ئارامتر بخوێنەوە!
واکر کانر
مترجم: غریب احمدی
خلاصه
اگرچه منابع بسیاری بەاین سوال که” ملت چیست؟” پرداختەاند اما کمتر توجهی بەاین سوال شده است که: در چه مرحلەای از تکامل خود یک ملت به وجود می آید؟ شواهد و مدارکی ارائه شده که حکایت از آن دارد ملل شناخته شده امروزه اروپا، تنها همین اواخر، قرنها بعد از تاریخهایی که به آنها اختصاص یافته، به وجود آمده اند. در برخی موارد مسئله ملت شدن هنوز حادث نشده است. چهار مسئله در تخصیص زمان پیدایش یک ملت دخیل هستند: اول) آگاهی ملی یک پدیده تودەایست نه نخبەای و تودەها تا همین اواخر که تقریبا بی سواد بودند نسبت به هویت گروهی هیچ احساسی نداشتند؛ دوم) شکل گیری ملت یک فرایند است نه یک رخداد؛ و لحظەای از این فرایند که در آن تعداد کافی هویت ملی را چنان پذیرفتەاند که باعث شود ملی گرایی به یک نیروی موثر برای بسیج تودەها مبدل گردد به طور دقیق قابل محاسبه و پیش بینی نیست؛ سوم) فرایند شکل گیری ملت ترتیبی و از پیش مقرر شده نیست، اما در هر لحظەای قادر به خاتمه هست؛ چهارم) حس تشکیل یک ملیت با نیای مشترک، که برای احساس ملیت بنیادیست، به ندرت با حقیقت تطابق دارد، به طوری که تاریخ مردم نگاری یک قوم اغلب ارتباط ناچیزی به مطالعه شکل گیری ملت دارد.
کمی بیش از یک دهه قبل، اُیگن وبر کتابی با عنوانی خیره کننده نوشت، روستاییان در میان فرانسویها: مدرنیزاسیون فرانسه روستایی، 1870-1914. تز مستند و معتبر کتاب حکایت از آن داشت که اغلب ساکنین روستا و شهرهای کوچک فرانسه، حتی تا 1870 خودشان را عضوی از ملت فرانسه تصور نمیکردند و بسیاری از آنها هنوز هم در اواخر جنگ جهانی اول نتوانسته بودند حس تعلق به ملت فرانسه را داشته باشند. با استثنایی جزئی از مناطق شمال و شرق پاریس، ادغام حومه شهر در سیستم اجتماعی و سیاسی ملت فرانسه تقریبا تخیلی بود. روستای نوعی(تیپیکال) از نظر فیزیکی، سیاسی و فرهنگی ایزوله بود. شبکه معروف جادەای، در واقع شاهراهی بود که شهرهای بزرگ را به پاریس وصل می کرد ولی هیچگونه امکان دسترسی به روستاها را فراهم نمی کرد. سیستم مدرسه هنوز برای اثرگذاری رویای ژاکوبن مبنی بر ملت واحد فرانسوی و تک زبانه کافی نبود.1 برای تودەهای روستایی – و همینطور برای اغلب ساکنین فرانسه – جهان معنی دار و هویت، به ندرت به ورای روستا گسترش می یافت. محقق فرانسوی در اواسط قرن 19 زندگی در حومه شهر را اینچنین توصیف می کند(وبر 1976، ص 47) هر وادی هنوز هم برای خود دنیای کوچکیست که از دنیای همسایه متمایز است همچنان که عطارد با اورانوس تفاوت دارد. هر روستا یک قبیله، یک گونه دولت با میهن پرستی خاص خود است.
یافتههای وبر بسیار حیرت انگیز بودند، چون دانش متداول با ملت فرانسه به عنوان یکی از قدیمیترین ملل در میان ملل قدیمی معاصر اروپا برخورد کرده بود. بسیاری از مورخین برجسته نوشته بودند که ملت فرانسه در دوره قرون وسطی متبلور شده است. به عنوان مثال مارک بلوچ ( 1964، ص.436) ادعا کرده بود که: تا آنجایی که به فرانسویها و آلمانیها مربوط شده بود، این آگاهی ملی در حدود سال 1100 بسیار توسعه یافته بوده است. محقق هلندی، یوهان هویزینگا( 1959،ص.21) ناسیونالیسم فرانسوی و انگلیسی را در قرن چهاردهم همچون گل شگفته شده و کامل به شمار می آورد. به گفته محقق بریتانیایی، سیدنی هربرت (1919، ص.66 و 67)، اگر جنگهای صد ساله [1453-1337] میان فرانسه و انگلستان تا جایی که ممکن است شباهتی به یک جنگ ملی از نوع نژادی نداشته باشد، اما در پایانِ آن، نوعی میهن پرستی حقیقیِ باشکوه و غرورآمیز در فرم ژاندارک، ظاهر می شود. هنوز هم دیگر مورخان ظهور آگاهی ملی در میان فرانسویها را به عنوان یک تحولِ بعد قرون وسطایی پذیرفته اند، و توسعه آن را به بوربونها (1797-1589) نسبت می دهند، هرچند اذعان میدارند کە این روند توسط لویی چهاردهم کامل شد(1715-1643). این نحوه توصیف گروهی از محققین از اوضاع در زمان سلطنت لویی چهاردهم است (هارت 1943، ص.131):2
فرانسه در اواسط قرن هفدهم، رتبه اول را در میان قدرتهای اروپایی داشت… برای مدت زمانی فرانسه به تنهایی در اروپا یک واحد مختلط از نژادها و نهادها بود که روح ملیت را نمایش می داد و نمایندگیها و روشهای یک دولت مدرن بزرگ را به کار می گرفت.
