ئارامتر بخوێنەوە!

اصلاحطلبیِ کوردی بازتولید سیاست توهّم

 (رفورمیسم ­کوردی به مثابە دیالکتیکِ اپورتونیسم[1]-کریتیسیسم[2])

زانا کوردیار – ساماڵ موکریانی

“برای واکاوی و پدیدارکردن تاکتیک پارلمان، پرسش از تاکتیک پارلمانتاریستی را باید در ساحت چند پرسش ریزتر و جزئیتر پیش کشید: اولاً، پرسش تاکتیکی مربوطه وابسته یا موقوف به چه اصولی است؟ ثانیا این تاکتیک، به حکم این وابستگی، در مورد کدام وضعیتِ تاریخی اعمالپذیر است؟ سوم، این تاکتیک، بازهم به حکم این وابستگی، بناست چه سرشتی داشته باشد؟ چهارم، پیوندخوردنِ این پرسش منفردِ تاکتیکی با دیگر پرسشهای منفرد تاکتیکی را چگونه باید درک کرد؟”

مقدمه

ما در این نوشتار ابتدا به درون گفتمان اصلاح­طلبان کورد رسوخ کرده و به­گونه­ای ژرف­کاوانه منطق آن را برملاساخته، سپس به گونه­ای درون­ماندگار منظومە مفهومی­ای را که بدان چنگ زده­اند آماج تفکری انتقادی قرار می­دهیم که فی­نفسه از درون خود پروبلماتیک ما سربرمی­آورد. اشاره بدین نکته از همان ابتدا ضرورت می­یابد که نقدی جدی به میانجیِ فلسفە رهایی­بخشی­ای که این نوشتار خود را ملزم به رعایت آن می­داند خلق متنی مجمل و کوتاه را از ما سلب و امکان هرزه­نگاری در باب چنین سوژه­ای را پیشاپیش در منفیت آن(سطحی نویسی)مطلقاً منتفی ساخته است.

اصلاح­طلبی گرفتار در سیاست توهم (توهم سوژه­گی اصلاح­طلبان در بازیِ سیاست-قدرت)    

سیاست توهّم حاکم بر اصلاح­طلبان را نمی­توان صرفاً از این طریق مشخص ساخت که بگوییم آنان شرایط و امکانات واقعی را به حساب نمی­آورند. حتی برای صادق­ترین و خوش­نیت­ترین(چه­بسا مستعدترین) سیاستمداران نیز پیش می­آید که هرازگاهی قضاوتی نادرست در نسبت با وضعیتی داشته باشند که در آن قرار گرفته­اند. در این­جا سخن از چیزی یک­سر متفاوت است- این­که این افراد واجد ذهنیتی­اند که هر نوع قضاوت درست در مورد این وضعیت­ها را پیشاپیش و از همان آغاز ناممکن می­سازند، زیرا نقطه عزیمت تفکر و تحلیل­شان از اوضاع، به هیچ­وجه در وضعیتی واقعی، در وضعیت و در نسبت با بستری که در آن قرار دارند(یعنی کوردستان) نیست، چراکه هدف­گذاری­شان معطوف به اهدافی که از دل این وضعیت سربرآورده و در نتیجه معطوف به رهایی سوژە کورد باشد نیست. این نوعی پیش­پا افتادگی است اما سیاستِ اصلاح­طلبان کورد[3] ما را وامی­دارد این نکات پیش­پا افتاده را به تفصیل بیان کنیم.

 اصلاح­طلبان قصد دارند در موقعیتی ناموجود، با نیروهای ناموجود، دست به نوعی«رئال پولیتیکِ(سیاست قدرت) دستِ راستی» بزنند. مهم­ترین نکته در این­جا نه خودِ این امر واقع، نه پیامدهای بلافصلش، بلکه آن گرایش سیاسی است که از این طریق نمود پیدا می­کند. افراد کمیتە مرکزی اصلاح­طلبان به جای درگیرشدن با حیطە فعالیتِ مختص به خویش، از این نام­بودگی، صرفاً در راستای امتیازات شخصی­شان و نفی هرگونه منافع جمعی بهره­برداری کرده­ و در عوض، تجلیِ نسبتاً معصومانە نوعی سیاستِ ماجراجویانه توهّم را مجاز شمردند. کسی که به وضعیت کوردستان فقط اندکی آگاهانه بنگرد، و سیاست خویش را معطوف به نتایجی سازد که به گونه­ای درون­ماندگار و ضرورتاً تاریخی در اکنونیت آن، خویش را در همە فرم­های دهشتناکش می­نمایاند، به خوبی درخواهد یافت که این چهرە ژانوسی اصلاح­طلبان و این قِسم از بشارت­های آن­ها به میانجیِ مفهومی تحت عنوان اصلاح-رفورم که بناست در آینده تحقق یابد، در مقام ایده و در ساحتی نظرورزانه و استعلایی(نه حتی عمل و به­گونه­ای پراتیکی)، توهمی خیالی خواهد بود و در مقام هدف نیز بیش و پیش از آن، چیزی جز سیاستی ماجراجویانه و نامسئولانه نیست. اکنون اگر از خود بپرسیم چگونه اصلاح­طلبان چنین ایده­های خیالی­ای را در سوبژکتیویتە خود می­پرورانند، ناگزیر به این نتیجە دم­دستی و آغازین می­رسیم که، در آن­هنگام که چنین صورت­بندی­هایی به میانجیِ منظومە مفهومیِ اصلاحات در نسبت با کوردستان در عقلانیتی رفورمیستی جعل و حک می­گردد، اصولاً و فی­نفسه به کوردستان فکر نشده و نمی­شود و حتی رؤیای آن را هم در ذهن نمی­پرورانند به بیانی دیگر این ایده­ها بی­واسطه در ساحتی انتزاعی و در نسبت با هیچ­گونه آگاهی­ای که از وضعیتی انضمامی خلق گشته باشد بر کوردستان و سوژه­های آن حُقنه و تحمیل می­گردد. اصلاح­طلبان کورد(سکولار- دینی) هم اینک نیز بندە توهماتی شده­اند که در سرآغاز جنبشِ حزب­ساز، با چنان هیجان و مشیِ نامسئولانه، به آن­ها خوراک می­داد و از آن­ها بهره­برداری می­کرد. در آن زمان جنبشِ حزب­ساز[4]، شعارهای خود را بر پایە حال و هوای ناشکیبایانە اقوام و مذاهبی برساخته بود که هیچ سهمی در میان سهم­ها در پروسە سیاسی و توسعە ایران نداشت و خود را از قافلە دیگری­های سردستش عقب می­دید. اکنون نیز که اصلاح­طلبان در دوره­های مختلف چه در دولت اخیر و چه در دولت­های پیشین دم و دستگاه و سازوبرگ رسمیِ قدرت و حکمرانی را در دست گرفته­اند، هیچ­کار دیگری از ایشان برنمی­آید مگر منطبق­کردنِ منطق و کنش­های تشکیلاتی و تاکتیک­های خویش بر برآوردنِ دعاوی­ای که به آن خوراک داده­اند، آن هم در عوض متمرکز کردن این کنش­ها بر امکانات و مطالبات واقعی در خود کوردستان. گواه تو خالی بودنِ این دم و دستگاه استوار بر شن و ماسه، همان بوروکراسیِ بی­روحی است که روز به روز مرّگی و دهشت آن آشکارتر از هر زمان دیگری رخ می­نمایاند که نمونە متأخر آن را در اعتراضات چند هفتە اخیر نظاره­گر بودیم. اصلاح­طلبان حتی سازمان­های اسکلت­واری را هم ایجاد نکرده­اند که بتوانند روزی(شاید!!!) با محتوای واقعی پرشوند، بلکه صرفاً سازمان­هایی که از همان بدو امر، به­گونه­ای طراحی شده­اند که از دل­شان چیزی جز دهکده­های پُتمکینی[5] نمی­تواند درآید. این امر بیش از هرچیز ریشه در این واقعیت دارد که سیاستِ برانگیختنِ توهّم در پی تمکین به ناشکیباییِ قابلِ­فهم بی­سهم­ها، همپای دامن­زدن به احساس­های حقارت فردی و هر نوع شور و هیجان پست، عملاً جواب داده است، و اکنون این بلندپروازی­های شخصی(شعارهای انتخاباتی و وعده­هایی که از درون آن به جامانده­گان و کنارگذاشته­گان جامعه داده می­شود)، بالاجبار باید برآورده شوند و باید خدماتِ ارائه­شده به گفتمان مسلط تحت عنوان رفورم، در پیکار فراکسیون­ها پاداش گیرند، مکانیسمی که از پی آن و از همان لحظات آغازین حل و فصلِ پرسش­ها و مسائل کوردستان را بر شالوده­ای عینی و واقعی آن­هم به میانجیِ این سازمان و تشکیلات، ناممکن می­سازد. نتیجه این است که از یک­سو، دم و دستگاهی عریض و طویل برای انجام وظایفِ ناموجود برپا می­شود(حزب توده­ای برای اقوام، ادیان و گروه­های فاقد صلاحیت، همراه با دبیرهای منطقه­ای آن و غیره) از سوی دیگر، این دستگاه اصولاً به گونه­ای دیالکتیکی طراحی گشته که به درد انجام هیچ کنشِ واقعی­ای در ایجابی بودن آن ( بلکه کارکرد آن در منفیتش نمایان است) و آن هم معطوف به اوضاع کوردستان نمی­خورد(شیوە عضوگیری، منطق درونی آن، خط ­مشی­ها و راهبردهای آن، تاکتیک­ها و استراتژی­های آن و……). بنابراین هیچ­گاه از دل احزاب اصلاح­طلب، سازمان­های جدی نمی­توانند سربرآورند. ماشینی که این­گونه هرز می­چرخد فقط با جعل گزارش­ها، پرسشنامه­ها، آمارها، آرشیو بریده­های روزنامه­ها و ….. می­تواند نتایجی تولید کند. بدین ترتیب، نه فقط ناتوانی عاطل­شان در هیئت فعالیتی پرتب و تاب ظاهر می­شود، بلکه همچنین از این طریق دلایلی«عینی» برای بزرگ­نمایی خود دست و پا می­کنند، چیزی که ولو موقتاً قادر است بلندپروازی­های شخصیِ تحقق­نیافته­شان را که امروزه همه­جا عیان شده فرونشاند(لوکاچ، 1393: 153-152).

