ئارامتر بخوێنەوە!
ظهور ملتها
واکر کانر
مترجم: غریب احمدی
دریافتم در بحث در مورد هر جنبەای از ملتها – شامل زمان شروع ملتها – همرأیی با جان بریولی یا آنتونی دی اسمیت برایم خیلی راحت نیست چون تعریفی که ما از ملتها داریم یکسان نیستند. با در نظر گرفتن تعریف بریولی از ملت، چیزی که نوشته، از تعریف اسمیت الهام گرفته شده: ” ملت: به گروهی از انسانها گفته می شود که در یک قلمرو تاریخی سکونت دارند و اساطیر و خاطرات یکسان، فرهنگ جمعی یکسان، و قاعده وسنن مشترکی برای همه اعضا دارند.” همانطور که در مبحث اخیر مختص به ملتها و ملی گرایی ( کانر 2004: 37-38) نوشتم، این تعریفی نیست که بتواند تمایز ملت را از دیگر گروههای انسانی نشان دهد. برای مثال تفاوت ملت بریتانیایی از ملت ولز، ملت بلژیکی ازملت فلمش یا ملت اسپانیایی ازملت باسک را نمی تواند تشخیص دهد. در مقابل، تعریف من ملت را به عنوان بزرگترین گروهی که در باور به یک تبار مشترک شریک هستند و این بزرگترین گروهی است که می تواند توسط جاذبه های خویشاوندی مشترک تشجیع و تحت تأثیر قرار گرفته باشند. آیا ملت های ولز، فلمش یا باسک وجود دارند؟ بله، آیا ملتهای بریتانیا، بلژیک و اسپانیا وجود دارند؟ خیر. و همچنین ملت های آمریکا، آرژانتین، فیلیپین، هند و اندونزی وجود ندارند.
بنابراین یک ملت، نه یک کشور است و نه مردمان یک کشور بدون درنظر گرفتن ترکیب قومی آن. ناسیونالیسم همسانی با ملت و وفاداری به ملت است نه کشور. این آخری به طور سنتی میهن پرستی نامیده می شود. گرایش متداول آن است که میان دو نوع وفاداری تمایز ایجاد شود( یعنی به ملت و به کشور) به عنوان به ترتیب ناسیونالیسم قومی و ناسیونالیسم مدنی. اما به کار بردن یک اسم یکسان – ناسیونالیسم – گمراه کننده است زیرا تصور غلطی را می پروراند که ما با دو شکل با تفاوتهایی اندک از یک پدیده روبرو هستیم. اما چنین نیست.
و اینجا جاییست که من باید دیدگاه خودم را به طور واضح از دیدگاه اسمیت و بالطبع، بریولی درباره ملت جدا کنم. تاریخچه تزلزل سیاسی از زمان جنگهای ناپلئونی عمدتاً حکایت تنش میان دو هویت بوده است – قومی و شهروندی – که هریک استاندارد خاص خودش را برای مشروعیت سیاسی دارد. اسمیت عنوان کرده است که این دو هویت تحت عنوانی واحد باقی می ماند. اوایل امسال، اسمیت چنین نوشت:
حالا که تفاوت تحلیلی اساسی میان دو مفهوم کشور و ملت وجود دارد …. اما در عمل اغلب همپوشانی بسیار زیادی در خیلی از موضوعات وجود دارد؛ و معنای ضمنی میهن پرستی همراه با خویشاوندی میدهد (به عنوان مثال، سرزمین پدری)، من مطمئن نیستم که بتوانیم خط واضح و دقیقی بین میهن پرستی و ناسیونالیسم بکشیم. به عنوان مثال، دریافتم که غیرممکن است بتوان میهن پریستی را از ملی گرایی سویسیها تشخیص داد، اما اینها کاملا با هم تفاوت دارند، مثل گرایش قومی ریَشنها یا تیسینوها؛ همچنین هنوز به آسانی نمی توان چنین تمایزی را در اصطلاحات کانر تشخیص داد. همچنین او ادعا می کند آنچه مهم است تاریخ احساسی است نه تاریخ واقعی: مردمان سویسی به عنوان یک کل احساس می کنند برای نسلها یک ملت بوده اند و دارای یک افسانه مشترک بنیادی می باشند، حتی اگرچه بعدها آلمانیکهای اصیلِ کانتونهای جنگل به وسیله دیگر گروههای قومی مختلف به هم پیوستند، انگلیسیها، فرانسویها، یونانیها یا ایتالیاییها کسانی بودند که نسبتا زودتر به آنها پیوستند.