برای تاکید بر واضح بودن، افشاگری وبر مبنی بر اینکه هویت فرانسوی هنوز در میان تودەهای روستایی نفوذ نکرده است، صدها سال -در برخی موارد چند صد- بعد از آنکه محققین، ناسیونالیسم فرانسوی را کامل شده فرض کرده بودند، این موضوع به طور بالقوه دربردارنده زوایای متعددی برای مطالعه ی ناسیونالیسم است. آیا تجارب فرانسویها منحصر به فرد است یا خیلی قبل از آنکه فرضیەای اثبات شده باشد، کلا تمایلی فراگیر وجود دارد که فرض کند آگاهی ملی نسبتا به طور کامل در میان این یا آن قوم نفوذ کرده است. متاسفانه بنده از مطالعاتی مشابه مطالعات وبر در مورد دیگر گروههای ملی خبر ندارم. به هرحال، یک منبع از چنین داده هایی که طیف وسیعی از مردم را شامل می شود وجود دارد. بین سالهای 1840 و 1915، مهاجرت گستردەای از مردم اروپا به آمریکا رخ داده است. در بیشتر مواقع این مهاجرین از مناطق روستایی بودند، و سطح تحصیلات آنها یا خیلی کم بود و یا کلا بی سواد بودند. معدود روشنفکران و آنهایی که از شهرهای بزرگ آمده بودند، از عضویتشان در یکی از گروه بندیهای اروپایی که امروزه به عنوان ملت شناخته می شود آگاه بودند.
با اینحال روستاییان، که خیلی بیشتر نمایندگی همه مردم کشورهایی که از آن مهاجرت کرده بودند را میکردند، اصلا چنین نبودند. آنها اغلب خودشان را در بخشهایی از هویت یا هویتهای دیگر معرفی میکردند. دادەهای زیر در مورد هویتهای گروهی 14 طیف از اروپایی هایی که در زمان ورودشان بەایالات متحده ابراز شده، از دانشنامه هاروارد از گروههای قومی آمریکا برگرفته شده است(1980):3
بلاروسیها: تمایل داشتند خودشان را با عنوان روستا یا منطقەاشان معرفی کنند. تا جایی که وقتی آنها را در گروه بندی ملی دستەبندی کردند، این ملیت روسی یا لهستانی بود. آیتم تعیین کننده در اینجا مذهب بود (اورتودوکس یا کاتولیک). مهاجران عمدتا در میان جوامع روسی، آمریکایی یا لهستانی- آمریکایی جذب شدند. مفهوم آگاهی بلاروسی در آمریکا، تنها بعد از جنگ جهانی دوم و به دنبال موج جدید مهاجران ظاهر شد.
کارپات-روسی: مهاجران اولیه تا 1914 حس خیلی کمی نسبت به هویت ملی داشتند. بعدا این اجتماعات در میان آنهایی که خود را روسی، اوکراینی و یا گروهی متمایز می دانستند، تقسیم شدند.
کرواتها: خودشان را بر اساس مناطقشان، مثل اسلوونیایی، دالماشی، ایستریایی و بوسنی و هرزگوینی تعیین هویت میکردند.
چک ها: قبل از جنگ جهانی اول، اغلب بعد از منطقەای که از آن آمده بودند خودشان را بوهمیایی می نامیدند.
هلند: کسانی که در دهه های 1840 و 1850 آمدند یک سری هویتهای محلی مثل گلدرلندی، زیلاندی و غیره را نشان می دادند که بر هویتی مشترک مثل هلند تقدم داشتند. تنها بعد از اولین نسل مهاجران بود که هویتهای محلی برتری خود را از دست دادند.
ایتالیاییها: هیچ تصوری از ایتالیایی بودن تا قبل از جنگ جهانی اول وجود نداشت. سیسیلی، کالابری، ناپولی و غیره دسته بندی های اصلی بودند. این گروه ها اغلب قادر به درک زبان یکدیگر نبودند.
لیتوانیها: تا قبل از قرن بیستم یا اصلا هیچ آگاهی از لیتوانیایی بودن وجود نداشت یا خیلی کم بود. هویت به شدت محلی سازی شده بود. سابقەی اینکه مهاجران از کجا آمدەاند به شرح ذیل توصیف شده بود (دانشنامه هاروارد 1980، ص.666): ” دور تفاوتهای محلی در گفتار، الگوهای رفتاری و حس وفاداری که توسط هر منطقه روستایی ایجاد شده بود خط کشیده شده بود. .. تقریبا یک فرهنگ مردمی در خود .” آنهایی که درک بالاتری از هویت داشتند خودشان را لهستانی می پنداشتند.
