید بودن را در جوامع غربی دارد. از این جهت است کە در برابر پرسشگری و بە چالش کشیدن این سازوکار همان شکنندگی سفید در واکنشهای ایرانیان شکل می گیرد کە دقیقا بە مثابە حملە بە خود تلقی می گردد. از این منظر ایرانی-فارس همان هویت نامرئی شدە ایست کە در پی مرئی سازی آن حباب محافظی کە آنرا احاطە کردە است با ترک مواجە می شود. همین عمل است کە چە در سطح عام و چە در سطح مناسبات بینافردی پروسەهایی کە ڕابین دی آنجلو برمی شمارد را رقم می زند. در چنین شرایطی است با برشمردن مزایای برخورداری چون تجمیع ثروت بە طور آماری، سهم از تحصیلات دانشگاهی، فرصت شغلی، سهم در ساختار قدرت، تحصیل بە زبان خود، دست بالا داشتن در داینامیسمهای بینافردی، با انحراف ناخودآگاە بحث از نقش خود و ارجاع آن بە سیستم، حکومت و غیرە مواجه می شویم. در واقع چون سفید پوستهایی کە برای انکار نقش خود در پاسداشت سیستم سفید سالاری آستانە نژادپرستی را تا سطح بردە داری پایین می آورند و باور بدان دارند کە چون بردە داری نمی کنند پس همە جامعە برابر است. بهرمندان از ساختار هویتی ایرانی-فارسی نیز آستانە بی سهم بودن را تا سطح سپاهی نبودن پایین می آورند. این در حالیست کە حاکمیت ایرانی چە سیستم پادشاهی چە جمهوری اسلامی جدای از هویت ایرانیسمی کە آنها خود را با آن بازنمایی می کنند نیست و تنها در خلال پروسە شکنندگی سفید آنهاست کە بخشهایی از سازوکار حکومتی را ایرانی نمی بینند. این دقیقا همان پروسە ایست کە سوژە سفید درون ساختاری تماما سفید سالارانە در برابر بردە داری، جنوساید ایندجنسها، استعمار سرزمینهای ملت های دیگر، نژادپرستی سیستماتیک و تجمیع سرمایە می کند. از این جهت است کە وقتی در برابر سوژەهای بازنمایی ایرانیسم فارسی-شیعە سالاری از تاریخ دیگری بودگی هویتهای غیر فارس چون سرکوب سیستماتیک، نسل کشی، بوم کشی، زبان کشی، استعمار، غارت و آسیمیلاسیون بحث می شود بە طور عموم شاهد نوعی از بروز شکنندگی هستیم.

در نبود گفتمانی سراسری و آموزش کە بە این مسائل بپردازد نظارەگر این هستیم کە افراد بە مراتب متفاوت دست بە توجیە موقعیت حاکم می زنند کە عموما همراە است با خود قربانی پنداری، فاصلە گذاری کردن بین خود و ساختار موجود، خشم، برخورد سلبی، انکار، انگ زنی، شخصی سازی بحث، بیرون کشیدن مسالە جنسیت، احساساتی شدن، ابراز انواع فرم های خشونت، اتهام زنیهایی چون تجزیە طلب، دشمن ایران و ایرانی، اجنبی تا دشنام و برخوردهای قهری و نژادپرستانە. باید گفت همانقدر کە سخت است در مورد نژاد با سفیدها حرف زد کە با سوژەهایی کە در اینهمانی نمادین با هویت ایرانیسم هستند در مورد ایرانی بودن و نبودن.