( اسمیت 2004: ص200)
مثال سویس نشانگر آن است که چگونه گروهبندی دو هویت ذاتا متفاوت و غالبا در حال رقابت، تحت عنوانی واحد میتواند تحلیل را بلااثر کند. قطعا یک هویت مدنی سویسی وجود دارد ( تکرار میکنم، آن را میهن پرستی ،آگاهی مدنی، دولت مطلقەگرایی یا سوسیالیسم دولتی بنامید)، اگرچه مطمئنا در میان آلمانیهای سویس، قویتر از فرانسویهای سویس است. اما این ادعا که سویسیها به عنوان یک واحد احساس می کنند که آنها برای نسلهای متمادی یک ملت بودهاند، قطعا اینطور نیست. در هر جنگی در خلال قرنهای نوزدهم و بیستم وقتی آلمان و فرانسه در تخاصم بودند، جوامع فرانسوی و آلمانی سویس علنا براساس گرایش طبیعیشان تقسیم می شدند؛ رهبران سیاسی اعتراف کرده اند که ترس از چنین شکافی عامل مهمی در سیاست بیطرفی حکومت بوده است؛ یک نظرسنجی نگرش نشان داده است که اکثریت قابل توجهی از جوانان فرانسوی زبان سویس، با فرانسویهای فرانسه بیشتر از هم وطنهای خودشان احساس همانندی و همدردی میکردند؛ یک نظرسنجی دیگر نشان داد که اکثریت بالایی از فرانسویهای سویس احساس می کنند که هویت زبانی یا کانتونی آنها خیلی مهمتر است از هویتشان به عنوان یک سویسی؛ الگوهای رأی دادن افزایش وضعیت دوقطبی حول شکافهای قومی را نشان می دهد؛ محقق آلمانی – سویسی، یورگ شتاینر (شتاینر 2001)، کسی که برای دههها برای شکافهای قومی اهمیت ناچیزی قائل بود، اکنون آن را بااهمیت و در حال افزایش می داند، و غیرقابل تصور نیست، اگرچه غیرمحتمل است که تهدیدی برای بقای کشور سویس باشد .
برای درک بهتر خطرات مطالعه ملیگرایی که با قراردادن دو هویت مجزا و به طور بالقوه در تضاد تحت عنوانی واحد، فراهم شده است، اثر بندیکت اندرسون، جوامع خیالی را ملاحظه کنید ( اندرسون 1983). عنوان فرعی این اثر مقبولِ مرجع – تأملاتی بر منشأ و گسترش ناسیونالیسم – نشان میدهد که این سوال از اهمیت اساسی برخوردار است، چه زمانی یک ملت است؟ در آن اندرسون به “دولت ملتهای اسپانیایی زبان یا خانواده انگلوساکسون آمریکا” (ص.49)، به “دولت ملتهای اروپایی”(ص.122)، به “ملی گرایی فیلیپینیها”(ص.32)، به “ملیگرایی هندیها”( ص.64)، به “ملی گرایی غناییها” (ص. 122) اشاره می کند. به استثنای کاستاریکا، هیچکدام از ایالتهای اسپانیایی زبان آمریکا نتوانستند واجد شرایط به عنوان یک دولت ملت باشند؛ هیچ دولت ملت آنگلوساکسونی وجود ندارد؛ تعداد خیلی کمی از کشورهای اروپایی دولت ملت هستند؛ و هند، غنا، سویس، برمه و اندونزی همه از نظر قومی نامتجانس و ناهمگن هستند. علی رغم وام گرفتن عبارتپردازیهای کلیدی شامل ملت، دولت ملت، آگاهی ملی و ناسیونالیسم، اندرسون کتابی نوشته که به مراتب بیشتر به میهن پرستی مربوط است تا ناسیونالیسم. حتی اگر اصطلاحات، هرچند نامناسب، مکررا استفاده میشد، آسیب به تحلیل واقعی خواهد بود، اما با تلاقی نمونه های معتبر از ملتها و ملیگرایی آنها (مثل ملیگرایی مردمان آلمان و مجار(مگیار)) سردرگمی از اصطلاحات به ذات کشیده می شود. برخورد با ناسیونالیسم آلمانی و فیلیپینی یا هندی و ناسیونالیسم مجار، به عنوان موجوداتی سازگار، به طور مهلکی تحلیلهای ناسیونالیسم و میهن پرستی را به مخاطره می اندازد.