رفورمیست­ها و اسطوره پارلمان میانجی­ای در بازتولید منطق آرخه گفتمان مسلط

تا آن­جا که به آرخه و هر چیز دیگری مربوط می­شود، منطق رایج، بر این فرض استوار است که نوعی خوی یا استعداد[6] خاص برای دست زدن به کنش وجود دارد که بر نوعی خوی یا استعداد خاص برای «مورد کنش قرار گرفتن» یا «محتمل­شدن» اعمال می­شود. بدین سان پیش­فرضِ منطق آرخه تحمیل یا اعمال فرادستی­ای معین بر فرودستی­ای معین به همان اندازه معین است. سیاست گسستی از منطق آرخه است. زیرا سیاست نه فقط گسست در توزیع «عادی» مواضع بین آن کسی که قوه­ای[7] را اعمال می­کند و آن کسی که قوه بر او اعمال می­شود، بلکه همچنین گسست در این ایده را پیش­فرض می­گیرد که باید خوی­ها یا استعدادهای خاصی وجود داشته باشند تا کسی را درخورِ این مواضع سازند. در کتاب سوم قوانین، افلاطون همّ خود را صرف برشمردن نظام­مندِ عناوین یا صلاحیت­های[8] حکمرانی می­کند، و به موازات آن، برخی صلاحیت­های همبستە آن­ها برای تحتِ­حکمرانی بودن. به اعتقاد او از میان هفت مورد، چهار مورد صلاحیت­های سنتیِ اقتدارند که استوار بر تفاوت­های ذاتی و طبیعی­اند، مثلاً تفاوت در تولد( مکان تولد، نژاد، زبان، رنگ و …). آنانی که صلاحیت حکم­راندن دارند کسانی­اند که پیشتر به­طرزی متفاوت متولد شده­اند(فارس بودن، شیعه بودن، مرکزنشین بودن یا مرزنشین بودن، فرودست بودن، کورد بودن و……). این همان بنیان قدرت والدین بر فرزندان، پیران بر جوانان، اربابان بر بردگان، و اشراف بر رعایاست. صلاحیت پنجم به منزلە اصل الاصولی معرفی می­شود که خلاصە همە تفاوت­های طبیعی است: قدرت آنانی که دارای طبیعتی برتراند، یعنی همان قدرت اقویا بر ضعفا(فارس­ها بر سایرین)، قدرتی مطلقاً نامعین، صلاحیت ششم معرف یگانه تفاوتی است که افلاطون بدان اهمیت می­دهد، یعنی قدرتِ آنانی که می­دانند بر آنان که نمی­دانند(بازنمایی کوردها در سریال تلویزیونی نون.خ به مثابە سوژه­هایی که فاقد عقلانیت هستند)(رانسیر، 1393: 25-24). امتزاج این صلاحیت­ها را می­توان به گونه­ای دیگر تحت عنوان فرادستی«طبیعی» و فرمانروایی«علم» صورت­بندی کرد. اما صلاحیت هفتمی هم در کار است: «انتخاب خدا»، به عبارت دیگر استفاده از نوعی قرعه­کشی برای تعیین این­که چه کسی آرخه را اعمال کند و چه کسی مسئولیت جان­کاه تحت حکمرانی­بودن را بر عهده گیرد.

عموماً چنین ادعا می­شود: پرسش پارلمانتاریسم پرسشی نه اصولی، بلکه صرفاً تاکتیکی است. این گزاره، در عین درستیِ تردیدناپذیرش، دچار ناروشنی­های متعددی است. قطع­نظر از این­که این گزاره کمابیش منحصراً از سوی کسانی اظهار می­شود که در عمل موافق پارلمانتاریسم­اند، و بنابراین اظهار آن کمابیش همواره به معنای نوعی موضع­گیری به نفع پارلمانتاریسم است، صِرف این ادعا که یک پرسش،  واجد سرشتی نه اصولی بلکه تاکتیکی است، اساساً گویای چیز مهمی نیست. به این اعتبار اصلاح­طلبان پارلمان را به مثابە تاکتیکی برمی­گزینند که از آن تحت عنوان رئال­پولیتیکی یاد می­کنند که با وساطت آن سعی در رخنه در منطق آرخه و باژگون کردن و دگردیسی آن از درون دارند، به بیانی­دیگر واسازی منطق آرخه به­گونه­ای درون­ماندگار و به­واسطە منطق درونی خود آن. اما هر فرمی از رئال­پولیتیک(سیاست قدرت) به میانجیِ تاکتیک پارلمانتاریستی­شدن، هر نوع کنش فاقد اصول، صُلب و شماتیسم می­گردد، و هر چه خصلتِ عاری از اصولش با لجاجتِ بیش­تری مؤکد می­شود، خود نیز صُلب­تر و شماتیک­تر می­شود(اصلاحات به مثابە فرمی کلیشه­ای در اکنونیت آن). زیرا عنصر پایا در دل تغییر، امر جهت­دهنده در دل فراوانی و آشوب، را نمی­توان به یاری هیچ نوع «رئال پولیتیکی» از ریشه برکند(چیزی که اصلاح­طلبان دل در گرو آن بسته­اند). نظریه­ای که قادر نیست به نحوی بارور بر فکت­ها و امور واقع تأثیر گذارد و خود به میانجیِ آن­ها بارور گردد، نمی­تواند چنین کارکردی داشته باشد، و لاجرم جای آن را عادت، قالب­های کلیشه­ای و روال­های یکنواختی خواهند گرفت که ناتوان از انطباق­یافتن با درخواست­های لحظه­اند(این را به وضوح در اینرسیِ اصلاح­طلبان در مواجهه با رخدادهای اخیر کوردوستان می­توان دید، مواضع محافظه­کارانه و دور از امر واقع کرختی و لختیِ این گفتمان را برملا کرده است).