این در حالیست کە برقراری هرگونە راه ارتباطی از پذیرش چنین میراثی حاکم بر برساخت ایرانیسم، سهم داشتن مستقیم و غیر مستقیم از این برساخت و ایجاد گفتمان در میان خود ملت فارس کە در قدم اول از نامرئی سازی خویش خارج شدە و در جهت شکستن هژمونی هویتی قدمهای قابل سنجش بردارد. در میان آن دستە از سوژە های این بازنمایی بسیار شاهدیم کە چنین حرکتی را موکول می کنند بە داشتن دمکراسی، غافل از اینکە این یک حرکت مدنی و پیش شرط هرگونە گفتمان دمکراسی خواهانە است. این بحث از اینجا اهمیت دارد کە حاکمیت بعدی بدون حضور فراگیر چنین گفتمانی هم بازتولید هژمونی فارسی سالارانە ایست کە نگاهش هنوز بر پایە عظمت طلبی هویتی و انکار دیگریست. در بهترین حالت چنین تغییری در حاکمیت، دستەای از آزادی های اجتماعی را برای سوژەهای بازنمایی هویتی خود بە همراە داشتە باشد اما بە احتمال زیاد بازهم در امتداد استیلای استعماری-فرهنگی-زبانی-اقتصادی-هویتی خواهد بود بر ملت های غیر فارس.

بر اساس آمار رسمی سال ٢٠١٥، سهم استان سمنان در ورود بە دانشگاه از هر صد هزار نفرجمعیت، پانزدە هزار نفر است، این سهم در استان سیستان و بلوچستان ٣٦٠٠، در استان کورستان ٤٠٠٠ نفر. نیمی از ورودی های بە دانشگاە در استانهای مرکزی در دانشگاههای غیر دولتی حضور دارند در حالی کە بە طور متوسط ٧٠٪ از راهیافتەگان بە آموزش عالی در کورستان، ایلام و بلوچستان در دانشگاههای دولتی هستند کە این خود نشان تمرکز توان پرداخت برای آموزش غیر ڕایگان در استانهایی است کە اکثریت جمعیت فارس و شیعە هستند. این در حالیست کە متوسط سهم زنان در مناطق غیر فارس در دانشگاه ها همتراز با سایر نقاط در ایران است.

پاراگراف بالا یک چکیدە آماری است کە با تمرکز بر مسالە دسترسی بە آموزش عالی از ساختارمند بودن فرایند بهرمندی و یا توسعە زدایی بر پایە المانهای هویت ملی را بە روش مصداقی واکاوی نماید. اما بە نسبت بازنمایی هویتی یک خوانندە می تواند احساسات متفاوتی را در خود بیابد. درواقع خوانندە با واکاوی در نحوە بروز واکنش احساسی خود بروز فرمهایی از شکنندگی سفید را می تواند در خود ردگیری کند.

احتمالا خوانندەای با هویت کورد یا بلوچ از اساس واقعیت آماری را انکار نکند چرا کە بر تجربە زیستە او صحە می گذارد.

او ممکن از شرایط موجود عصبانی یا مستاصل شود، ممکن است او بیشتر از اینکە از دیگری بودگی خودش خشمگین باشد.

او ممکن است از این عصبانی شود کە چرا آنانکە زیر چتر بهرمندی در ساختار توزیع امکانات مورد عنایت حاکمیت هستند، بە فرمهای این مزایا آگاە نیستند.

ممکن است او فکر کند کە جمعیت زیادی در انکار تجربە او و در اعمال هویتی کە او را خارج از چرخەهای توزیع بهرە و قدرت قرار دادە است، سهیم اند.

این در عمل تفاوتی ندارد با انکار گرایی مردانە زمانی کە در برابر واقعیات تجربە زن و کوییر بودگی در دنیایی تماما مردانە قرار می گیرند و از بی تفاوتی آنها از این مسالە پرسش می شود. اینجاست کە مسالە شیوەهایی از برابرنهادی میان سازوکارهای حاشیە زایی، ستم و ظلم ساختارمند و مناسبات بینافردی اهمیت پیدا می کند.

در هر خانەای یک عضو مرد می تواند بالفعل پیشبرندە، مجری و تعمیق کنند تبعیض ساختاری علیە اعضای زن و کوییر خانوادە اش باشد. بە همان روش آنان کە بە لحاظ هویت ملی خود را در بازە ناسیونالیسم ایرانی شیعە-فارسی سالاری می فهمند در برابر آنان کە کە این فهم را از هویت ملی خود ندارند و یا از حوزە آن طرد شدەاند بە طور بالفعل در مناسبات بینافردی نقش پیشبرندە، مجری و تعمیق کنندە ظلم ساختاری را ایفا کنند.