اسمیت درست می گوید که ممکن است “در بسیاری از موارد مقدار خوبی از همپوشانی” وجود داشته باشد. برای آنهایی که صاحب دولت ملت یا کشور ملت خودشان هستند، مانند انگلستان یا کاستیلها، این دو به وضوح همدیگر را همپوشانی و تقویت می کنند، اما برای تعداد زیادی از ملتها این دو وفاداری کاملا از هم سوا و اغلب در تضاد هستند. اگر دانشجویانِ ناسونالیسم اصطلاح “میهن پرستی” را دوست ندارند، بایستی آن را دولت گرایی یا سوسیالیسم دولتی یا آگاهی مدنی یا وفاداری مدنی بنامند، اما نه ملی گرایی. تجزیه و تحلیل یک پدیده مستلزم آن ست که مشخص و جدا شود؛ نمی تواند با پدیدەای متفاوت اشتباه گرفته شود، به ویژه وقتی نمایانگر دو اصل کاملا ناسازگار باشند .
بنابراین، تردیدهای جدی در مورد اینکه آیا اسمیت، بریولی و من همیشه داریم در مورد پدیدهای یکسان بحث می کنیم، وجود دارد. خوشحال شدم وقتی خودم را با آنچه بریولی امروز گفته است موافق یافتم. من کاملا با موضع او موافقم که نمیتوان با اطمینان آگاهی ملی را بدون سند به یک ملت نسبت داد که محدود به یک الیت نباشد، بنابراین لازم است اثبات شود که آگاهی ملی توسط سایر اقشار ملت مورد نظر، درونی شده باشد. بنابراین، موضع بریولی با بیشتر مورخان معاصر سازگار است اما با مورخان پیشین نه. مورخان برجسته نسل گذشته مانند مارک بلاک، یوهان هویزینگا، جورج کولتون، سیدنی هربرت، بارنابی کینی و دوروتی کیرکلند، به طور معمول تاریخ ظهور ناسیونالیسم کاملا توسعه یافته در میان بسیاری از مردمان اروپای غربی را دوره قرون وسطی تعیین میکنند. در عوض، بررسیهای پانزده ساله و مستمر من در خصوص مورخین معاصر متخصص در یک منطقه، یک کشور یا یک ملت، نشان می دهد که یک اجماع بزرگ وجود دارد که آگاهی ملی قبل از این در میان مردم تا اواخر قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم وجود نداشته است. استثنای اصلی در این اجماع، همانطور که بریولی اشاره کرده است، شامل انگلیسیها میشود؛ در اینجا بحث در خصوص آگاهی ملی قرون وسطایی کاملا منقضی است. به نظر من، جدیدترین کار در این خصوص ساختن هویت ملی انگلیسیهاتوسط کریشان کومار ( کومار 2003)است، که به نفع ظهور ملتها در اواخر قرن نوزدهم کوتاه می آید.
بیش از یک دهه قبل، قطعه یادداشتی نوشتم مبنی بر عدم وجود هرگونه شواهد و مدارکی از آگاهی گسترده ملی در قبل از قرن نوزدهم در میان بسیاری از مردمانی که امروزه به عنوان ملت شناخته شدهاند ( کانر 1990). چهار مسئله ای که در تعیین تاریخ ملت شدن وجود دارند را عنوان کردم، اولین مورد چنین خوانده می شود “آگاهی ملی یک پدیده تودەایست نه مربوط به الیت، و تودەها تا همین اواخر نیمه یا کاملا بی اطلاع بودند، و درخصوص احساسشان نسبت به هویت(ها) کاملا خاموش و بیاحساس بودند”.