برای واکاوی و پدیدارکردن تاکتیک پارلمان، پرسش از تاکتیک پارلمانتاریستی را باید در ساحت چند پرسش ریزتر و جزئی­تر پیش کشید: اولاً، پرسش تاکتیکی مربوطه وابسته یا موقوف به چه اصولی است؟ ثانیاً این تاکتیک، به حکم این وابستگی، در مورد کدام وضعیتِ تاریخی اعمال­پذیر است؟ سوم، این تاکتیک، بازهم به حکم این وابستگی، بناست چه سرشتی داشته باشد؟ چهارم، پیوندخوردنِ این پرسش منفردِ تاکتیکی با دیگر پرسش­های منفرد تاکتیکی را چگونه باید درک کرد؟ برای تعیّن­بخشیدنِ دقیق­تر به پارلمانتاریسم به منزلە پرسشِ تاکتیکی اصلاح­طلبان، دو مسئله تعیین­کننده است: اولاً چه زمانی پارلمانتاریسم به مثابە سلاح، به منزلە ابزار تاکتیکی کوردها یا فرودستان در کل در دیدرس قرار می­گیرد و ثانیاً این سلاح را چگونه بناست به سود کوردها و به سود پیکار آن­ها در رهایی از این وضعیت به کار گرفت؟ مبارزە کوردها برای رهایی مطلقاً اجازه نمی­دهد در قید و بندِ فرم­ها و ابزارهایی گرفتار شود که گفتمان مسلط آن­ها را به سود اهداف­اش گسترش داده است، در این تلقیِ رهایی­بخش، پارلمان فرمی از مکانیسم­های بازتولید و گسترش آپاراتوس با تمام سازوبرگ­هایش در کوردستان است، بنابراین مبارزە رهایی­بخش کوردها پیکاری است که در آن، ابتکار عمل مطلقاً از آنِ نیروهای دموکراتیک کورد است اما نباید فراموش کرد که این نوع ناب از مبارزه به­گونه­ای یوتوپیایی و استعلایی را نمی­شود همیشه با این ناب­بودگیِ فی­نفسه­اش بسط داد یا آن را ابژکتیو ساخت. آن­هم به این اعتبار که، پیش از هرچیز بنا به سرشت مبارزه در وضعیت­های تاریخیِ موجود و ضرورت­های تاریخی­ای که از منطق خود تاریخ برمی­خیزد، مبارزە رهایی­بخش می­تواند فرمی تدافعی یا تهاجمی را به خود گیرد. نتیجتاً وضعیت تاکتیکی­ای را که نیروهای کورد هردم خود را در متن آن می­یابند، می­توان به واسطە سرشت تهاجمی یا تدافعی­اش توصیف کرد.

 براساس آن­چه گفته شد، چنین برمی­آید که در وضعیت­های تدافعی، باید ابزارهای تاکتیکی­ را به­کار بست(پارلمان به مثابە ابزار تدافعی چیزی که اصلاح­طلبان به­گونه­ای تحریف­شده و باژگون از آن سود می­جویند چرا که پارلمان در تلقیِ ما ابزار تدافعی در جهت مهیا کردن ضرورت تاریخیِ رخداد مبارزە رهایی­بخش در کوردوستان است و به مثابە مرحله­ای تاریخی در درون کلیتی تاریخی باید آن را دید نه به مثابە ابزاری تک­افتاده از متن تاریخ و تنها راه­رهایی از وضعیت موجود)، ابزارهایی که به حکم درونی­ترین ذات­شان ناقض ایدە مبارزە رهایی­بخش کوردی هستند(پارلمان در تلقیِ اصلاح­طلبان ناقض ایدە رهایی کوردها). از این­رو، کاربستِ مسلماً ضروریِ چنین ابزارهایی همواره با این خطر پیوند خورده­اند که ممکن است هدفی را که در خدمت آن به کار گرفته شده­اند، یعنی مبارزە رهایی­بخش کوردها، به مخاطره اندازند. بنابراین پارلمان، این اختصاصی­ترین ابزار گفتمان مسلط، فقط می­تواند سلاحی تدافعی در دست نیروهای کورد باشد و بدین­سان پرسش زمان کاربست آن نیز فی­نفسه پاسخ داده می­شود: آن فازی از مبارزە رهایی­بخش کوردی که در آن، چه به سبب روابط بیرونیِ قدرت، و چه به سبب ناپختگی یا اختگیِ ایدئولوژیکی­اش(نقصان یا خلل در پروسە آگاهی­بخشیِ سوژه­های کورد) امکان آن وجود ندارد که به یاری ابزار تهاجمیِ خاص خویش با گفتمان مسلط به مبارزه بپردازد. بنابراین برای هر حزب کوردی، دست زدن به فعالیت پارلمانتاریستی به معنای اعتراف و تصدیق این است که رهایی­بخشی در آیندە پیش­بینی­پذیر نامحتمل و تحقق­ناپذیر است. اما در اکنونیت ما، به میانجیِ رخدادهای چند سال اخیر به گونه­ای دیالکتیکی ضرورت رهایی از اسطورە پارلمان و عزیمت از موضعی تدافعی به موضعی تهاجمی از سوی نیروهای دموکراتیک کوردی بیش و پیش از هر زمانی دیگر موضوعیت می­یابد و گسست از پارلمان به مثابە تاکتیک که ابزاری در بازتولید منطق آرخه سردست بود، به عنوان ضرورتی تاریخی در مراحل تاریخیِ رهایی­بخشی به­گونه­ای ایجابی هستی می­یابد. پارلمان به مثابە تاکتیک برای زمینه­سازیِ مبارزە رهایی­بخش نمی­تواند هرگز چیزی بیش از زمینه­سازی پیکار واقعی و نه در حکم خودِ پیکار باشد تلقی­ای که اصلاح­طلبان در تمامیت آن، بدان چنگ زده­اند.

 دومین نکته که به مراتب دشوارتر از تعیینِ دورە زمانی­ای است که در آن بتوان تاکتیک پارلمانی را به­کار برد، تعیین رفتار و رویکردی است که فراکسیون کوردی بناست در پارلمان درپیش بگیرد. نمونه­های تاریخیِ فراوانی(چه در تاریخ اروپا، چه در ایران و چه نیروهای کورد حاضر در پارلمان ترکیه) وجود دارند که نشان می­دهند که دست­یابی به رفتار پارلمانی درست، برای نیروهای دموکراتیک کوردی تا چه اندازه دشوار است، و چه تواناییِ خارق­العاده­ای را از نمایندگان کورد پارلمان طلب می­کند. این دشواری را اجمالاً می­توان بدین قرار صورت­بندی کرد: نمایندە کورد باید در خود پارلمان به جنگ پارلمان برود. در این­جا منظورمان «اعتراض» علیه پارلمانتاریسم، یا «مبارزه» با آن در قالب «مناظره­ها» نیست بلکه مبارزه با پارلمانتاریسم، با سلطە هژمونیک گفتمان مسلط، به­واسطە عمل در خود پارلمان است. هدف از این عمل رهایی­بخش در پارلمان، آشکارکردن گفتمان مسلط و همدستان اصلاح­طلب وی است که مجبور خواهند شد دیکتاتوریِ فاشیستی خویش را به شیوه­ای برملا سازند که برای تداوم و موجودیتِ این دیکتاتوری خطرساز خواهد بود. بنابراین در تاکتیک نیروهای رهایی­بخش کوردی افشای دهشت گفتمان مسلط در پارلمان، مسئلە اصلیِ نه نقد در قالب کلمات(نمونه­های اخیر آن نماینده بوکان و نقده در مورد جنایات ترکیه که در بسیاری موارد نوعی لفاظّی صِرف انقلابی یا احساسی مزورانه باشد که کاریکاتوریزه­شده و گفتمان مسلط با آن مدارا می­کند)؛ بلکه برانگیزاندنِ گفتمان مسلط به اقدامی علنی­تر، به افشای خویش از طریق اعمال، است که در لحظە موجود می­تواند برای او زیان­بار و نامناسب باشد.