لوگزامبورگیها: در بیشتر سالهای قرن نوزدهم خودشان را یک آلمانی می دانستند .
مقدونیەایها: حتی امروزه هم فرزندان مهاجرین مقدونیه، تمایل دارند خودشان را با پیشینه بلغاری به شمار بیاورند. تنها در قرن بیستم بود که تعدادی از روشنفکران شروع کردند بەاین ادعا که مقدونیاییها یک ملت جداگانەای هستند. تنها یک اقلیت ( شاید 20 درصد ) این نظریه را پذیرفته اند.
نوروژیها: مهاجرینی که از یک روستا آمده بودند یا آنهایی که با هم در یک منطقه ساکن شدند تمایل داشتند تفاوتهای محلی را حفظ کنند. در مورد هویت گسترده تر، تا اواخر قرن نوزدهم حس اسکاندیناوی گرایی بسیار قوی تر از حس نوروژی بودن نمایان بود. (نوروژ در این دوره، بخشی از سوئد بود).
لهستانیها: تقریبا حسی نسبت به هویت لهستانی وجود نداشت. خودشان را اغلب به عنوان سیسیلیها، گورالیها یا کاشوبها معرفی میکردند .4
پرتغالیها: اغلب از جزایر آزور و دیگر جزایر می آمدند. معمولا هویت، حتی یک مجمع الجزایر را هم در بر نمی گرفت بلکه محدود به یک جزیره خاص بود. تفاوت در لهجه های محلی منطقەای کاملا زیاد و مهم بود و اغلب بین گروهها خصومت های شدیدی وجود داشت .
اسلوواکیها: خودشان را برا اساس مناطقشان معرفی میکردند مانند ساریسانی و زیمپلیکنی.
اسلوونیها: تفاوتهای واضح و عمیق در لهجه و فرهنگ. حداقل تا سال 1918 ساکنین منطقه پرکموریا خودشان را اسلوونیایی نمیدانستند.
اوکراینیها: مهاجران اولیه خودشان را روزنی یا روثنیانی می نامیدند. هیچ تصور روشنی نداشتند که اوکراین و اوکراینی چه معنی خاصی دارد. اغلب خودشان را روسی یا لهستانی به شمار می آوردند.5
بنابراین یافته های ما به طرز غیر قابل انکاری با یافته های وبر در مورد فرانسه همسو و سازگار هستند. روستاییان که تعدادشان در سرتاسر اروپا غالب بود، تا همین اواخر نمی دانستند که عضو کدام ملت هستند تا اینکه نویسندگان ملی گرا و خارجیها ملیت را به آنها تخصیص دادند. با توجه بەاینکه ملی گرایی مفروض یک پدیده تودەایست نه خاص نخبه ها، می توان گفت ملل معاصر اروپا خیلی دیرتر از آنچه عموما تشخیص داده شده به وجود آمدەاند. در واقع حتی اروپای کنونی هم خالی از افرادی نیست که حس آگاهی ملی برایشان در هالەای از ابهام مستتر مانده است. یوگسلاوی به تنهایی سه نمونه از این دست دارد: مونتنگروییها، مقدونیەایها و بوسنیاییها. مونتنگروییهایی وجود دارند و همچنین صربهایی که مونتنگروییها را بخشی از ملت صرب به شمار می آورند .6 مورد مقدونیەایها حتی پیچیده تر هم هست. بلغاریها به طور سنتی مدعی بودەاند که مقدونیەایها بلغاری هستند. یونان ادعا کرده است که حداقل بخش قابل ملاحظەای از آنها یونانی هستند. بعد از جنگ جهانی دوم حکومت یوگسلاوی اصرار کرده است که آنها ملتی جداگانه تشکیل دهند. حداقل تا همین اواخر مقدونیەایها اتفاق نظر نداشتند. اکثریت با حکومت صوفیه همنظر بودند که مقدونیەایها شاخەای از ملت بلغار هستند درحالی که بقیه خودشان را صرب یا یونانی می دانستند. شواهد کمی وجود دارد مبنی بر اینکه مقدونیەایها اعتقاد داشته باشند که خودشان را ملتی جداگانه به شمار بیاورند. دلیل کمی وجود دارد که موفقیت اخیر دولت بلگراد را در ترغیب ایجاد حس ملتی جداگانه در میان مقدونیەایها زیر سوال ببرد، اگرچه داده های سرشماری سال 1981 که گزارش از نبود تمام و کمال مردمی درون مقدونیه که مدعی هویت بلغاری یا یونانی باشند، می داد، کاملا جای شک دارد، بخصوص با توجه بەاین واقعیت که بیشتر مقدونیەایهای ایالات متحده همچنان احساس می کنند که از ریشەی بلغاری هستند.7 همچنین در مورد مسلمانهای بوسنی و هرزگویین، توسط کرواتها و صربها ادعا شده اند، درحالی که حکومت در حال تبلیغ هویت جداگانه بوسنیایی در میان مردم بوده است .