انتقادهای اخیر اسمیت از موضع من را می توان در مطلب ویژە ملتها و ملی گرایی ( اسمیت 2004: ص 206 و 207) یافت. در کل، او می خواهد اثبات معتبری که توسط بریولی واغلب اساتید دیگر تاریخ ارائه شده را نقض کند. در مقابل، اسمیت احساس می کند که در غیاب اثبات اینکه آگاهی ملی در میان مردم به طور واضح وجود ندارد، ما بایستی فرض کنیم که وجود دارد. راه دیگر این است که “نتیجه گیری مبتنی بر سکوت حریف” را پذیرفت. این تصور تعهد به اثبات ادعای شخصی، مسلما در سیستم های حقوقی مدرن مورد پذیرش قرار نخواهد گرفت، در عمل لازم است که متهم بی گناهی خود را اثبات کند، و این بخشی است از اظهار نظر دونالد رامسفلد وزیر دفاع آمریکا درخصوص شکست در پیدا کردن هرگونه سلاح کشتار جمعی در عراق: نبود سند به معنی سندِ نبودن نیست. در هر صورت، اسمیت درحال خلق یک استدلال ضعیف و واهی است. تا جایی که من می دانم هیچ کس ادعا نکرده است که نبود شواهد و مدارک آگاهی ملی جمعی در خودش اثبات نبودن آن را دارد.
نیازی نیست دانشجویان ناسیونالیسم با بی تفاوتی بیسوادی تاریخی تودهها را به عنوان مانعی در برابر اطلاع از هویتشان بپذیرند. در عوض از دانشجویان ناسیونالیسم تقاضا کردهام که تکنیکهای تحقیق تخیلی را گسترش دهند و نسبت به مدارک ناچیزِ درک از گروهِ خودی توسط مردم عادی حساس باشند. تلاش کردهام دیدگاه گروهِ خودی یک تعداد از مردمانی را در دورههای مختلف تاریخی بررسی و کاوش کنم. برای مثال گزارش دادم که به ظاهر بلاروسیەایها، کاپارت روسیەایها، کرواتها، هلندیها، ایتالیاییها، لیتوانیاییها، لوگزامبورگیها، مقدونیەایها، نوروژیها، لهستانیها، اسلوواکیها، اسلوونیها و اوکراینیهایی که به ایالات متحده آمریکا در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مهاجرت کردند از تعلق داشتن به چنین ملتهایی آگاه نبودند (کانر 1991).
بعدا اشاره کردم که نهادهایی مانند بردەداری و سرف یا سیستمهای صلب کاست و نجسها، آشکارا با یک هویت ملیِ فراگیرِ واحد ناسازگار هستند، و اینکه زمانی و جایی که این نهادها با آن مصادف می شوند میتوان فرض کرد که یک آگاهی ملی جمعی وجود ندارد. احساسی از ملیت مشترک نمی تواند شکافی عمیق و نابخشودنی مانند رابطه برده و مالک یا کاست و برون کاست(نجسها) را پر کند. چگونه ژاپنیها می توانند رفتار خود را با بوراکومینهای برون کاست (نجس) توجیه کنند؟ خیلی ساده، با تکذیب اینکه بورکومینها ژاپنی هستند، علی رغم اینکه کلی شواهد علیه آن وجود دارد. آیا این یک تصادف محض است که یک آگاهی قومی-ملی در به اصطلاح کمربند هندو در شمال هند رونق نداشته است؟ سیکها، مسلمانان کشمیر، مسیحسان و آنیمیست های آسام، همگی رشد در آگاهی ملی را تجربه کرده اند همانطور که اقوام هندو در هند جنوبی تجربه کرده اند، مانند تامیلها، جایی که شکافهای تقسیم کننده جاتیها منعطفتر و ضعیفتر هستند. اما در کمربند هندو، جایی که ازدواج در خارج از خطوط جاتی تکفیر می شود، چگونه می توان حس یک ملیت فراجاتی را پرورش داد؟
در این زمینه، فکر میکنم که نهاد طبقه اشراف و نسبت آن با ظهور ملتها مستحق توجه بیشتر است. اگر خون آبی و قرمز با هم مخلوط نمیشوند، اگر وارثین آشکارا همسر خود را در میان خانەهای اشرافی خارجی جستجو میکنند، آیا آنها میتوانند قاطعانه خودشان را به عنوان بخشی از مردمی مشخص مجسم کنند که از طریق تباری مشترک به آنها گره خوردهاند؟ در جنگ جهانی اول بود که خانهی هانوفر- در لندن -، اسمش را به ویندزُر تغییر داد به منظور منحرف کردن توجهها به ریشههای آلمانی آن که با دشمن اشتراک داشت. و تمایل به تأکید بر ریشههای قومی مشترک با مردمانی مشخص ممکن است هم اکنون در میان مردمان دیگر، دانمارک، ژاپن، نوروژ و اسپانیا دیده شود و جایی که اشخاص غیراشرافی همین حالا همسران امروزی یا فردای فرمانروایان هستند. تزئین و پرورش مادیانهای ساکس کوبورگ در عصر محبوبیت ناسیونالیسم بخش اعظم جاذبه خودشان را از دست دادند .