 اولین دشواری­ای که گروه­های رهایی­بخش در قالب موضعی پارلمانتاریستی تقریباً بدون استثناء مقهورِ آن می­شوند، این است که موفق شوند در خود پارلمان به راستی از پارلمانتاریسم فراتر روند، زیرا حتی تند و تیزترین نقد از موضع طبقات حاکم در حدّ حرف و لفّاظی انقلابی باقی می­ماند اگر به ورای چارچوب پارلمان دست نیازد(شیوه­ای که اصلاح­طلبان به مثابە شوهای تبلیغاتی برای فراهم آوردن پروپاگاندا در قالب سی­دی آن را در بین طرفداران یا در لحظە انتخابات برای مبرا ساختن خود از ساحتی محافظه­کارانه توزیع و پیش می­کشند). بنیان غایی اپورتونیسم- خطر بزرگِ تاکتیکِ پارلمانتاریستی- نهایتاً درست در همین­جا نهفته است: هر نوع فعالیت پارلمانی، که در ذات خود و در تاثیرگذاری­اش از پارلمان فراتر نرود، یا دست­کم گرایش به درهم شکستنِ چارچوبِ پارلمانی نداشته باشد، اپورتونیستی است. که اصلاح­طلبان کورد نمونە اعلای آن را در منفی­ترین فرمش، پیش چشم همگان درآورده­اند.

 در این­جا تندترین نقد(مکانیسمی برای مشروعیت به سیستم که نقد را در رادیکال­ترین شیوه از خود می­پذیرد) اگر درون چارچوب دنبال شود، کوچک­ترین چیزی را تغییر نخواهد داد که در ادامە نوشتار و پس از به چالش کشیدن فرم پارلمانتاریستی در کلیت آن، به خود نقد نیز بازخواهیم گشت. برعکس نقدی که در درون چارچوب پیشینی پدیدار گردد، لاجرم و دقیقاً به­واسطە این واقعیت که نقدی تند از گفتمان مسلط در چارچوب پارلمان امکان بروز و ظهور یافته، در خدمت تیره و تار ساختن آگاهیِ سوژه­های کوردی عمل می­کند. دقیقه­ای که باید به گونه­ای ژرف­کاوانه نظر کرد، آری اصلاح­طلبان بهترین ابزار گفتمان مسلط در مخدوش کردن مفاهیم، فضای مفهومی و معرفت نسبت به وضعیت موجودند آن­ها ایدئولوژی در منفیت آن(به مثابە آگاهی کاذب) را تا نهایت به پیش برده و سوژە کوردی و رهایی آن­را با مکانیسم­های مزورانه و فریب­کارانه به تأخیر و شاید به تعلیق درمی­آورند، چیزی که گفتمان مسلط در آرزوی آن است و سودای تفوق هر چه بیشتر و تام و تمام فیزیک قدرت خویش بر عمیق­ترین لایه­های زیست­جهان سوژه­های کورد را در سر می­پروراند.

به واقع درِ افسانە دموکراسیِ- پارلمانیِ گفتمان مسلط فاشیستی، بر این پاشنه می­چرخد که پارلمان نه به مثابە ارگان یا ابزارِ سرکوب، بلکه به منزلە ارگان «همە مردم!!!!!» ظاهر می­شود. دقیقه­ای بسیار مهم که چه نیروهای رهایی­بخش و چه سوژه­های آگاه به مثابە روشنفکران باید در پرداختن بدان کوچک­ترین اهمالی را از خود نشان ندهند. چرا که هر نوع رادیکالیسم لفظی(در حکم بازی­های زبانی و وراجی­هایی که با مرزهای قرمز سیستم در صحن علنی بازی یا در رسانه­های وابسته بدان منتشر و بزک می­گردد) به لطف اسطورە واقعیتِ امکانِ پارلمانتاریستی­اش، توهماتِ اقشار آگاه­ و بیدارنشدە کورد را در ارتباط با این اسطوره تقویت کرده بنابراین اپورتونیستی و سرزنش­آمیز است. بنابراین پارلمان باید در مقام پارلمان مورد کارشکنی قرار گیرد و فعالیت پارلمانی به ورای پارلمانتاریسم سوق داده شود. تا این­جا مشخص گردید که هر نوع پارلمانتاریستی ماندن مبارزات رهایی­بخش، در حکم پیروزی تاکتیکی گفتمان مسلط است. بنابراین، نیروهای دموکراتیک که حاملان اصلیِ ایدئولوژی رهایی­بخشی هستند در موارد بسیار در برابر این انتخاب می­ایستند که: یا از پیکار رهایی­بخش طفره روند(پارلمانتاریستی ماندن: خطر اپورتونیسم)، یا فراتر رفتن از پارلمانتاریسم، به سوژه­های کورد متصل شدن را در لحظه­ای برگزینند که برای گفتمان مسلط مناسب است.

 البته از منظری دیگر نیز می­توان به خودِ آژیتاسیون(تحریک) انتخاباتی به عنوان ابزاری برای تمایز، تفکیک و وضوح بخشیدن به نیروهای دموکراتیک بهره جست، بدین معنا که سره را از ناسره در فرآیند پیکار جدا ساخت و به میانجیِ این مکانیسم از یک­سو، هستە آگاه و مصممِ نیروهای رهایی­بخش را به­گونه­ای کیفی و کمی برساخته و شکل داد و از سوی دیگر، به یاریِ ممارست شهودی[9] سوژه­های نیمه­آگاه را با خود همراه ساخت و آن­ها را به سوی آگاهی­بودگی از وضعیت­شان هدایت کرد. اما در کلیت آن باید در نظر داشت که آژیتاسیون انتخاباتی که اصلاح­طلبان یدِ طولایی در بهره جستن از آن دارند ابزاری به غایت تردیدبرانگیز و بسیار خطرناک است، چراکه انداختن رأی نه­تنها یک عمل نیست، بلکه بسیار بدتر از آن؛ عملی ظاهری است، توهّم عمل است؛ از این رو رأی دادن و اسطورە آن آگاهی­بخشی نیست(برخلاف ادعای اصلاح­طلبان) بلکه برعکس، آگاهیِ سوژه­ها را تیره وتار می­سازد. گفتمان مسلط قادر است سلطە خویش را از این طریق سرِ پا نگه دارد که همە اقشار به لحاظ مادی و ایدئولوژیک مردد و ناآگاه را به صفِ پیروان خویش درآورد که اصلاح­طلبان نیز در این رقابت گوی سبقت را از رقبای خویش ربوده­اند. از منظری دیگر شعارهای انتخاباتی­ای که اصلاح­طلبان در بوق و کرنا سر می­دهند و هیاهو و طوفان­های تبلیغاتی­ای را به­واسطە آن­ها در حوزە مخدوش­شده عمومی به راه می­اندازند، درست از آن رو که هیچ رابطە بی­واسطه­ای با کنش ندارند، گرایشی چشمگیر به زدودنِ تضادها، و یکی ساختنِ جهت­های واگرا، و تقلیل آن­ها به منطق تفاوت­ را از خود بروز می­دهند، که به غایت تردیدبرانگیز است. در پایان این بخش از گفتار در باب پرسش از تاکتیک پارلمانتاریستی می­توان گفت، نیروهای رهایی­بخش دموکراتیک تا زمانی در موضع تدافعی می­توانند باقی بمانند(یعنی پارلمان به مثابە فرمی تدافعی) که فرایند انحلال گفتمان مسلط و سازوبرگ­هایش آغاز نشده باشد. به محض این­که این فاز رشد و خود را نمایان ساخت(اتفاقات چند سال اخیر و اعتراضات مدنی­ای که شاهدی بر این مدعاست)، آن­گاه قطع نظر از این­که این دگرگونی آگاهانه بوده یانه، نیروهای رهایی­بخش به اتخاذِ موضع تهاجمی واداشته می­شوند. که پرتاب­شدن یا جهش به موضع تهاجمی در اکنونیت ایران و در ضرورت تاریخی­ای که از پس مراحل تاریخیِ آن پدیدار گشته، بیش و پیش از هر چیز دیگر و هر زمان دیگر خود را پیش چشم نیروهای رهایی­بخش کورد نمایان ساخته است.