در جای دیگر اروپا، علیرغم اظهار نظر حکومت رومانی مبنی بر اینکه مولداویها، رومانیایی هستند و زبان آنها یک لهجه رومانیایی است، اتحاد جماهیر شوروی مولداویها را ملتی جداگانه به شمار می آورد و به آنها حکومت جمهوری اعطا کرد. علیرغم ادعاهای حکومت آلبانی، به هیچ وجه مشخص و قطعی نیست که یک آگاهی آلبانیایی واحد، کاملا جِگهای کوهستان و توسکهای مناطق جنوبی را به هم گره زده باشد. تفاوتها در فرهنگ، شامل تشکیلات اجتماعی رسما پذیرفته شده است، اگرچه درحال کمتر شدن است. نتیجه گیری بیشتر به سهولت از تفاوتهای بدنی بین دو قوم قابل حصول است (کیف و دیگران. 1971، ص.53)، یک مانع بزرگ برای القای نیای مشترک، چیزی که حکومت آنچنان سخت برای کاشتن این ایده تلاش می کند.
از این رو یک مطالعه دقیق و منطقی در مورد حس آگاهی ملی تودەها غالبا میسر نیست.8 و در غیاب چنین اطلاعاتی، ادعاهای ضد و نقیض عموما جای واقعیت را گرفتەاند. برای مثال، یک تحلیل در مورد مولداویهای جمهوری سوسیالیستی شوروی (ساکر 1989) آنها را چنین توصیف می کرد: “آنها از نظر قومی، زبانی و فرهنگی، خود را رومانیایی احساس می کنند”.9 شاید! اما هیچ مدرکی برای حمایت از این ادعای واهی ارائه نشده است، و خواننده باید با ایمان فرض کند تلاش چند نسلی شوروی برای القای یک آگاهی ملی مولداویایی هیچ موفقیتی کسب نکرده است. اگر برنامه چهل ساله حکومت یوگسلاوی برای متقاعد کردن مولداویاییها برای داشتن یک هویت ملی مستقل به بار نشسته است چرا بایستی تصور کنیم که برنامه همزمان و مشابه حکومت شوروی در مولداوی بی ثمر بوده است ؟
ادعاهای اثبات نشده نقشهای کلیدی در بە وجود آمدن کشورهای یوگسلاوی و چک و اسلواکی بعد از جنگ جهانی اول بازی کردند. اگرچه نویسندگان ملی گرا همان زمان ادعا میکردند که ملتهای کروات، صرب، و اسلوونی به عنوان هویتی جداگانه برای نسلهای متمادی وجود داشته اند، این قضیه برای یوگسلاویی که با دفاع وودر ویلسون از اصل حق تعیین سرنوشت ملتها سازگار خواهد بود، بر این باور کەاین سه گروه قومی صرفا زیرشاخه ملت اسلاو جنوبی (یوگسلاو) هستند، ساخته شد. نمونه شعارها و اظهارات موجود در برنامه گروههایی که تحت سلطه نیروهای فاتح برای ایجاد یک دولت از یوگسلاوها قرار داشتند عبارت بود از :
” کرواتها و صربها یک ملت هستند. “
“نژاد ما، که با عناوین مختلف صرب، کروات، و اسلوون شناخته می شود، اما با وجود سه نام مختلف فقط یک ملت است- یوگسلاوها.”
“کرواتها، صربها و اسلوونیها در زبان و ملیت یکی هستند اگرچه با نامهای مختلف شناخته شده بودند.”10
همانطور که از اطلاعات مهاجران در ایالات متحده دریافتیم، اینکه تودەهای روستایی از هویتی کرواتی یا اسلوونیایی آگاه بوده باشند جای تردید دارد، از هویت بزرگتری مثل یوگسلاو که خیلی کمتر. به همین منوال، اگرچه در آن زمان روشنفکرانی بودند که ملیتی جداگانه را برای هر دو قوم چک و اسلاواک ادعا میکردند، اما قانون اساسی سال 1920 که چک و اسلاواکی را ایجاد کرد، این دو قوم را به عنوان “ملت واحد چکوسلاو” اعلام کرد. نازیها با زیرکی در این دو دهه با کمک گرفتن از شکاف ناشی از این افسانه ها، از احساس دشمنی کرواتها و اسلوونیها علیه صربها و همچنین اسلوواکها علیه چکها بهره برداری کردند .