گذشته از اینکه حضور بسیاری از نهادهای پیشامدرن (گرچه هنوز وجود دارند) که مانع طلوع آگاهی ملی مردم شدهاند و علاوه بر شواهدی که از نگرش مهاجران ایالات متحده به دست آمده است، تعداد بسیار زیادی مدارک پراکنده در طول تاریخ نشان از عدم وجود یک آگاهی ملی پذیرفته شده تا همین اواخر دارد. تودەهای سرفِ به ظاهر لهستانی را در نظر بگیرید که در سال 1846 در برابر مالکین لهستانی قرار گرفتند، اگرچه بعدا برای رهایی ملت لهستان (بخوانید: قوم) درحال جنگ بودند. یا مورد اسپانیا، جایی که در دهه 1520 در زمانی که اسپانیا تحت سلطه هلند بود، قیام طبقه متوسط علیه حکومت هلندی توسط اشراف کاستیلی سرکوب شد زیرا ترس برای جایگاه اجتماعی و سیاسی خودشان مهمتر بود از هرگونه حس میهنپرستی یا ملیگرایی. یا خیلی از اظهارات توسط افراد طبقه بالا که در آن از روستاییان به عنوان حیوانات یاد میکنند خیلی تفاوت تلخی دارد با اینکه آنها به عنوان یک هم عضو در ملت توصیف شوند .بخصوص جایی رقت انگیز است که یک قطعه سروده ملی گرایانه نوشته شده توسط تاسونی در قرن هفدهم، یک قیام در برابر حاکمیت اسپانیایی در ایتالیا را چنین ترغیب میکند، حاکمان “نه از خون ما هستند نه به آداب و رسوم ایتالیاییها عادت دارند”(گیلبرت 1975، ص.32). درواقع این ملیگرایی غلو آمیز است نه ملیگرایی راستین، زیرا تاسونی توضیح میدهد که او فقط به اشراف اشاره کرده است و نه غیراشراف که او آنها را به عنوان گروهی فاقد شجاعت و شرافت توصیف میکند .
سهولت یا دشواری نسبی رژیمها در وادار کردن مردم به جنگ در ارتشهایشان همچنین یک شاخص ممکن در وجود یا نبود آگاهی ملی است. این چیزیست که ساموئل فاینر ارتش پروس در قرن هجدهم را توصیف میکند:
فقط آدمهای منفور و درماندهترین مردمان اروپا میتوانستند به صورت داوطلبانه در آن روزها به یک ارتش بپیوندند. پادشاه پروس یک هزار افسر در استخدام داشت که نه تنها سرزمین خودشان را بلکه سرزمین همسایگان را نیز برای ترغیب، تشویق یا حتی به زور بردن داوطلبین جستجو میکردند. اما این کافی نبود. ( فاینر 1975 ص.142 )
معتقدم که نیاز به تکیه بر مزدوران و سرباز وظیفههای اجباری قبل از انقلاب فرانسه نشان از ناسیونالیسم خیلی ضعیف، یا دلالت بر نبود آن دارد. نیاز بریتانیاییها به توسل به بکارگیری اجباری افراد برای کشتیهایشان در خلال جنگهای قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم مطمئناً بایستی یک فاکتور در هرگونه ارزیابی سلامتی ناسیونالیسم انگلیسی در خلال آن دوره باشد.