اصلاح­طلبی معلق در دیالکتیک اپورتونیسم و کریتیسیسم

می­توان ادعا کرد که بخش الیتِ(نخبگان) فعالانِ اصلاح­طلب، گرایش­های اپورتونیستی و محافظه­کارانە عیان را به نمایش می­گذارند. باید به لحاظ نظری اثبات کرد که ما با خطر واحدی برای روح مبارزات رهایی­بخش­ کوردی مواجهیم؛ این­که در حیطە تعیین­کنندە نظری اصول اساسی، اپورتونیست­ها(اصلاح­طلبان) و اصول­گراها(محافظه­کاران)، هردو بستر واحدی را اشغال می­کنند و نتیجتاً در اکثر قریب به اتفاق موارد، در عمل به نتایج بسیار مشابهی دست می­یابند. ضعف­های به لحاظ نظری سرنوشت­ساز یکسانی در هر دو گروه وجود دارد: از یک­سو آن­ها به بیانی یک­سر منفی یا سلبی، ناتوان از فهم مقاومت رهایی­بخش به مثابە فرایند­اند و از سویی دیگر، و این به اصطلاح خطایی ایجابی است، ارزیابی غلط از ارزش سازماندهی و تشکیلات برای جنبش رهایی­بخش کورد دارند. به بیانی دیگر هر دو آن­ها اهمیتِ بیش از حدی به سازماندهی می­دهند. ارزیابیِ تیره و تارِ اپورتونیست­ها از اهمیت سازماندهی نه با سازماندهی در کل(چون خود نیز نمونە اعلاء دم و دستگاه­های بروکراتیک بی­خاصیت را با سلسله مراتب دگم آن در نهایی­ترین فرم ابژکتیو کرده­اند یعنی سازمان مرکزی اصلاح­طلبان)، بلکه منحصراً با نقش و کارکردِ سازماندهی در فرایند رهایی­بخشی سروکار دارد. وجه ممیزە جنبش رهایی­بخشی کوردی از گروه­های اپورتونیست این است که تشکیلات و سازماندهیِ بوروکراتیک صُلب، مطلق و آمرانه، پیش­شرط کنش رهایی­بخش نیست، بلکه برعکس، نوعی تعامل پیوستە پیش­شرط و پیامد است که در فرایند کنش رهایی­بخش شکل می­گیرد. رزا لوکسمبورگ می­نویسد:«دیدگاه صلب، مکانیکی و بوروکراتیک مهیای آن نیست که اعتبار پیکار را تضمین کند(چیزی که اصلاح­طلبان بدان چنگ زده­اند) مگر به عنوان پیامد سازماندهی در حدّ معینی از توان و قوت. دیالکتیک زندە رشد، برعکس، باعث می­شود تشکیلات و سازمان به عنوان محصول پیکار سربرآورد» چیزی که در احزاب اصلاح­طلب به گونه­ای پیشینی حضور داشته و کنشگران را در درون سلسله مراتب خاص خود طبقه­بندی می­کند.

روشن ساختن آن نوع تفکر و کنشی که مختص اپورتونیست­هاست چندان ضرورتی ندارد؛ کل کسب و کار ایشان که عبارت از جمع­کردن برگه­های رأی و جزوه­های حزبی است، به انتظار نشستن­شان برای «لحظه­ای» که سوژه­های کورد به قدر کافی خوب سازمان­یافته باشند آن­هم غایت سازمانی که منفیت و بی­خاصیتی آن از پیش برهمگان آشکار گشته است. از این رو، آنان به ناچار این واقعیت را یک­سر از نظر می­اندازند که منابع­شان، بالأخص منابعِ سازماندهی­شان نه فقط کفافِ این حرکت رهایی­بخش و تعیین­کننده را نمی­دهد، بلکه مطلقاً نامناسب برای آن است. اپورتونیست­ها همچنین لحظه­ای را که قدرت قبضه می­شود، در پرتو نوری کاذب می­بینند. حتی به رغم آن­که آن­ها عموماً در تلاش­اند تا، با یاوه­سرایی دربارە«رشد و تحول و توسعه تدریجی در مناطق کوردی» یا «مرحلە گذار» و از این دست اهمیتِ قبضە قدرت را از آگاهیِ ما بزدایند، ارزیابیِ نادرست­شان غالباً می­تواند راه به تحقق وضعیت­هایی دهد که در آن­ها قبضە بالفعل قدرت نه فقط اهمیت بیش از حدی نمی­یابد، بلکه حتی با آن عملاً به سبک و سیاقی محافظه­گرایانه و اصول­گرایانه رفتار می­شود. این افراد(اصلاح­طلبان) بسیار مشتاق­ آنند که این نوع از حکمرانی را از طریق انعقاد نوعی آتش­بس با گفتمان مسلط تحکیم بخشند، زیرا اگر «سازماندهی» را به شیوه­ای مکانیکی در نظر آوریم و بر آن تأکید بیش از حد بگذاریم، گریزی از آن نخواهد بود که تمامیتِ فرایند انقلابی به سود نتیجە بی­واسطە مرئی از قلم بیافتد و به پس زمینه رانده شود.

این فقط تمامیت فرایند رهایی­بخش است که می­تواند معیاری برای کنش رهایی­بخش فراهم آورد. بنابراین تاکتیک­های مبارزات رهایی­بخش برعکس تاکتیک­های اطلاح­طلبان باید با این خصلت دوگانه سازگار گردد. از یک­سو این تاکتیک­ها هرگز نباید یکی­بودگی و تمامیتِ فرایند رهایی­بخش را از نظر دور سازند اما از سوی دیگر، همین تمامیتِ فرایند رهایی­بخش را نیز همواره باید از منظر «مطالبات روز» بنگرند. فقط وقتی این فهم از یکی­بودگی فرایند و تاکتیک­های متناظر با آن فروگذارده شده باشد؛ وقتی اپورتونیست­ها از پسِ مخدوش ساختن معنای فرایند برآمده باشند؛ وقتی رشد و تحول به مثابە «تکامل صلح­آمیز» و رئال­پولیتیک به منزلە وانهادنِ انقلاب فهمیده شده باشد در این صورت است که اصلاح­طلبان و رفورم به وجاهتی رهایی­بخش دست خواهند یافت. اپورتونیست­ها از یک­سو خودانگیختگیِ سوژه­ها را در قیاس با کنش­های پیشاپیش «زمینه­سازی­شده» و سازماندهی­شده دستِ پایین می­گیرند و از سوی دیگر، آن­جا که مربوط به خود جنبش­رهایی­بخش می­شود آن­ها می­کوشند، به جای صرفاً آگاهانه ساختن آن یا هدایتش در راستای آرمان رهایی­بخشی، آن را مصادره و به­گونه­ای باژگون و دگردیسی­شده در خدمت اهداف گفتمان مسلط قرار دهند و آن­را نیز در رنگ و لعابی رفورمیستی قرار می­دهند تا از این باب در فضایی مخدوش شده خاطر سوژه­ها از این خیانتی که بدان­ها شده مکدر نگردد. از همین­روست که فعالیت­هایشان هر قدر هم اصرار داشته باشند که بخشی از پروژە رئال­پولیتیک است، هرگز نمی­توانند چیزی مگر فعالیت­هایی متوهمانه و فاقد هرنوع بنیانِ محسوس در واقعیت باشد.

هر کنشی، حال با شعارهایی هرقدر هم در سایر موارد، سرراست و استوار بر رئال­پولیتیک، محکوم است که در یک حفره عمل کند مگر آن­که عزیمت­گاه خود را خودانگیختگیِ سوژه­ها بگیرد، مگر آن­که هدف­اش آگاه­ساختنِ آن دسته مطالبات ناآگاهانه­ای باشد که راه به خودانگیختگی داده­اند، مگر آن­که بکوشد آن خودانگیختگی را در سمت و سویی درست هدایت کند، در سمت و سویِ تمامیتِ فرایند رهایی­بخشی. حال کنش اپورتونیست­ها در تمامیت آن وارونه­سازی و تعلیق این خودانگیختگیِ سوژه­های کوردی است چرا که با مخدوش کردن فضای معرفتی به کمک سازوبرگ آکادمیک و نهادهای علمی(زانکو کوردوستان، کومه لناسی زانکو کوردوستان، ناوه­ندی کوردوستان­شناسی) از یک­سو و فضای سیاسی از سوی افراد شاخص اصلاح­طلب که شهرە همگان در کوردوستان هستند و جعل و برساخت فرم­های جدیدی از رفورمیسم که سویه­های دینی(حزب دعوت و اصلاح ایران) را به خود گرفته از هر بزنگاهی جهت بازتولید نظم موجود و خلق ملغمه­ای از ایدئولوژی­های متنوع و گاه متناقض در زیر پرچم اصلاحات برای پریشان کردن وضعیتی هستند که ازقضا به میانجیِ ضرورت تاریخی­ای که در آن قرار گرفته بیش از هر زمانی مترصد فرصتی جهت آگاه­شدن و خلق رئال­پولیتیکی واقعی است یا به بیانی دیگر پادرئالپولیتیکی که سیاست قدرت اصلاح­طلبان و محافظه­کاران را به چالش کشیده و ریاکاری آن­ها را برملا می­سازد. اپورتونیست­ها از این طریق که وضعیتِ بی­واسطه را، مجزا و گسیخته از بافت و زمینە کلی، عزیمت­گاه تاکتیک­های خویش می­گیرند با تاکتیک­های گفتمان سردست هم­داستان و هم­گام­اند.