از این رو ادعاهای سوال برانگیز در خصوص وجود یک ملت، غالبا جانبداری را منعکس کرده است. از سوی دیگر، موارد متعددی را خاطر نشان کردیم که محققین مشهور و احتمالا بی طرف آگاهی ملی را به نسلهای یک قوم و حتی قرنها قبل از واقعه-ملت شدن- نسبت داده اند. در اینگونه موارد، اشتباه جایی رخ می دهد که اعتبار زیادی به اظهارات ثبت شده چند چهره تاریخی داده میشود. چند سال پیش، والتر سولزباخ مورخان ملی گرایی را برای جسارتی که اظهارات تعداد معدودی از نخبه های سیاسی و روشنفکری را الزاما به عنوان واقعیت همه زمانها می دانستند، مورد ملامت قرار داد. پس از استناد به اظهارات ” ملی گرایی ” بسیار جالب و مدرن توسط جان هاس (1415-1370) و پادشاه فرانسه هنری چهاردهم (1610-1553)،11 سولزباخ می گوید(1943، صفحات 13الی 14):
” اظهاراتی نظیر اظهارات هاس و هنری چهاردهم از آن جهت مهم و قابل توجه هستند که خیلی به تعریف ملیت در زمان ما نزدیک هستند. آیا علیرغم وجود نشانه هایی برعکس، باید استنتاج کنیم کەاین اصل برای چندین قرن مورد تصدیق بوده است؟ به سختی…. اظهارات هاس و هنری چهارم در قرنهای خودشان عادی نبودند. حتی در زمان مدرن، وقتی با روشنفکرانی که برای دولتهای ملی فریاد می زنند، برخورد میکنیم، نباید میزان نفوذ آنها بر روی تودەها زیاد برآورد شود. کارلتون .جی. اچ. هَیس در تکامل تاریخی ناسیونالیسم مدرن از روسو، هِردِر، ژاکوبنها، بِنتِم، مازینی، موراس و دیگران سخن می گوید. فردریش ماینیکی در (Weltburgertum und Nationalstaat) در مورد هامبولت، شلَیگل، فیشته، هگل، رانک، بیسمارک و غیره می نویسد. اینها همه روشنفکران یا رهبران سیاسی بودند. تاریخ آگاهی ملی نباید مثل تاریخ فلسفه، صرفا اندیشه های تعداد معدودی از مردان برجسته را بدون توجه به پیروان گسترده آنها توصیف کند. همانطور که در تاریخ ادیان، باید بدانیم تودەها چه پاسخی به آموزه های مختلف دادەاند.”
همانطور که قبلا خاطرنشان کردیم، آگاهی ملی یک پدیده تودەایست نه خاص الیت، و نگرش تودەها نسبت به گروه خود غالبا غیرقابل تشخیص است. بنابراین محققین بیش از حد به افکار الیتها متکی بودەاند که تعمیماتشان در خصوص وجود آگاهی ملی بسیار جای شک و گمان دارد. در واقع تا این اواخر هم این تردید وجود داشت کە آیا الیتها حتی به صورت صوری، تودەها را به عنوان بخشی از ملتشان حساب میکردند. به عنوان مثال اشراف لهستانی و مجاری، رویاها و آگاهی ملی را برای نسلها تبلیغ میکردند در حالی که همزمان سیستمی از بردگی(سرف) را بر به ظاهر هم ملتان خودشان تحمیل میکردند. وقتی سرف های لهستانی کاملا به درستی دریافتند که به عنوان یک طبقه پست و نه عضوی همسان از خانواده ملی قرار دارند، در سال 1846 در برابر مالکین لهستانی قرار گرفتند، اگر چه بعدا برای آزادی ملی ( بخوانید: الیت) لهستان در حال جنگ بودند. یک حس از ملیت مشترک با شکافهای طبقاتی متقاطعِ عمیق و پایدار مثل رابطه بین سرفها و مالک سازگار نیست .12 به قول روپرت امرسون (1960، صفحات 95 و 96)، ملت بزرگترین اجتماعیست که، وقتی مشکلات فوران کرد به نحو موثری فرمان وفاداری مردم را صادر می کند، ادعاهای هر دو جامعه کوچکتر یا مواردی که به آن دامن می زند را در درون آن نادیده می انگارد و یا به طور بالقوه آن را درون جامعه بزرگتر موجود پیش بینی می کند.
از این رو ملت برای جوامعی غیر یکپارچه مناسبتر بوده چون توصل به یک ملیت مشترک مافوق هرچیز دیگریست. بنابراین نهاد مبتنی بر سرف در اروپای شرقیِ قبل از میانه قرن نوزدهم، می تواند به عنوان سندی مشهود از نبود ملتها که با هویتهای گروه الیت تفاوت داشت، در نظر گرفته شود .13
در برخی از جوامع، تاریخ حق رای دادن، بەاین اشاره دارد که یک ملت کی به وجود آمده است. همانطور که تاریخ ظهور آگاهی ملی در ژاپن و آلمان را مرور می کنیم، درمی یابیم که وجود نهادهای دموکراتیک قطعا لازمه شکل گیری ملت نیستند. به هرحال اگر جامعەای خودش را به عنوان یک دموکراسی توصیف کرد، پس عدم اجازه به بخشهای بزرگی از مردم برای شرکت در پروسه سیاسی ممکن است به مثابه اعلان این موضوع باشد آنهایی که از حق رای محروم شده اند، عضوی از ملت نیستند. اگر حقوق انگلیسیها شامل حق رای باشد، در مورد ملت به اصطلاح انگلیسی که در آن بیشتر انگلیسیها از اعمال آن حق محروم شده اند، چه می توان گفت؟ قبل از 1832 وقتی که تنها مالکین مجاز به رای دادن شده بودن، تخمین زده می شود که تنها یک مرد از هر شصت مرد بزرگسال انگلیسی می توانست رای بدهد. بعد از به اصطلاح لایحه اصلاحات در آن سال، از هر سی مرد بزرگسال، یک نفر مجاز به رای دادن خواهد بود. در 1867، حق رای بیشتر گسترش یافت و 80 درصد از مردان بزرگسال را شامل می شد و در سال 1918 بیست درصد باقیمانده مردان و همه زنان بالای 30 سال را نیز پوشش داد (هال و آلبیون 1946 صفحات 613،696،796، 797 و 904). با تامل بر چنان محدودیتهای حق رای در قرن نوزدهم در بریتانیا و دیگر مناطق، ای.اچ.کار چنین عنوان کرد14(1967، صفحات 10،18، 20):
مِلک، که گاهی با عنوان “سهمی از کشور” توصیف می شد، شرط داشتن حقوق سیاسی– و می توان بدون هیچگونه اغراقی آن را گفت – برای عضویت تمام و کمال در ملت بود …. ظهور قشرهای جدید اجتماعی با عضویت کامل در ملت، مشخصه سرتاسر اروپای غربی و مرکزی در سه دهه آخر قرن نوزدهم بود …. بعد از آن سیاست ملی بر اساس حمایت تودەها بنیان نهاده شد؛ و وفاداری تودەها به ملتی که ابزار کسب منافع جمعی و جاه طلبی آنها شده بود، مکمل بود.