درمجموع، فکر میکنم وقتی کە در حال خوانش تاریخ هستیم، پیوسته درحال جستجو جهت یافتن نشانههایی مربوط به وجود یا عدم وجود یک آگاهی ملی همگانی هستیم، از اثر اخیر آنتونی اسمیت “تاریخ و سرنوشت ملی”(اسمیت 2004 ) که با بدبینی نوشته شده، چیزهای زیادی یاد خواهیم گرفت. استخراج این اطلاعات زمانبر خواهد بود، و برای بیشتر دانشجویان مبحثِ ناسیونالیسم نیازمند تغییر جهت در علاقه اولیه به منظور بررسی دیدگاه گروهِ خودی از منظر الیتها نسبت به آنچه توسط مردم عادی دیده میشود، میباشد. همانطور که توسط بسیاری از موارد ذکر شده بالا مطرح گردید نگرشها و سیاستهای الیتهای جامعه میتوانند در تشخیص دیدگاه الیتها در مورد ملت مهم باشند. برای مثال، اگر حقوق انگلیسیها حق رأی را شامل میشود، در مورد ملتی انگلیسی که حق رأی دادن آنها محدود به کمتر از 2 درصد از اعضای مرد بزرگسال در قبل از 1832 و حدود 3 درصد تا قبل از سال 1867 بود، چه میتوان گفت؟ یا چگونه باید سیاست انگلیسیهای قرن نوزدهم را در عدم انجام اقدامات سریع و لازم جهت ایجاد و گسترش سیستم مدارس عمومی به دلیل ترس از طرف طبقه بالای جامعه که آگاهی ملی عمومی را دارای یک اثر جانبی میدانستند که حقوق ویژه آنها را تهدید خواهد کرد، بررسی کرد. بنابراین، اگر دانشجویان روی آنچه سیاستهای عمومی میتوانند در خصوص وجود و سلامتی ملت به ما میگویند تمرکز بکنند، ممکن است چیزهای زیادی را کشف کنند.
آیا با مدرکی دال بر وجود ملتها در قبل از قرن هجدهم برخورد کردهایم؟ تحقیقات من بر روی مردمان امروزی متمرکز شده است و بازهم با تأیید اغلب مورخین که احساس میکنند ادعاهای تاریخ طولانی آگاهی ملی را باید با شک و تردید نگریست. به هرحال، اگر قانون استمرار نادیده گرفته شود، مطمئنا موارد جالبی وجود دارد. بریولی به هاسایتها اشاره میکند که من هیچگاه آنها را مطالعه نکردهام، اما به مورخانی برخورد کردهام که معتقدند هاسایتها نشاندهنده اوایل به حرکت درآمدن آگاهی چکی/بوهمیانی هستند. تعدادی نمایشنامه که توسط (لولرها) نوشته شده بودند در اوایل قرن هفدهم وجود داشتند که آگاهی ملی رایج را بازنمود میکردند، اما خصایص آنها سوای عضویت آنها، مشترک نبود. علاقه اصلی من، تُرکهای آلتای خواهد بود. گزارشی از تاریخ قرون ششم و هفتم آنها در خلال قرن هشتم روی سنگهایی که در جلگه های مغولستان واقع شده، حک شده است. برخلاف تاریخهای اولیه اروپایی که روی نخبهها تمرکز میکرد، اینجا برروی نگرشهای مردم عادی تمرکز میکند که “مردم کوچک” نامیده میشود. شرح میدهد که چگونه این مردم کوچک سابقاً از رهبران خودشان راضی بودند قبل از آنکه بعداً به چینیها فروخته شوند؛ و با دیدن این افول از دوره طلایی آنها، این مربوط به آن دوره است “مردم کوچکی بدینسان از چینیها متنفر شدند”.