 اپورتونیست­ها تصور می­کنند که می­توانند به تدریج «بلوغ» لازم برای رهایی را در سوژه تعبیه کنند آن­هم به یاریِ «کار تبلیغاتی» مشخصاً صلح­آمیز آن­هم در چارچوب قوانینی که پیشاپیش آن­ها در زمرە بی­سهم­ها قرار داده و آن­ها را از کلیە رویه­های دموس­بودن(شهروند بودن و حتی انسان بودن) پس­رانده است و هردم نیز فاقدصلاحیت­بودن او را در هر پروسە حکمرانی گوش­زد می­کند. شاهد این مدعا ردصلاحیت­شدن اصلاح­طلبانی است که از طرفداران دوآتشە گفتمان­مسلط هستند حال آن­که مکانیسم­های تعیین صلاحیت آن پوچی و ناچیزبودن آن­ها را گوشزد کرده و آن­ها را به مثابە ابزار در منطقی ابزاری قرار می­دهد که وظیفه­شان بازتولید و مشروعیت­بخشی مدام و بدون وقفه به سیستمی است که فی­نفسه جایگاهی را در سلسله­مراتب قدرت برای ایشان متصور نیست.

– اصلاح­طلبی و فلسفە تفاوت[10](تقلیل تناقضات در بازیِ تفاوت­ها: زیبایی­شناختی­کردن امر سیاسی)

مارکس در باب حوزە عمومی، بحث خود را با تحلیل مفهوم جامعە مدنی آغاز می­کند. وی برخلاف پیشینیان خود بر آن است که باید جامعە مدنی را نه به عنوان مقوله­ای دارای وحدت بلکه به مثابە پدیده­ای تعارض­آمیز و مرکب از طبقاتی در نظر گرفت که ضرورتاً با یکدیگر در کشمکش­اند. برعکس تلقیِ اصلاح­طلبان اسطورە جامعە مدنی را پیش کشیده و آن­را تا ساحت یک کلیت تام و تمام برمی­کشند که این امر کلی فی­نفسه، خاص­بودگی­هایی را که در جامعه حضور دارند در ذیل این مفهوم جمع کرده و مطالبات همە آن­ها را نمایندگی می­کند، حال از یک­سو پیشاپیش این امر کلی خاص­بودگی­ها را تقلیل یا نفی می­کند و از سویی دیگر به­گونه­ای دیالکتیکی این خاص­بودگی را در درون منطقی به نام تفاوت آن­هم تفاوتی زیبایی­شناسانه(لباس، زبان، ادبیات، مشاهیر کورد و……) قرار داده و به میانجیِ آن، خاص­بودگیِ منافع را که موتور محرکە پروسە رهایی­بخشی و آگاهیِ سوژه است از نظرها دور می­سازد. به بیانی دیگر رؤیت­پذیریِ منافع کوردها که در بازیِ سهم­خواهی امکان ظهور و بروز از آن سلب گشته با وساطت مکانیسم تفاوت به دیگربودگیِ فرهنگی استحاله داده می­شود و پس از آن گفتمان مسلط با بهره­گیری از دستگاه ایدئولوژیکش، کارناوالی را از این­همانیِ رنگ­های متفاوت(اقوام و مذاهب) در ذیل یک امر مشترک تحت عنوان دموکراسی کاریکاتوریزه­شده به نمایش می­گذارد. حال آن­که به­گونه­ای سلبی و پیشینی بود و هستیِ هرگونه جامعە مدنی در نسبت با وضعیت عینی و ابژکتیو از بنیان نفی گردیده است. کیش تفاوت، این مفهوم به­شدت ژانوسی و ریاکارانه، کلیە تناقضات و کشمکش­ها را به لطایف­الحیلی در فرمی از تکثرگرایی(فرهنگی، سیاسی،دینی و …..) پنهان کرده و نقابی معصومانه را بر چهرە سیستمی می­گستراند که دهشت آن هر روز جسم نحیف کوردستان را نشانه رفته و زخم­ها بر پیکرە آن برجا می­گذارد. منطق تفاوت، استراتژی­ای است که هر گونه تحلیل صادق که برگرفته از واقعیتی انضمامی باشد را شیءواره ساخته و در راستای بازتولید سلطە گفتمان مسلط گام برمی­دارد. بنابراین جامعە مدنی به­نحوی که در حوزە عمومیِ هژمونیکِ برساختە ایدئولوژیِ سردست خود را منکشف می­سازد چیزی بیش از یک آگاهی کاذب صرف نیست که در منفیتی فی­نفسه، کل پروسە مبارزات رهایی­بخشی را نشانه گرفته و سعی در تعلیق یا عقب­راندن آن دارد.

 مارکس حوزە عمومی را عرصە منازعه می­داند، عرصه­ای آنتاگونیستی که در آن نیروهای متخاصم بر سر منافع کاملاً متناقض در حال نبرد و پیکارند، نه ایده­ای انتزاعی و شیء­واره از وحدتی که از پسِ ایدە وضعیت آرمانیِ گفتگوی هابرماسی سربرمی­آورد که پیشاپیش همه نیروها را در وضعیتی برابر و آکنده از منطقی گفتگویی که بر سرِ مشروعیت منافع دیگری و بازتوزیع آن به توافقی آرمانی خواهند رسید؛ گردهم آورده­ و آن­ها را در درون امرمشترک دموکراتیکِ متشکل از سوژه­های بالغ و خردمند کانتی، بازصورت­بندی می­کند. تصور قابلیت دسترسی و گفتگویی آزاد و نامحدود، مغلطه­ای است که ایدئولوژیِ مسلط جعل کرده و به واسطە آن توهم تغییر و اصلاح را در سوبژکتیویتە سوژه­های استثمارشدە مستأصل، اغوا و مسخ­شده اصلاح­طلب حک می­کند. زیرا چنین تصوری در تعارض و تناقض با واقعیت ابژکتیوِ حوزە عمومیِ جامعە ایران قرار دارد. خاص­بودگیِ تحلیل مارکس و تمایز آن از تلقیِ شیءوارە هابرماس را در این لحظە تحلیلی می­توان فهم کرد که مارکس امکان خلق و وجود هر فرم از حوزە عمومی­ای را در درون جامعە بورژوایی منتفی می­داند چرا که این حوزه، به­گونه­ای درون­ماندگار از ساختارهای نظم بورژوایی تبعیت کرده و به­گونه­ای دیالکتیکی(برخلاف ضرورت تاریخیِ خویش) منافع صاحبان قدرت را بازتولید خواهد کرد (چیزی که اصلاح­طلبان به عمد یا از سرِ ناآگاهی بدان چنگ زده­اند و حال این­که منطق درونیِ این سیستم ضرورت هستیِ حوزە عمومی­ای را که امکان تغییر یا اصلاح ساختاری در آن فراهم شود از دستور کار خارج کرده و به محض سربرآوردن، از هستی ساقط می­کند)، تنها به میانجیِ مبارزە رهایی­بخش و جایگزینیِ آلترناتیو­های دموکراتیک در فرمی دیگر از حکمرانی خواهد بود که می­توان حوزە عمومی­ای را متصور بود که منافع جمعی را به یکسان در نظر آورد و امکان دسترسیِ کامل و فقدان کلیِ محدودیت­ها را تعیّن بخشد. این وضعیت از نظر ما تنها از طریق مبارزات رهایی­بخشی می­تواند تحقق یابد که نظم موجود را در کلیت آن برچیده و جایگزینی مترقی را پیش چشم همگان قرار دهد. هابرماس بر آن است(و نیز الگوی اصلاح­طلبی) که می­توان بدون واژگون­سازیِ نظم اجتماعیِ موجود به چیزی شبیه حوزە عمومی دست یافت. او به­طور کلی به اشکال بالقوه(که تصور بالقوه­­گی فرمی دموکراتیک، در اکنونیت ایران را نیز می­توان به یک آیرونی تشبیه کرد که حتی دور از دسترس خیال به نظر می­رسد)دموکراتیکی که در درون جامعە بورژوایی پدید آمده­اند، ایمان بیشتری دارد. با این حال، حوزە عمومی حتی در ابتدایی­ترین فرم آن نیز رو به افول گذاشته و بیش از هر زمان دیگری نمی­توان هستی­ای برای آن متصور بود. فروپاشیِ حوزە عمومی­ای که زیر ضربات مهلک گفتمان مسلط تاب و توان ایستادگیِ خود را از کف داده و در هژمونیِ آن اسیر و گرفتار آمده است. از آن­جا که پیدایش حوزە عمومی نتیجە تفکیک آشکار و روشن حوزە خصوصی و قدرت عمومی بود، نفوذ قدرت در عمیق­ترین لایه­های آن، حوزە عمومی را به محاق برده است. نقشی که حوزە عمومی در حیات فکریِ جامعه ایفا کرده بود اینک به دیگر نهادهایی که صورت ظاهری از یک حوزە عمومی به شیوه­ای مخدوش(اصلاح­طلبان، اسطوره پارلمان، منطق گفتگومندی و در فرم آکادمیک آن زانکو کوردستان و فرم دینیِ آن جماعت اصلاح و دعوت) را بازتولید می­کنند، منتقل می­شود. مثلاً ریشە ایدئولوژیکی پارلمان در همان ایدئولوژیِ گفتمان مسلط نهفته است که خود به گونه­ای مضحک مشوق حوزە عمومی­ای است که به تدریج در تمامیت آن نقض می­گردد.