 مردمان بی انعکاس

در ادامە این نوشتار بە تشریح مثالهایی در درون سازوکارهای بینافردی و روزانە دست می زند کە شاید در سادەتر سازی و مصداق سازی برای خوانندە موثر واقع شوند.

گاها شنیدە می شود در برابر کسانی کە از ستم ملی کە بر ملتهای کورد یا بلوچ می گویند، کسی بگوید “برای من قومیت مهم نیست ایرانی بودن مهم است و بە همە ایرانی ها توسط جمهوری اسلامی ظلم شدە” در واقع گویندە چنین جملەای بە طور اتوماتیک بخشی از دستگاە سرکوب ملی است همچنان کە شاهد نوعی از شکنندگی سفید هستیم.

او هویتی کە ماهیتا کورد یا بلوچ را از ابتدا بە ساکن سرکوب کردە است را بە آنها دوبارە حقنە می کند، فهم ملی آنها را از خود با بکاربردن کلمە “قوم” نیز تحقیر می کند، و در شکلی از فاصلە گذاری کە بازتولید گفتمان ایرانیسم فارسی-سالار است سعی در منزە سازی از بازنمایی نمادینی دارد کە او را بە نسبت کورد و بلوچ بسیار بهرمندتر ساختە است.

در واقع مسالە اینجا همان مفهوم سازوکار نامرئی از قدرت است کە در جریان است، در اینجاست کە باید یادآور شد کە از منظر آن کورد یا بلوچ یا عرب این ایران است کە او را ابژە سازوکار استعماری و انکار و کشتار قرار دادە است نە تنها فلان حاکم یا مقام یا دستگاە حکومتی.

این ساختار سفید سالاری و استعماری غرب بە طور کل بود کە تجارت بردە را برای استعمار سرزمین ملل یکم First Nations و ایندجنس بە پیش برد نە تنها فلان سیستم حکومتی یا افراد نژادپرست، این ساختاریست کە هنوز هم سیاهان و ایندجنس ها و رنگین پوستها را در اکثر مسایل در حاشیە نگە داشتە است. نسل کشی ملل یکم هنوز هم آثارش پابرجاست حتی با داشتن دمکراسی غیرمتمرکز امریکایی کە رئیس جمهور سیاە را هم بە خود دیدە است. اینکە یک سفید بگوید “من اصلا بە رنگ آدمها نگاە هم نمیکنم” نشان از بهرمندی او در زندگی خارج از مناسبات نژادی است نە نبود سیستماتیک نژادپرستی، او تنها با این حرف بە سهم خود در بازتولید تبعیض سیستماتیک علیە سیاهان صحە می گذارد.

در واقع این انسان سیاە است کە مجبور است در مناسبات نژادی شدە ساختە و پرداختە سفید سالاری شبانە روز دستە و پنجە نرم کند اما فرد سفید خود را محق می داند کە بە تمامی خارج از این مناسبات باشد. اینجاست کە او همدست با سازوکار سرکوب هویتی در مکان کار، در مقابل پارتنرش (اگر همسر سیاە داشتە باشد)، در دانشگاە و باشگاە و جاهای دیگر در انکار تجربە یک سیاە در بازتولید مناسبات انکار و سرکوب نقش مجری را بازی می کند.

در مورد ایران نیز بە طور مشخص این کورد و بلوچ و عرب و غیر فارسها هستند کە مجبورند در مناسبات دیگری بودگی و درجات متفاوت از مضنونیت همیشگی و سازوکار انکار و تحقیر زبانی، ملی، تاریخی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روزانە زندگی کنند. فارسی سالاری و سازوکار بازنمایی نمادین چون امری رویت ناپذیر برای یک بلوچ کابوس زیستەای است کە در آن ایران جاییست کە با نامش مردمان او را هر روز دارند می کشند.