تاخیر – در برخی موارد در طول قرنها – میان ظهور آگاهی ملی در بین بخشهایی از الیت و گسترش آن در بین توده ها، متاسفانه یک واقعیت بدیهی اما نادیده گرفته شده را یادآوری می کند که شکل گیری ملت یک پروسه است و نه یک رخداد یا حادثه.15 و این، به نوبه خود، هرگونه تلاش برای جواب به سوال ” کی یک ملت درست می شود ؟ ” را بی اثر می گذارد. زمان رخدادها به سهولت مشخص می شوند اما تشخیص زمان مراحل یک فرایند چنین نیست. در چه مقطعی اگر تعداد یا درصد کافی از یک قوم معین آگاهی ملی بدست بیاورند آنگاه آن گروه سزاوار عنوان ملت هستند ؟ فرمولی وجود ندارد. ما در پی شناسایی نقطەای از فرایند شکل گیری ملت هستیم که در آن تعداد کافی از جمعیت، هویت ملی را چنان درونی کردەاند تا باعث شود درخواستهایی به نام او به یک نیروی موثر برای بسیج تودەها تبدیل شود. درحالی که به 100 درصد مردمی که چنین آگاهی ملی را کسب کرده باشند نیازی ندارد، اما محاسبه دقیقِ نقطەای که در آن، افزایش کمّی در تعداد نفراتی با احساس ملیت مشترک موجبِ تحولِ کیفی به یک ملت شود، بسیار سخت است. در بیشتر موارد احتمالا مجبور خواهیم بود که به تعیین تاریخ بعد از واقعه رضایت دهیم (مثلا بعد از یک نمایش موثر از بسیج تودەای به نام ملت )، اگرچه تجزیه و تحلیلهای دقیقِ ابزارهای سرشماری که به خوبی طراحی شده باشند، می توانند در تفحص برای میزان وسعت آگاهی ملی کمک کنند و مفید باشند.16 چیزی که می توانیم ادعا کنیم این است که حتی حضور تعداد قابل توجهی از روشنفکران که وجود یک ملت جدید را تبلیغ می کنند، کافی نیست. حدود یک قرن پیش، خاورمیانه دستەای از نویسندگان را تولید کرد که تبلیغ وجود ملت عرب را میکردند ؛ در حالی که حتی امروزه هم آگاهی ملی عرب به طور غیرعادی ضعیف است .
خلاصه
اگرچه مقالات متعددی در چند دهه اخیر به سوال ” ملت چیست ؟” پرداخته اند، اما توجه بسیار کمتری به سوال ” یک ملت در چه مرحلەای از تکامل خود به وجود می آید ؟ ” شده است. شواهد و مدارک فراوانی وجود دارد که ملل به رسمیت شناخته شده حال حاضر اروپا، همین اواخر به وجود آمده اند، در خیلی از موارد، قرنها دیرتر از تاریخهایی که به طور رسمی برای ظهور آنها تعیین شده بود. در مورد شکل گیری ملت، تفاوت خیلی کمتری در جدول زمانبندی غرب و شرق اروپا، از آنچه به طور معمول اذعان شده است، وجود دارد؛ و همچنین در مورد اختلاف زمان در شکل گیری ملت میان اروپا و جهان سوم بسیار اغراق شده است. در واقع، در مورد تعدادی از ملتهای مشهور اروپا، اینکە آیا ملیت هنوز هم حاصل شده است جای شبهه وجود دارد .
یک مشکل اساسی فراروی محققین در مورد تعیین زمان ظهور ملتها، آن است که آگاهی ملی یک پدیده مربوط به تودەهاست نه الیت آن جامعه، و تودەها تا همین اواخر کاملا در روستاهای کوچک محصور، و نیمه بی سواد یا کاملا بی سواد بودند و در مورد احساسشان نسبت به هویت(های) گروهی کاملا خاموش بودند. محققین به ناچار، عمدتا به کلام مکتوب برای شواهد و مستندات خود وابسته بودند و باز هم این الیتها بودند که تاریخ را به رشته تحریر درآوردەاند. نکات کلی آنها در مورد آگاهی ملی به ندرت به تودەها قابل تعمیم بوده است، و غالبا حتی تصور الیتها در مورد ملت شامل تودەها نمی شد.