 در دهه­های اخیر، مبادلە آزاد اندیشه­ها در میان افراد «برابر» به اشکال ارتباطیِ نه چندان دموکراتیکی مانند فعالیت­های تبلیغاتی ذیل مفهوم روابط عمومی دگردیسی کرده است. سیاست حزبی و دستکاریِ رسانه­های جمعی به وضعیتی می­انجامد که خود هابرماس از آن به مثابە «فئودالی­شدن دوبارە» حوزە عمومی یاد می­کند. حال اصلاح­طلبان پاسخ این پرسش را چگونه خواهند داد که اصولاً سخن از منطق گفتگو، اصلاح و رفورم در جامعه­ای فئودالی شده که قدرت در دستان گروهی خاص قبضه و متمرکز شده نسبتی با واقعیت انضمامی خواهد داشت؟ وضعیتی که در آن نظام نمایندگی، ظواهر و فیگورهای برخاسته از آن بر مباحثە عقلانی می­چربد. هابرماس خود از بوروکراتیزه­شدن جامعه، نقش رسانه­های گروهی در دستکاری و یا محدودسازیِ مباحثه عمومی و نظام احزاب سیاسی در استثمار حوزە عمومی پرده برداشته و با دیدە تردید بدان مینگرد. هابرماس بازگشت به حوزە عمومی لیبرالی را ناممکن می­داند اما همانند اصلاح­طلبان حاضر نیست مبانیِ نظریِ آن را یک­بار برای همیشه رها کند. جایی که یوتوپیایی را ترسیم می­کند که مباحثە عقلانی فارغ از سلطه، آسیب­های زبان­شناختی و معطوف به تفاهم بین­الاذهانی و وفاق و اجماع دقیقاً همان نوع عملی است که مناسب حوزە عمومی است!!!!!!

به سوی نقدی بر عقل سیاسیِ اصلاح­طلبان(نزاع اسطورە عقلانیت- ناعقلانیت)

قدرت نه فقط از طریق سرکوب سویژکتیویتە بنیادین بلکه با ارتقاء، پرورش و بارور کردن آن عمل می­کند. این عملکرد قدرت باعث شکل­گیری سوبژکتیویته­ای بسامان و منظم می­شود. اصلاح­طلبان در کوردستان طی چند دهە اخیر چه در میدان آکادمیک و چه در ساحت حوزە عمومی سعی در بهنجار کردن نسبت سوژە کورد با گفتمان مرکز داشته­اند. شاهد و گواه آن برگزاری سمینارها و همایش­های ملی­ای است که دانشگاه کوردستان به مثابە مسئولیت، در این­همان­کردن فضای معرفتی و مفهومیِ کوردستان با گفتمان مرکز آن­هم به میانجیِ دهشتناک­ترین فرم­هایی که با وساطت مستقیم سیاست­های رادیکال در کوردستان ظهور و بروز یافته است، برعهده گرفته است. برای نمونه می­توان به همایش ملی مرز اشاره کرد که دستاورد آن تقلیل پروبلماتیکی به نام کولبری و تحلیل آن با منظومە مفهومی­ای بود که روشنفکرنمایان پایتخت­نشین به روشنفکرنمایان کوردستان­نشینِ حلقه به­گوششان دیکته کرده بودند، بازتولید دهشتی که این­بار دانش و کارگزاران آن را(به اعتباری بوردیویی) به خدمت گرفته بود تا بدان رنگ و بویی آکادمیک داده و آن را این­بار در منطقی سرمایه­دارانه و نئولیبرال که خدا می­داند چه نسبتی با وضعیت انضمامیِ کوردستان دارد، بازتولید کنند.

این سویه­ای از بهنجارکردن سوژە کوردی و مسائل آن با مفاهیمی است که گفتمان بهنجارساز مسلط، در ساحت عقلانیتی ابزاری به میانجیِ آکادمیِ ابزاری که روشنفکران فایده­باور، عرصە تاخت و تاز خود قرار داده و از قِبل آن فیگوری برای خود دست و پا کرده­اند، دانست. این فرایند از رهگذر سازوکارهایی حاصل می­شود که فوکو آن­ها را«کردارهای سامان­بخشِ خود» می­نامد. از این منظر است که به قول پیتر میلر تمایز میان استیلاء و قدرت برجسته می­شود. استیلاء شیوە خاصی از اعمال قدرت است، اعمال قدرت بر فرد یا گروهی از افراد که درست برخلاف آرزوها یا خواسته­های­شان انجام می­پذیرد. اصلاح­طلبی نحوه­ای از این کردارهای سامان­بخش و زمینه­ساز استیلاء در عمیق­ترین لایه­های زیست­جهان کوردی است. چرا که در ساحت آکادمیک نسبت دانش-قدرت را در حد اعلاء آن برساخته و در حوزە عمومی نیز با سازوبرگ­های حزبی، تریبون­ها و پروپاگاندی که در دست دارد امکان ظهور یا رهایی هرگونه سوژە آگاه را سلب کرده و در درون گفتمان خود جذب می­کند. وحشتناک­ترین و عریان­ترین شکل استیلاء کشتنِ فردِ موردِ استیلاء است(کاسبکاران در مرز)، و در واقع حکم نهایی استیلاء نیز همین است. ولی قدرت، مدبّرانه­تر و اقتصادی­تر عمل می­کند؛ قدرت منحصر به سلب آزادی و محدود کردن فرد و به مبارزه­طلبیدن او نیست بلکه می­کوشد فرد را با مجموعه­ای از اهداف و بلندپروازی­های شخصی(منطقی که اصلاح­طلبان از آن تبعیت می­کنند)محاصره کند. بدین­سان قدرت پدیده­ای درونی­تر است. قدرت شناخت بهتری از فرد دارد و از دور و بیرون بر فرد عمل نمی­کند بلکه از نزدیک و درونِ خودِ فرد بر او فرمان می­راند. قدرت شیوە دخالت در مناسبات اجتماعی است و به همین خاطر برای­اش تولید دانشی از سوژه و روش کنش­ورزی(کاری که مسئولیت ذاتیِ زانکو کوردستان و ناوه­ندی کوردستان­شناسی است) و اعمال قدرت بر سوژه بسیار مهم و حیاتی است.