برای کورد این ایران و ایرانی ها بودند کە روستاها را زیر خاک کردند و دستە دستە بە فرمان خمینی برای جهاد بە کوردستان حملە ور شدند و جان هزاران هزار زن و کودک و مرد بیگناە را گرفتند و شهرها را با خاک یکسان کردند. برای یک کورد سرزمینش و ملتش تحت اشغال نظامی است و یک مستعمرە در حال چپاول است، او زبانش انکار می شود و هویتش امری امنیتی است. منتهی انکار چنین واقعیت عریانی است کە در روزمرە یک کورد این ساختار ستم را چندبارە می کند هنگامی کە در تعامل با فردی فارس یا فردی همگن با هویت ایرانی است.

“کوردها مردمانی غیورند، من دوست کورد دارم خیلی هم بافرهنگ هستند، من کورستان رفتەام اصلا شبیە آنچە شنیدە بودم نبود خیلی هم امن بود، لباس کوردی خیلی هم قشنگ است، خوش بە حال شما کە هوای پاک دارید، مردم عرب اصلا هم خشن نبودند، زاهدان خیلی هم احساس امنیت می کردیم، راستی بچەها فلانی کورد است ها، نظرت در مورد حزبهای کوردی چیست؟ شما کوردها اصلا چی می خواین؟ چرا کوردها با کشورهایی کە توش هستند مشکل دارند؟ مثلا بە ماها کە توی تهران و قم و اراک هستم چی رسیدە؟ مگە شماها تافتە جدا بافتە اید؟ از کورد ها ایرانی تر هم مگە هست؟ این حکومت اصلا ایرانی برایش مهم نیست اینها یک مشت اجنبی هندی زادە اند، عراقی هستند، شماها کە خودتون را ایرانی نمی دونید حق ندارید در موردش حرف بزنید، اول بگذارید حکومت برە بعد در مورد آموزش چند زبانە حرف می زنیم، چو ایران نباشد تن من مباد، فارسی می نویسی باید بنویسی کرد نە کورد، واو تجزیە”.

اینها فرمهایی آشنا و حتی عادی از همگونی های بازنمایانە با سازوکار قدرت مرکزی است کە بنیانهای نژادپرستانە، فاشیتی و شوینیستی آن انکار ناپذیرند و معادلاتش با سرزمینهایی چون بلوچستان، کوردستان، الاحواز و دیگر جغرافیاهای پیرامون شدە هم امنیتی است و هم استعماری. گاها حتی دیدە می شود کە جنایات حاکمیتهای ایرانی بە نوعی سفید شویی می شوند یا در یک فرم از فاصلە گذاری با آن ذات برین و منزە ایران، افراد سعی می کنند بە نحوی ایرانیت را از واقعیات سیاسی ایرانیسم جدا کنند.

حتی ما شاهد گفتمانی هستیم کە می گوید “ما کە آن موقع نبودیم چرا روی کورد یا بلوچ با ماست؟” این در حالیست کە این اینهمانی از جانب کسی کە خود را سوژەی همگون با ایرانیسم فارسی سالاری می بیند شکل می گیرد، یا شکنندگی دقیقا جایی رخ می دهد کە فرد خود را در بازنمایی نمادین با برساخت ناسیونالیسم ایرانی تعریف می کند. باید پرسید کە درهمین یک دهه در برابر جنایات حکومت ایران در سوریە چند تظاهرات ایرانی را حداقل در خارج از کشور شاهد بودیم با وجود اینکە لحظە بە لحظە در تمامی رسانەهای بین المللی گزارش می شد. همین یک نکتە را با تظاهرات گستردە ضد جنگ امریکایی ها و اروپاییان مقایسە کنید. در اینجاست کە هر ناظری می تواند این سوال را بپرسد کە آیا آن زمان هم ما هنوز نبودیم؟ جواب اینجاست کە نە! برای سوژە بازنمایی ایران گرایی بە نام حفظ امنیت، جنایات حکومت قابل توجیە است و همان سردار سپاە سلیمانی موجبات فخر و اقتدار ایرانیت بە شمار می رفت، این بعدها بود کە تبدیل بە مسلمان عرب پرست و تروریست شد، کما اینکە صیاد شیرازی و چمران و مدنی و قرنی و ملی مذهبی هایی چون بازرگان و بنی صدر در کوردستان و الاحواز همچنان کە جنایت علیە بشریت را مرتکب می شدند چونان قهرمانان ایرانزمین بدانها نگریستە می شد.