همچنین به نظر میرسد که مطالعه تکامل ملتها بسیار اورآسیا محور است. به ویژه، این به من ثابت کرد که بسیاری از مردمان بومی شمال آمریکا (مانند هیورنها، موهاکها، آپاچیها) ممکن است قبل از آمدن اروپاییها همهی پیشنیازهای ملیت را داشتهاند. اما، به طور کلی، نظر من این است که شاید لازم نباشد اسمیت در مورد توانایی ما در پرده برداشتن از هویتهای جمعی قبل از دوره مدرن بدبین باشد.
این تنها چیزیست که من میتوانم به بحث در مورد قدمت ملتها اضافه کنم. من بحثم را با ذکر اینکه بحث قدمت ملتها را خیلی مهم نمیدانم جمعبندی میکنم. اخیرا یک مقاله را اینگونه جمعبندی کردم:
من احساس نمیکنم که مسئلە “چه وقتی یک ملت است” از اهمیت بالایی برخوردار باشد. اگرچه ملتهای امروزی ممکن است پدیده مدرنی باشند، اما از جهتی خیلی مهم، زمان ملت شدن را نمیپذیرند. ستاثیس گورگوروس، استاد ادبیات تطبیقی و مطالعات مربوط به یونان در پرینستون، این پارادوکس ظاهری را به اختصار و وضوح قابل توجهای بیان کرده است (نامه به ویراستار، نیویورک تایمز 9 می 1994 ):
تحقیقات طولانی مدت من در مورد ماهیت شکل گیری ملت و گسترش ملیگرایی در اروپا و یونان به من دو واقعیت تاریخی غیرقابل تفوق را آموخته است: (1) نمادهای ملی همواره از اختراعات مردم هستند و (2) مردم اغلب با خشنودی همچون خدمت به یک حقیقت ابدی برای آن میمیرند.
هویت منبع تغذیه خود را از حقایق دریافت نمیکند بلکه از استنباط دریافت میکند؛ از ترتیب تاریخ واقعی/زمانی دریافت نمیکند بلکه از تاریخ دستخوش احساسات/حس شده دریافت میکند. عدم خوشنودی از اینکه هویت ملی مبتنی بر تاریخ درکشده است، رسم رایج در ادبیاتِ هویت ملی بر اساس تقسیم آنها به دو بخش پیریزی میکند 1) کهن گراها و 2) ساختارگراها/ابزارگراها/مدرنیستهای اجتماعی. آنچه در تمام این طبقهبندیهای دانشگاهی گم شده است، این است که وقتی از نظر تاریخ عینی، ملتهای امروزی، مخلوقات مدرنی هستند، در اذهان مردم، با اقتباس از گورگوروس، آنها ازلی هستند، یعنی “ورای زمان” هستند یا “بدون زمان”. اما این واقعیت ندارد اما درک واقعیتهایی است که نگرشها و رفتار را تأیید میکنند.
منابع
Anderson, B. (1983) Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism.
London: Verso.
Connor, W. (1990) ‘When Is a Nation?’ Ethnic and Racial Studies 3: 92-103.
Connor, W. (1991)’From Tribe to Nation?’ History of European Ideas 13: 5-18.
Connor, W. (2004) ‘The Timelessness ofNations’, Nations and Nationalism 10:35-47
Finer, S. (1975) ‘State- and Nation-building in Europe: TheRole of the Military ‘in C. Tilly
(ed.) The Formation of National States in Western Europe.Princeton, NJ: Princeton University
Press, pp. 63-84.
Gilbert, F. (1975) ‘Italy’ in O. Ranum (ed.) National Consciousness, History, and political Culture in
Early Modern Europe.Baltimore, MD:JohnsHopkin UniversityPress, pp. 21-42.
Krishan, K. (2003) The Making of English National Identity. Cambridge: Cambidge University Press
Smith, A. D. (2004) ‘History and National Destiny: Responses and Clarifications’, Nations AndNationalism 10 (1/2): 95-209.. ,.. .
Steiner,J. (2001) ‘Switzerland and the European Union: A Puzzle’ Michael Keating and John McGarry (eds) Minority Nationalism and the Changing International Order. Oxford.Oxford University Press, pp. 137-154.