رابطە میان یک جامعە متمایل به عقلانی­سازی و برخی تهدیدها نسبت به سوژه و آزادی­هایش، در این فرم عیان می­شود که آکادمی در نسبتی آشکار با قدرت قرار گرفته و دانش را در خدمت سرکوب و سلطە هرچه بیشتر سوژه صورت­بندی میکند. از زمان رشد دولت­های مدرن و مدیریت سیاسی جامعه نقش علوم انسانی به­ویژه فلسفه این بوده که مراقب قدرت­های افراطیِ عقلانیت سیاسی باشد که بیشتر عبارت­است از امید به یک زندگیِ نویدبخش؛ حال آن­که کوردستان بستری است که در آن آکادمیسین­های کورد به مثابە یک ضرورتِ ابزاری، در قامت توجیه­گران عقلانیتِ سیاسی افراطی قد علم می­کنند. رابطە میان عقلانی­سازی و افراط­های قدرت سیاسی امری­ست آشکار؛ و نیازی نیست منتظر دیوان­سالاری یا اردوگاه­های کار اجباری بمانیم(که خود کوردستان نمودی از اغراق­آمیزترین این شیوه­ها را در دل خود جای داده است، فاسدترین دستگاه بوروکراتیک در ایران در کوردستان، بالاترین تورم در کوردستان و دست آخر اردوگاه­های کار اجباری در مرز­های کوردستان). واژە عقلانی­سازی(که اصلاح­طلبان هر دم بر آن تأکید می­ورزند) واژە خطرناکی است. اصولاً هر مفهومی که در ترمینولوژیِ اصلاحات وارد یا جعل می­گردد خطرناک است و باید به دیدە تردید بدان نگریست. وقتی مردم می­کوشند چیزی را عقلانی سازند، مسئلە اصلی این نیست که ببینیم آن­ها با اصول عقلانیت همنوا هستند یا نه، بلکه کشفِ این است که دارند کدام نوع عقلانیت را به­کار می­گیرند. با این همه فوکو پیچشی به پرسش روشنگری تحمیل می­کند که در اینجا مراد این نوشتار بوده است و آن را در مسیر آن چیزی جابه­جا می­کند که «رویکرد انتقادی[11] » می­نامد. در واقع به عقیده فوکو اگر کانت رویکرد انتقادی و پرسش روشنگری را به پرسش نقد معرفت­شناختی-استعلایی[12] تغییر مسیر می­دهد«اکنون باید کوشید مسیر را وارونه کرد» و پرسش شناخت در نسبتش با استیلاء را برمبنای«اراده­ای مصممانه به حکومت­­نشدن» طرح کرد. به بیانی دیگر پرسش معرفت­شناختی-استعلایی«چه چیز را می­توان بشناسم؟» بدل می­شود به «پرسش رویکرد»، و نقد، حرکتی بازتعریف می­شود «که سوژه با این حرکت این حق را به خود می­دهد که از حقیقت در مورد اثرهای قدرتش و از قدرت در مورد گفتمان­های حقیقتش پرسشگری کند» و هدف از این کار «سوژه­منقادزدایی[13]» در بازیِ سیاست حقیقت است»(فوکو، 1396: 21-20).  بدین ترتیب نخستین تعریف از رویکرد انتقادی، «هنر این همه حکومت­نشدن» است. فوکو متمرکز بود بر نقاط مقاومتی که در حوزە پرورش خود (شبان­کارگی مسیحی) پدیدار می­شدند و «پادهدایت­ها[14]» را رویکردهایی تعریف کرد که از میان­شان اراده­ای در قرون وسطا نمایان شد، اراده به «هدایت­شدن به گونه­ای دیگر، با هدایتگرانی دیگر و با شبان­هایی دیگر به سوی اهدافی دیگر و به سوی شکل­هایی دیگر از رستگاری، از طریق رویه­هایی دیگر و روش­هایی دیگر».

نزدیکی این مفهوم با مفهوم رویکرد انتقادی واضح است، رویکرد انتقادی به منزلە«اراده به حکومت نشدن بدین­سان، اینچنین، تحت حاکمیت اینان و به این قیمت»- چون «پاد» و «بدین­سان» گواه بُعد همواره موضعی و استراتژیک این شکلهای مقاومت است. مشخصه دیگری که خاص­بودگی رویکرد فوکو را نشان می­دهد تأویلی است که فوکو از روشنگری پیش مینهد. حتی اگر فوکو رویکرد انتقادی را در تاریخی گسترده­تر از یگانه«لحظه کانتی» جا داده باشد تا از آن چیزی«غیر از میراث یک اندیشه فلسفی خاص» بسازد، تأیید می­کند که تعریفش از رویکرد انتقادی مطابق است با تعریفی که کانت در 1784 ارائه می­دهد از روشنگری به منزلە اقدامی شجاعانه در خروج از وضعیت نابالغی که اقتداری بیرونی، انسانیت را در آن نگه می­دارد، انسانیت ناتوان از به­کارگیری فهم خویش خارج از رابطە ارشادگر. پس روشنگری در قرائت فوکو بدل می­شود به رویکردی عملی در مقاومت در برابر قدرت ارشاد حکومتی که در حوزە روابط میان سوژه و قدرت و حقیقت جا می­گیرد-آن­چه فوکو «کانون نقد» می­خواند- با تلاش برای زیرسؤال بردن این روابط، بی­اثر کردن­شان یا برانداختن­شان(فوکو، 1397: 24-23).

منابع

  • تزهای بوم (گئورک لوکاچ)
  • ده تز سیاست(ژاک رانسیر)
  • نقد در حوزە عمومی (یورگن هابرماس)
  • نقد عقل سیاسی(میشل فوکو)
  • هرمنوتیک خود(میشل فوکو)
  • نقد چیست(میشل فوکو)

پی ینوشت

[1] Opportunism

[2] Criticism

[3]  از این پس در این نوشتار مفهوم اصلاح­طلب را به دلیل اطناب و دوری از تکرار معادل اصلاح­طلبان کوردوستان می­گیریم هرچند به میانجیِ جزء، کل جریان اصلاح­طلبی را در کلیت آن به نقد خواهیم کشید. 

[4]  Parteiaufbauend اصطلاحی که فراکسیون بلاکون برای توصیف سیاست­گذاریِ خود در تقابل با فراکسیون رقیب، موسوم به «امحاگران» در مجارستان به کار می­بُرد.  مراد ما در این­جا از این مفهوم جنبش اصلاح­طلبی در مقام تقابل با جنبش اصول­گراست که دو حزب عمده سیاسی در ایران­اند که حول جریان دوم خردادی­ها شکل گرفت و خاتمی رئیس­جمهور سابق ایران از شخصیت­های اساسیِ این حزب به شمار می­آید که بسیاری از اصلاح­طلبان کورد او را پدر معنوی و فکری خود پنداشته و در لحظه حال نیز سینه خود را تام وتمام در راستای خط­مشی­های ایشان چاک می­زنند.

[5]  Potemkinsches Dorf؛ اصطلاحاً به چیزی می­گویند که فقط ظاهر را حفظ و بزک کرده است و در پس آن چیزی جز خرابه نیست. ظاهراً اصل ماجرا به تزیین و نوسازیِ کاملاً ظاهری و سطحی دهکده هایی برمی گردد که سر راه دیدار کاترین دوم، تزارین روسیه در 1787 قرار داشتند(پروژه هایی که تحت عنوان توسعه کوردوستان از آن یاد می­شود را می­توان به مثابه یکی از مثال های خوب در این زمینه به نقد کشید).

[6] Disposition

[7] Puissance

[8] Axiomata

[9] Object-lesson

[10] Deference

[11] Critical approach

[12] Epistemological-Transcendental

[13] Disassujetissement

[14] Counter- conduits