‌در نهایت هدف این نوشتار گرفتن عاملیت از سوژە بازنمایی نمادین مفهوم ایرانیسم نیست. بلکە برگرداندن توجە بە سهم او در بازتعریف از این ساختار سرکوب و ترد است کە اتفاقا نشان دادن میزان و عمق عاملیت او در سازوکار نامرئی قدرت و مشروعیت دهی او بە حاکمیت ایرانی بە مفهوم عام است.

هدف این نوشتار متوجە کردن خوانندە بە عمق عاملیتهای روزانە در خلال مناسبات بینافردی است، کە این وظیفە جامعەایست کە تا کنون از این اینهمانی هویتی بهرمندی سوژەگانی داشتە است. این سهم آنهاست کە درون جامعە خود را آگاە سازند و این وظیفە را تنها بە دوش آن دیگری شدە در این ساختار نگذارند. پرسپکتیو این نوشتار اتفاقا حذر از مفاهیمی چون شرم نیابتی است و تعمیق فهم مخاطب بر اساس مسئولیت پذیری در ساحت گفتمانی است. چرا کە بە طور جد باید فهمید کە دمکراسی کە اساسش بر گفتمان ایرانیسم صد سالە گذشتە استوار شود تنها بازتولید مناسبات استعماری و چیرگی ساختاری فارسی سالاریست. این خود نتیجەاش تعمیق سرکوب و بە دست نرسیدن صلحی پایدار برای ساکنین جغرافیای سیاسی ایران است.

این درست است کە هژمونی رسانەای در دستان سیستم یکدست ساز ناسیونالیسم ایرانیست چە درون حاکمیت چە خارج از آن، و الگوریتمهای سوشال میدیا افراد را هر چە بیشتر ممکن است بە سمت حبابهای همگون سوق بدهند اما سالیان سال است با فراگیر شدن ایتنرنت روایتهای تاریخی از منظر غیر فارسها هم دارند منتشر می شوند.

باید دید چگونە است در حالی کە کوردستان و بلوچستان و الاحواز ٤٤ سال است همانند مناطق تحت اشغال کشوری متخاصم هستند چنین واقعیاتی راهی بە گفتمان روزانە آن بخش از رسانەهای اپوزیسیون کە سالهاست برنامە تولید می کنند نیافتە است؟

باید دلایل عدم توجە افکار عمومی بە کشتار بلوچ ها و کوردها کە ٨٠٪ اعدامهای سیاسی را شامل می شود را جویا شد، باید از تحمیل کولبری در مقیاس باور نکردنی بە ملت کورد پرسید کە بنا بە آمار رسمی عددی بین ١٥٠ تا ٢٠٠ هزار نفر در سرتاسر کوردستان است.

با نگاە بە آمار کشتار و زخمی شدن کولبرها باید پرسید چگونە است چنین مسالە انسانی کە سالانە هزاران کشتە و زخمی برجا می گذارد در میان مسایل اصلی گفتمان سیاسی ایران گرایی نیست؟ چرا مسالە تشنگی ملت بلوچ، بی شناسنامگی، سوختبری، کپر نشینی مسالە ای در سطح مسایل ملی نیست؟

چگونە است کە ملی گرایی ایرانی از اینکە برندە نوبل ریاضیات کۆچەر بیرکار خود را شهروند کورد معرفی می کند و نە ایرانی بە شدیدترین وجه واکنش منفی نشان می دهد کە او حق ندارد این را بگوید، اما کولبەر یک کولبەر ایرانی نیست بلکە یک کورد است، سوختبر بلوچ است؟

این ساختار منزە سازی نهادینە از برساخت ایرانیت تنها با گفتمانهای شدیدا نژادی چون آریانیسم آلمانی و نازیسم و کوکلاس کلانها، سفید سالاری، گفتمان بعثی صدام حسینی و گرگهای خاکستری نو عثمانی قابل مقایسە است. دلیل آن هم از این جهت است کە از منظر تمرکز قدرت، امکانات، ابزار سرکوب نهادینە، حجم خشونت و انسانزدایی و کشتار و بازتولید سوژەهای اجتماعی هموژن تشابهات بنیادین زیادی را با یکدیگر دارند.