یک مسئله بغرنج دیگر این است که شکل گیری ملت یک فرایند است نه یک رخداد. و لحظەای از این فرایند که تعدادی کافی از مردم، هویت ملی را چنان درونی کرده باشند تا ملی گرایی به یک نیروی موثر برای بسیج تودەها تبدیل شود، قابل پیش بینی و شناسایی نیست. در هر صورت با ادعاهایی مبنی بر وجود یک ملت خاص در قبل از قرن نوزدهم بایستی با احتیاط به آن نگریست .
سەرچاوەکان
- Weber cites a 1911 observer as noting that ‘for peasants and workers, the mother
tongue is patois, the foreign speech is French’ (1976, p. 73). Earlier (1976, p. 67), he
offers data demonstrating that at least 25 per cent of the population could speak no
French and that French was considered a foreign language by approximately half of the
population who achieved adulthood between 1875 and 1900.
- This work was the co-ordinated effort of six of the United States’ most
distinguished scholars.
- Absence from the list of peoples covered should not be viewed as divergence from
the pattern. Exclusion might be due to the fact that there was no significant migration
prior to World War I (for example, the Estonians); that the migrants tended to be drawn
from urban environments (the French); that the literacy rate was extremely high (the
Swedes); that the migrants came from outside the traditional homeland (most Serbs and
Magyars came respectively from outside Serbia and contemporary Hungary); that the
ethnic category actually contained large numbers of non-members (it is estimated, for
example, that not more than 17 per cent of the migrants classified as Russian were
actually so; some 58 per cent were Jewish, 11 per cent were Polish, and 8 per cent were
German); or that the entry in the Harvard Encyclopedia of American Ethnic Groups
furnished no information on self-held group identities at the time of migration.
- The degree to which those who identified themselves as Kashubes felt they
constituted a separate national gTOup is suggested by a leading United States dictionary
published in 1914; ‘Kashoob – a member of a people inhabiting part of Poland and the
coast of Danzig whose language is Kashubian and whose chief pursuit is agriculture.’
Elsewhere, the dictionary distinguished between Kashubian and Polish: ‘Kashubian – a
language of the West Slavonic group resembling Polish and spoken in Danzig, Prussia,
and its vicinity.’ (See the entry Kashoob in Funk and Wagnalls, 1914.)
- The Funk and Wagnalls 1914 dictionary referred to these people as Malo-Russians
(Little Russians) but subsumed this category, along with the Belorussians, as part of a
Russian identity. It did note parenthetically that Malo-Russians were ‘sometimes termed
Ruthenians or Ukrainians.’ (See the entry Russian in Funk and Wagnalls, 1914.)
- For evidence that the Montenegrin view of group-self is not yet settled, see
Connor (1984, pp. 333-4. 381-2).
- While the Yugoslav census recorded no people claiming Bulgarian descent within
Macedonia, it did report the presence of such people immediately across the
Macedonian border in Serbia, further feeding a suspicion that those within Macedonia
claiming a Bulgarian descent were simply not recorded.
- For a discussion of whether a single sense of national consciousness has
transcended the highlander-lowlander division within Scotland, as well as a discussion of
the relative weakness of an Italian consciousness, see Connor (forthcoming).
- Operating on a larger canvas, Alexandre Bennigsen was the best known of a
number of CentralAsian specialists who for some years maintained that the Central
Asian peoples of the Soviet Union shared a common Muslim identity that rendered
insignificant an identity such as Kazakh, Uzbek, Turkman, etc. Supporting data for this
thesis, which runs counter to the experiences of Islamic peoples elsewhere, have not
been offered. Recent developments suggest that the individual ethno-national are
stronger than the common religious bond.
- For more details, see Connor (1984, pp. 128-71). Among the groups taking the
position that the Croats, Serbs, etc. were merely tribal components of a single Yugoslav
nation was the Yugoslav Communist Party. For example, a declaration of the Croatian
Social Democrats of 1 May 1918 asserted that ‘Slovenes, Croats, and Serbs are one and
the same people, and that as a consequence they have all the attributes of one people,
and especially in this respect. .. that they constitute an independent free state’. In a
similar vein, the Serbian Social Democrats proclaimed in November of the same year:
‘The Serbs, Croats, and Slovenes are one nation, for they have one language and
identical remaining ethnic characteristics. They feel like one people and desire union. It
follows that their union in one national state is a great, political, economic, and cultural
need which is beyond any discussion.’
- Hus is cited as saying: ‘The Bohemians must be first in the kingdom of Bohemia,
as are the French in the kingdom of France. The laws, the divine will, the natural
instinct, command that they shall occupy the first place.’ And Henry IV: ‘As you speak
the French language by nature, it is reasonable that you should be the subjects of a king
of France. I quite agree that the Spanish language should belong to the Spaniard and the
German to the German. But the whole region of the French language must be mine’
(Sulzbach. 1943, pp. 12-13).
- The magnitude of the cleavage is suggested by the following citation
(Nationalism: A Report by a Study Group of Members of the Royal Institute of
International Affairs 1939, p. 96): ‘It was said of a Croat landowner of the 19th century
that he would sooner have regarded his horse than his peasant as a member of the Croat
nation. The same was true of most Polish and Magyar landowners of the period’. From
this perspective, the so-called ‘Polish Question’ that occupied Europe’s leaders from the
late-eighteenth century until World War I could more accurately be described as an élite
rather than a national question.
- An interesting illustration of the incompatibility between outcast group and
nation is offered by the burakumin of Japan. Although these people are physically
indistinguishable from the Japanese, the Japanese treat them as contaminated inferiors
with whom all social intercourse is to be avoided. This treatment is justified by the
popularly held conviction – all biological and historical evidence to the contrary
notwithstanding – that burakumin are not of Japanese descent. A number of quite
fanciful theories of the burakumirís separate descent have been periodically promoted,
because upon such myths depends the justification for perpetuating the social ostracism
of these people, that is, for denying them membership of an extended family.
- The case of France is somewhat different, since the system was much less stable,
with non-democratic political regimes in power during much of the late-eighteenth and
early-nineteenth centuries. However, the franchise was still extremely limited more than
a half century after the French Revolution. According to Hall and Albion (1946, p. 613),
the Revolution of 1830 only extended the vote to one in every 200 adult males. Palmer
and Cotton (1971, p. 498) place the post-1830 French figure at one voter in every thirty
adult males, as contrasted with a pre-1830 figure of one in every sixty male adults.
Whatever the correct figure, it is evident that a highly élitist view of the nation prevailed
at least until the upheavals of 1848.
- For a contemporary case of such confusion by a Soviet author, see Dumin
(1988). As reported by Kathleen Mihalisko (1988, p. 2), Dumin avers that Belorussian
nationhood dates to the medieval era, although we have seen from the United States’
migrant data that this sense of nationhood had probably not infected the masses as
recently as World War I.
- For references to several such polls, see Connor (1988).
References
BLOCH, MARC 1964 Feudal Society, translated by L. A. Manyon, Chicago: University
of Chicago Press
CARR, EDWARD HALLETT 1967 Nationalism and After, London: Macmillan
CONNOR, WALKER (forthcoming) ‘From tribe to nation?’. History of European Ideas
_____ 1988 ‘From a theory of relative economic deprivation toward a theory of relative
political deprivation’, paper presented at the Conference of the International Sociological
Association’s Research Committee on Ethnic, Race and Minority Relations, Amsterdam,
8-10 December
_____ 1984 The National Question in Marxist-Leninist Theory and Strategy, Princeton:
Princeton University Press
DUMIN, S. 1988 ‘Shlyakham ab’ektyunaga vyvuchennya’, Litaratura i mastatstva,
8 July, as reported by Kathleen Mihalisko, ‘Historian outlines revisionist view of
Belorussia’s past’. Radio Liberty, RL 415/88. 8 September 1988, p. 2
EMERSON, RUPERT 1960 From Empire to Nation, Boston: Beacon
FUNK & WAGNALLS 1914 New Standard Dictionary of the English Language. New
York: Funk & Wagnalls
HALL, WALTER PHELPS and ALBION, ROBERT GREENHALGH 1946 A History
of England and the British Empire, 2nd ed., Boston: Ginn
HART, ALBERT BUSHNELL (ed.) 1934 ‘France: historical outline’, in A Reference
History of the World from the Earliest Times to the Present, Springfield, MA: Merriam
HARVARD ENCYCLOPEDIA OF AMERICAN ETHNIC GROUPS 1980 Cambridge,
MA: Harvard University Press
HERBERT, SYDNEY 1919 Nationality and Its Problems, New York: Dutton
HUIZINGA, JOHANN 1959 Men and Ideas: History, the Middle Ages, the Renaissance,
New York: Free Press, as republished in Leon Tipton (ed.), Nationalism in the Middle
Ages, New York: Holt, Rinehart & Winston, 1972
KEEFE, EUGENE et al. 1971 Area Handbook for Albania, United States Government
Printing Office
PALMER, R.R. and COTTON, JOEL 1971 A History of the Modern World, 4th ed.,
New York: Knopf
NATIONALISM: A REPORT BY A STUDY GROUP OF MEMBERS OF THE
ROYAL INSTITUTE OF INTERNATIONAL AFFAIRS 1939 London: Oxford
University Press
SOCOR, VLADIMIR 1989 ‘The Moldavian democratic movement: structure, program,
and initial impact’, Radio Free Europe RAD Background Report/21, 9 February
SULZBACH, WALTER 1943 National consciousness, Washington: American Council
on Public Affairs .
WEBER, EUGEN 1976 Peasants into Frenchmen: The Modernization of Rural France,
1870-1914, Stanford: Stanford University Press
WALKER CONNOR is John R. Reitemeyer Professor of Political Science at Trinity
College, Hartford, Connecticut.
ADDRESS: Department of Political Science, Trinity College, 300 Summit Street,
Hartford, CT 06106, USA.
https://www.tandfonline.com/doi/abs/10.1080/01419870.1990.9993663