لازم بە توضیح است کە نویسندە از مسایلی چون متقاطع بودن سازوکارهای قدرت و اینترسکشنالیتی حاکم بر مناسبات در سطح عام و بینافردی آگاە است و از نسبی بودن موقعیت ها در ساختار قدرت جوامع مردسالار و استبداد زدە باخبر، اما مرزهای نوشتە را بە مفهوم شکنندگی محدود نگە داشتە است. در واقع این مقالە در ساحت اپیستمولوژیک محدودە لنز خود را متوجە برساخت ایرانیت بە لحاظ گفتمانی و در بازە امرنمادین و سوژەهای بازنمایی ساختاری کە محصول صد سالە پروژە دولت ملت سازی ایرانی است، نگە داشتە است. این عمل برای تمرکز بر امور حاکم بر مرئی- نامرئی سازیهای سوژگانی و اقتصاد حاکم بر این پروسە هاست کە از خلال آن مفهوم بهرمند سازی خود را آشکار می کند. اینکە افرادی بە واسطە زبان و مذهب و هویت اتنیکی قدرت ساختاری و سیستماتیک بە آنها این اجازە را می دهد کە خارج از مناسبات تحمیل هویتی و بیگانە شدگی باشند و در برابرهر گونە تلاشی برای بە چالش کشیدن ریشەهای چنین ساختاری ما عین بە عین شاهد سازوکار شکنندگی سفید مورد بحث رابین دی آنجلو هستیم.



منابع

Wittenberg-Cox, A. A. W.-C. (2017, February 6). Is it OK for a bunch of men to lead a “women in the workforce” initiative? Harvard Business Review. https://hbr.org/2017/02/is-it-ok-for-a-bunch-of-men-to-lead-a-women-in-the-workforce-initiative

Sepehri Far, T. (2017, May 26). “It’s a men’s club.” Human Rights Watch. https://www.hrw.org/report/2017/05/26/its-mens-club/discrimination-against-women-irans-job-market

DiAngelo, Dr. R. (2018). White Fragility: Why it’s so hard for white people to talk about racism. Beacon Press.

Zia-Ebrahimi, R. (2011). Self-Orientalization and dislocation: The uses and abuses of the “Aryan” discourse in Iran. Cambridge University Press, Iranian Studies, 44(4), 445–472.

Sokal, A. (2023). The implicit epistemology of White Fragility. Journal of Philosophy of Education, 57(2), 517–552. https://doi.org/10.1093/jopedu/qhad025

Soliemani, K., & Mohammadpour, A. (2018, August 8). آیا غیر فارس‌ها می‌توانند حرف بزنند؟. Radio Zamaneh. https://www.radiozamaneh.com/406793

Grillo, R. D. (1998). Pluralism and the politics of difference: State, culture, and ethnicity in comparative perspective (pp. 119–140). Clarendon Press.

Claes G. Ryn, Unleashing the Will to Power: Neo-Jacobian Exceptionalism as a Justification for American Global Supremacy, 3 U. St. Thomas L.J. 211 (2005).

Iran, Islamic rep. (n.d.). World Bank Gender Data Portal. Retrieved August 21, 2023, from https://genderdata.worldbank.org/countries/iran-islamic-rep/

Sokal, A. (2023). The implicit epistemology of White Fragility. Journal of Philosophy of Education, 57(2), 517–552. https://doi.org/10.1093/jopedu/qhad025

داگرتنی بابەت